مشرق - آنگاه که آسمان، پردههای نیلی خویش را کنار زد و سپیده از جنس رحمت بر افق ابدیت نشست، مردی خسته از سالها مجاهدت، آرامآرام به سوی بارگاهی از نور گام برداشت.
نه صدایی بود و نه هیاهویی؛ تنها عطر سلامی که قرنها در هوای خراسان پیچیده بود.
در آن سوی روشنایی، قامتی ایستاده بود؛ شکوهی که دیده را به خاک مینشاند و دل را به پرواز میبرد. سیمایش در دریای نور پنهان بود، اما مهربانیاش از هزار خورشید آشکارتر.

مرد، دست بر سینه نهاد؛ همان دستی که سالها بار امانت را بر دوش کشیده بود. سر فرو افکند و زمزمه کرد:
«مولای من... هرچه بود، به امید رضای خدا و نگاه شما بود.»
آن قامت نورانی، بیآنکه چهرهاش از پسِ حجاب نور نمایان شود، گامی پیش نهاد و دست بر شانه او گذاشت؛ لمسی که خستگی یک عمر را در یک لحظه از جان میشست.
سکوت، زبان آسمان شد.
در آن سکوت، گویی تمام کبوتران گنبد طلا به پرواز درآمدند و تمام اشکهای زائران، به لبخند بدل شد.
و نسیمی از سوی گنبد زرین وزید؛ نسیمی که تنها یک پیام با خود داشت:
«هر کس راه خدمت را با اخلاص بپیماید، پایان راه، آستانِ مهر است.»
مرد، سر برداشت؛ اشک در چشمانش میدرخشید، اما این بار اشکِ دلتنگی نبود؛ اشکِ رسیدن بود.
و آسمان، آن دیدار را در حافظه ابدی خویش نوشت؛ دیداری که واژهها از وصفش ناتواناند و تنها دلهای عاشق، اندکی از حقیقت آن را درمییابند.
* سید امیر هاشمی




