به گزارش مشرق، «تر و خشک با هم سوختند.» این را رفتگر سپید مویی میگوید که از صبح در بهشتزهرا است. همانطور که قاشق پلاستیکیاش را با برنج و خورشت پر میکند بر باعثوبانی اغتشاشات لعنت میفرستد.

*مرده این جوانها نفع بیشتری برایشان دارد
دور هم جمع شدند ناهار بخورند. رفتگر دیگری در ادامه حرف همکارش بیمقدمه شروع به صحبت میکند. «همهجا رو جارو کردیم. این چند روز چه چیزهایی که ندیدیم و نشنیدیم. خیلیاشون بیگناه بودن. از بچه چهارده، پونزده ساله تا جوون رعنایی که خاک هم دلش نمیخواست بغلش کند. از وسط مویه خانواده عزادارشان شنیده بود که داشتند از جایی برمیگشتند که کشته شدند.
از کجا؟ شاید از کلاس کنکوری، دیدار با دوستی یا خریدی... حالا بیگناه کشته شده بود. شاید چون مرده جوانهایمان برای خارجنشینانی که فراخوان میدهند نفع بیشتری داشته باشد.
یکی دیگر از رفتگرها که عباس صدایش میکنند، میگوید «توی کوچه ما تروریستها یه جوون شهرستانی رو که برای مهمانی به تهران آمده بود توی خیابون کشتند. دیروز جنازشو به قزوین بردن تا توی شهر خودشون خاکش کنند.»

*عاقبت تلخ جوانی که حاضر نشد در مغازه اش را ببندد
نزدیک غسالخانه زنی راوی میشود. از صبح در بهشت زهراست. برای غمگساری با فامیلش به اینجا آمده است. کشته این خانواده هم یک عابر بیگناه است. برایمان از پسر جوانی میگوید که گویا برای کار روزمره راهی خیابان شده، اما با چاقو و سنگ اغتشاشگران این خانواده هم عزادار شده.
زن از جوان ۲۶، ۲۷ساله بازاری میگوید؛ همان روزهایی که عدهای به عمد و عدهای دیگر بیخبر سوار بر موج به تعطیلی مغازهها تشویق و تهدید میکردند. این جوان نخواست با اغتشاشگرها همراه شود. مغازهاش را باز کرد. مشغول کار شد. اما با تیر اغتشاشگرها داخل مغازه خودش کشته شد. حالا چه کسی میداند پدرش چه حالی دارد و مادرش چه داغ سنگینی را تجربه میکند. لیدرهای اغتشاشگران تشنه خون جوانها هستند.
آتش خیابان هم نیاز به خون این جوانها داشت تا برانگیخته شود. کشتههایی که از آنها نماد بسازند و بشود روی خون بیگناهشان موجسواری کرد.

*خانه مردگان میزبان جوانهای بی گناه
صدای قرآن میآید تا مرهمی بر دل داغدار خانوادهها باشد. جنازهها روی دست آدمها راهی خانه ابدیشان میشود. صدای شیون خانوادهها دل را خون میکند.
دم درب غسالخانه غلغله است. در قیافه تکتک مرد و زنهایی که انتظار عزیزشان را میکشند؛ میشود داستانهای غمانگیزشان را خواند.

*«شبها میترسم برم تو خیابون»
روی دست خانوادهها جوانی را میبرند. خانمهایی که در سالن انتظار نظارهگرند. شروع میکنند به تأسف خوردن و گریهکردن. یکیشان خانمی است که با بغلدستیاش حرف میزند. انگار که گوش شنوایی پیدا کرده باشد برای خالیکردن داغ دلش. خواسته و ناخواسته گفتوگویشان را میشنوم؛
_«جوونا پر پر شدن.»
_ «این جوون بیچاره گناهی نداشته. من همسایه شونم. یه پسر شونزده، هفده سالهاس. سر شام خواهر کوچیکه هوس نوشابه کرده. داداش بزرگه رفته نوشابه بخره که با قمه کشتنش.»
_ «بیچاره خانوادش. تحمل این غم ناگهانی خیلی سخته. تو محله ما هم یه مرد بیچاره داشته از سرکارش برمیگشته زدنش. برای همین شبها میترسم بیرون برم و به بچه هام میگم بیرون نرن. بیگناه کشته میشن.»
_ «آخه ساعت کارشون طوریه که مجبورن تا اون ساعت بمونن.»

با این روایتها یاد آن جوان پیک موتوری در مشهد در خاطرم زنده میشود. همین چند روز پیش بود که اغتشاشگرها وسط خیابان او را تا جایی که میخورد کتک زدند و دست و پایش را شکستند و موتورش را آتش زدند چون حاضر نشد با آنها همراه شود.




۰۸:۰۹ - ۱۴۰۴/۱۰/۲۵