مشرق - «اهلبیت»(ع) در مذهب تشیع جایگاه ویژه و بسیار مهمی دارند که باید از هر لحاظ برای همه مسلمانان شناخته شده و مشخص باشند. ضرورت وجودی آنان نیز، به گونه ای حیاتی و الزامی است که بدون آنها شجره طیبه نبوت بیثمر میشود و اصل حکمت الهی در زمینه هدایت مردم زیر سؤال میرود. چرا که دین اسلام به عنوان آخرین دین الهی- آسمانی بیشک بدون نگهبان معصوم از گزند تحریف و تدلیس در امان نخواهد ماند؛ همان گونه که ادیان دیگر به آن گرفتار شدند و از اعتبار افتادند.
این اهمیت نیز بر حکام و سلاطین و دشمنان اسلام و تشیع پوشیده نماند؛ لذا همواره ستیز با اهلبیت(ع) را به روشها و شیوه های گوناگون در سیاست خود داشتند. در نهایت این کوشش ها در گذر زمان باعث شد تا چهره پر فروغ اهلبیت(ع) بر مسلمانان مشوش گردد و در لابهلای چهرههای ساختگی و دروغین دیگر صحابهها گم شود و ضرورت وجودی آنان از ذهنیت مردم پاک گردد. حال این سؤال پیش میآید که اگر به واقع وجود آنها ضروری و معرفت به شخص آنان حیاتی و پیروی از آنان به عنوان تنها ادامه دهندگان راه رسالت و هدایتگران امت نبوی الزامی است، آیا نباید راه و روش شناخت آنان در هر زمانهای برای هر فرد مسلمان آسان و قابل درک و فهم باشد. آیا چنین راهی برای ما که از عصر رسالت بسیار دور هستیم هنوز وجود دارد؟
با یک نگاه موشکافانه و دقیق میتوان از چندین منبع معتبر و مطمئن اهلبیت واقعی پیامبر(ص) را شناخت. از جمله این منابع معتبر میتوان به موارد زیر اشاره کرد و آنها را به صورت کوتاهی که خواهد آمد بررسی نمود:

1. قرآن کریم؛
2. سنت و سیره نبوی که تفسیر کنندة وحی الهی است؛
3. صحابه پیامبر(ص) با عنوان خلفای راشدین؛
4. اصحاب مکاتب و مذاهب چهارگانه.
* واژه شناسی «اهلبیت»
معنای لغوی: «اهل» و «آل» در لغت به معنای «اهل مرد»، نزدیکترین مردم به او «اهلالدار» است که بالطبع شامل همسر، فرزندان و نوهها میشود.
معنای اصطلاحی: در اصطلاح به «اهلبیت پیامبر(ص)» اطلاق میشود که یک استعمال قرآنی است و مسلمانان به تبعیت از قرآن، آن را به کار میبرند.
* اهلبیت(ع) در قرآن
در تفسیر کلمه «اهلبیت» آرای گوناگونی وارد و مصادیق متفاوتی برای آن معرفی شده است که طبق تفسیر آیات قرآن و روایات حضرت پیامبر(ص) ـ که اشارهای کوتاه به آنها خواهیم کرد ـ تنها مصداق کلمه «اهلبیت پیامبر(ص)؛ حضرت علی(ع)، حضرت فاطمه زهرا(س) و حضرت حسن و حسین(ع)» می باشند.
آیاتی که اهلبیت را در معنای اصطلاحی با تعبیراتی چون«اهلبیت» و«ذیالقربی» معرفی میکند:
آیه تطهیر
«انما یریدُ الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیراً».
روایات فراوانی از اهلسنت وارد شده که تفسیر«اهلالبیت» در این آیه را صراحتاً حضرت
علی(ع)، حضرت فاطمه(س) و حسنین(ع) میداند، مانند این روایت که میگوید: «ام سلمه» نقل میکند که:
جاءَ النبی الی بیتی فقال لا تأذِنی لاحدٍ، فجاءت فاطمه فلم استطع أن اجُبَّها عن ابیها، ثم جاء الحسن... وجاء الحسین... فاجتمعوا حول النبی علی بساط فجعلهم نبی الله بکساء کان علیه، ثم قال، هولاء اهلبیتی فاذهب عنهم الرحبس و طهرهم تطهیرا». قالت: فقلت یا رسول الله و أنا؟ قال: انّک علی خیر.
طبری در تفسیر خویش در ذیل همین روایت داستان دیگری را نیز میآورد و میگوید:
عن انس؛ إن النبی کان یمرُّ ببیت فاطمه ست اشهر کلما خرج الی الصلاة فیقول؛ الصلاة اهلالبیت؛ انما یرید الله... .
بدون شک توجه خاص قرآن و رفتار متمایز پیامبر(ص) با این افراد، آنان را کاملاً مشخص کرده و به عنوان مصداق اهلبیت پیامبر(ص) به مردم شناسانده بود، و این امر بر همگان روشن بود. مثلاً در جریان مشهور مباهلة پیامبر(ص) با نصارای نجران، مصادیق عینی اهلبیت(ع) را به مسلمانان نمایاند و بر «اهلبیت» بودن علی، فاطمه، حسن و حسین(ع) مهر تأیید نهاد.
آیه شریفه مودت نیز شأن و مقام والایشان را نزد پروردگار مشخص ساخت و وظیفه عملی و علمی همه مسلمانان را در قبال آنان بیان داشت.
پیامبر اکرم(ص) معرّف اهلبیت(ع)
پیامبر اکرم(ص) از همان ابتدا بر استقرار و استمرار دین اسلام و رسالت الهی خویش حریص بود و از طرفی به فتنهانگیزی و اختلاف امت پس از خویش نیز آگاهی کامل داشت. لذا برای جلوگیری از محو اسلام برنامههایی داشتند که از جمله این برنامهها معرفی اهلبیت(ع) و شناساندن منزلت و جایگاه رفیع آنان در دایرة اسلام بود. لذا احادیثی درباره آنان به صورت مفصل بیان فرمودند و وظیفه امت را تبعیت و پیروی از آنان بیان نمودند. از جمله این احادیث که در کتب معروف اهلسنت وارد شده حدیث ثقلین است:
انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله عزوجل و عترتی کتاب الله حبل ممدود من السماء الن الارض وعترتی اهلبیتی. و ان اللطیف الخبیر اخبرنی انهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض، فانظروا بم تخلفونی فیهما.
ابنحجر عسقلانی در تحلیل حدیث ثقلین میگوید: «بدان که این حدیث از طریق زیادی نقل شده و بیش از بیست صحابی آن را از راههای گوناگون بیان کردهاند.»
حدیث سفینه، حدیث اثنیعشر، حدیث منزلت، حدیث یومالدار و... احادیث صریحی هستند که پیامبر(ص) با معرفی مصداقی اهلبیت خویش، راه رستگاری و فلاح را همان راه و مسیر آنان بیان میفرمایند و دلسوزانه مسلمانان را به پیروی از آنان دعوت مینمانید.
آیه مبارکه مباهله
فمن حآجّک فیه من بعد ما جاءک من العلم فقل تعالوا ندع أبناءنا وأبناءکم ونساءنا ونساءکم وأنفسنا وأنفسکم ثمّ نبتهل فنجعل لّعنة اللّه على الکاذبین؛[1]
پس هر کس با تو در مقام مجادله برآید درباره عیسی بعد از آنکه به وحی خدا به احوال او آگاهی یافتی بگو: بیایید ما و شما بخوانیم فرزندان و زنان و نفوس خود را تا با هم به مباهله برخیزیم تا دروغگویان و کافران را به لعن و عذاب خدا گرفتار سازیم.
این آیه شریفه، به یک رویداد بسیار عظیم و جاویدان در تاریخ اشاره میکند که به طور شفاف و روشن علاوه بر اینکه جایگاه و منزلت اهلبیت پیامبر(ص) را در پیشگاه خدای سبحان بیان میکند و عظمت وجودی ایشان و قدرت سترگ و ایمان والایشان را برای تمام امم و ملل و مذاهب و ادیان آشکار میسازد، اهلبیت(ع) را به شخص و چهره معرفی میکند و آنها را به همگان میشناساند تا بد دلان و شکاکان و مبغضان اسلام ستیز را رسوا کند و ماهیت حقیقی آنان را برملا سازد.
داستان مباهله را مورخان و مفسران زیادی نقل کردهاند؛ ابن اثیر در کامل مینویسد:
مسیحیان نجران پس از رد کردن دعوت پیامبر(ص) به اسلام، خواستار مباهله شدند. پیامبر(ص) نیز با پذیرفتن پیشنهاد آنان، حضرت علی(ع)، فاطمه(س) حسن و حسین(ع) را همراه خود برای مباهله نمودن بردند.[2]
اما هیأت نمایندگان مسیحیان با دیدن آنان گفتند: اینان چهرههایی هستند که اگر از خدا در خواست کنند که کوه را از جای برکند، حتماً از جا کنده خواهد شد. با اینان مباهله نکنید وگرنه هلاک میشوید و در روی زمین یک نفر مسیحی باقی نمیماند. با این هشدار، هیأت از مباهله منصرف شد و طی معاهدهای با پیامبر اسلام متعهد به پرداخت جزیه شدند. تفصیل این حادثه در منابع تفسیری نیز آمده است و آن را امتیاز و مزیتی بزرگ برای اهلبیت پیامبر(ص) شمردهاند.
زمخشری، مفسر معروف و مشهور اهل سنت، در تفسیر آیه مباهله میگوید:
فأتی رسولالله(ص) و قدغدا محتضناً الحسین آخذاً بید الحسن و فاطمة تمشی خلفه و علی خلفها. و هو یقول: اذا دعوت فَأمِنّوا... فقال اسقف نجران: یا معشر النصاری، انی لاری وجوهاً لو شاء الله أنیزیل جبلاً من مکانه لأزاله بها فلا تباهلوا فتهلکوا و لایبقی علی وجه الارض نصرانی الی یوم القیامة... .[3]
در ادامه آن با نقل آیه تطهیر، تأکید میکند که اهلبیت پیامبر(ص) حضرت علی(ع)، فاطمه(س) حسن(ع) و حسین(ع) میباشند که پیامبر(ص) بر اساس یقینی که به صدق رسالت خویش دارد، عزیزترین و نزدیکترین افراد به روح و قلب مبارکشان را برای مباهله نمودن فرا میخواند؛ تا هم حقانیت بعثتش را ثابت نماید و هم اهلبیت واقعی خود را به عموم بشناساند و آنان را در تاریخ جاودان سازد. از اینجاست که زمخشری با قاطعیت مینویسد: و این قویترین و محکمترین نشانه برای فضیلت اصحاب کساء میباشد.[4]
حاکم نیسابوری نیز در مناقب اهلبیت ضمن بر شمردن فضایل آنان چنین نقل میکند:
لما نزلت هذه الآیة ابناءنا و ابناءکم ونساءنا و نساءکم وانفسنا و انفسکم دعا رسول الله(ص) علیاً و فاطمة و حسناً و حسیناً رضی الله عنهم فقال هولاء اهلی. [5]
در صحیح مسلم نیز همین داستان آمده است.
و لما نزلت هذه الآیة فقل تعالوا ندع أبناءنا و أبناءکم دعا رسول الله(ص) علیاً و فاطمه و حسناً و حسیناً فقال: اللهم! هولاء أهلی.[6]
و این در حالی است که محمدرشید رضا در تفسیر المنار از استاد خود نقل میکند که گفته است: اختیار نمودن علی، فاطمه و فرزندانش از طرف پیامبر(ص) برای مباهله و دلالت کلمه «نساءنا» بر فاطمه(س) و« انفسنا» بر علی(ع) تنها در روایات شیعه وارد شده است.[7] در صورتی که علاوه بر منابع روایی معتبری که نام بردیم، کتابهای تفسیری بسیاری از اهلسنت نیز وجود دارند که همگی شأن نزول این آیه را با مضامین مختلف و طرق متعدد بر پنجتن آل کساء، یعنی حضرت علی(ع)، فاطمه(س) حسن و حسین(ع) منحصر نموده و بر درستی آن صحه گذاشتهاند.
سیدنورالدینحسینی مرعشی تستری در احقاق الحق در حدود شصت نفر از بزرگان اهلسنت را نام میبرد که همه آنان تصریح نمودهاند آیه مباهله درباره اهلبیت(ع) نازل شده است.[8] فخر رازی در تفسیر خود، پس از ذکر روایت و شأن نزول آن در حق پنجتن مقدس، سند آنها را نیز تأیید میکند و میگوید: «اعلم ان هذه الروایة متفق علی صحتها بین اهل التفسیر و الحدیث... .»[9]
حاکم در مستدرک خود نیز دربارة روایت خود دربارة اهلبیت(ع) میگوید: «هذا الحدیث صحیح علی شرط الشیخین و لمیخرجاه.»[10] حال اگر بنا باشد ورود این احادیث را از طریق اهلتسنن انکار کنیم، آیا سایر احادیث و کتبشان از درجه اعتبار ساقط نخواهند بود؟!
بررسی یک شبهه
در اینجا شبههای مطرح میشود که چگونه ممکن است منظور از «ابناءنا» حسن و حسین باشد، در حالی که صیغه آن جمع است و یا «نساءکم» که معنای جمع دارد، تنها بر بانوی دو عالم فاطمه(س) اطلاق گردد؟ و اگر منظور از «انفسنا» تنها حضرت علی(ع) است، چرا به صیغه جمع آمده است؟
پاسخ
اولاً: همانگونه که اشاره شد، اجماع علمای اسلام بر اساس احادیث فراوانی که از منابع معتبر اعم از شیعی و سنی که در زمینه ورود این آیه به ما رسید، تصریح میکند و به یقین میرساند که حضرت پیامبر(ص) غیر از علی(ع)، فاطمه(س) و حسن و حسین(ع) کسی را به مباهله نیاورد. و این قرینه آشکاری برای تفسیر آیه خواهد بود. زیرا سنت تفسیر کننده قطعی آیات قرآن است. بنابراین، این سؤال متوجه همه دانشمندان جهان اسلام است و تنها به شیعه ارتباط نمییابد.[11]
ثانیاً: اطلاق «صیغة جمع» بر «مفرد» یا بر«تثنیه»تازگی ندارد و در قرآن و ادبیات عرب و حتی غیر عرب این استعمال فراوان است. مثلاً در سوره آل عمران آیه 173 میخوانیم: «الّذین قال لهم النّاس إنّ النّاس قد جمعوا لکم فاخشوهم». طبق تصریح جمعی از مفسران، منظور از «الناس»، شخصی به نام نعیمبن مسعود اشجعی است که از ابوسفیان اموالی گرفته بود تا مسلمانان را از قدرت مشرکان بترساند.[12] گاهی اطلاق کلمه جمع بر مفرد به عنوان بزرگداشت نیز دیده میشود، همان طور که دربارة ابراهیم میخوانیم: «إنّ إبراهیم کان أمّة قانتا للّه؛[13] ابراهیم امتی بود خاضع در پیشگاه خدا.» در اینجا کلمه «امت» که اسم جمع است بر فرد اطلاق شده است. پس در آیه مباهله نیز دلالت جمع بر تثنیه یا مفرد دور از ذهن و غریب نیست تا تفسیر آن بر مصادیقی که در روایتها آمده نادرست باشد.
ثالثاً: پیامبر(ص) طبق این آیه موظف بود در مباهله همة فرزندان و زنان خاص خاندانش و تمام کسانی را که به منزله جان او بودند همراه خود ببرد، ولی این گروه مصداقی جز دو فرزند و یک زن و یک مرد نداشت و این بهترین دلیل بر این است که با وجود زمینه برای دیگر نزدیکان پیامبر(ص)، هیچ کس جز این چهارتن مقدس «اهلبیت» ایشان نیست.[14]
رابعاً: دلالت کلمة «انفسنا» بر حضرت علی(ع) از آنجا مشخص میگردد که پیامبر اکرم(ص) مردی جز علی(ع) را همراه خود نکرد، که این خود نشان دهنده مقام والا و موفقیت پر شکوه و جایگاه پرفراز حضرت علی(ع) است. روایات دیگر نیز بیانگر این شأن و نزدیکیاند که برای نمونه به یکی از آنها اشاره میکنیم: پیامبر گرامی(ص) در مورد یکی از اصحاب خود که در جمع یاران حضور نداشت پرسوجو کرد. یکی گفت: ای پیامبر، اگر فرمانی دارید: علی(ع) حاضر است! رسول اکرم فرمود: «سأِلنی عن الناس و لم تسألنی عن نفسی.»[15]
خامساً: قرطبی با استفاده از کلمة «ابناءنا» که دلالت بر حسنینH میکند نتیجه میگیرد که: فرزندان دختر «فرزندان» نامیده میشوند و با تأیید مصادیق آیه بر پنج تن مقدس تأکید میکند که مراد از «ابناءنا» در آیه همان حسن و حسین(ع) هستند و تنها ایشان (حسنین) فرزندان پیامبر(ص) میباشد:
قال کثیر من العلماء ان قوله فی الحسن و الحسین لما باهل (ندع ابناءناو ابناءکم...) قوله فی الحسن ان ابنی هذا سید مخصوص بالحسن والحسین. انیسمیا ابنی النبی(ص) دون غیر هما لقوله(ع): کل سبب و نسب ینقطع یوم القیامة الا نسبی و سببی.[16]
آیه مبارکه مودت
قل لّا أسألکم علیه أجرا إلّا المودّة فی القربى؛[17]
بگو از شما چیزی در مقابل رسالتم نمیخواهم، مگر مودت و دوستی با اهلبیت من.
این آیه از آن دسته آیاتی است که شیعه و سنی طبق آن به وجوب داشتن محبت به اهلبیت(ع) استدلال نمودهاند. از جمله فخر رازی ـ مفسر بزرگ اهلسنت ـ در کلامی نسبتاً طولانی این موضوع را این گونه مطرح میکند:
از ابنعباس نقل شده که رسول خداوند(ص) وقتی به مدینه آمد، خرجها و حقوق مسلمانان بر او سنگین آمد. پس انصار گفتند این همان مردی است که خداوند شما را به واسطه ایشان هدایت نمود. او خواهرزادة شماست که به شهر شما فرود آمده، پس باید اموالی را برای او جمع آوری نمایید. پس اموالی را جمع کردند و به خدمت آن حضرت آوردند. حضرت پیامبر(ص) آن اموال را نپذیرفت و پس فرستاد. سپس این آیه نازل شد: قل لا اسئلکم علیه اجراً الا المودة فی القربی؛ یعنی برای ایمان آوردن شما مردی نمیخواهم، مگر آنکه نزدیکان و خویشان مرا دوست بدارید.[18]
سپس فخر رازی از کشاف روایتی از پیامبر(ص) نقل میکند که پیامبر فرموده است:
هر کس بر محبت آل محمد(ص) بمیرد شهید مرده است، هر کس بر محبت آل محمد(ص) بمیرد آمرزیده مرده است. هر کس بر محبت آل محمد(ص) بمیرد با ایمان کامل مرده است، هر کس بر محبت آل محمد(ص) بمیرد بشارت دهد او را ملک الموت به بهشت و... هر کس بر بغض آل محمد(ص) بمیرد کافر مرده است.[19]
پس فخر رازی میگوید:
و من میگویم: آل محمد(ص) آن جماعتی است که امورشان به آن حضرت(ص) راجع باشد. پس هر کس امرش بیشتر به آن حضرت برگردد، باید از آل او باشد. و شک نیست که فاطمه(س) علی(ع)، حسن و حسین(ع) تعلق و رابطه میان ایشان و رسول خدا(ص) شدیدترین تعلقات بود. و این از بابت تواتر معلوم است. پس ایشان آل باشند. ایضاً میان مردم دربارة «آل» اختلاف به وجود آمده است. بعضی گفتهاند«آل» نزدیکان و خویشان هستند و بعضی گفتهاند امت آن حضرت«آل»هستند. پس اگر آن را حمل بر نزدیکان کنیم، باز هم ایشان «آل» میباشد و اگر حمل بر «امت» کنیم ـ امتی که دعوت حضرت را قبول فرمودهاند ـ بازهم ایشان«آل» هستند. پس به هر تقدیر آنان «آل» خواهند بود. اما در اینکه غیر ایشان مندرج در لفظ آل هستند، اختلاف وجود دارد. چون این آیه نازل شد پرسیده شد: یا رسولالله، نزدیکان شما که حب آنان بر ما واجب شده است چه کسانی هستند؟ حضرت(ص) فرمودند: «علی، فاطمه و دو پسرشان». پس ثابت میشود که این چهار تن اقارب پیامبر گرامی میباشند.[20]
و اگر این ثابت شود، میتوان گفت آنان مخصوص به زیارت تعظیم و تکریماند. دلایل این سخن عبارتاند از:
اولاً: بخش آیه «لا اسئلکم علیه... الا المودة فی القربی» و آنچه بیان کردیم.
ثانیاً: هیچ شکی نیست که پیامبر(ص) حضرت فاطمه(س) را بسیار دوست داشت و میفرمود: «فاطمه بضعة منی یؤذینی ما یؤذیها.»[21] و دربارة حضرت علی(ع)، امام حسن(ع) و امام حسین(ع) به تواتر ثابت است که پیامبر(ص) آنان را دوست میداشت،[22]و چون این بر امت ثابت شود، مانند آن نیز بر همه امت واجب است؛ به دلیل قول حق تعالی «واتّبعوه لعلّکم تهتدون»[23] و «فلیحذر الّذین یخالفون عن أمره»[24] و «قل إن کنتم تحبون الله فاتّبعونی یحببکم الله»[25] و «لقد کان لکم فی رسول الله اسوة حسنة».[26]
ثالثاً: همانا دعا نمودن بر«آل» مقام و منزلت عظیمی است. لذا این دعا را خاتمه تشهد نماز قرار دادهاند و این بزرگی و تعظیم در غیر آل ایشان(ص) وجود ندارد و همه اینها بر این دلالت دارد که حب آل پیامبر(ص) واجب است.[27] دیگر تفاسیر نیز اعتراف دارند که مراد از «القربی»، اهلبیت(ع) و آل عصمت و طهارتاند.
سیوطی آورده است: ابن عباس میگوید: وقتی آیه «قل لا اسئلکم...» نازل شد، گفتند: یا رسول الله(ص) خویشانی که مودت آنان بر ما واجب است چه کسانی هستند؟ فرمود: «علی و فاطمة و ولدا هما.»[28] و از ابنعباس در جای دیگری نقل کرده است که منظور از ذیل آیه «و من یقترف حسنة»، مودت و حب آل محمد(ص) است، همچنان که از ابیسعید روایت نموده که پیامبر فرمودهاند: «سوگند به کسی که جانم در دست اوست؛ هیچ کس از ما اهلبیت بغض ندارد مگر اینکه وارد آتش گردد.»[29]
محییالدین عربی در تفسیر «و من یقترف حسنه» میگوید:
محبت آل پیامبر(ص) ـ که علی، فاطمه، حسن و حسین(ع) هستند ـ حسنه و نیکی است، به واسطة پیروی و تبعیت از ایشان. آن محبت ایجاد نمیشود مگر بر اساس صفای درون و بقای پاکی فطرت. همه سبب توفیق در تابع بودن و پذیرفتن هدایت آنان و رسیدن به مقام شهود است تا آنجا که صاحب محبت اهلبیت(ع) از پیروان ولایت میشود و در روز قیامت با آنان محشور میگردد. [30]
جمعبندی آیات
همانگونه که دیدیم، قرآن به عنوان اولین و معتبرترین منبع شناخت اهلبیت(ع)، آیاتی دارد که آنان را به اجمال معرفی میکند: آیه تطهیر با بیان معصوم بودن اهلبیت(ع) از هر گونه پلیدی و آلودگی، جایگاه، ارزش و منزلت آنان را در اسلام مشخص میکند و وظیفه و مسئولیت الهی آنان را بهتر میشناساند. آیات مباهله همراه با رفتار حضرت پیامبر(ص) اشخاص عینی و مصادیق تکتک اهلبیت(ع) را به مسلمانان مینمایاند و بر اهلبیت بودن حضرت علی(ع)، حضرت فاطمه(س)، امام حسن و امام حسین(ع) مهر تأیید میزند. آیه شریفه مودت نیز شأن و مقام بسیار والا و عظیمشان را نزد خداوند مشخص میکند و وظیفه علمی و عملی مسلمانان را در قبال اهلبیت(ع) روشن میسازد.
اما از طرفی موضوع «اهلبیت» موضوع پیچیده و خاصی است؛ لذا ما در بخش بعدی به بررسی کوتاهی در سیره پیامبر(ص) میپردازیم تا اذهان پژوهشگران محترم را با منابع و ادله دیگری در این زمینه آشنا کرده باشیم.
پیامبر اکرم(ص) و معرفی اهلبیت(ع)
پیامبر گرامی اسلام(ص) از همان ابتدا بر رسالت خود، استقرار و استمرار دین اسلام حریص بود، زیرا وظیفه داشت آخرین دین الهی را به بهترین وجه و کاملترین صورت ابلاغ نماید. از طرفی امت و مردم را به خوبی میشناخت و به ایجاد فتنه و اختلاف در دوران بعد از خود هشدار نیز داده و برخی از وقایع تلخ را نیز پیشاپیش گفته بود. لذا از ابتدا برای جلوگیری از محو اسلام واقعی و پیروزی کامل دشمنان اسلام، برنامهها و دستورالعملهای منسجم و دراز مدتی را که همگی از طریق وحی و با تأیید الهی همراه بودند، در نظر گرفته بود. یکی از این راهکارها معرفی اهلبیت(ع) و شناساندن منزلت و جایگاه رفیع آنان در دایرة دین اسلام بود. پیامبر اکرم(ص) مسئولیت داشتند که اهلبیت(ع) را به عنوان رهبران، پیشوایان و امامان بعد از خود در امت تعیین کنند. برای شروع این امر، از همان آغاز کار، ازدواج دختر گرامیشان حضرت فاطمه زهرا(س) با حضرت علی(ع) را که ریشههای درخت تنومند امامت و عصمت است، پیوندی آسمانی و ملکوتی معرفی نمودند و به فاطمه(س) چنین فرمودند: «دخترم! پیوند تو با علی(ع) به دستور و خواست خداوند صورت گرفته است؛ جبرئیل خواستگار و خداوند متعال ولی امر تو بوده است.» [31]
در ادامه برنامههای خود، حضرت(ص) فرزندانشان امام حسن و امام حسین(ع) را در رفتار و گفتار ویژه و توجه برانگیز، مورد عنایت قرار دادند و آنان را استمرار دهندگان ذریه و نسل خود مشخص کردند: «لکل ولدأب فان عصبتهم لابیهم، ما خلا ولد فاطمه(س) فانی، انا ابوهم و عصبتهم.»[32] و در مراحل بعد آنها را هادی امت، جانشین پس از خود و... نامیدند که ما در اینجا سه نمونه از احادیثی را که اهلبیت(ع) و منزلت آنان را بیان نموده و وظیفه امت را تبعیت و پیروی از آنان بیان کرده، برای تبرک میآوریم:
1. حدیث ثقلین
انی اوشک أن أدعی فأجیب، و انی تارک فیکم الثقلین، کتاب الله عزوجل و عترتی؛ کتاب الله حبل ممدود من السماء الی الارض و عترتی اهلبیتی. و ان اللطیف الخبیر أخبرنی أنهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض، فانظروا بم تخلفونی فیهما.[33]
حدیث ثقلین در جاهای مختلفی از پیامبر اکرم(ص) نقل شده است، از جمله: بعد از بازگشت از طائف، در مسجد خیف درمنی، در حجةالوداع و غدیرخم هنگام معرفی حضرت علی(ع) به عنوان خلیفه و امام بعد از خود، در مدینه، قبل از وفاتشان در منزل،[34]... . میبینیم که پیامبر اکرم(ص) تأکید فراوانی بر تثبیت این حدیث در اذهان مردم داشتند و سعی در نشر آن نمودهاند که این موضوع از چشم علمای اهلسنت نیز دور نمانده و آنان را نیز وادار به تحلیل این تکرار و تأکید نموده است. ابنحجر در تحلیل حدیث ثقلین میگوید:
بدان که این حدیث از طرق زیادی نقل شده و بیش از بیست صحابی آن را از راههای گوناگون بیان کردهاند... واین ـ بسیاری روایت در مکانهای مختلف ـ اشکالی ندارد. بلکه این تکرار ـ نشان دهنده توجه پیامبر(ص) و تأکیدشان بر شأن و مقام کتاب قرآن و عترت پاک ایشان میباشد.[35]
مفهوم حدیث ثقلین
در حدیث شریف ثقلین اسرار و مضامین بلند و ژرفی نهفته است که رسیدن به آنها و درک و فهمشان نیاز به تأمل و تفکر دارد؛ چه با کشف و فهم این مضامین در واقع منظور حقیقی و هدف اصلی پیامبر(ص) از این حدیث و اهمیت فوق العاده آن را در «رهبرشناسی» و «راهیابی» درک میکنیم. از مهمترین نکات نهفته در این حدیث به ذکر چند نکته اکتفا میکنیم:
نکته اول: همراه بودن و اقتران اهلبیت(ع) با قرآن به معنای فهم صحیح، درک عمیق و عمل دقیق آنان به مفاهیم و دستورهای قرآن.
نکته دوم: چنگ زدن به قرآن و پیروی از اهلبیت(ع) در آن واحد میتواند مانع از انحراف و گمراهی باشد، زیرا اهلبیت(ع) معارف جاری و علوم ساری قرآن در طول قرنهای متمادیاند.
نکته سوم: عدم جدایی بین قرآن و اهلبیت(ع) به عنوان ارتباط علمی و عملی و استمرار و جاودانگی سنت پیامبر(ص) و اسلام ناب محمدی از طریق سیره اهلبیت(ع).
نکته چهارم: عدم تقدم بر آنان؛ چه دور گشتن از مسیر آنها عاقبتی جز هلاکت و نابودی در پی ندارد.[36] پیامبر اکرم(ص) در حدیث شریف دیگری بر این موضوع تأکید میکند و هشدار میدهد که: «از ائمه اهلبیت پیش نیفتید که هلاک میشوید و در مورد آنها کوتاه نیایید و عقب نمانید که نابود میگردید؛ به آنها میاموزید، زیرا از شما آگاهتر میباشند.»[37] و این اعلم و آگاهتر بودن بهترین ملاک و معیار برای راهنما شدن و هدایت الهی است که آیه مبارکه این امر را به خوبی بازگو میکند و حدیث ثقلین بر آن صحه میگذارد و هادیان راه حق را که داناترین انسانها میباشند به ما میشناساند: «أفمن یهدی إلى الحقّ أحقّ أن یتّبع أمّن لاّ یهدّی إلاّ أن یهدى؛[38] آیا آنکه خلق را به راه حق رهبری میکند سزاوارتر است برای پیروی یا آنکه نمیکند؛ مگر آنکه خود به هدایت خداوند هدایت شود.» پس میبینیم که اهلبیت(ع) همانند قرآن، معادن علم و اسرار، معارف جاودان، آیات محکم، لسان غیب، آرامش و سکون زمین و زمان و شفای دردهای معنوی و مادی و... هستند؛[39] همچنان که پیامبر(ص) دربارة نام علی(ع) فرمودهاند: «ذکر علی عبادة»؛[40] نام و یاد علی(ع) عبادت است. یعنی حال که حضرت علی(ع) و اهلبیت ایشان عدل قرآن و قرین و ترجمان آیات نورانی آن هستند، باید همگان همانگونه که قرآن سرلوحه برنامههای زندگی آنان است، خط مشی اهلبیت(ع) نیز باید در رأس همة برنامههای آنان قرار گیرد؛ ولایت آنان را بپذیرند و از آنان پیروی و اطاعت محض داشته باشند. خود پیامبر(ص) نیز بارها این مسئولیت را بر امتش روشن ساخته است:
...پس از من به اهلبیتم اقتدا کنید که آنها عترت من هستند، از طینت وجود من آفریده شدهاند و از علم و فهم من بهره بردهاند. وای بر آن افراد از امتم که فضل و برتری آنها را تکذیب کند و اتصال بین من و آنها را قطع نماید. خداوندا شفاعت مرا نصیب آنها قرار مده.[41]
و به تکرار ولایت علی(ع) را ادامة ولایت و رسالت خود عنوان نموده است:
بار خدایا! کسی که به من ایمان آورده است و مرا تصدیق کرده، باید از ولایت علی(ع) دست بر ندارد، زیرا ولایت او ولایت من است و ولایت من ولایت خداست.[42]
و پیامبر خدا(ص) این گونه بیست و سه سال امتش را به پیروی از اهلبیتش(ع) دعوت مینمود و آنان را به این امر مهم و درک این وظیفه و مسئولیت سنگین فرا میخواند. علت این همه اصرار و تکرار را میتوان در حدیث بعدی، یعنی حدیث شریف«سفینه»، کشف نمود.
2. حدیث سفینه
ألا ان مثل اهلبیتی فیکم مثل سفینة نوح من رکبها نجا و من تخلف عنها غرق.[43]
بدانید مثل اهلبیت من در میان شما مثل کشتی نوح است؛ کسی که بر آن سوار شد نجات یافت و آن کس که تخلف ورزید غرق گردید.
همانگونه که حدیث ثقلین اهلبیت(ع) را همراه و همتراز قرآن قرار میدهد و آنان را نورهایی برای هدایت و راهبری مینمایاند، حدیث سفینه نیز برای امت بیان میکند که اهلبیت(ع) کشتی نجات، مصدر خلاص و رهایی از سردرگمیها هستند که عدم سوار شدن در این کشتی سرانجامی جز نابودی و هلاک در طوفان گمراهی و گرفتار شدن به خشم و غضب الهی ندارد. منظور از تشبیه اهلبیت(ع) به«کشتی نوح» نیز همین است که همه باید در امور دینی به آنان پناه برند. فروع و اصولشان را از ائمه پاک اهلبیت اخذ کنند تا از عذاب جهنم نجات یابند. کسی که تخلف ورزد، همچون کسی است که روز طوفان نوح به کوه پناه برده تا نجات یابد، اما در امواج سهمگین طوفان غرق میشود و به هلاکت میرسد. و این گونه است که «و من رکبها نجا و من تخلف عنها غرق.»
و از این بیشتر حدیث دیگری است که پیامبر(ص) به امتش فرمان میدهد که:
اجعلوا آلبیتی منکم کمکان الرأس من الجسد، و مکان العینین من الرأس. فان الجسد لا یهتدی الا بالرأس و لا یهتدی الرأس الا بالعینین.
اهلبیت مرا به منزله سر، نسبت به بدن و به منزله چشمها نسبت به سر بدانید که جسد جز به وسیله سر هدایت نمیشود و سر، جز به وسیله چشمها هدایت نمیشود.[44]
نکته قابل تأمل در این گونه احادیث این است که پیامبر اکرم(ص) هدایت شدن و راه راست پیمودن را اطاعت نمودن از راه و روش و سلوک اهلبیتش قرار داده است. و این به روشنی دلیل اصرار پیامبر خدا(ص) بر پیروی از آنان را نشان میدهد. آری، پیامبر اکرم(ص) که بسیار بر امتش شفیق و دلسوز است، پس از خود نیز بر آنها نگران است، گویی پرتگاههای هلاک و نابودی را در برابر آنها میبیند و لغزش امتش را در دوری از اهلبیت(ع) مشاهده میکند. لذا آن حضرت راه رستگاری و فلاح را که همان راه اهلبیت(ع) است برای مسلمانان مشخص نمود و پدرانه و دلسوزانه برای نجات همیشگی جهان اسلام و مسلمین ندا داد که: «ألا أن مثل اهلبیتی فیکم مثل سفینة نوح من رکبها نجا و من تخلف عنها غرق.»
حدیث اثناعشر
قال رسول الله: أنا سید النبیین و علی بن ابی طالب سید الوصیین. و ان اوصیایی بعدی اثناعشر، اولهم علیبن ابیطالب وآخرهم المهدی.[45]
من سرور پیامبران هستم و علیبن ابیطالب سرور وصیین است. و همانا اوصیای بعد از من دوازده تن هستند، اولین آنها علیبن ابیطالب(ع) و آخرینشان مهدی(عج) است.
این حدیث شریف بهترین شاهد و کاملترین دلیل برای اثبات حقانیت اهلبیت(ع) و تأیید جانشینی بلا فصل آنان پس از پیامبر(ص) است. حدیث «اثنا عشر» به صورتهای مختلفی نقل شده است و سیره نویسان، مفسران و دانشمندان اهلسنت به روایت آن پرداختهاند که به دلیل اهمیت آن و حفظ امانت، صورتهای دیگری از آن را نیز نقل میکنیم تا خواننده محترم خود به قضاوت بپردازد و در خلوت خود، بدون هیچ گونه تعصب و غرض مذهبی، حق را از باطل جدا سازد.
در صحیح بخاری جابر از پیامبراکرم(ص) روایت میکند: «یکون بعدی إثناعشر امیراً.»[46]
در صحیح مسلم آمده است: «عن النبی(ص) انه قال لایزال الدین قائماً حتی تقوم الساعة ویکون علیهم اثناعشر خلیفة کلهم من قریش.»[47]
در ینابیع المودة از قندوزی حنفی، از ابن مسعود روایت شده که گفته است:«پیامبر ما(ص) عهد کردهاند که بعد از ایشان دوازه خلیفه به تعداد نقبای بنیاسرائیل میباشند.»[48]
همین نویسنده (قندوزی حنفی) در ادامه این حدیث میگوید:
محققانی که حدیث اثناعشر را که دلالت بر خلافت دوازده شخص بعد از ایشان دارد. نقل نمودهاند، در هر زمان و مکانی میدانند که مراد و مقصود رسول خدا(ص) از این حدیث دوازده شخص از اهلبیت و عترتشان است. چرا که حمل این حدیث بر خلیفههای پس از ایشان به دلیل کمی تعداد آنها ویا حمل آن بر امویها به دلیل بیشتر بودنشان و ظلم آشکار آنان جز عمربن عبدالعزیز، صحیح نمیباشد؛ و از همه مهمتر این که اینان از بنیهاشم نیستند؛ چرا که پیامبراکرم(ص) در سخنی فرمودهاند: «کلهم من بنیهاشم.»[49]
در فرائد شافعی آورده است: ابنعباس گفت: شنیدم رسول خداوند(ص) میگوید: «انا و علی و الحسن و الحسین و تسعة من ولدالحسین مطهرون معصومون.»[50]
علاوه بر این احادیث صریح، نمونههای جالبتر و دقیقتری نیز در کتابهای اهلسنت در زمینه تصریح به نام و نشانههای امامان اهلبیت(ع) وارد شده است که خواننده و پژوهشگر را به حیرت و شگفتی وا میدارد: در ینابیعالمودة از جابر انصاری نقل شده که میگوید:
جندلبنجناده بر پیامبر(ص) وارد شد و از او مسائلی را پرسش نمود. سپس جندل گفت: ای رسول خدا(ص)! دربارة اوصیای بعد از خودت به من آگاهی دهید تا به آنان تمسک جویم. پیامبر(ص) فرمود: «اوصیای من دوازه نفر میباشند. جندل گفت: بله، در تورات آنها را همین تعداد یافتیم. پس جندل گفت: آنها را نام ببرید. پیامبر(ص) فرمود:
اولین آنان سید اوصیاء، پدر امامان علی(ع) است. سپس فرزندانش «حسن» و «حسین» هستند. پس به آنان چنگ بزن و جهالت و نادانی جاهلان تو را گمراه مسازد. پس هرگاه علیبن حسن، زینالعابدین، به دنیا بیاید، تو به روز آخر عمرت رسیدهای و آخرین جرعههای زندگی را نوشیدهای. جندل گفت: این را نیز در تورات یافتم. ایلیا، شبر و شبیر، نامهای علی(ع)، حسن و حسین(ع) است. پس بعد از حسین(ع) کیست؟
فرمودند: اگر مدت حسین(ع) گذشت، امام بعد از وی، علی و لقب ایشان زینالعابدین(ع) است. بعد از وی پسرش محمد با لقب باقر(ع)، بعد از وی پسرش جعفر که صادق(ع) نامیده میشود، بعد از وی موسی که کاظم(ع) نامیده میشود، بعد از وی پسرش علی که رضا نامیده میشود، بعد از وی پسرش محمد که تقی و زکی نامیده میشود و بعد از وی علی که هادی(ع) نامیده میشود و بعد از وی حسن که عسکری نامیده میشود و بعد از وی پسرش محمد که مهدی است و حجت نامیده میشود پس او غیبت میکند، سپس قیام میکند و زمین را پر از عدل و داد مینماید، همانگونه که پر ظلم و جور بود. پس خوشا به حال صابران در غیبتش.
اهلبیت(ع) در سخنان خلفای راشدین
از آنجا که صحابه شاهدان بیواسطه رفتار، کردار و گفتار پیامبر(ص) هستند، نقل قول و سخنانشان اهمیت و جایگاه خاص خودش را دارد و در بسیاری موارد حجت است. لذا در اینجا لازم دیدیم که به بررسی سخنان برخی از صحابه معروف بپردازیم تا جایگاه اهلبیت(ع) را در گفتار آنان که در واقع انعکاسی از توجهات پیامبر(ص) و درک آنان به این موضوع است بیابیم.
ابوبکر: خلیفه اول
ابوبکربن ابیقحافه یکی از صحابههای پیامبر(ص) است که پس از وفات پیامبر(ص) با بیعت عدهای در مکانی به نام سقیفه به جانشینی پیامبر اکرم(ص) رسید. یکی از ویژگیهای ابوبکر در تاریخ این است که او دخترش عایشه را به همسری پیامبر(ص) در آورد، تا به میمنت این وصلت به خاندان نبوت نزدیکتر گردد و از اسرار خانه وحی آگاهی یابد.
با این قرابت و نزدیکی، ابوبکر شاهد بسیار خوبی برای بیان جایگاه و منزلت اهلبیت پیامبر(ص) است که تاریخ به همین مناسبت از او درباره شخصیت، فضایل و مناقب آنان، خصوصاً حضرت علی(ع)، کلمات بسیار تکاندهنده و سخنان عجیبی نقل کرده است که بسیاری از زوایای تاریک تاریخ اهلبیت(ع) را روشن میسازد و بر مظلومیت و حقانیت آن بزرگواران صحه میگذارد. ما در اینجا به نقل برخی از سخنان که درباره حضرت علی(ع) است میپردازیم.
علی(ع) عترت پیامبر(ص)
ابنکثیر از معقلبن یسار نقل میکند که گفت: شنیدم ابوبکر میگوید: علی(ع) عترت رسولالله(ص) است.[51]
دشمنی و دوستی با علی(ع) دشمنی و دوستی با پیامبر(ص)
ابوبکر میگوید: روزی پیامبر خدا(ص) را دیدم که خیمهای را به پا داشت و در حالی که بر کمانی تکیه داده بود و علی(ع) و فاطمه(س) و حسن و حسین(ع) در آن خیمه بودند. آن حضرت فرمود: ای گروه مسلمانان، من با کسی که با اهل این چادر دوست است، دوست هستم و با دشمن آنان دشمن، دوست نمیدارد آنها را مگر سعادتمند و حلالزاده و دشمن نمیدارد مگر بدبخت و حرامزاده.[52]
جواز عبور از صراط علی(ع)
ابنحجر عسقلانی از ابوبکر نقل میکند که: «همانا صراط گردنهای دارد که هیچکس را یارای گذر از آن نیست مگر با جواز و اجازهای از علیبن ابیطالب.»[53]
نگاه به سیمای علی(ع) عبادت است
ابن مغازلی شافعی از عایشه روایت دارد که میگوید: دیدم ابوبکر به علی(ع) زیاد نگاه میکند. پس پرسیدم: ای پدر، تو را میبینم که به علی(ع) زیاد نظر میکنی، چرا؟ گفت: دخترم! ازپیامبر اکرم(ص) شنیدم که میگفت: نگاه به چهره علی(ع) عبادت است.[54]
این نمونهای از خروارها اعترافات تاریخی ثبت شده است که ما نقل نمودیم. تاریخ گواهی میدهد که خلیفه اولین مسلمین در بسیاری از قضاوتها، پاسخ به سؤالات ادیان دیگر درباره دین اسلام و... از حضرت علی(ع) مشورت میطلبید و از ایشان یاری میجست.
عمربن خطاب: خلیفه دوم
یکی دیگر از صحابههای نزدیک پیامبر(ص)، عمربن خطاب میباشد که در بسیاری از غزوات پیامبر اکرم(ص) از جمله بدر، احد، خندق و همچنین لشکر اسامه همراه دیگر اصحاب شرکت جسته و افتخار این را داشت که دخترش حفصه را به همسری پیامبر(ص) در بیاورد. عمر پس از ابوبکر به سفارش وی خلیفه مسلمانان گشت و زمام امور را برای سیزده سال به دست گرفت.[55]
این صحابی نیز مقام اهلبیت(ع) و شأن والای آن نزد خداوند و پیامبرش(ص) به خوبی دریافته بود و اعترافات جالبی از خود در این مورد به ثبت رسانده است؛ از جمله:
علی(ع) و آل ایشان بر ساق عرش الهی
خطیب خوارزمی از عمربن خطاب نقل میکند که گفت: «پیامبر(ص) فرمود همانا علی، فاطمه، حسن و حسین(ع) در بارگاه الهی بر عرش رحمان جای دارند.»[56]
عمر، پیامبر(ص) را آزرده است
علامه شیخالدین قفطی شافعی از جابر انصاری نقل میکند که: «عمر گفت به علی(ع) ستم میکردم. پس پیامبر(ص) را دیدم. به من گفت: مرا آزار میدهی! گفتم: چگونه؟! فرمود: به علی(ع) جفا نمودی، همانا هر کسی علی را بیازارد مرا آزرده است.»[57]
حب علی(ع) برائت از آتش است
ابنشیرویه بیلمی از عمر نقل میکند که گفت: شنیدم رسول خدا(ص) میگفت: «حب علی(ع) باعث دوری از آتش دوزخ است.»[58] در جای دیگری نیز آمده که عمر از پیامبر(ص) روایت میکند که: «اگر مردم بر حب علی(ع) جمع میشدند، خداوند آتش جهنم را نمیآفرید.»[59] یا اینکه «از پیامبر(ص) شنیدم که درباره علی میگوید: ای علی! هر کس تو را دوست بدارد، مرا دوست داشته است و هر کس مرا دوست بدارد، خداوند را دوست دارد و هر کس خدا را دوست بدارد، خداوند او را وارد بهشت میکند.»[60]
هر کس بر بغض و دشمنی علی(ع) بمیرد، یهودی مرده است
ترمذی از عمر روایت دارد که میگوید: شنیدم رسول خدا(ص) علی(ع) میگوید: «هر که تو را دوست داشت در روز قیامت بر منزلت پیامبران(ع) است و هر که بر بغض و کینه تو بمیرد و اهمیت ندهد یهودی، یا نصرانی مرده است.»[61]
ایمان علی(ع) بر آسمان و زمین برتری دارد
ابنعساکر دمشقی مینویسد: عمر گفت: این علیبن ابیطالب است. شهادت میدهم که رسول خدا(ص) میگفت: «اگر آسمانهای هفتگانه و زمینهای هفتگانه در کفه ترازو قرار گیرند و ایمان علی(ع) در کفه دیگر، همانا ایمان علی(ع) برتری دارد.»[62]
شرف بدون ولایت علی کامل نمیشود
ابنحجر هیثمی از عمر نقل میکند که میگوید: «اشراف را دوست بدارید و به آنها مودت کنید و از آدمهای پست نسبت به ناموستان بترسید و بدانید که شرف و عزت کامل نمیگردد مگر با ولایت علی(ع).»[63]
عثمانبن عفان: خلیفه سوم
عثمان که از شورای ششنفره با قبول اجرای سنت شیخین (ابوبکر و عمر) بر حضرت علی(ع) پیشی گرفت و بر مسند خلافت نشست[64] نیز یکی از صحابه پیامبر(ص) بود که رفتار و کردار پیامبر خدا(ص) را با اهلبیت(ع) دیده و گفتار ایشان را شنیده بود و به منزلت آنان نزد خدا و رسولش آگاهی داشت. بنابراین نقل گفتهها و آرای او درباره اهلبیت پیامبر(ص) خالی از فایده نخواهد بود.
خلق ملائکه از نور چهره علی(ع)
خطیب خوارزمی از عثمان نقل میکند که عثمان میگوید: شنیدم از عمربن خطاب که گفت: شنیدم از ابوبکر گفت: شنیدم پیامبر(ص) میگوید: «همانا خداوند از نور سیمای علیبن ابیطالب فرشتههایی را آفرید که تسبیح و تقدیس میکنند و ثواب آن را برای دوستداران علی(ع) و دوستداران فرزندان علی(ع) مینویسند.»[65]
لولا علی(ع) لهلک عثمان!
به گواهی تاریخ عثمان بسیاری از قضاوتها را نه تنها با مشورت علی(ع) انجام میداد، بلکه بیشتر آنها را بر عهده امام علی(ع) مینهاد و به ایشان ارجاع میداد و همواره این جمله را ـ که خلفای پیشین نیز مداوم تکرار میکردند ـ به حضرت(ع) میگفت که «اگر علی(ع) نبود بیشک عثمان هلاک میشد.»[66]
اهلبیت(ع) در سخنان ائمه مذاهب چهارگانه
در ادامه اعترافات صحابه و رقیبان اهلبیت(ع) در خلافت، به بررسی آرا و نظریات ائمه چهارمذهب اهلتسنن میپردازیم تا در یابیم که آیا این پیشوایان و عالمان مذاهب چهارگانه اهلبیت(ع) را به حقانیتی که پیامبر(ص) فرموده بودند میدانند و جایگاه و منزلت آنان را چنانکه باید و شاید به رسمیت میشناسند یا خیر.
برای پاسخ به این سؤالات که بسیار مهم و ضروری نیز مینماید، باید لایههای پنهان و سطور کمرنگ تاریخ را به دقت و وسواس جستوجو نمود تا چهره مخفی این امامان مذاهب را که با اغراض سیاسی و اهداف اقتصادی پوشیده مانده، به طور واضح و آشکار ببینیم و آنگاه قضاوت کنیم.
نعمانبن ثابت (ابوحنیفه): پیشوای مذهب حنفی
نعمانبن ثابت، مشهور به ابوحنیفه، به سال 80ق در کوفه، به دنیا آمد و به سال 150ق در بغداد به دست منصور عباسی مسموم و کشته شد. وی 52سال در عصر امویها و 18سال در عصر عباسیها زیست. علاقه او به کسب علم و دانش او را واداشت تا در کنار تجارت به تحصیل و فراگیری علوم مختلف نزد استادان معروفی چون عاصمبن ابیالجنود، عطیة العرفی و حمادبن أبیسلیمان الاشعری بپردازد.[67]
در شخصیت ابوحنیفه دو نوع تحریف وارد شده است که این تحریفات یا از طرف دوستداران وی یا از جانب دشمنانش میباشد. احمد امین در ضحیالاسلام با بیان این مسئله مینویسد: طرفداران وی در شخصیت او چنان پیش رفتند که به جعل حدیث پرداخته و گفتند: از پیامبر(ص) نقل شده است که فرمودهاند: «در امت من مردی خواهد بود به نام نعمانبن ثابت با کنیه ابوحنیفه که خداوند سنت مرا در اسلام با او احیا میکند.»
و حتی بعضی از پیروانش ادعا کردند که تورات به ابوحنیفه بشارت داده است![68] در مقابل این احادیث جعلی روایات دیگری به شخصیت ابوحنیفه ضربه میزند تا او را در تاریخ بدنام و بیهویت سازد.[69]
ابوحنیفه یکی از آغازگران قیاس و استحسان است. در دوره او بحثهای کلامی داغی رواج یافت که به مشهور شدنش کمک شایانی نمود و نام او را پر آوازه ساخت.
ابوحنیفه و اهلبیت(ع)
یکی از ویژگیهای بارز در زندگی ابوحنیفه نوع برخورد و آرای وی درباره اهلبیت(ع) و امامان همعصر اوست. ابوحنیفه به گواه تاریخ خود اهلسنت، شاگرد با واسطه حضرت علی(ع) است[70] که در ادامه تحصیلاتش از محضر مبارک امام محمد باقر(ع) و امام صادق(ع) نیز کسب فیض نموده است، به گونهای که خود به کرات اعتراف میکند: «لولا السنتان لهلک النعمان؛[71] یعنی اگر آن دو سال شاگردی حضرت امام صادق(ع) نبود، نعمان هلاک میشد.»
در تاریخ زندگانی ابوحنیفه مواردی از طرفداری وی از اهلبیت(ع) را مییابیم که او را به شیعه اهلبیت بودن متهم میکند. از جمله آن موارد این است که او معتقد بود حضرت علی (ع) بر عثمان برتری دارد و خلافت از آن علی(ع) بوده است. همچنین در تمام جنگها حق با حضرت امیر(ع) بوده و دشمنانش حتی در جنگ جمل باغی و فاسق هستند. همینطور امام حسن(ع) را جانشین بر حق حضرت علی(ع) میدانست.[72] ابوحنیفه در زمان خلافت منصور عباسی با حاکمیت جور بنیالعباس بسیار مخالفت میکرد و از آنها بیزاری می جست تا جایی که به شورشهای علوی ضد عباسیها مانند زیدبن علی و نفس زکیه کمکهای مادی فراوانی کرد و از شهادت نفس زکیه همواره غمگین و ناراحت بود و اظهار تأسف می نمود.[73]
ابوحنیفه در سالیان آخرعمرش به دلیل روکردن منصب قضاوت از طرف منصور عباسی و تحریم کمکرسانی و یاری به دولت عباسی که نشانه تأثیر افکار حضرت امام صادق(ع) در این مورد است، به زندان افتاد و به سم کشته شد.[74]
از ابوحنیفه سخنانی در باب فضایل اهلبیت(ع) خصوصاً حضرت علی(ع) و امام صادق(ع) وارد شده که نشاندهنده علاقه وی به اهلبیت(ع)و ارادت خاص او به آنان است. از جمله از وی نقل میکنند که گفته است: «هو الامام علی(ع) احب الینا من عثمان» یا اینکه: «هیچ کس با علی جنگ ننمود مگر اینکه علی(ع)به برحق بودن اولی بوده است.»[75] همچنین وی از حضرت امام صادق(ع) بسیار پرسش مینمود و با احترام فراوان تنها با جمله، «جعلت فداک یابن رسولالله» ایشان را مخاطب قرار میداد.[76] همواره درباره ایشان میگفت: من دانشمندتر از جعفربن محمد(ع) ندیدهام.[77] این ارادت به اهلبیت(ع) تا جایی بود که گفته شد وقتی حضرت امام صادق(ع) ابوحنیفه را از قیاس کردن منع کرد، او از این کار دست کشید، اما مدرسه و شاگردان وی به قیاس ادامه دادند.[78]
این بررسی کوتاه به خوبی روشن میکند که منزلت اهلبیت(ع) نزد ابوحنیفه کاملاً مشخص و مقبول و پذیرفته شده بوده است و وی همواره در صدد اتباع و پیروی از ایشان بوده، اما شرایط سخت و ظلم و ستم امویها و بعد عباسیها مانع از ابراز عقیده وی و دیگر مردم گشته است. ابوزهره درباره تمایل ابوحنیفه به اهلبیت(ع) میگوید:
ان ابوحنیفه شیعی فی میوله و آرائه فی حکام عصره، ای انه یری الخلافة فی اولاد علی من فاطمة، و ان الخلفاء الذین عاصروه قد اغتصبوا الامر منهم و کانوا لهم ظالمین.[79]
مالکبن انس: پیشوای مذهب مالکی
ابوعبدالله مالکبن انسبن مالک به سال 93ق در مدینه به دنیا آمد و به سال 179ق وفات یافت. وی چهل سال با امویها و چهل و شش سال با عباسیها زندگی گذراند.[80] درباره شخصیت او نیز روایات نادرستی وجود دارد. مثلاً در تاریخ میخوانیم: در خواب از پیامبر اکرم(ص) پرسیده شد: بعد از شما از چه کسی باید مسائل خود را بپرسیم؟ فرمودند: از مالک.[81] بیاساس بودن چنین سخنانی برخواننده گرامی پوشیده نیست.
مالک و اهلبیت(ع)
زندگی مالکبن انس در تاریخ به دوگونه بوده است. در ابتدا مالک با خلفای جور سر ناسازگاری داشت و علیه آنان فتوا میداد که این امر به شلاق خوردن و زندانی شدنش انجامید. وی در جهت این مخالفتها با سیاست حاکمان، به علویها از جمله نفس زکیه یاری می رساند و دشمنی خود را آشکار مینمود.[82]
اما پس از مدتی روند مخالفتهای او تغییر نمود، افکارش درباره خلفای عباسی دگرگون شد و کمکم به دربار آنان وارد شد، به گونهای که منصور او را «رکن الاسلام» نامید و حج را با او بهجا میآورد.[83]
البته این تغییر سیاست بدون علت نیست. در بررسی اوضاع و احوال زمانه مالک به این مسئله برخورد میکنیم که بنیعباس نهایت دشمنی با اهلبیت(ع) و آزار و شکنجه طرفداران و دوستداران آنان را به کار میگرفتند و حقد و کینه خود را با تنگکردن زمینه به شیعیان و موالیان اهلبیت(ع) خالی مینمودند. بعید نیست مالک نیز از گزند آزارهای آنان در امان نبوده و مجبور به تغییر موضع و تقیه کردن شده است.[84] زیرا سخنانی از وی در تاریخ ثبت شده که با وجود کتمان شدید و فشار زیاد باز هم حب خود را به اهلبیت(ع) ظاهر کرده و زبان به مدح و بیان فضایل اخلاقی حضرت امام صادق(ع)گشوده است. از جمله سخنان وی این است که گفته است:
بر جعفربن محمد روزگار و زمانه مختلفی گذشته، اما ایشان را همواره بر سه چیز ثابت دیدم: یا نماز میگزارد یا روزه داشت یا قرآن قرائت مینمود.[85]
ندید چشمی، نشنید گوشی و نرسید بر عقل کسی که بشری از جعفربن محمد صادق(ع) عالمتر، عابدتر و پرهیزکارتر باشد.[86]
همواره جعفربن محمد(ع) را میدیدم که بسیار شوخ طبع، خوشرو و متبسم بودند. اگر نام مبارک حضرت پیامبر(ص) در محضرشان ذکر میشد رنگ از رخسارشان میپرید و هرگز ندیدم که نام پیامبر اکرم(ص)را بر زبان جاری سازند مگر اینکه بر وضو باشند. همواره او را در سه حال میدیدم: برپادارنده نماز، روزهدار و قاری قرآن. درباره آنچه به او مربوط نمیشد سخنی نمیفرمود و از عالمان و عابدانی بود که در برابر پروردگار خاشع و خاضع میباشند.[87]
محمدبن ادریس: پیشوای مذهب شافعی
یکی دیگر از امامان و پیشوایان اهلتسنن محدبن ادریس است. ولادت او به سال 150ق در شهر عزه و وفات او به سال 198ق در مصر بود. از آنجا که یکی از اجداد او به عبدالمطلب میرسد درباره او نیز غلو زیاد شده است.[88]
فرنی در همین زمینه سخنی دارد که میگوید: روزی پیامبر(ص)، را در خواب دیدم. پس درباره شافعی از ایشان پرسیدم. فرمود: «هرکس محبت مرا بخواهد، به محمدبن ادریس شافعی توجه کند. او از من است و من از او هستم.»[89]
اما او مردی باهوش، حافظ قرآن و ادیب بوده است. احمدبن حنبل درباره او میگوید: شافعی در چهار چیز فیلسوف است: در علم لغت، علم معانی و فقه. یکی از شاگردان مالک نیز بوده و مدتی را نزد وی تلمذ کرده است.[90]
شافعی و اهلبیت(ع)
شرح حال شافعی به خوبی بیانگر این است که وی بیشترین رابطه و علاقه را با اهلبیت(ع) داشت، به گونهای که همواره به او تهمت شیعه و رافضی بودن میزدند. او در زمانی که شیعه بودن مساوی با قتل و شکنجه بود، به صراحت به اهلبیت(ع) و خصوصاً حضرت علی(ع) و حضرت فاطمه(س) اظهار محبت و اطاعت مینمود و تاریخ را به حیرت وا میداشت.[91] تسلط وی بر ادبیات باعث شد که وی در مدح اهلبیت(ع) اشعار فروانی بسراید و احساسات و ارادت خود را به آنان در قالب ابیات بسیار زبیایی ماندگار سازد.
در اشعاری که او در منزلت اهلبیت(ع) دارد میخوانیم:[92]
یـا آلبیـت رسـولالله حبـکم
یکفیـکم مـن عظم الفخر انکم
فـرض من الله فی القرآن انزله
من لم یصل علیکم لا صلاة له
و در موالات و دوستی با اهلبیت(ع) سروده است:
اذا فی مجـلس ذکـروا عـلیاً
فاجزی بـعضهم ذکراً سواه
اذا ذکــرو عـلیا او بنیــه
و قال تجاوزا یا قوم عن ذا
برئت إلی المهیمن من اناس
عـلی آل الـرسول صــلاة
وسبـطیه و فـاطـمة الزکیة
فــایقـن انــــه سـلقلقیة
تشاغـل بـالـروایات العیة
فهذا من حدیث الرافضیة
یرون الرفض حب الفاطمیة
و لـعنته لتــلک الجـاهلیـة
آری، این جاذبه اهلبیت(ع) است که در هر برهه و زمان و مکانی، هر بشری را در هر سطح و مقامی و با هر اندیشه و مذهبی به سوی خود میکشاند و قلبها را به تسخیر خود در میآورد. این عشق اهلبیت(ع) است که دلها را همچون موم نرم و عقلها را واله و شیدای خود میسازد و در خود فرو میکشاند.
آیا این ستارگان پر نور جاوید را میتوان در پس ابرهای تیره و تار کینه و حسادت پنهان نمود و شعله پرفروغ آنان را در دلها خاموش ساخت؟ گذر تاریخ گواه است که هرگز حتی ذرهای از این عشق مقدس و الهی را نمیتوان کاست و خاموش کرد؛ همانگونه که وعده پروردگار نیز همین است: «یریدون أن یطفؤوا نور اللّه بأفواههم ویأبى اللّه إلاّ أن یتمّ نوره»[93]
احمدبن محمد: پیشوای مذهب حنبلی
احمدبن محمدبن حنبل، امام مذهب حنبلی، یکی از ائمه چهار مذهب است. اصل او از مرو است و به سال 164ق در بغداد چشم به جهان گشود و به سال 241ق چشم از جهان فرو بست. وی از همان کودکی به علم و یادگیری دانش علاقه وافری داشت و مسافرتهای زیادی نیز به جهات مختلف برای اندوختن و آموزش علم نمود. کتابهایی چون التاریخ، الناسخ و المنسوخ و فضائل الصحابة از تألیفات اوست.[94]
اما شخصیت وی نیز از تحریفات پیروان متعصب یا دشمن وی مصون نمانده است. از جمله تحریفاتی که درباره وی وجود دارد این است که گفته شده: «احمدبن حنبل امام مسلمانان و سید مؤمنان است، به واسطه او حیات و مرگ داریم و به وسیله او محشور میگردیم.»[95]
احمدبن حنبل و اهلبیت(ع)
احمدبن حنبل از همان ابتدای کار در زمان بنیعباس متهم به حمایت از علویها بود، به طوری که خانه او و برادرش همیشه در معرض بازرسی و جستوجو قرار میگرفت، زیرا وی شاگرد بسیاری از رجال شیعه مانند اسماعیلبن ابان ازدی بود.[96]
در زمان متوکل عباسی شیعیان وضع بسیار اسفبار و پرعذاب و شکنجهای را تحمل میکردند. تاریخ در این عرصه درباره افکار حنبل نیز دچار تناقض شده است. از یک طرف متوکل، احمدبن حنبل را به دوستی و نزدیکی خود میخواند، او را تکریم و احترام مینماید و اموال و ثروت فراوان به او میبخشد و از طرف دیگری ما «احمد» را طرفدار اهلبیت(ع) و علویها مییابیم.[97] در گفتوگویی از پسرش نقل شده که میگوید: از پدرم درباره خلفای پس از پیامبر(ص) پرسیدم. پس علیبن ابیطالب چگونه است؟ پاسخ گفت: پسرم، علیبن ابیطالب از اهلبیتی است که کسی با آنها قابل قیاس نیست.[98]
یا اینکه او درباره خلافت علی(ع) میگفت: خلافت زینت علی(ع) نیست، بلکه علی(ع) زینت خلافت است.[99] جالب اینکه وی عقیده بر لعن یزید نیز داشت و میگفت: «چگونه کسی را خداوند در سه آیه رعد، قتال و احزاب لعنت کرده، لعن ننمایم.»[100]
در کتاب مسند احمد نیز در فضایل اهلبیت(ع)، علی(ع) و آل ایشان روایتها و احادیثی را نقل میکند که نظیرش را هرگز در کتابهایی چون صحیح بخاری نمییابیم؛ آنهم در دورانی که علویها و دوستداران و پیروان آنان در شدیدترین شرایط مورد آزار و اذیت حکومت بنیعباس بودند.
اگر به راستی اهلبیت(ع) هیچگونه حق و حقوقی در خلافت و جانشینی پیامبر(ص) نداشتند، چرا باید چندین سال پس از رحلت پیامبر(ص) و با آن همه کتمان حقیقت، تحریف واقعیت و آزار و اذیتهای متمادی و گسترده، باز هم اشخاصی چون ابوحنیفه، مالک، شافعی و احمدبن حنبل زبان به مدح و ستایش آنان بگشایند، جان خود و خانواده خود را به خطر اندازند، با حکومت با دستان خالی در افتند و در این راه حتی تن به کشته شدن بدهند؟
آیا این همت جز این نیست که خورشید حقیقت در دل آنان شعلهور بوده و چشمهایشان به واقعیت باز و افکارشان در این زمینه روشن و هدایت یافته بود؟ این بُعد از زندگی ائمه و پیشوایان مذاهب چهارگانه بهترین چراغ برای یافتن حق و حقیقت است که دریابیم آنان نیز پیروان اهلبیت(ع) بودند و به حقانیت امامت آنان به خوبی اعتراف نمودهاند.
سخن آخر
خواننده و پژوهشگر گرامی! ما اهلبیت(ع) را تنها به اندازه وسعت دید و توانایی قلم بشری و به صورت سطحی و رویهای معرفی نمودیم. اهلبیت(ع) از این با عظمتتر و ژرفتترند. اهلبیت(ع) که اوج کمال انسانیت و زینت عالم بشریت و ابهت خلقتاند، در گفتار همگان تجلی خاصی دارند و همانگونه که دیدیم هر کسی از دیدگاه و زاویهای آنان را به ما شناسانده و با بعدی از ابعاد گسترده و ژرف وجودی بیانتهای آنان آشنا ساخته است. آیا سخنان خلفای راشدین و ائمه چهارگانه مذاهب جز اعترافاتی واضح و آشکار بر:
ـ جاودانگی راه و اندیشه پاک و مقدس آنان،
ـ برتری بیچون و چرا و افضلیتشان بر همگان،
ـ امامت، ولایت و جانشینی آنان پس از پیامبر(ص)و بر حق بودن اهلبیت(ع) نیست؟ خاموش باد زبانی که جز این بگوید و بشکند قلمی که جز این بنگارد... .
آیا نقل این همه روایت محکم و تفسیر متیقن از افکار مختلف گروههای متفاوت، از دوست و دشمن و...، نمیتواند بر ما حجت باشد؟ کدام معجزه و آیت باید نازل شده باشد که حجت را اتمام کرده باشد؟! اما مطمئناً پژوهشگران روشندل و حقدوست با توکل و توسل، سرچشمه حقیقت را خواهند یافت و در پاکی و زلالی دریای وجود آنان غوطهور خواهند شد.
پینوشتها:
1. آلعمران: 61.
2. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، دارالفکر، بیروت، 1979م، ج 2، ص293.
3. زمخشری، الکشاف، ادب الحوزة، ج1، ص368؛ ماوردی، النکت و العیون، دارالکتب العلمیة، بیروت، ج1، ص398؛ الدر المنثور، ج2، ص220؛ الصواعق المحرقة، ص145؛ قرطبی، الجامع لأحکام القرآن، دارالکتب العربی، ط الاولی، ج3،ص104.
4. الکشاف، ج1، ص370.
5. حاکم، مستدرک، کتاب معرفة الصحابة، ح 4773، ص 945، ابنکثیر، البدایة والنهایة، دارالکتب العلمیة، ط الثالثة، ج4، ص353.
6. صحیح مسلم، فضائل الاصحاب، ج4، باب4، ح32، ص1871.
7. محمدرشیدرضا، المنار، دارالمعرفة، بیروت، ط الثامنة، ج3، ص232.
8. سیدنورالدین حسینیمرعشی، احقاق الحق، دارالکتاب الاسلامی، بیروت، ط الاولی، ج3، ص2.
9. فخر رازی، تفسیر الکبیر، احیاء التراث العربی، ط الثالثه، ج7ـ8، ص80.
10. حاکم، مستدرک،کتاب فضائل الصحابة، ص945، ح4773.
11. مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، دارالکتب الاسلامیة، چ نوزدهم، ج2، ص586.
12. تفسیر ماوردی، ج1، ص438؛ طباطبایی، المیزان، الاعلمی، بیروت، ط الاولی، ج3، ص353.
13. نحل: 120.
14. تفسیر نمونه، ج2، ص596؛ المیزان، ج3، ص352.
15. طبرسی، مجمع البیان، دارالمکتبة الحیاة، دارالکتب الاسلامیة، ج3، ص324، به نقل از کنزالعمال، ج13، ص143، ح36446.
16. تفسیر قرطبی، ج3، ص104.
17. شوری: 23.
18. تفسیر الکبیر، ج27، ص164.
19. همان، ج27، ص165؛ تفسیر ابن عربی، ج2، ص432.
20. همان.
21. مستدرک حاکم، ص950، ح4801.
22. همان، کتاب فضائل الصحابة، ص954؛ قندوزی حنفی، ینابیع المودة، بصیرتی، ط الثامنة، ص164.
23. اعراف: 158:شما باید پیرو او گردید تا هدایت یابید.
24. نور: 63، پس باید کسانی که امر خدا را مخالفت میکنند بترسند.
25. آلعمران: 31، بگو ای پیامبر(ص)، اگر خدا را دوست میدارید مرا پیروی کنید که خدا شما را دوست بدارد...
26. احزاب: 21، همانا در اقتدای به رسول خدا(ص)، ایشان الگوی نیکویی بود.
27. تفسیرکبیر، ج14، ص164.
28. الدر المنثور، ج7، ص300؛ عبداللهبن احمد، تفسیر النسفی، دارالکتب المصری، قاهره، ج3، ص105؛ تفسیر طبری، دارالکتب العلمیة، الثالثة، ج11، ص140، محییالدین عربی، تفسیر ابنعربی، ناصر خسرو، چاپ اول، ج2، ص432.
29. سیوطی، الدر المنثور، دارالتراث العربی، چ اول، ج7، ص300.
30. تفسیر ابنعربی، ج2، ص433.
31. مجلسی، بحارالانوار، المکتبة الاسلامیة، 1395ق، ج43، باب تزویجها، ص107.
32. با همین مضمون در المستدرک حاکم،ص954؛ قرطبی، الجامع لاحکام القرآن، ج3، ص105.
33. 33.ابنحجر هیثمی، الصواعق المحرقه، مکتبة القاهره، ص128.
34. د. عبدالهادی الفظی، المذاهب الاسلامیة الخمسة، الغدیر، بیروت، 1998م، ص78.
35. ابنحجر هیثمی، الصواعق المحرقة، ص128.
36. با تصرف و ترجمه: المذاهب الاسلامیه الخمسة، ص78.
37. الصواعق المحرقة، باب11، ص89.
38. یونس: 35.
39. حضرت علی(ع) همگام پذیرفتن حکمیت به صراحت به لشکرش میفرمود که هیچ کس از من داناتر و آگاهتر به قرآن نیست.این احتجاج به خوبی نشان میدهد که امت به این موضوع آگاهی کامل داشت. ابنابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، الاعلمی، الاولی، ج2، ص400 خطبه ایشان را در آن ماجرا بازگو نموده است.
40. مستدرک حاکم، کتاب معرفة الصحابة، ج4، ص93.
41. شرح نهجالبلاغه، ابنابیالحدید ط مصر، ج2، ص450، به نقل از المراجعات، ص77.
42. متقی هندی، کنزالعمال، ح2576؛ شرفالدین موسوی، المراجعات، نشر بینالمللی، چاپ سوم، ص77.
43. قندوزی صقی، ینابیع المودة، ص 28؛ مستدرک حاکم، کتاب معرفة الصحابة، ص945.
44. المراجعات، ص78.
45. المراجعات، ص539، به نقل از فرائد السمطین؛ صواعق، ص201،«حدیث جابر»و 237؛ ینابیع المودة، ص441.
46. امام ابنالجوزی، صحیح بخاری، دارالحدیث، قاهره، ط الاولی.
47. صحیح مسلم، دار الاحیاء الکتب العربیة، ج3، ص1453، کتاب الامارة، باب1.
48. ینابیع المودة،ص439، 440، 441.
49. همان، ص445.
50. همان.
51. ابنکثیر، وسیلةالامال، به نقل الغدیر، ج1، آخر صفحه303.
52. الریاض النضرة، ج3، ص154، به نقل از الامام علی(ع) فی آراء الخلفاء، مهدی فقیه ایمانی، مؤسسة معارف اسلامیه، ط الاولی، ص46.
53. لسان المیزان، به نقل الامام علی(ع) فی آراء الخلفاء، ص49.
54. محمد کمالالدین محمد، تاریخ خلفاء، ص136؛ ابنعساکر، تاریخ مدینه و دمشق، دارالفکر، 2000م، ابنهبةالله شافعی، ج42،ص350.
55. ابنکثیر، البدایة و النهایة، ج5، ص180.
56. تاریخ مدینه و دمشق، ج13، ص229.
57. ملحقات احقاق الحق، ج16، ص229.
58. فضائل الصحابه، به نقل الامام علی(ع) فی آراء الخلفاء، ص66.
59. ینابیعالمودة، ص2510.
60. ابن عساکر، تاریخ دمشق، ج42، ص282.
61. الامام علی(ع) فی آراء الخلفاء، ص72، به نقل از الکوب الدری.
62. تاریخ مدینه و دمشق، ج42، ص41؛ ینابیع المودة، ص254.
63. الصواعق المحرقه، ص178.
64. یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، دارالکتب العلمیة، بیروت، الاولی، ج2، ص112؛ البدایة النهایة، ج7، ص150.
65. الامام علی(ع) فی آراء الخلفاء، ص139، به نقل از مناقب خوارزمی.
66. علامه امینی، الغدیر، دارالکتب الاسلامیة، ط الثانیة، ج8، ص241.
67. البجنوردی، دائرةالمعارف الاسلامیة الکبری، مرکز دائرة المعارف الکبری، ط الاولی، ج4؛ ابنخلکان، وفیات الاعیان، دار احیاء التراث العربی، بیروت، ج5؛ الکنی و الالقاب، ج1، ص50.
68. احمد امین، ضحیالاسلام، دارالکتب العربی، بیروت، ط العاشرة، ص177؛ اسد حیدر، الامام الصادق والمذاهب الاربعة، دارالکتاب العربی، ط الثانیه، ج1، ص50.
69. اسد حیدر، الامام الصادق والمذاهب الاربعة، ج1، ص316؛ محمود ابورّیه، اضواء علی السنة المحمدیة، دارالکتاب الاسلامی، ص370.
70. همان.
71. همان، ج4، ص144.
72. دائرة المعارف الاسلامیة الکبری، ج4، ابوحنیفه؛ دعائمالاسلام، القاضی ابوحنیفة النعمان، ج1، ص22.
73. امام الصادق(ع) والمذاهب الأربعة، ج1، ص336، به نقل از المناقب للکردی، ج4، ص152و154.
74. همان، ج1، ص153؛ خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، دارالکتاب العربی، بیروت، ج13، ص326 الی 330.
75. همان، ج4، ص177، به نقل از مناقب المکی، ج1، ص337.
76. همان، ج1، ص335.
77. همان، ج4، ص153.
78. همان، ج4، ص144.
79. همان، ج1، ص337 و ج4، ص153.
80. زرکلی، الاعلام، دارالعلم الملایین، بیروت، المراجعة، ج5، ص257؛ تاریخ دمشق، ج51، ص267؛ وفیات الاعیان، ج4، ص137.
81. امام الصادق(ع) والمذاهب الأربعة، ج1، ص518، به نقل از مناقب مالک رازی.
82. وفیات الاعیان، ابنخلکان، ج4، ص137.
83. امام الصادق(ع) والمذاهب الأربعة، ج1، ص528، به نقل از مناقب مالک رازی.
84. همان، ص522 و همان، ج4، ص376.
85. همان، ج4، ص371، به نقل از تهذیب التهذیب، ج2، ص104.
86. همان، به نقل از التوسل والوسیلة، ابنتیمیه، ص52.
87. همان، ص372، به نقل از مناقب الزواوی، ص33و34.
88. تاریخ بغداد، ج2، ص58 و60.
89. همان، ج2، ص69.
90. امام الصادق(ع) والمذاهب الأربعة، ج4، ص398 ـ 399.
91. استاد ابوزهره بر این مطلب صحه میگذارد و میگوید: الشافعی یعلن محبته لعلی(ع): الامام الصادق(ع) والمذاهب الأربعة، ج4، ص378.
92. ابنحجر هیثمی، الصواعق المحرقة، مکتبة القاهرة، ص133.
93. توبه:32.
94. زرکلی، الاعلام، ج1، ص203؛ البدایة والنهایة، ج12، ص3؛ المسند، احمدبن حنبل، ج1، ص5.
95. الامام الصادق(ع) والمذاهب الأربعة، ج4، ص184.
96. همان، ج4، ص200 و ص211.
97. همان، ج4، ص201 و 20 و ج2، ص430 و 433 و 484.
98. همان، ج4، 210، به نقل از مناقب، ص163.
99. همان.
100. همان، ج4، ص209.
این اهمیت نیز بر حکام و سلاطین و دشمنان اسلام و تشیع پوشیده نماند؛ لذا همواره ستیز با اهلبیت(ع) را به روشها و شیوه های گوناگون در سیاست خود داشتند. در نهایت این کوشش ها در گذر زمان باعث شد تا چهره پر فروغ اهلبیت(ع) بر مسلمانان مشوش گردد و در لابهلای چهرههای ساختگی و دروغین دیگر صحابهها گم شود و ضرورت وجودی آنان از ذهنیت مردم پاک گردد. حال این سؤال پیش میآید که اگر به واقع وجود آنها ضروری و معرفت به شخص آنان حیاتی و پیروی از آنان به عنوان تنها ادامه دهندگان راه رسالت و هدایتگران امت نبوی الزامی است، آیا نباید راه و روش شناخت آنان در هر زمانهای برای هر فرد مسلمان آسان و قابل درک و فهم باشد. آیا چنین راهی برای ما که از عصر رسالت بسیار دور هستیم هنوز وجود دارد؟
با یک نگاه موشکافانه و دقیق میتوان از چندین منبع معتبر و مطمئن اهلبیت واقعی پیامبر(ص) را شناخت. از جمله این منابع معتبر میتوان به موارد زیر اشاره کرد و آنها را به صورت کوتاهی که خواهد آمد بررسی نمود:

1. قرآن کریم؛
2. سنت و سیره نبوی که تفسیر کنندة وحی الهی است؛
3. صحابه پیامبر(ص) با عنوان خلفای راشدین؛
4. اصحاب مکاتب و مذاهب چهارگانه.
* واژه شناسی «اهلبیت»
معنای لغوی: «اهل» و «آل» در لغت به معنای «اهل مرد»، نزدیکترین مردم به او «اهلالدار» است که بالطبع شامل همسر، فرزندان و نوهها میشود.
معنای اصطلاحی: در اصطلاح به «اهلبیت پیامبر(ص)» اطلاق میشود که یک استعمال قرآنی است و مسلمانان به تبعیت از قرآن، آن را به کار میبرند.
* اهلبیت(ع) در قرآن
در تفسیر کلمه «اهلبیت» آرای گوناگونی وارد و مصادیق متفاوتی برای آن معرفی شده است که طبق تفسیر آیات قرآن و روایات حضرت پیامبر(ص) ـ که اشارهای کوتاه به آنها خواهیم کرد ـ تنها مصداق کلمه «اهلبیت پیامبر(ص)؛ حضرت علی(ع)، حضرت فاطمه زهرا(س) و حضرت حسن و حسین(ع)» می باشند.
آیاتی که اهلبیت را در معنای اصطلاحی با تعبیراتی چون«اهلبیت» و«ذیالقربی» معرفی میکند:
آیه تطهیر
«انما یریدُ الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیراً».
روایات فراوانی از اهلسنت وارد شده که تفسیر«اهلالبیت» در این آیه را صراحتاً حضرت
علی(ع)، حضرت فاطمه(س) و حسنین(ع) میداند، مانند این روایت که میگوید: «ام سلمه» نقل میکند که:
جاءَ النبی الی بیتی فقال لا تأذِنی لاحدٍ، فجاءت فاطمه فلم استطع أن اجُبَّها عن ابیها، ثم جاء الحسن... وجاء الحسین... فاجتمعوا حول النبی علی بساط فجعلهم نبی الله بکساء کان علیه، ثم قال، هولاء اهلبیتی فاذهب عنهم الرحبس و طهرهم تطهیرا». قالت: فقلت یا رسول الله و أنا؟ قال: انّک علی خیر.
طبری در تفسیر خویش در ذیل همین روایت داستان دیگری را نیز میآورد و میگوید:
عن انس؛ إن النبی کان یمرُّ ببیت فاطمه ست اشهر کلما خرج الی الصلاة فیقول؛ الصلاة اهلالبیت؛ انما یرید الله... .
بدون شک توجه خاص قرآن و رفتار متمایز پیامبر(ص) با این افراد، آنان را کاملاً مشخص کرده و به عنوان مصداق اهلبیت پیامبر(ص) به مردم شناسانده بود، و این امر بر همگان روشن بود. مثلاً در جریان مشهور مباهلة پیامبر(ص) با نصارای نجران، مصادیق عینی اهلبیت(ع) را به مسلمانان نمایاند و بر «اهلبیت» بودن علی، فاطمه، حسن و حسین(ع) مهر تأیید نهاد.
آیه شریفه مودت نیز شأن و مقام والایشان را نزد پروردگار مشخص ساخت و وظیفه عملی و علمی همه مسلمانان را در قبال آنان بیان داشت.
پیامبر اکرم(ص) معرّف اهلبیت(ع)
پیامبر اکرم(ص) از همان ابتدا بر استقرار و استمرار دین اسلام و رسالت الهی خویش حریص بود و از طرفی به فتنهانگیزی و اختلاف امت پس از خویش نیز آگاهی کامل داشت. لذا برای جلوگیری از محو اسلام برنامههایی داشتند که از جمله این برنامهها معرفی اهلبیت(ع) و شناساندن منزلت و جایگاه رفیع آنان در دایرة اسلام بود. لذا احادیثی درباره آنان به صورت مفصل بیان فرمودند و وظیفه امت را تبعیت و پیروی از آنان بیان نمودند. از جمله این احادیث که در کتب معروف اهلسنت وارد شده حدیث ثقلین است:
انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله عزوجل و عترتی کتاب الله حبل ممدود من السماء الن الارض وعترتی اهلبیتی. و ان اللطیف الخبیر اخبرنی انهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض، فانظروا بم تخلفونی فیهما.
ابنحجر عسقلانی در تحلیل حدیث ثقلین میگوید: «بدان که این حدیث از طریق زیادی نقل شده و بیش از بیست صحابی آن را از راههای گوناگون بیان کردهاند.»
حدیث سفینه، حدیث اثنیعشر، حدیث منزلت، حدیث یومالدار و... احادیث صریحی هستند که پیامبر(ص) با معرفی مصداقی اهلبیت خویش، راه رستگاری و فلاح را همان راه و مسیر آنان بیان میفرمایند و دلسوزانه مسلمانان را به پیروی از آنان دعوت مینمانید.
آیه مبارکه مباهله
فمن حآجّک فیه من بعد ما جاءک من العلم فقل تعالوا ندع أبناءنا وأبناءکم ونساءنا ونساءکم وأنفسنا وأنفسکم ثمّ نبتهل فنجعل لّعنة اللّه على الکاذبین؛[1]
پس هر کس با تو در مقام مجادله برآید درباره عیسی بعد از آنکه به وحی خدا به احوال او آگاهی یافتی بگو: بیایید ما و شما بخوانیم فرزندان و زنان و نفوس خود را تا با هم به مباهله برخیزیم تا دروغگویان و کافران را به لعن و عذاب خدا گرفتار سازیم.
این آیه شریفه، به یک رویداد بسیار عظیم و جاویدان در تاریخ اشاره میکند که به طور شفاف و روشن علاوه بر اینکه جایگاه و منزلت اهلبیت پیامبر(ص) را در پیشگاه خدای سبحان بیان میکند و عظمت وجودی ایشان و قدرت سترگ و ایمان والایشان را برای تمام امم و ملل و مذاهب و ادیان آشکار میسازد، اهلبیت(ع) را به شخص و چهره معرفی میکند و آنها را به همگان میشناساند تا بد دلان و شکاکان و مبغضان اسلام ستیز را رسوا کند و ماهیت حقیقی آنان را برملا سازد.
داستان مباهله را مورخان و مفسران زیادی نقل کردهاند؛ ابن اثیر در کامل مینویسد:
مسیحیان نجران پس از رد کردن دعوت پیامبر(ص) به اسلام، خواستار مباهله شدند. پیامبر(ص) نیز با پذیرفتن پیشنهاد آنان، حضرت علی(ع)، فاطمه(س) حسن و حسین(ع) را همراه خود برای مباهله نمودن بردند.[2]
اما هیأت نمایندگان مسیحیان با دیدن آنان گفتند: اینان چهرههایی هستند که اگر از خدا در خواست کنند که کوه را از جای برکند، حتماً از جا کنده خواهد شد. با اینان مباهله نکنید وگرنه هلاک میشوید و در روی زمین یک نفر مسیحی باقی نمیماند. با این هشدار، هیأت از مباهله منصرف شد و طی معاهدهای با پیامبر اسلام متعهد به پرداخت جزیه شدند. تفصیل این حادثه در منابع تفسیری نیز آمده است و آن را امتیاز و مزیتی بزرگ برای اهلبیت پیامبر(ص) شمردهاند.
زمخشری، مفسر معروف و مشهور اهل سنت، در تفسیر آیه مباهله میگوید:
فأتی رسولالله(ص) و قدغدا محتضناً الحسین آخذاً بید الحسن و فاطمة تمشی خلفه و علی خلفها. و هو یقول: اذا دعوت فَأمِنّوا... فقال اسقف نجران: یا معشر النصاری، انی لاری وجوهاً لو شاء الله أنیزیل جبلاً من مکانه لأزاله بها فلا تباهلوا فتهلکوا و لایبقی علی وجه الارض نصرانی الی یوم القیامة... .[3]
در ادامه آن با نقل آیه تطهیر، تأکید میکند که اهلبیت پیامبر(ص) حضرت علی(ع)، فاطمه(س) حسن(ع) و حسین(ع) میباشند که پیامبر(ص) بر اساس یقینی که به صدق رسالت خویش دارد، عزیزترین و نزدیکترین افراد به روح و قلب مبارکشان را برای مباهله نمودن فرا میخواند؛ تا هم حقانیت بعثتش را ثابت نماید و هم اهلبیت واقعی خود را به عموم بشناساند و آنان را در تاریخ جاودان سازد. از اینجاست که زمخشری با قاطعیت مینویسد: و این قویترین و محکمترین نشانه برای فضیلت اصحاب کساء میباشد.[4]
حاکم نیسابوری نیز در مناقب اهلبیت ضمن بر شمردن فضایل آنان چنین نقل میکند:
لما نزلت هذه الآیة ابناءنا و ابناءکم ونساءنا و نساءکم وانفسنا و انفسکم دعا رسول الله(ص) علیاً و فاطمة و حسناً و حسیناً رضی الله عنهم فقال هولاء اهلی. [5]
در صحیح مسلم نیز همین داستان آمده است.
و لما نزلت هذه الآیة فقل تعالوا ندع أبناءنا و أبناءکم دعا رسول الله(ص) علیاً و فاطمه و حسناً و حسیناً فقال: اللهم! هولاء أهلی.[6]
و این در حالی است که محمدرشید رضا در تفسیر المنار از استاد خود نقل میکند که گفته است: اختیار نمودن علی، فاطمه و فرزندانش از طرف پیامبر(ص) برای مباهله و دلالت کلمه «نساءنا» بر فاطمه(س) و« انفسنا» بر علی(ع) تنها در روایات شیعه وارد شده است.[7] در صورتی که علاوه بر منابع روایی معتبری که نام بردیم، کتابهای تفسیری بسیاری از اهلسنت نیز وجود دارند که همگی شأن نزول این آیه را با مضامین مختلف و طرق متعدد بر پنجتن آل کساء، یعنی حضرت علی(ع)، فاطمه(س) حسن و حسین(ع) منحصر نموده و بر درستی آن صحه گذاشتهاند.
سیدنورالدینحسینی مرعشی تستری در احقاق الحق در حدود شصت نفر از بزرگان اهلسنت را نام میبرد که همه آنان تصریح نمودهاند آیه مباهله درباره اهلبیت(ع) نازل شده است.[8] فخر رازی در تفسیر خود، پس از ذکر روایت و شأن نزول آن در حق پنجتن مقدس، سند آنها را نیز تأیید میکند و میگوید: «اعلم ان هذه الروایة متفق علی صحتها بین اهل التفسیر و الحدیث... .»[9]
حاکم در مستدرک خود نیز دربارة روایت خود دربارة اهلبیت(ع) میگوید: «هذا الحدیث صحیح علی شرط الشیخین و لمیخرجاه.»[10] حال اگر بنا باشد ورود این احادیث را از طریق اهلتسنن انکار کنیم، آیا سایر احادیث و کتبشان از درجه اعتبار ساقط نخواهند بود؟!
بررسی یک شبهه
در اینجا شبههای مطرح میشود که چگونه ممکن است منظور از «ابناءنا» حسن و حسین باشد، در حالی که صیغه آن جمع است و یا «نساءکم» که معنای جمع دارد، تنها بر بانوی دو عالم فاطمه(س) اطلاق گردد؟ و اگر منظور از «انفسنا» تنها حضرت علی(ع) است، چرا به صیغه جمع آمده است؟
پاسخ
اولاً: همانگونه که اشاره شد، اجماع علمای اسلام بر اساس احادیث فراوانی که از منابع معتبر اعم از شیعی و سنی که در زمینه ورود این آیه به ما رسید، تصریح میکند و به یقین میرساند که حضرت پیامبر(ص) غیر از علی(ع)، فاطمه(س) و حسن و حسین(ع) کسی را به مباهله نیاورد. و این قرینه آشکاری برای تفسیر آیه خواهد بود. زیرا سنت تفسیر کننده قطعی آیات قرآن است. بنابراین، این سؤال متوجه همه دانشمندان جهان اسلام است و تنها به شیعه ارتباط نمییابد.[11]
ثانیاً: اطلاق «صیغة جمع» بر «مفرد» یا بر«تثنیه»تازگی ندارد و در قرآن و ادبیات عرب و حتی غیر عرب این استعمال فراوان است. مثلاً در سوره آل عمران آیه 173 میخوانیم: «الّذین قال لهم النّاس إنّ النّاس قد جمعوا لکم فاخشوهم». طبق تصریح جمعی از مفسران، منظور از «الناس»، شخصی به نام نعیمبن مسعود اشجعی است که از ابوسفیان اموالی گرفته بود تا مسلمانان را از قدرت مشرکان بترساند.[12] گاهی اطلاق کلمه جمع بر مفرد به عنوان بزرگداشت نیز دیده میشود، همان طور که دربارة ابراهیم میخوانیم: «إنّ إبراهیم کان أمّة قانتا للّه؛[13] ابراهیم امتی بود خاضع در پیشگاه خدا.» در اینجا کلمه «امت» که اسم جمع است بر فرد اطلاق شده است. پس در آیه مباهله نیز دلالت جمع بر تثنیه یا مفرد دور از ذهن و غریب نیست تا تفسیر آن بر مصادیقی که در روایتها آمده نادرست باشد.
ثالثاً: پیامبر(ص) طبق این آیه موظف بود در مباهله همة فرزندان و زنان خاص خاندانش و تمام کسانی را که به منزله جان او بودند همراه خود ببرد، ولی این گروه مصداقی جز دو فرزند و یک زن و یک مرد نداشت و این بهترین دلیل بر این است که با وجود زمینه برای دیگر نزدیکان پیامبر(ص)، هیچ کس جز این چهارتن مقدس «اهلبیت» ایشان نیست.[14]
رابعاً: دلالت کلمة «انفسنا» بر حضرت علی(ع) از آنجا مشخص میگردد که پیامبر اکرم(ص) مردی جز علی(ع) را همراه خود نکرد، که این خود نشان دهنده مقام والا و موفقیت پر شکوه و جایگاه پرفراز حضرت علی(ع) است. روایات دیگر نیز بیانگر این شأن و نزدیکیاند که برای نمونه به یکی از آنها اشاره میکنیم: پیامبر گرامی(ص) در مورد یکی از اصحاب خود که در جمع یاران حضور نداشت پرسوجو کرد. یکی گفت: ای پیامبر، اگر فرمانی دارید: علی(ع) حاضر است! رسول اکرم فرمود: «سأِلنی عن الناس و لم تسألنی عن نفسی.»[15]
خامساً: قرطبی با استفاده از کلمة «ابناءنا» که دلالت بر حسنینH میکند نتیجه میگیرد که: فرزندان دختر «فرزندان» نامیده میشوند و با تأیید مصادیق آیه بر پنج تن مقدس تأکید میکند که مراد از «ابناءنا» در آیه همان حسن و حسین(ع) هستند و تنها ایشان (حسنین) فرزندان پیامبر(ص) میباشد:
قال کثیر من العلماء ان قوله فی الحسن و الحسین لما باهل (ندع ابناءناو ابناءکم...) قوله فی الحسن ان ابنی هذا سید مخصوص بالحسن والحسین. انیسمیا ابنی النبی(ص) دون غیر هما لقوله(ع): کل سبب و نسب ینقطع یوم القیامة الا نسبی و سببی.[16]
آیه مبارکه مودت
قل لّا أسألکم علیه أجرا إلّا المودّة فی القربى؛[17]
بگو از شما چیزی در مقابل رسالتم نمیخواهم، مگر مودت و دوستی با اهلبیت من.
این آیه از آن دسته آیاتی است که شیعه و سنی طبق آن به وجوب داشتن محبت به اهلبیت(ع) استدلال نمودهاند. از جمله فخر رازی ـ مفسر بزرگ اهلسنت ـ در کلامی نسبتاً طولانی این موضوع را این گونه مطرح میکند:
از ابنعباس نقل شده که رسول خداوند(ص) وقتی به مدینه آمد، خرجها و حقوق مسلمانان بر او سنگین آمد. پس انصار گفتند این همان مردی است که خداوند شما را به واسطه ایشان هدایت نمود. او خواهرزادة شماست که به شهر شما فرود آمده، پس باید اموالی را برای او جمع آوری نمایید. پس اموالی را جمع کردند و به خدمت آن حضرت آوردند. حضرت پیامبر(ص) آن اموال را نپذیرفت و پس فرستاد. سپس این آیه نازل شد: قل لا اسئلکم علیه اجراً الا المودة فی القربی؛ یعنی برای ایمان آوردن شما مردی نمیخواهم، مگر آنکه نزدیکان و خویشان مرا دوست بدارید.[18]
سپس فخر رازی از کشاف روایتی از پیامبر(ص) نقل میکند که پیامبر فرموده است:
هر کس بر محبت آل محمد(ص) بمیرد شهید مرده است، هر کس بر محبت آل محمد(ص) بمیرد آمرزیده مرده است. هر کس بر محبت آل محمد(ص) بمیرد با ایمان کامل مرده است، هر کس بر محبت آل محمد(ص) بمیرد بشارت دهد او را ملک الموت به بهشت و... هر کس بر بغض آل محمد(ص) بمیرد کافر مرده است.[19]
پس فخر رازی میگوید:
و من میگویم: آل محمد(ص) آن جماعتی است که امورشان به آن حضرت(ص) راجع باشد. پس هر کس امرش بیشتر به آن حضرت برگردد، باید از آل او باشد. و شک نیست که فاطمه(س) علی(ع)، حسن و حسین(ع) تعلق و رابطه میان ایشان و رسول خدا(ص) شدیدترین تعلقات بود. و این از بابت تواتر معلوم است. پس ایشان آل باشند. ایضاً میان مردم دربارة «آل» اختلاف به وجود آمده است. بعضی گفتهاند«آل» نزدیکان و خویشان هستند و بعضی گفتهاند امت آن حضرت«آل»هستند. پس اگر آن را حمل بر نزدیکان کنیم، باز هم ایشان «آل» میباشد و اگر حمل بر «امت» کنیم ـ امتی که دعوت حضرت را قبول فرمودهاند ـ بازهم ایشان«آل» هستند. پس به هر تقدیر آنان «آل» خواهند بود. اما در اینکه غیر ایشان مندرج در لفظ آل هستند، اختلاف وجود دارد. چون این آیه نازل شد پرسیده شد: یا رسولالله، نزدیکان شما که حب آنان بر ما واجب شده است چه کسانی هستند؟ حضرت(ص) فرمودند: «علی، فاطمه و دو پسرشان». پس ثابت میشود که این چهار تن اقارب پیامبر گرامی میباشند.[20]
و اگر این ثابت شود، میتوان گفت آنان مخصوص به زیارت تعظیم و تکریماند. دلایل این سخن عبارتاند از:
اولاً: بخش آیه «لا اسئلکم علیه... الا المودة فی القربی» و آنچه بیان کردیم.
ثانیاً: هیچ شکی نیست که پیامبر(ص) حضرت فاطمه(س) را بسیار دوست داشت و میفرمود: «فاطمه بضعة منی یؤذینی ما یؤذیها.»[21] و دربارة حضرت علی(ع)، امام حسن(ع) و امام حسین(ع) به تواتر ثابت است که پیامبر(ص) آنان را دوست میداشت،[22]و چون این بر امت ثابت شود، مانند آن نیز بر همه امت واجب است؛ به دلیل قول حق تعالی «واتّبعوه لعلّکم تهتدون»[23] و «فلیحذر الّذین یخالفون عن أمره»[24] و «قل إن کنتم تحبون الله فاتّبعونی یحببکم الله»[25] و «لقد کان لکم فی رسول الله اسوة حسنة».[26]
ثالثاً: همانا دعا نمودن بر«آل» مقام و منزلت عظیمی است. لذا این دعا را خاتمه تشهد نماز قرار دادهاند و این بزرگی و تعظیم در غیر آل ایشان(ص) وجود ندارد و همه اینها بر این دلالت دارد که حب آل پیامبر(ص) واجب است.[27] دیگر تفاسیر نیز اعتراف دارند که مراد از «القربی»، اهلبیت(ع) و آل عصمت و طهارتاند.
سیوطی آورده است: ابن عباس میگوید: وقتی آیه «قل لا اسئلکم...» نازل شد، گفتند: یا رسول الله(ص) خویشانی که مودت آنان بر ما واجب است چه کسانی هستند؟ فرمود: «علی و فاطمة و ولدا هما.»[28] و از ابنعباس در جای دیگری نقل کرده است که منظور از ذیل آیه «و من یقترف حسنة»، مودت و حب آل محمد(ص) است، همچنان که از ابیسعید روایت نموده که پیامبر فرمودهاند: «سوگند به کسی که جانم در دست اوست؛ هیچ کس از ما اهلبیت بغض ندارد مگر اینکه وارد آتش گردد.»[29]
محییالدین عربی در تفسیر «و من یقترف حسنه» میگوید:
محبت آل پیامبر(ص) ـ که علی، فاطمه، حسن و حسین(ع) هستند ـ حسنه و نیکی است، به واسطة پیروی و تبعیت از ایشان. آن محبت ایجاد نمیشود مگر بر اساس صفای درون و بقای پاکی فطرت. همه سبب توفیق در تابع بودن و پذیرفتن هدایت آنان و رسیدن به مقام شهود است تا آنجا که صاحب محبت اهلبیت(ع) از پیروان ولایت میشود و در روز قیامت با آنان محشور میگردد. [30]
جمعبندی آیات
همانگونه که دیدیم، قرآن به عنوان اولین و معتبرترین منبع شناخت اهلبیت(ع)، آیاتی دارد که آنان را به اجمال معرفی میکند: آیه تطهیر با بیان معصوم بودن اهلبیت(ع) از هر گونه پلیدی و آلودگی، جایگاه، ارزش و منزلت آنان را در اسلام مشخص میکند و وظیفه و مسئولیت الهی آنان را بهتر میشناساند. آیات مباهله همراه با رفتار حضرت پیامبر(ص) اشخاص عینی و مصادیق تکتک اهلبیت(ع) را به مسلمانان مینمایاند و بر اهلبیت بودن حضرت علی(ع)، حضرت فاطمه(س)، امام حسن و امام حسین(ع) مهر تأیید میزند. آیه شریفه مودت نیز شأن و مقام بسیار والا و عظیمشان را نزد خداوند مشخص میکند و وظیفه علمی و عملی مسلمانان را در قبال اهلبیت(ع) روشن میسازد.
اما از طرفی موضوع «اهلبیت» موضوع پیچیده و خاصی است؛ لذا ما در بخش بعدی به بررسی کوتاهی در سیره پیامبر(ص) میپردازیم تا اذهان پژوهشگران محترم را با منابع و ادله دیگری در این زمینه آشنا کرده باشیم.
پیامبر اکرم(ص) و معرفی اهلبیت(ع)
پیامبر گرامی اسلام(ص) از همان ابتدا بر رسالت خود، استقرار و استمرار دین اسلام حریص بود، زیرا وظیفه داشت آخرین دین الهی را به بهترین وجه و کاملترین صورت ابلاغ نماید. از طرفی امت و مردم را به خوبی میشناخت و به ایجاد فتنه و اختلاف در دوران بعد از خود هشدار نیز داده و برخی از وقایع تلخ را نیز پیشاپیش گفته بود. لذا از ابتدا برای جلوگیری از محو اسلام واقعی و پیروزی کامل دشمنان اسلام، برنامهها و دستورالعملهای منسجم و دراز مدتی را که همگی از طریق وحی و با تأیید الهی همراه بودند، در نظر گرفته بود. یکی از این راهکارها معرفی اهلبیت(ع) و شناساندن منزلت و جایگاه رفیع آنان در دایرة دین اسلام بود. پیامبر اکرم(ص) مسئولیت داشتند که اهلبیت(ع) را به عنوان رهبران، پیشوایان و امامان بعد از خود در امت تعیین کنند. برای شروع این امر، از همان آغاز کار، ازدواج دختر گرامیشان حضرت فاطمه زهرا(س) با حضرت علی(ع) را که ریشههای درخت تنومند امامت و عصمت است، پیوندی آسمانی و ملکوتی معرفی نمودند و به فاطمه(س) چنین فرمودند: «دخترم! پیوند تو با علی(ع) به دستور و خواست خداوند صورت گرفته است؛ جبرئیل خواستگار و خداوند متعال ولی امر تو بوده است.» [31]
در ادامه برنامههای خود، حضرت(ص) فرزندانشان امام حسن و امام حسین(ع) را در رفتار و گفتار ویژه و توجه برانگیز، مورد عنایت قرار دادند و آنان را استمرار دهندگان ذریه و نسل خود مشخص کردند: «لکل ولدأب فان عصبتهم لابیهم، ما خلا ولد فاطمه(س) فانی، انا ابوهم و عصبتهم.»[32] و در مراحل بعد آنها را هادی امت، جانشین پس از خود و... نامیدند که ما در اینجا سه نمونه از احادیثی را که اهلبیت(ع) و منزلت آنان را بیان نموده و وظیفه امت را تبعیت و پیروی از آنان بیان کرده، برای تبرک میآوریم:
1. حدیث ثقلین
انی اوشک أن أدعی فأجیب، و انی تارک فیکم الثقلین، کتاب الله عزوجل و عترتی؛ کتاب الله حبل ممدود من السماء الی الارض و عترتی اهلبیتی. و ان اللطیف الخبیر أخبرنی أنهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض، فانظروا بم تخلفونی فیهما.[33]
حدیث ثقلین در جاهای مختلفی از پیامبر اکرم(ص) نقل شده است، از جمله: بعد از بازگشت از طائف، در مسجد خیف درمنی، در حجةالوداع و غدیرخم هنگام معرفی حضرت علی(ع) به عنوان خلیفه و امام بعد از خود، در مدینه، قبل از وفاتشان در منزل،[34]... . میبینیم که پیامبر اکرم(ص) تأکید فراوانی بر تثبیت این حدیث در اذهان مردم داشتند و سعی در نشر آن نمودهاند که این موضوع از چشم علمای اهلسنت نیز دور نمانده و آنان را نیز وادار به تحلیل این تکرار و تأکید نموده است. ابنحجر در تحلیل حدیث ثقلین میگوید:
بدان که این حدیث از طرق زیادی نقل شده و بیش از بیست صحابی آن را از راههای گوناگون بیان کردهاند... واین ـ بسیاری روایت در مکانهای مختلف ـ اشکالی ندارد. بلکه این تکرار ـ نشان دهنده توجه پیامبر(ص) و تأکیدشان بر شأن و مقام کتاب قرآن و عترت پاک ایشان میباشد.[35]
مفهوم حدیث ثقلین
در حدیث شریف ثقلین اسرار و مضامین بلند و ژرفی نهفته است که رسیدن به آنها و درک و فهمشان نیاز به تأمل و تفکر دارد؛ چه با کشف و فهم این مضامین در واقع منظور حقیقی و هدف اصلی پیامبر(ص) از این حدیث و اهمیت فوق العاده آن را در «رهبرشناسی» و «راهیابی» درک میکنیم. از مهمترین نکات نهفته در این حدیث به ذکر چند نکته اکتفا میکنیم:
نکته اول: همراه بودن و اقتران اهلبیت(ع) با قرآن به معنای فهم صحیح، درک عمیق و عمل دقیق آنان به مفاهیم و دستورهای قرآن.
نکته دوم: چنگ زدن به قرآن و پیروی از اهلبیت(ع) در آن واحد میتواند مانع از انحراف و گمراهی باشد، زیرا اهلبیت(ع) معارف جاری و علوم ساری قرآن در طول قرنهای متمادیاند.
نکته سوم: عدم جدایی بین قرآن و اهلبیت(ع) به عنوان ارتباط علمی و عملی و استمرار و جاودانگی سنت پیامبر(ص) و اسلام ناب محمدی از طریق سیره اهلبیت(ع).
نکته چهارم: عدم تقدم بر آنان؛ چه دور گشتن از مسیر آنها عاقبتی جز هلاکت و نابودی در پی ندارد.[36] پیامبر اکرم(ص) در حدیث شریف دیگری بر این موضوع تأکید میکند و هشدار میدهد که: «از ائمه اهلبیت پیش نیفتید که هلاک میشوید و در مورد آنها کوتاه نیایید و عقب نمانید که نابود میگردید؛ به آنها میاموزید، زیرا از شما آگاهتر میباشند.»[37] و این اعلم و آگاهتر بودن بهترین ملاک و معیار برای راهنما شدن و هدایت الهی است که آیه مبارکه این امر را به خوبی بازگو میکند و حدیث ثقلین بر آن صحه میگذارد و هادیان راه حق را که داناترین انسانها میباشند به ما میشناساند: «أفمن یهدی إلى الحقّ أحقّ أن یتّبع أمّن لاّ یهدّی إلاّ أن یهدى؛[38] آیا آنکه خلق را به راه حق رهبری میکند سزاوارتر است برای پیروی یا آنکه نمیکند؛ مگر آنکه خود به هدایت خداوند هدایت شود.» پس میبینیم که اهلبیت(ع) همانند قرآن، معادن علم و اسرار، معارف جاودان، آیات محکم، لسان غیب، آرامش و سکون زمین و زمان و شفای دردهای معنوی و مادی و... هستند؛[39] همچنان که پیامبر(ص) دربارة نام علی(ع) فرمودهاند: «ذکر علی عبادة»؛[40] نام و یاد علی(ع) عبادت است. یعنی حال که حضرت علی(ع) و اهلبیت ایشان عدل قرآن و قرین و ترجمان آیات نورانی آن هستند، باید همگان همانگونه که قرآن سرلوحه برنامههای زندگی آنان است، خط مشی اهلبیت(ع) نیز باید در رأس همة برنامههای آنان قرار گیرد؛ ولایت آنان را بپذیرند و از آنان پیروی و اطاعت محض داشته باشند. خود پیامبر(ص) نیز بارها این مسئولیت را بر امتش روشن ساخته است:
...پس از من به اهلبیتم اقتدا کنید که آنها عترت من هستند، از طینت وجود من آفریده شدهاند و از علم و فهم من بهره بردهاند. وای بر آن افراد از امتم که فضل و برتری آنها را تکذیب کند و اتصال بین من و آنها را قطع نماید. خداوندا شفاعت مرا نصیب آنها قرار مده.[41]
و به تکرار ولایت علی(ع) را ادامة ولایت و رسالت خود عنوان نموده است:
بار خدایا! کسی که به من ایمان آورده است و مرا تصدیق کرده، باید از ولایت علی(ع) دست بر ندارد، زیرا ولایت او ولایت من است و ولایت من ولایت خداست.[42]
و پیامبر خدا(ص) این گونه بیست و سه سال امتش را به پیروی از اهلبیتش(ع) دعوت مینمود و آنان را به این امر مهم و درک این وظیفه و مسئولیت سنگین فرا میخواند. علت این همه اصرار و تکرار را میتوان در حدیث بعدی، یعنی حدیث شریف«سفینه»، کشف نمود.
2. حدیث سفینه
ألا ان مثل اهلبیتی فیکم مثل سفینة نوح من رکبها نجا و من تخلف عنها غرق.[43]
بدانید مثل اهلبیت من در میان شما مثل کشتی نوح است؛ کسی که بر آن سوار شد نجات یافت و آن کس که تخلف ورزید غرق گردید.
همانگونه که حدیث ثقلین اهلبیت(ع) را همراه و همتراز قرآن قرار میدهد و آنان را نورهایی برای هدایت و راهبری مینمایاند، حدیث سفینه نیز برای امت بیان میکند که اهلبیت(ع) کشتی نجات، مصدر خلاص و رهایی از سردرگمیها هستند که عدم سوار شدن در این کشتی سرانجامی جز نابودی و هلاک در طوفان گمراهی و گرفتار شدن به خشم و غضب الهی ندارد. منظور از تشبیه اهلبیت(ع) به«کشتی نوح» نیز همین است که همه باید در امور دینی به آنان پناه برند. فروع و اصولشان را از ائمه پاک اهلبیت اخذ کنند تا از عذاب جهنم نجات یابند. کسی که تخلف ورزد، همچون کسی است که روز طوفان نوح به کوه پناه برده تا نجات یابد، اما در امواج سهمگین طوفان غرق میشود و به هلاکت میرسد. و این گونه است که «و من رکبها نجا و من تخلف عنها غرق.»
و از این بیشتر حدیث دیگری است که پیامبر(ص) به امتش فرمان میدهد که:
اجعلوا آلبیتی منکم کمکان الرأس من الجسد، و مکان العینین من الرأس. فان الجسد لا یهتدی الا بالرأس و لا یهتدی الرأس الا بالعینین.
اهلبیت مرا به منزله سر، نسبت به بدن و به منزله چشمها نسبت به سر بدانید که جسد جز به وسیله سر هدایت نمیشود و سر، جز به وسیله چشمها هدایت نمیشود.[44]
نکته قابل تأمل در این گونه احادیث این است که پیامبر اکرم(ص) هدایت شدن و راه راست پیمودن را اطاعت نمودن از راه و روش و سلوک اهلبیتش قرار داده است. و این به روشنی دلیل اصرار پیامبر خدا(ص) بر پیروی از آنان را نشان میدهد. آری، پیامبر اکرم(ص) که بسیار بر امتش شفیق و دلسوز است، پس از خود نیز بر آنها نگران است، گویی پرتگاههای هلاک و نابودی را در برابر آنها میبیند و لغزش امتش را در دوری از اهلبیت(ع) مشاهده میکند. لذا آن حضرت راه رستگاری و فلاح را که همان راه اهلبیت(ع) است برای مسلمانان مشخص نمود و پدرانه و دلسوزانه برای نجات همیشگی جهان اسلام و مسلمین ندا داد که: «ألا أن مثل اهلبیتی فیکم مثل سفینة نوح من رکبها نجا و من تخلف عنها غرق.»
حدیث اثناعشر
قال رسول الله: أنا سید النبیین و علی بن ابی طالب سید الوصیین. و ان اوصیایی بعدی اثناعشر، اولهم علیبن ابیطالب وآخرهم المهدی.[45]
من سرور پیامبران هستم و علیبن ابیطالب سرور وصیین است. و همانا اوصیای بعد از من دوازده تن هستند، اولین آنها علیبن ابیطالب(ع) و آخرینشان مهدی(عج) است.
این حدیث شریف بهترین شاهد و کاملترین دلیل برای اثبات حقانیت اهلبیت(ع) و تأیید جانشینی بلا فصل آنان پس از پیامبر(ص) است. حدیث «اثنا عشر» به صورتهای مختلفی نقل شده است و سیره نویسان، مفسران و دانشمندان اهلسنت به روایت آن پرداختهاند که به دلیل اهمیت آن و حفظ امانت، صورتهای دیگری از آن را نیز نقل میکنیم تا خواننده محترم خود به قضاوت بپردازد و در خلوت خود، بدون هیچ گونه تعصب و غرض مذهبی، حق را از باطل جدا سازد.
در صحیح بخاری جابر از پیامبراکرم(ص) روایت میکند: «یکون بعدی إثناعشر امیراً.»[46]
در صحیح مسلم آمده است: «عن النبی(ص) انه قال لایزال الدین قائماً حتی تقوم الساعة ویکون علیهم اثناعشر خلیفة کلهم من قریش.»[47]
در ینابیع المودة از قندوزی حنفی، از ابن مسعود روایت شده که گفته است:«پیامبر ما(ص) عهد کردهاند که بعد از ایشان دوازه خلیفه به تعداد نقبای بنیاسرائیل میباشند.»[48]
همین نویسنده (قندوزی حنفی) در ادامه این حدیث میگوید:
محققانی که حدیث اثناعشر را که دلالت بر خلافت دوازده شخص بعد از ایشان دارد. نقل نمودهاند، در هر زمان و مکانی میدانند که مراد و مقصود رسول خدا(ص) از این حدیث دوازده شخص از اهلبیت و عترتشان است. چرا که حمل این حدیث بر خلیفههای پس از ایشان به دلیل کمی تعداد آنها ویا حمل آن بر امویها به دلیل بیشتر بودنشان و ظلم آشکار آنان جز عمربن عبدالعزیز، صحیح نمیباشد؛ و از همه مهمتر این که اینان از بنیهاشم نیستند؛ چرا که پیامبراکرم(ص) در سخنی فرمودهاند: «کلهم من بنیهاشم.»[49]
در فرائد شافعی آورده است: ابنعباس گفت: شنیدم رسول خداوند(ص) میگوید: «انا و علی و الحسن و الحسین و تسعة من ولدالحسین مطهرون معصومون.»[50]
علاوه بر این احادیث صریح، نمونههای جالبتر و دقیقتری نیز در کتابهای اهلسنت در زمینه تصریح به نام و نشانههای امامان اهلبیت(ع) وارد شده است که خواننده و پژوهشگر را به حیرت و شگفتی وا میدارد: در ینابیعالمودة از جابر انصاری نقل شده که میگوید:
جندلبنجناده بر پیامبر(ص) وارد شد و از او مسائلی را پرسش نمود. سپس جندل گفت: ای رسول خدا(ص)! دربارة اوصیای بعد از خودت به من آگاهی دهید تا به آنان تمسک جویم. پیامبر(ص) فرمود: «اوصیای من دوازه نفر میباشند. جندل گفت: بله، در تورات آنها را همین تعداد یافتیم. پس جندل گفت: آنها را نام ببرید. پیامبر(ص) فرمود:
اولین آنان سید اوصیاء، پدر امامان علی(ع) است. سپس فرزندانش «حسن» و «حسین» هستند. پس به آنان چنگ بزن و جهالت و نادانی جاهلان تو را گمراه مسازد. پس هرگاه علیبن حسن، زینالعابدین، به دنیا بیاید، تو به روز آخر عمرت رسیدهای و آخرین جرعههای زندگی را نوشیدهای. جندل گفت: این را نیز در تورات یافتم. ایلیا، شبر و شبیر، نامهای علی(ع)، حسن و حسین(ع) است. پس بعد از حسین(ع) کیست؟
فرمودند: اگر مدت حسین(ع) گذشت، امام بعد از وی، علی و لقب ایشان زینالعابدین(ع) است. بعد از وی پسرش محمد با لقب باقر(ع)، بعد از وی پسرش جعفر که صادق(ع) نامیده میشود، بعد از وی موسی که کاظم(ع) نامیده میشود، بعد از وی پسرش علی که رضا نامیده میشود، بعد از وی پسرش محمد که تقی و زکی نامیده میشود و بعد از وی علی که هادی(ع) نامیده میشود و بعد از وی حسن که عسکری نامیده میشود و بعد از وی پسرش محمد که مهدی است و حجت نامیده میشود پس او غیبت میکند، سپس قیام میکند و زمین را پر از عدل و داد مینماید، همانگونه که پر ظلم و جور بود. پس خوشا به حال صابران در غیبتش.
اهلبیت(ع) در سخنان خلفای راشدین
از آنجا که صحابه شاهدان بیواسطه رفتار، کردار و گفتار پیامبر(ص) هستند، نقل قول و سخنانشان اهمیت و جایگاه خاص خودش را دارد و در بسیاری موارد حجت است. لذا در اینجا لازم دیدیم که به بررسی سخنان برخی از صحابه معروف بپردازیم تا جایگاه اهلبیت(ع) را در گفتار آنان که در واقع انعکاسی از توجهات پیامبر(ص) و درک آنان به این موضوع است بیابیم.
ابوبکر: خلیفه اول
ابوبکربن ابیقحافه یکی از صحابههای پیامبر(ص) است که پس از وفات پیامبر(ص) با بیعت عدهای در مکانی به نام سقیفه به جانشینی پیامبر اکرم(ص) رسید. یکی از ویژگیهای ابوبکر در تاریخ این است که او دخترش عایشه را به همسری پیامبر(ص) در آورد، تا به میمنت این وصلت به خاندان نبوت نزدیکتر گردد و از اسرار خانه وحی آگاهی یابد.
با این قرابت و نزدیکی، ابوبکر شاهد بسیار خوبی برای بیان جایگاه و منزلت اهلبیت پیامبر(ص) است که تاریخ به همین مناسبت از او درباره شخصیت، فضایل و مناقب آنان، خصوصاً حضرت علی(ع)، کلمات بسیار تکاندهنده و سخنان عجیبی نقل کرده است که بسیاری از زوایای تاریک تاریخ اهلبیت(ع) را روشن میسازد و بر مظلومیت و حقانیت آن بزرگواران صحه میگذارد. ما در اینجا به نقل برخی از سخنان که درباره حضرت علی(ع) است میپردازیم.
علی(ع) عترت پیامبر(ص)
ابنکثیر از معقلبن یسار نقل میکند که گفت: شنیدم ابوبکر میگوید: علی(ع) عترت رسولالله(ص) است.[51]
دشمنی و دوستی با علی(ع) دشمنی و دوستی با پیامبر(ص)
ابوبکر میگوید: روزی پیامبر خدا(ص) را دیدم که خیمهای را به پا داشت و در حالی که بر کمانی تکیه داده بود و علی(ع) و فاطمه(س) و حسن و حسین(ع) در آن خیمه بودند. آن حضرت فرمود: ای گروه مسلمانان، من با کسی که با اهل این چادر دوست است، دوست هستم و با دشمن آنان دشمن، دوست نمیدارد آنها را مگر سعادتمند و حلالزاده و دشمن نمیدارد مگر بدبخت و حرامزاده.[52]
جواز عبور از صراط علی(ع)
ابنحجر عسقلانی از ابوبکر نقل میکند که: «همانا صراط گردنهای دارد که هیچکس را یارای گذر از آن نیست مگر با جواز و اجازهای از علیبن ابیطالب.»[53]
نگاه به سیمای علی(ع) عبادت است
ابن مغازلی شافعی از عایشه روایت دارد که میگوید: دیدم ابوبکر به علی(ع) زیاد نگاه میکند. پس پرسیدم: ای پدر، تو را میبینم که به علی(ع) زیاد نظر میکنی، چرا؟ گفت: دخترم! ازپیامبر اکرم(ص) شنیدم که میگفت: نگاه به چهره علی(ع) عبادت است.[54]
این نمونهای از خروارها اعترافات تاریخی ثبت شده است که ما نقل نمودیم. تاریخ گواهی میدهد که خلیفه اولین مسلمین در بسیاری از قضاوتها، پاسخ به سؤالات ادیان دیگر درباره دین اسلام و... از حضرت علی(ع) مشورت میطلبید و از ایشان یاری میجست.
عمربن خطاب: خلیفه دوم
یکی دیگر از صحابههای نزدیک پیامبر(ص)، عمربن خطاب میباشد که در بسیاری از غزوات پیامبر اکرم(ص) از جمله بدر، احد، خندق و همچنین لشکر اسامه همراه دیگر اصحاب شرکت جسته و افتخار این را داشت که دخترش حفصه را به همسری پیامبر(ص) در بیاورد. عمر پس از ابوبکر به سفارش وی خلیفه مسلمانان گشت و زمام امور را برای سیزده سال به دست گرفت.[55]
این صحابی نیز مقام اهلبیت(ع) و شأن والای آن نزد خداوند و پیامبرش(ص) به خوبی دریافته بود و اعترافات جالبی از خود در این مورد به ثبت رسانده است؛ از جمله:
علی(ع) و آل ایشان بر ساق عرش الهی
خطیب خوارزمی از عمربن خطاب نقل میکند که گفت: «پیامبر(ص) فرمود همانا علی، فاطمه، حسن و حسین(ع) در بارگاه الهی بر عرش رحمان جای دارند.»[56]
عمر، پیامبر(ص) را آزرده است
علامه شیخالدین قفطی شافعی از جابر انصاری نقل میکند که: «عمر گفت به علی(ع) ستم میکردم. پس پیامبر(ص) را دیدم. به من گفت: مرا آزار میدهی! گفتم: چگونه؟! فرمود: به علی(ع) جفا نمودی، همانا هر کسی علی را بیازارد مرا آزرده است.»[57]
حب علی(ع) برائت از آتش است
ابنشیرویه بیلمی از عمر نقل میکند که گفت: شنیدم رسول خدا(ص) میگفت: «حب علی(ع) باعث دوری از آتش دوزخ است.»[58] در جای دیگری نیز آمده که عمر از پیامبر(ص) روایت میکند که: «اگر مردم بر حب علی(ع) جمع میشدند، خداوند آتش جهنم را نمیآفرید.»[59] یا اینکه «از پیامبر(ص) شنیدم که درباره علی میگوید: ای علی! هر کس تو را دوست بدارد، مرا دوست داشته است و هر کس مرا دوست بدارد، خداوند را دوست دارد و هر کس خدا را دوست بدارد، خداوند او را وارد بهشت میکند.»[60]
هر کس بر بغض و دشمنی علی(ع) بمیرد، یهودی مرده است
ترمذی از عمر روایت دارد که میگوید: شنیدم رسول خدا(ص) علی(ع) میگوید: «هر که تو را دوست داشت در روز قیامت بر منزلت پیامبران(ع) است و هر که بر بغض و کینه تو بمیرد و اهمیت ندهد یهودی، یا نصرانی مرده است.»[61]
ایمان علی(ع) بر آسمان و زمین برتری دارد
ابنعساکر دمشقی مینویسد: عمر گفت: این علیبن ابیطالب است. شهادت میدهم که رسول خدا(ص) میگفت: «اگر آسمانهای هفتگانه و زمینهای هفتگانه در کفه ترازو قرار گیرند و ایمان علی(ع) در کفه دیگر، همانا ایمان علی(ع) برتری دارد.»[62]
شرف بدون ولایت علی کامل نمیشود
ابنحجر هیثمی از عمر نقل میکند که میگوید: «اشراف را دوست بدارید و به آنها مودت کنید و از آدمهای پست نسبت به ناموستان بترسید و بدانید که شرف و عزت کامل نمیگردد مگر با ولایت علی(ع).»[63]
عثمانبن عفان: خلیفه سوم
عثمان که از شورای ششنفره با قبول اجرای سنت شیخین (ابوبکر و عمر) بر حضرت علی(ع) پیشی گرفت و بر مسند خلافت نشست[64] نیز یکی از صحابه پیامبر(ص) بود که رفتار و کردار پیامبر خدا(ص) را با اهلبیت(ع) دیده و گفتار ایشان را شنیده بود و به منزلت آنان نزد خدا و رسولش آگاهی داشت. بنابراین نقل گفتهها و آرای او درباره اهلبیت پیامبر(ص) خالی از فایده نخواهد بود.
خلق ملائکه از نور چهره علی(ع)
خطیب خوارزمی از عثمان نقل میکند که عثمان میگوید: شنیدم از عمربن خطاب که گفت: شنیدم از ابوبکر گفت: شنیدم پیامبر(ص) میگوید: «همانا خداوند از نور سیمای علیبن ابیطالب فرشتههایی را آفرید که تسبیح و تقدیس میکنند و ثواب آن را برای دوستداران علی(ع) و دوستداران فرزندان علی(ع) مینویسند.»[65]
لولا علی(ع) لهلک عثمان!
به گواهی تاریخ عثمان بسیاری از قضاوتها را نه تنها با مشورت علی(ع) انجام میداد، بلکه بیشتر آنها را بر عهده امام علی(ع) مینهاد و به ایشان ارجاع میداد و همواره این جمله را ـ که خلفای پیشین نیز مداوم تکرار میکردند ـ به حضرت(ع) میگفت که «اگر علی(ع) نبود بیشک عثمان هلاک میشد.»[66]
اهلبیت(ع) در سخنان ائمه مذاهب چهارگانه
در ادامه اعترافات صحابه و رقیبان اهلبیت(ع) در خلافت، به بررسی آرا و نظریات ائمه چهارمذهب اهلتسنن میپردازیم تا در یابیم که آیا این پیشوایان و عالمان مذاهب چهارگانه اهلبیت(ع) را به حقانیتی که پیامبر(ص) فرموده بودند میدانند و جایگاه و منزلت آنان را چنانکه باید و شاید به رسمیت میشناسند یا خیر.
برای پاسخ به این سؤالات که بسیار مهم و ضروری نیز مینماید، باید لایههای پنهان و سطور کمرنگ تاریخ را به دقت و وسواس جستوجو نمود تا چهره مخفی این امامان مذاهب را که با اغراض سیاسی و اهداف اقتصادی پوشیده مانده، به طور واضح و آشکار ببینیم و آنگاه قضاوت کنیم.
نعمانبن ثابت (ابوحنیفه): پیشوای مذهب حنفی
نعمانبن ثابت، مشهور به ابوحنیفه، به سال 80ق در کوفه، به دنیا آمد و به سال 150ق در بغداد به دست منصور عباسی مسموم و کشته شد. وی 52سال در عصر امویها و 18سال در عصر عباسیها زیست. علاقه او به کسب علم و دانش او را واداشت تا در کنار تجارت به تحصیل و فراگیری علوم مختلف نزد استادان معروفی چون عاصمبن ابیالجنود، عطیة العرفی و حمادبن أبیسلیمان الاشعری بپردازد.[67]
در شخصیت ابوحنیفه دو نوع تحریف وارد شده است که این تحریفات یا از طرف دوستداران وی یا از جانب دشمنانش میباشد. احمد امین در ضحیالاسلام با بیان این مسئله مینویسد: طرفداران وی در شخصیت او چنان پیش رفتند که به جعل حدیث پرداخته و گفتند: از پیامبر(ص) نقل شده است که فرمودهاند: «در امت من مردی خواهد بود به نام نعمانبن ثابت با کنیه ابوحنیفه که خداوند سنت مرا در اسلام با او احیا میکند.»
و حتی بعضی از پیروانش ادعا کردند که تورات به ابوحنیفه بشارت داده است![68] در مقابل این احادیث جعلی روایات دیگری به شخصیت ابوحنیفه ضربه میزند تا او را در تاریخ بدنام و بیهویت سازد.[69]
ابوحنیفه یکی از آغازگران قیاس و استحسان است. در دوره او بحثهای کلامی داغی رواج یافت که به مشهور شدنش کمک شایانی نمود و نام او را پر آوازه ساخت.
ابوحنیفه و اهلبیت(ع)
یکی از ویژگیهای بارز در زندگی ابوحنیفه نوع برخورد و آرای وی درباره اهلبیت(ع) و امامان همعصر اوست. ابوحنیفه به گواه تاریخ خود اهلسنت، شاگرد با واسطه حضرت علی(ع) است[70] که در ادامه تحصیلاتش از محضر مبارک امام محمد باقر(ع) و امام صادق(ع) نیز کسب فیض نموده است، به گونهای که خود به کرات اعتراف میکند: «لولا السنتان لهلک النعمان؛[71] یعنی اگر آن دو سال شاگردی حضرت امام صادق(ع) نبود، نعمان هلاک میشد.»
در تاریخ زندگانی ابوحنیفه مواردی از طرفداری وی از اهلبیت(ع) را مییابیم که او را به شیعه اهلبیت بودن متهم میکند. از جمله آن موارد این است که او معتقد بود حضرت علی (ع) بر عثمان برتری دارد و خلافت از آن علی(ع) بوده است. همچنین در تمام جنگها حق با حضرت امیر(ع) بوده و دشمنانش حتی در جنگ جمل باغی و فاسق هستند. همینطور امام حسن(ع) را جانشین بر حق حضرت علی(ع) میدانست.[72] ابوحنیفه در زمان خلافت منصور عباسی با حاکمیت جور بنیالعباس بسیار مخالفت میکرد و از آنها بیزاری می جست تا جایی که به شورشهای علوی ضد عباسیها مانند زیدبن علی و نفس زکیه کمکهای مادی فراوانی کرد و از شهادت نفس زکیه همواره غمگین و ناراحت بود و اظهار تأسف می نمود.[73]
ابوحنیفه در سالیان آخرعمرش به دلیل روکردن منصب قضاوت از طرف منصور عباسی و تحریم کمکرسانی و یاری به دولت عباسی که نشانه تأثیر افکار حضرت امام صادق(ع) در این مورد است، به زندان افتاد و به سم کشته شد.[74]
از ابوحنیفه سخنانی در باب فضایل اهلبیت(ع) خصوصاً حضرت علی(ع) و امام صادق(ع) وارد شده که نشاندهنده علاقه وی به اهلبیت(ع)و ارادت خاص او به آنان است. از جمله از وی نقل میکنند که گفته است: «هو الامام علی(ع) احب الینا من عثمان» یا اینکه: «هیچ کس با علی جنگ ننمود مگر اینکه علی(ع)به برحق بودن اولی بوده است.»[75] همچنین وی از حضرت امام صادق(ع) بسیار پرسش مینمود و با احترام فراوان تنها با جمله، «جعلت فداک یابن رسولالله» ایشان را مخاطب قرار میداد.[76] همواره درباره ایشان میگفت: من دانشمندتر از جعفربن محمد(ع) ندیدهام.[77] این ارادت به اهلبیت(ع) تا جایی بود که گفته شد وقتی حضرت امام صادق(ع) ابوحنیفه را از قیاس کردن منع کرد، او از این کار دست کشید، اما مدرسه و شاگردان وی به قیاس ادامه دادند.[78]
این بررسی کوتاه به خوبی روشن میکند که منزلت اهلبیت(ع) نزد ابوحنیفه کاملاً مشخص و مقبول و پذیرفته شده بوده است و وی همواره در صدد اتباع و پیروی از ایشان بوده، اما شرایط سخت و ظلم و ستم امویها و بعد عباسیها مانع از ابراز عقیده وی و دیگر مردم گشته است. ابوزهره درباره تمایل ابوحنیفه به اهلبیت(ع) میگوید:
ان ابوحنیفه شیعی فی میوله و آرائه فی حکام عصره، ای انه یری الخلافة فی اولاد علی من فاطمة، و ان الخلفاء الذین عاصروه قد اغتصبوا الامر منهم و کانوا لهم ظالمین.[79]
مالکبن انس: پیشوای مذهب مالکی
ابوعبدالله مالکبن انسبن مالک به سال 93ق در مدینه به دنیا آمد و به سال 179ق وفات یافت. وی چهل سال با امویها و چهل و شش سال با عباسیها زندگی گذراند.[80] درباره شخصیت او نیز روایات نادرستی وجود دارد. مثلاً در تاریخ میخوانیم: در خواب از پیامبر اکرم(ص) پرسیده شد: بعد از شما از چه کسی باید مسائل خود را بپرسیم؟ فرمودند: از مالک.[81] بیاساس بودن چنین سخنانی برخواننده گرامی پوشیده نیست.
مالک و اهلبیت(ع)
زندگی مالکبن انس در تاریخ به دوگونه بوده است. در ابتدا مالک با خلفای جور سر ناسازگاری داشت و علیه آنان فتوا میداد که این امر به شلاق خوردن و زندانی شدنش انجامید. وی در جهت این مخالفتها با سیاست حاکمان، به علویها از جمله نفس زکیه یاری می رساند و دشمنی خود را آشکار مینمود.[82]
اما پس از مدتی روند مخالفتهای او تغییر نمود، افکارش درباره خلفای عباسی دگرگون شد و کمکم به دربار آنان وارد شد، به گونهای که منصور او را «رکن الاسلام» نامید و حج را با او بهجا میآورد.[83]
البته این تغییر سیاست بدون علت نیست. در بررسی اوضاع و احوال زمانه مالک به این مسئله برخورد میکنیم که بنیعباس نهایت دشمنی با اهلبیت(ع) و آزار و شکنجه طرفداران و دوستداران آنان را به کار میگرفتند و حقد و کینه خود را با تنگکردن زمینه به شیعیان و موالیان اهلبیت(ع) خالی مینمودند. بعید نیست مالک نیز از گزند آزارهای آنان در امان نبوده و مجبور به تغییر موضع و تقیه کردن شده است.[84] زیرا سخنانی از وی در تاریخ ثبت شده که با وجود کتمان شدید و فشار زیاد باز هم حب خود را به اهلبیت(ع) ظاهر کرده و زبان به مدح و بیان فضایل اخلاقی حضرت امام صادق(ع)گشوده است. از جمله سخنان وی این است که گفته است:
بر جعفربن محمد روزگار و زمانه مختلفی گذشته، اما ایشان را همواره بر سه چیز ثابت دیدم: یا نماز میگزارد یا روزه داشت یا قرآن قرائت مینمود.[85]
ندید چشمی، نشنید گوشی و نرسید بر عقل کسی که بشری از جعفربن محمد صادق(ع) عالمتر، عابدتر و پرهیزکارتر باشد.[86]
همواره جعفربن محمد(ع) را میدیدم که بسیار شوخ طبع، خوشرو و متبسم بودند. اگر نام مبارک حضرت پیامبر(ص) در محضرشان ذکر میشد رنگ از رخسارشان میپرید و هرگز ندیدم که نام پیامبر اکرم(ص)را بر زبان جاری سازند مگر اینکه بر وضو باشند. همواره او را در سه حال میدیدم: برپادارنده نماز، روزهدار و قاری قرآن. درباره آنچه به او مربوط نمیشد سخنی نمیفرمود و از عالمان و عابدانی بود که در برابر پروردگار خاشع و خاضع میباشند.[87]
محمدبن ادریس: پیشوای مذهب شافعی
یکی دیگر از امامان و پیشوایان اهلتسنن محدبن ادریس است. ولادت او به سال 150ق در شهر عزه و وفات او به سال 198ق در مصر بود. از آنجا که یکی از اجداد او به عبدالمطلب میرسد درباره او نیز غلو زیاد شده است.[88]
فرنی در همین زمینه سخنی دارد که میگوید: روزی پیامبر(ص)، را در خواب دیدم. پس درباره شافعی از ایشان پرسیدم. فرمود: «هرکس محبت مرا بخواهد، به محمدبن ادریس شافعی توجه کند. او از من است و من از او هستم.»[89]
اما او مردی باهوش، حافظ قرآن و ادیب بوده است. احمدبن حنبل درباره او میگوید: شافعی در چهار چیز فیلسوف است: در علم لغت، علم معانی و فقه. یکی از شاگردان مالک نیز بوده و مدتی را نزد وی تلمذ کرده است.[90]
شافعی و اهلبیت(ع)
شرح حال شافعی به خوبی بیانگر این است که وی بیشترین رابطه و علاقه را با اهلبیت(ع) داشت، به گونهای که همواره به او تهمت شیعه و رافضی بودن میزدند. او در زمانی که شیعه بودن مساوی با قتل و شکنجه بود، به صراحت به اهلبیت(ع) و خصوصاً حضرت علی(ع) و حضرت فاطمه(س) اظهار محبت و اطاعت مینمود و تاریخ را به حیرت وا میداشت.[91] تسلط وی بر ادبیات باعث شد که وی در مدح اهلبیت(ع) اشعار فروانی بسراید و احساسات و ارادت خود را به آنان در قالب ابیات بسیار زبیایی ماندگار سازد.
در اشعاری که او در منزلت اهلبیت(ع) دارد میخوانیم:[92]
یـا آلبیـت رسـولالله حبـکم
یکفیـکم مـن عظم الفخر انکم
فـرض من الله فی القرآن انزله
من لم یصل علیکم لا صلاة له
و در موالات و دوستی با اهلبیت(ع) سروده است:
اذا فی مجـلس ذکـروا عـلیاً
فاجزی بـعضهم ذکراً سواه
اذا ذکــرو عـلیا او بنیــه
و قال تجاوزا یا قوم عن ذا
برئت إلی المهیمن من اناس
عـلی آل الـرسول صــلاة
وسبـطیه و فـاطـمة الزکیة
فــایقـن انــــه سـلقلقیة
تشاغـل بـالـروایات العیة
فهذا من حدیث الرافضیة
یرون الرفض حب الفاطمیة
و لـعنته لتــلک الجـاهلیـة
آری، این جاذبه اهلبیت(ع) است که در هر برهه و زمان و مکانی، هر بشری را در هر سطح و مقامی و با هر اندیشه و مذهبی به سوی خود میکشاند و قلبها را به تسخیر خود در میآورد. این عشق اهلبیت(ع) است که دلها را همچون موم نرم و عقلها را واله و شیدای خود میسازد و در خود فرو میکشاند.
آیا این ستارگان پر نور جاوید را میتوان در پس ابرهای تیره و تار کینه و حسادت پنهان نمود و شعله پرفروغ آنان را در دلها خاموش ساخت؟ گذر تاریخ گواه است که هرگز حتی ذرهای از این عشق مقدس و الهی را نمیتوان کاست و خاموش کرد؛ همانگونه که وعده پروردگار نیز همین است: «یریدون أن یطفؤوا نور اللّه بأفواههم ویأبى اللّه إلاّ أن یتمّ نوره»[93]
احمدبن محمد: پیشوای مذهب حنبلی
احمدبن محمدبن حنبل، امام مذهب حنبلی، یکی از ائمه چهار مذهب است. اصل او از مرو است و به سال 164ق در بغداد چشم به جهان گشود و به سال 241ق چشم از جهان فرو بست. وی از همان کودکی به علم و یادگیری دانش علاقه وافری داشت و مسافرتهای زیادی نیز به جهات مختلف برای اندوختن و آموزش علم نمود. کتابهایی چون التاریخ، الناسخ و المنسوخ و فضائل الصحابة از تألیفات اوست.[94]
اما شخصیت وی نیز از تحریفات پیروان متعصب یا دشمن وی مصون نمانده است. از جمله تحریفاتی که درباره وی وجود دارد این است که گفته شده: «احمدبن حنبل امام مسلمانان و سید مؤمنان است، به واسطه او حیات و مرگ داریم و به وسیله او محشور میگردیم.»[95]
احمدبن حنبل و اهلبیت(ع)
احمدبن حنبل از همان ابتدای کار در زمان بنیعباس متهم به حمایت از علویها بود، به طوری که خانه او و برادرش همیشه در معرض بازرسی و جستوجو قرار میگرفت، زیرا وی شاگرد بسیاری از رجال شیعه مانند اسماعیلبن ابان ازدی بود.[96]
در زمان متوکل عباسی شیعیان وضع بسیار اسفبار و پرعذاب و شکنجهای را تحمل میکردند. تاریخ در این عرصه درباره افکار حنبل نیز دچار تناقض شده است. از یک طرف متوکل، احمدبن حنبل را به دوستی و نزدیکی خود میخواند، او را تکریم و احترام مینماید و اموال و ثروت فراوان به او میبخشد و از طرف دیگری ما «احمد» را طرفدار اهلبیت(ع) و علویها مییابیم.[97] در گفتوگویی از پسرش نقل شده که میگوید: از پدرم درباره خلفای پس از پیامبر(ص) پرسیدم. پس علیبن ابیطالب چگونه است؟ پاسخ گفت: پسرم، علیبن ابیطالب از اهلبیتی است که کسی با آنها قابل قیاس نیست.[98]
یا اینکه او درباره خلافت علی(ع) میگفت: خلافت زینت علی(ع) نیست، بلکه علی(ع) زینت خلافت است.[99] جالب اینکه وی عقیده بر لعن یزید نیز داشت و میگفت: «چگونه کسی را خداوند در سه آیه رعد، قتال و احزاب لعنت کرده، لعن ننمایم.»[100]
در کتاب مسند احمد نیز در فضایل اهلبیت(ع)، علی(ع) و آل ایشان روایتها و احادیثی را نقل میکند که نظیرش را هرگز در کتابهایی چون صحیح بخاری نمییابیم؛ آنهم در دورانی که علویها و دوستداران و پیروان آنان در شدیدترین شرایط مورد آزار و اذیت حکومت بنیعباس بودند.
اگر به راستی اهلبیت(ع) هیچگونه حق و حقوقی در خلافت و جانشینی پیامبر(ص) نداشتند، چرا باید چندین سال پس از رحلت پیامبر(ص) و با آن همه کتمان حقیقت، تحریف واقعیت و آزار و اذیتهای متمادی و گسترده، باز هم اشخاصی چون ابوحنیفه، مالک، شافعی و احمدبن حنبل زبان به مدح و ستایش آنان بگشایند، جان خود و خانواده خود را به خطر اندازند، با حکومت با دستان خالی در افتند و در این راه حتی تن به کشته شدن بدهند؟
آیا این همت جز این نیست که خورشید حقیقت در دل آنان شعلهور بوده و چشمهایشان به واقعیت باز و افکارشان در این زمینه روشن و هدایت یافته بود؟ این بُعد از زندگی ائمه و پیشوایان مذاهب چهارگانه بهترین چراغ برای یافتن حق و حقیقت است که دریابیم آنان نیز پیروان اهلبیت(ع) بودند و به حقانیت امامت آنان به خوبی اعتراف نمودهاند.
سخن آخر
خواننده و پژوهشگر گرامی! ما اهلبیت(ع) را تنها به اندازه وسعت دید و توانایی قلم بشری و به صورت سطحی و رویهای معرفی نمودیم. اهلبیت(ع) از این با عظمتتر و ژرفتترند. اهلبیت(ع) که اوج کمال انسانیت و زینت عالم بشریت و ابهت خلقتاند، در گفتار همگان تجلی خاصی دارند و همانگونه که دیدیم هر کسی از دیدگاه و زاویهای آنان را به ما شناسانده و با بعدی از ابعاد گسترده و ژرف وجودی بیانتهای آنان آشنا ساخته است. آیا سخنان خلفای راشدین و ائمه چهارگانه مذاهب جز اعترافاتی واضح و آشکار بر:
ـ جاودانگی راه و اندیشه پاک و مقدس آنان،
ـ برتری بیچون و چرا و افضلیتشان بر همگان،
ـ امامت، ولایت و جانشینی آنان پس از پیامبر(ص)و بر حق بودن اهلبیت(ع) نیست؟ خاموش باد زبانی که جز این بگوید و بشکند قلمی که جز این بنگارد... .
آیا نقل این همه روایت محکم و تفسیر متیقن از افکار مختلف گروههای متفاوت، از دوست و دشمن و...، نمیتواند بر ما حجت باشد؟ کدام معجزه و آیت باید نازل شده باشد که حجت را اتمام کرده باشد؟! اما مطمئناً پژوهشگران روشندل و حقدوست با توکل و توسل، سرچشمه حقیقت را خواهند یافت و در پاکی و زلالی دریای وجود آنان غوطهور خواهند شد.
پینوشتها:
1. آلعمران: 61.
2. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، دارالفکر، بیروت، 1979م، ج 2، ص293.
3. زمخشری، الکشاف، ادب الحوزة، ج1، ص368؛ ماوردی، النکت و العیون، دارالکتب العلمیة، بیروت، ج1، ص398؛ الدر المنثور، ج2، ص220؛ الصواعق المحرقة، ص145؛ قرطبی، الجامع لأحکام القرآن، دارالکتب العربی، ط الاولی، ج3،ص104.
4. الکشاف، ج1، ص370.
5. حاکم، مستدرک، کتاب معرفة الصحابة، ح 4773، ص 945، ابنکثیر، البدایة والنهایة، دارالکتب العلمیة، ط الثالثة، ج4، ص353.
6. صحیح مسلم، فضائل الاصحاب، ج4، باب4، ح32، ص1871.
7. محمدرشیدرضا، المنار، دارالمعرفة، بیروت، ط الثامنة، ج3، ص232.
8. سیدنورالدین حسینیمرعشی، احقاق الحق، دارالکتاب الاسلامی، بیروت، ط الاولی، ج3، ص2.
9. فخر رازی، تفسیر الکبیر، احیاء التراث العربی، ط الثالثه، ج7ـ8، ص80.
10. حاکم، مستدرک،کتاب فضائل الصحابة، ص945، ح4773.
11. مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، دارالکتب الاسلامیة، چ نوزدهم، ج2، ص586.
12. تفسیر ماوردی، ج1، ص438؛ طباطبایی، المیزان، الاعلمی، بیروت، ط الاولی، ج3، ص353.
13. نحل: 120.
14. تفسیر نمونه، ج2، ص596؛ المیزان، ج3، ص352.
15. طبرسی، مجمع البیان، دارالمکتبة الحیاة، دارالکتب الاسلامیة، ج3، ص324، به نقل از کنزالعمال، ج13، ص143، ح36446.
16. تفسیر قرطبی، ج3، ص104.
17. شوری: 23.
18. تفسیر الکبیر، ج27، ص164.
19. همان، ج27، ص165؛ تفسیر ابن عربی، ج2، ص432.
20. همان.
21. مستدرک حاکم، ص950، ح4801.
22. همان، کتاب فضائل الصحابة، ص954؛ قندوزی حنفی، ینابیع المودة، بصیرتی، ط الثامنة، ص164.
23. اعراف: 158:شما باید پیرو او گردید تا هدایت یابید.
24. نور: 63، پس باید کسانی که امر خدا را مخالفت میکنند بترسند.
25. آلعمران: 31، بگو ای پیامبر(ص)، اگر خدا را دوست میدارید مرا پیروی کنید که خدا شما را دوست بدارد...
26. احزاب: 21، همانا در اقتدای به رسول خدا(ص)، ایشان الگوی نیکویی بود.
27. تفسیرکبیر، ج14، ص164.
28. الدر المنثور، ج7، ص300؛ عبداللهبن احمد، تفسیر النسفی، دارالکتب المصری، قاهره، ج3، ص105؛ تفسیر طبری، دارالکتب العلمیة، الثالثة، ج11، ص140، محییالدین عربی، تفسیر ابنعربی، ناصر خسرو، چاپ اول، ج2، ص432.
29. سیوطی، الدر المنثور، دارالتراث العربی، چ اول، ج7، ص300.
30. تفسیر ابنعربی، ج2، ص433.
31. مجلسی، بحارالانوار، المکتبة الاسلامیة، 1395ق، ج43، باب تزویجها، ص107.
32. با همین مضمون در المستدرک حاکم،ص954؛ قرطبی، الجامع لاحکام القرآن، ج3، ص105.
33. 33.ابنحجر هیثمی، الصواعق المحرقه، مکتبة القاهره، ص128.
34. د. عبدالهادی الفظی، المذاهب الاسلامیة الخمسة، الغدیر، بیروت، 1998م، ص78.
35. ابنحجر هیثمی، الصواعق المحرقة، ص128.
36. با تصرف و ترجمه: المذاهب الاسلامیه الخمسة، ص78.
37. الصواعق المحرقة، باب11، ص89.
38. یونس: 35.
39. حضرت علی(ع) همگام پذیرفتن حکمیت به صراحت به لشکرش میفرمود که هیچ کس از من داناتر و آگاهتر به قرآن نیست.این احتجاج به خوبی نشان میدهد که امت به این موضوع آگاهی کامل داشت. ابنابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، الاعلمی، الاولی، ج2، ص400 خطبه ایشان را در آن ماجرا بازگو نموده است.
40. مستدرک حاکم، کتاب معرفة الصحابة، ج4، ص93.
41. شرح نهجالبلاغه، ابنابیالحدید ط مصر، ج2، ص450، به نقل از المراجعات، ص77.
42. متقی هندی، کنزالعمال، ح2576؛ شرفالدین موسوی، المراجعات، نشر بینالمللی، چاپ سوم، ص77.
43. قندوزی صقی، ینابیع المودة، ص 28؛ مستدرک حاکم، کتاب معرفة الصحابة، ص945.
44. المراجعات، ص78.
45. المراجعات، ص539، به نقل از فرائد السمطین؛ صواعق، ص201،«حدیث جابر»و 237؛ ینابیع المودة، ص441.
46. امام ابنالجوزی، صحیح بخاری، دارالحدیث، قاهره، ط الاولی.
47. صحیح مسلم، دار الاحیاء الکتب العربیة، ج3، ص1453، کتاب الامارة، باب1.
48. ینابیع المودة،ص439، 440، 441.
49. همان، ص445.
50. همان.
51. ابنکثیر، وسیلةالامال، به نقل الغدیر، ج1، آخر صفحه303.
52. الریاض النضرة، ج3، ص154، به نقل از الامام علی(ع) فی آراء الخلفاء، مهدی فقیه ایمانی، مؤسسة معارف اسلامیه، ط الاولی، ص46.
53. لسان المیزان، به نقل الامام علی(ع) فی آراء الخلفاء، ص49.
54. محمد کمالالدین محمد، تاریخ خلفاء، ص136؛ ابنعساکر، تاریخ مدینه و دمشق، دارالفکر، 2000م، ابنهبةالله شافعی، ج42،ص350.
55. ابنکثیر، البدایة و النهایة، ج5، ص180.
56. تاریخ مدینه و دمشق، ج13، ص229.
57. ملحقات احقاق الحق، ج16، ص229.
58. فضائل الصحابه، به نقل الامام علی(ع) فی آراء الخلفاء، ص66.
59. ینابیعالمودة، ص2510.
60. ابن عساکر، تاریخ دمشق، ج42، ص282.
61. الامام علی(ع) فی آراء الخلفاء، ص72، به نقل از الکوب الدری.
62. تاریخ مدینه و دمشق، ج42، ص41؛ ینابیع المودة، ص254.
63. الصواعق المحرقه، ص178.
64. یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، دارالکتب العلمیة، بیروت، الاولی، ج2، ص112؛ البدایة النهایة، ج7، ص150.
65. الامام علی(ع) فی آراء الخلفاء، ص139، به نقل از مناقب خوارزمی.
66. علامه امینی، الغدیر، دارالکتب الاسلامیة، ط الثانیة، ج8، ص241.
67. البجنوردی، دائرةالمعارف الاسلامیة الکبری، مرکز دائرة المعارف الکبری، ط الاولی، ج4؛ ابنخلکان، وفیات الاعیان، دار احیاء التراث العربی، بیروت، ج5؛ الکنی و الالقاب، ج1، ص50.
68. احمد امین، ضحیالاسلام، دارالکتب العربی، بیروت، ط العاشرة، ص177؛ اسد حیدر، الامام الصادق والمذاهب الاربعة، دارالکتاب العربی، ط الثانیه، ج1، ص50.
69. اسد حیدر، الامام الصادق والمذاهب الاربعة، ج1، ص316؛ محمود ابورّیه، اضواء علی السنة المحمدیة، دارالکتاب الاسلامی، ص370.
70. همان.
71. همان، ج4، ص144.
72. دائرة المعارف الاسلامیة الکبری، ج4، ابوحنیفه؛ دعائمالاسلام، القاضی ابوحنیفة النعمان، ج1، ص22.
73. امام الصادق(ع) والمذاهب الأربعة، ج1، ص336، به نقل از المناقب للکردی، ج4، ص152و154.
74. همان، ج1، ص153؛ خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، دارالکتاب العربی، بیروت، ج13، ص326 الی 330.
75. همان، ج4، ص177، به نقل از مناقب المکی، ج1، ص337.
76. همان، ج1، ص335.
77. همان، ج4، ص153.
78. همان، ج4، ص144.
79. همان، ج1، ص337 و ج4، ص153.
80. زرکلی، الاعلام، دارالعلم الملایین، بیروت، المراجعة، ج5، ص257؛ تاریخ دمشق، ج51، ص267؛ وفیات الاعیان، ج4، ص137.
81. امام الصادق(ع) والمذاهب الأربعة، ج1، ص518، به نقل از مناقب مالک رازی.
82. وفیات الاعیان، ابنخلکان، ج4، ص137.
83. امام الصادق(ع) والمذاهب الأربعة، ج1، ص528، به نقل از مناقب مالک رازی.
84. همان، ص522 و همان، ج4، ص376.
85. همان، ج4، ص371، به نقل از تهذیب التهذیب، ج2، ص104.
86. همان، به نقل از التوسل والوسیلة، ابنتیمیه، ص52.
87. همان، ص372، به نقل از مناقب الزواوی، ص33و34.
88. تاریخ بغداد، ج2، ص58 و60.
89. همان، ج2، ص69.
90. امام الصادق(ع) والمذاهب الأربعة، ج4، ص398 ـ 399.
91. استاد ابوزهره بر این مطلب صحه میگذارد و میگوید: الشافعی یعلن محبته لعلی(ع): الامام الصادق(ع) والمذاهب الأربعة، ج4، ص378.
92. ابنحجر هیثمی، الصواعق المحرقة، مکتبة القاهرة، ص133.
93. توبه:32.
94. زرکلی، الاعلام، ج1، ص203؛ البدایة والنهایة، ج12، ص3؛ المسند، احمدبن حنبل، ج1، ص5.
95. الامام الصادق(ع) والمذاهب الأربعة، ج4، ص184.
96. همان، ج4، ص200 و ص211.
97. همان، ج4، ص201 و 20 و ج2، ص430 و 433 و 484.
98. همان، ج4، 210، به نقل از مناقب، ص163.
99. همان.
100. همان، ج4، ص209.




