به گزارش مشرق، در ۲۶ ژوئن ۲۰۲۶ وزارت خارجه دولت آمریکا از توافق بر سر یک «چارچوب سهجانبه» میان لبنان و رژیمصهیونیستی با حمایت واشنگتن خبر داد. توافقی که پس از پنج دور مذاکره مستقیم از ۱۴ آوریل، عملا میکوشد ماهیت درگیری میان دو طرف را به سود صهیونیستها بازتعریف کند.
بر اساس متنی که وزارت خارجه آمریکا منتشر کرد پایان جنگ و خروج اسرائیل از اراضی اشغالی لبنان دیگر یک تعهد بیقید و شرط نیست، بلکه به ترتیبات امنیتی مبتنی بر خلع سلاح حزبالله در سراسر خاک لبنان گره خورده است؛ ترتیباتی که باید از سوی دولت لبنان اجرا، از سوی آمریکا نظارت و از سوی اسرائیل تایید شود. این چارچوب از نظر محتوا، زبان و لحن، از همه توافقهای پیشین لبنان با اسرائیل فراتر میرود؛ از آتشبس ۱۹۴۹ و توافق ۱۷ مه ۱۹۸۳ گرفته تا قطعنامه ۱۷۰۱ و حتی توافق نوامبر ۲۰۲۴. در عمل، این توافق مطالبه سنتی لبنان برای خروج اسرائیل را معکوس کرده است.
این توافق تا آنجا پیش رفته که شامل تعهد دو طرف به توقف «تمام اقدامات خصمانه یا نامطلوب در مجامع سیاسی یا حقوقی بینالمللی» نیز شده است. معنای عملی این بند آن است که دولت لبنان از پیگیری صهیونیستها به دلیل جنایات جنگی در لبنان صرفنظر کند؛ جنایاتی که به بهای جان هزاران لبنانی تمام شده است. این خواسته حتی از آنچه معمولا در توافقهای عادیسازی نیز گنجانده میشود فراتر میرود و نشان میدهد مسئله فقط تنظیم وضعیت میدانی نیست، بلکه مهار سیاسی و حقوقی لبنان نیز در دستور کار قرار گرفته است.
مطالعه دقیق متن نشان میدهد که آمریکا و اسرائیل در پی تغییر شکل چشمانداز امنیتی و سیاسیای هستند که پس از جنگ ژوئیه ۲۰۰۶ در لبنان شکل گرفته بود. برخلاف توافقهای قبلی، این متن فقط به جنگ پایان نمیدهد، بلکه علت جنگ را نیز بازتعریف و به صورتی شفاف، تحریف میکند. برای نخستین بار در تاریخ توافقهای اسرائیل با کشورهای عربی، مقاومت و نه اشغال، به عنوان عامل اصلی درگیری معرفی میشود. به این ترتیب، جوهر منازعه از مسئله تجاوز و اشغال به ساختار داخلی لبنان منتقل میشود و حزبالله نه پیامد تجاوز و اشغال، بلکه علت تداوم آن تصویر میشود. از همینجا میتوان دریافت که این تفاهم سه جانبه فقط یک توافق امنیتی نیست، بلکه بخشی از تلاشی کلانتر برای بازطراحی موازنه سیاسی و امنیتی لبنان است.
متن این توافقنامه همچنین مفهوم حاکمیت ملی لبنان را دستمایه تحریف قرار میدهد. در گفتمان سیاسی لبنان از زمان توافق طائف در سال ۱۹۸۹، حاکمیت عمدتا با پایان اشغال اسرائیل پیوند خورده بود. اما در این چارچوب جدید، حاکمیت با خلع سلاح حزبالله تعریف میشود. هرچند توافق در ظاهر متقابل است، اما در عمل عدم تعادل آشکاری میان تعهدات دو طرف وجود دارد. لبنان باید همه گروههای مسلح را خلع سلاح کند، زیرساختهای نظامی آنها را برچیند، مرزهای خود را ایمن سازد، از رسیدن منابع مالی به آنها جلوگیری کند، دستگاه امنیتی خود را بازسازی کند و سازوکارهای نظارتی ایجاد کند. حتی کمکهای اقتصادی نیز به اجرای همین تعهدات مشروط شده است. در مقابل، اسرائیل تعهد حقوقی مستقلی برای عقبنشینی ارائه نمیدهد، بلکه استقرار مجدد نیروهای خود را به اجرای این شرایط از سوی لبنان گره میزند. به این معنا، عقبنشینی اسرائیل یک ضرورت و اقدام الزام آور نیست، بلکه امتیازی مشروط است که هر زمان تلآویو تشخیص دهد لبنان به تعهداتش عمل نکرده، میتواند آن را متوقف کند. این همان سازوکاری است که خطر مشروعیتبخشی به تداوم اشغال را در بطن خود جای داده است.
همزمان نقش آمریکا نیز بهطور محسوسی تغییر کرده است. در حقیقت براساس این چارچوب اصول، واشنگتن دیگر فقط حامی یا میانجی توافق نیست، بلکه مرجع اصلی نظارت بر اجرای آن تعیین شده است. آمریکا در تأیید خلع سلاح حزبالله نقش دارد، گروه هماهنگی نظامی را رهبری میکند، بر سازوکارهای حمایت مالی و نظامی نظارت دارد و کمکهای اقتصادی را به ارزیابی خود از روند اجرا پیوند میزند. در نتیجه، مسائلی که زمانی هسته اصلی مناقشه لبنان و اسرائیل بودند، از اشغال و مرزها تا تجاوزات اسرائیل و مسئله زندانیان، به حاشیه میروند و تمرکز اصلی بر بازسازی موازنه قدرت در داخل لبنان قرار میگیرد. به بیان دیگر، چارچوبی که در ظاهر با عنوان پایان جنگ عرضه میشود، در باطن بیش از هر چیز به بازمهندسی ساختار سیاسی و امنیتی لبنان نظر دارد.
در نتیجه موضوع حزبالله از مسئلهای مرتبط با مناقشه اعراب و اسرائیل به مسئلهای مربوط به ساخت دولت لبنان و ظرفیت آن برای انحصار استفاده از زور تبدیل میشود. اما این فرض با واقعیت لبنان سازگار نیست. حزبالله فقط یک سازمان نظامی نیست، بلکه یک بازیگر سیاسی و اجتماعی با پایگاه گسترده مردمی و شبکهای از اتحادهای داخلی و منطقهای است. از همین رو، سپردن ماموریت خلع سلاح حزبالله به دولت و ارتش لبنان که حدود یک سوم آن را شیعیان تشکیل دادهاند، بدون اجماع داخلی و بدون رسیدگی به دلایلی که این گروه برای حفظ سلاح خود مطرح میکند، میتواند نیروهای سیاسی و اجتماعی لبنان را در برابر هم قرار دهد و کشور را به آستانه یک بحران داخلی خطرناک بکشاند. این همان نقطهای است که «طرح آزمایشی» جنوب لبنان، از یک روند امنیتی به یک بازی پرریسک داخلی تبدیل میشود.
در همین نقطه، رویکرد کلان آمریکا روشنتر میشود. بازسازی دولت لبنان بر مبنای یک رویکرد تسلیمطلبانه که نباید کوچکترین هزینهای برای اسرائیل ایجاد کند. و اگر این هدف بهطور کامل محقق نشود، قرار گرفتن لبنان در وضعیت شکننده و حتی در آستانه درگیری داخلی، خود میتواند به ابزاری برای کنترل بیشتر رفتار همه بازیگران لبنانی تبدیل شود؛ از حزبالله گرفته تا جریانهای رقیب در ساختار رسمی قدرت. به همین دلیل، چارچوب سهجانبه را باید نه فقط یک توافق امنیتی، بلکه ابزاری برای مدیریت و مهار همزمان بازیگران داخلی در عرصه سیاسی و قدرت در لبنان قلمداد نمود.
گسترش دایره سلطه طلبی آمریکا در منطقه که عمدتا بر اساس اتحاد با رژیم صهیونیستی و امارات در لبنان و سایر نقاط منطقه پیش میرود، میتواند به منافع عربستان، مصر، پاکستان و ترکیه آسیب برساند. این بازیگران، تضعیف کامل ایران و حامیان آن و تقویت سریع نفوذ اسرائیل در لبنان و منطقه را، آن هم در چارچوب سیاستهای توسعهطلبانه و جنگطلبانه، منبع بیثباتی و تهدیدی برای امنیت و نفوذ خود میدانند. همین مسئله باعث شده مخالفت با چنین توافق یکطرفهای در لبنان نیز به حزبالله و امل محدود نماند و موضوع تصویب آن در ساختار دولت با ابهام و حاشیههای جدی روبهرو شود.
در مجموع، این چارچوب سهجانبه بیش از آنکه طرحی برای پایان جنگ باشد، نوعی رولت روسی برای لبنان است؛ توافقی که در ظاهر از ثبات و صلح سخن میگوید، اما در عمل میتواند اشغال را در قالبی جدید تثبیت کند، موازنه داخلی لبنان را بر هم بزند و این کشور را در برابر دور تازهای از بیثباتی، فشار خارجی و حتی خطر درگیری داخلی قرار دهد.




