شهید مهدی مرتضایی

زندگی با یک پلیس سختی‌های خودش را دارد. با این حال، زندگی‌مان شیرینی‌های خودش را داشت و با همه عشق و سادگی روزگارمان را می‌گذراندیم

سرویس جهاد و مقاومت مشرق- جنگ رمضان، تنها یک نبرد نظامی نبود، بلکه آزمونی بود برای جان‌های مشتاقی که میان وظیفه و عشق به شهادت، مرزی نمی‌شناختند. در میان انبوه جبهه‌داران، چهره‌هایی از نیروهای انتظامی (فراجا) نمایان بودند؛ مردانی که در زمان صلح، نگهبان امنیت مردم و مأموران نظم هستند و در زمان جنگ، به پیشقراولان جبهه مقاومت می‌شوند. در طول جنگ تحمیلی رمضان، فراجا شهدایی را تقدیم کرد؛ شهید مهدی مرتضایی یکی از این شهداست که در جنگ رمضان به شهادت رسید. در ادامه این نوشتار صحبت های فاطمه عبداللهی، همسر شهید، از محضرتان می‌گذرد؛

دلتنگم ولی خوشحالم که به آرزویش رسید

دوست داشتم پلیس شوم!
ما اهل اصفهان هستیم و خانواده‌هایمان در همسایگی هم بودند، اما تا پیش از خواستگاری، آشنایی و رفت‌وآمدی با یکدیگر نداشتیم و حتی همدیگر را از نزدیک ندیده بودیم. مادر و خانواده ایشان پا پیش گذاشته و برای خواستگاری به خانه ما آمدند. من و مهدی سال ۱۳۹۰ عقد و سال ۱۳۹۱ زندگی مشترک‌مان را آغاز کردیم. حاصل این زندگی، سه فرزند است. من خودم از همان ابتدا علاقه زیادی به شغل نظام و پلیسی داشتم، حتی دوست داشتم خودم پلیس شوم. وقتی آقای مرتضوی به خواستگاری من آمد و فهمیدم که پلیس هستند، خیلی زود پاسخ مثبت دادم. شاید تمام جلسه خواستگاری ما به نیم ساعت هم نکشید. آمدند، صحبت کردیم و خیلی سریع تصمیمات گرفته شد.
چیزی که برای من از همه مهم‌تر بود، یکی شغل ایشان و دیگری ایمان و پایبندی‌شان به نماز و قرآن بود. همین دو ویژگی برای من ارزش زیادی داشت. برای من مسائل مادی مثل درآمد، خانه و ماشین در اولویت نبود؛ بیشتر از هر چیز، شخصیت، شغل و ایمان ایشان برایم مهم بود. بعد از خواستگاری، دوران نامزدی ما هم بسیار کوتاه گذشت. فردای شبی که آمدند و درباره مهریه و کارهای مربوط به عقد صحبت کردند، یک جشن کوچک و ساده گرفتیم و بعد به محضر رفتیم و عقد کردیم. همه آن سادگی برای ما شیرین و به‌یادماندنی بود.

یاسین، نازنین‌زهرا و محمدحسین
سال ۱۳۹۳ پسر اولم به دنیا آمد. وقتی درباره اسمش صحبت کردیم، مهدی گفت اگر تو هم موافقی، همان «یاسین» را بگذاریم و ما هم با دل خوشی این نام را برای پسرمان انتخاب کردیم.
سال ۱۳۹۵ دخترمان به دنیا آمد. پدرش خیلی دوست داشت اسم او را «زهرا» بگذاریم، چون نام مادر بزرگوارش هم زهراخانم بود و می‌گفتند دلشان می‌خواهد نام دخترمان زهرا باشد. اما مادرش گفت بهتر است فقط «زهرا» نباشد، چون نام دختر برادرشوهرش هم زهرا بود که به رحمت خدا رفته بود. به همین خاطر پیشنهاد دادند نام او را «نازنین‌زهرا» بگذاریم و در نهایت اسم دخترمان نازنین‌زهرا شد.
فرزند سومم در سال ۱۴۰۰ به دنیا آمد. نام او را هم «محمدحسین» گذاشتیم. همسرم در خواب، آقا امام حسین (ع) را دیده بود که فرمودند نام فرزندتان را حسین بگذارید و از آنجایی که فرزندمان در روز مبعث پیامبر اکرم (ص) به دنیا آمد، من و اطرافیان گفتیم خوب است نام «محمد» را هم بگذاریم. در نهایت نام او را «محمدحسین» گذاشتیم تا هم یاد روز تولدش در آن باشد و هم به خوابی که پدرش دیده بود، عمل شود.

کار راه‌انداز بود
یکی از ویژگی‌های اخلاقی بسیار خوب ایشان این بود که هیچ‌وقت بین خانواده‌ها فرق نمی‌گذاشتند. اگر مثلاً برای روز پدر برای پدر خودشان چیزی می‌خریدند، حتماً برای پدر من هم همان را می‌خریدند. حتی برای برادرانم هم هدیه می‌گرفتند. همیشه می‌گفتند وقتی برای پدر خودم خریدم، باید برای پدر همسرم هم بخرم. در مورد روز مادر هم همین‌طور بود؛ هیچ تفاوتی قائل نمی‌شدند و همیشه سعی می‌کردند احترام هر دو خانواده را به یک اندازه نگه دارند.
از خصلت‌های بسیار بارز ایشان این بود که خیلی دوست داشتند کار مردم را راه بیندازند. اگر کسی مشکلی داشت، تمام تلاش‌شان را می‌کردند تا مشکلش حل شود؛ حتی اگر لازم بود از وقت، آرامش یا حتی کار شخصی خودشان بگذرند. برایشان مهم این بود که کار مردم زمین نماند و گره‌ای از کار کسی باز شود.

افسر نگهبان شهید
دوران خدمت‌شان چند بار محل خدمتش تغییر کرد. مدتی در استان خوزستان و شهر آبادان بودیم و ایشان در پلیس راه و راهور بیرون‌شهری خدمت می‌کرد. بعد از آن به شهر ایذه در استان خوزستان منتقل شد و حدود سه سال آنجا در پلیس راه بود. پس از آن ما را به اردستان از توابع استان اصفهان فرستادند. در اردستان ایشان در بخش اداری مربوط به گواهینامه و امور دفتری مشغول به کار شد. بعد از مدتی دوباره به استان اصفهان منتقل شدیم و در نجف‌آباد ساکن شدیم و خدمتشان را همان‌جا ادامه دادند.
مدتی در نجف‌آباد به عنوان افسر گشت داخل شهر خدمت و مأموریت داشت. اما بعد از مدتی ریه‌هایشان دچار مشکل شد. دکتر گفته بود به هیچ عنوان در معرض دود ماشین و هوای آلوده خیابان قرار نگیرد. به همین خاطر ایشان را از گشت شهری به داخل ستاد منتقل کردند و به عنوان افسر نگهبان مشغول به خدمت شد. حدود دو سه ماهی بود که در همین مسئولیت افسر نگهبانی خدمت می‌کرد که به شهادت رسیدند.

رزق حلال
زندگی با یک پلیس سختی‌های خودش را دارد. یکی از سختی‌ها این بود که حقوق‌شان زیاد نبود و از نظر مالی همیشه با محدودیت‌هایی روبه‌رو بودیم. مخارج زندگی بالا بود و درآمدشان کم؛ برای همین خیلی وقت‌ها چیزهایی که دوست داشتیم برای زندگی‌مان فراهم کنیم، مثل خانه یا بعضی امکانات، برایمان به راحتی ممکن نبود. با این حال، با همه این سختی‌ها، زندگی‌مان شیرینی‌های خودش را داشت و با همه عشق و سادگی روزگارمان را می‌گذراندیم. بسیار به رزق حلال توجه داشت و این برای ما بسیار ارزشمند بود.

روزه‌های پرثواب
شب قبل از شهادت، ما مهمان داشتیم؛ پدر و مادر و خواهر و برادرهای او را دعوت کرده بودیم. قرار بود روز بعد هم پدر و مادر من و خواهر و برادرهایم به خانه ما بیایند. ما در حیاط خانه مشغول آماده کردن غذا بودیم. مهدی خیلی در کارهای خانه کمک‌حال من بود. کنار اجاق گاز ایستاده بود تا غذا را آماده کند؛ زبان روزه و حرارت گرم اجاق گاز. مهدی به من گفت: «بوی غذا که به من می‌خورد، فکر می‌کنم این روزه خیلی ثواب دارد. روزهای قبل آدم استراحت می‌کند یا می‌خوابد، اما امروز که با وجود بوی غذا و کار کردن روزه گرفته‌ام، حتماً ثوابش بیشتر است.»

دلتنگم ولی خوشحالم که به آرزویش رسید

«آقا مهدی کجاست؟»
صبح روز شنبه از خواب بیدار و مهیای رفتن به محل کار شد. من مثل همیشه بدرقه‌شان کردم. شیفت‌های‌شان ۲۴- ۱۲ بود. صبح روز یک‌شنبه، ناگهان صدای انفجار و بمب آمد. صدای انفجار آن‌قدر نزدیک و شدید بود که پنجره‌های خانه لرزید و من با وحشت از خواب پریدم. همان لحظه بی‌اختیار یاد آقای مرتضوی افتادم. با خودم گفتم زنگ بزنم ببینم کجا را زده‌اند و چه اتفاقی افتاده است؟! اصلاً فکر نمی‌کردم که ممکن است ستاد فرماندهی را هدف قرار داده باشند.
به ایشان زنگ زدم، اما گوشی‌اش خاموش بود و جواب نداد. اول فکر کردم شاید مشغول کار هستند یا دسترسی ندارند. در همان لحظه مادرشان تماس گرفتند و گفت: «به مهدی زنگ زدی؟ از او خبر داری؟! حالش را پرسیدی؟»
گفتم: «نه، اتفاقاً زنگ زدم بهش، ولی جواب نداد.»
دوباره تماس گرفتم، اما باز هم جواب نداد. وقتی مادرشان تماس گرفتند، کمی دلم شور افتاد و با خودم گفتم نکند اتفاقی افتاده که این‌طور پیگیر هستند. بعد از آن پدرم زنگ زدند و گفتند: «آقا مهدی کجاست؟» گفتم: «بابا سر کار است، هنوز نیامده.» گفت: «پس چرا گوشی‌اش را جواب نمی‌دهد؟» گفتم: «نمی‌دانم، من هم هرچه زنگ می‌زنم جواب نمی‌دهد.»
کم‌کم تماس‌های فامیل شروع شد. پسرعموی‌شان هم زنگ زد و پرسید چرا جواب نمی‌دهد. همان موقع دیگر دلم آشوب شد و نگرانی عجیبی افتاد به جانم. کمی بعد، در همان شرایط اضطراب و بی‌خبری‌های من از وضعیت مهدی، اعلام کردند که باید خانه‌ها تخلیه شود، چون ممکن است اطراف آن منطقه و اماکن نزدیکش هم مورد حمله دشمن صهیونی امریکایی قرار بگیرد. من هم از ترس اینکه برای بچه‌ها اتفاقی نیفتد، سریع وسایل ضروری را جمع کردم. در همان حال، حیران، دائم در کوچه و خیابان به آقای مرتضوی تماس می‌گرفتم، اما هیچ پاسخی نمی‌آمد. هر لحظه نگرانی‌ام بیشتر می‌شد. بعد راهی بیمارستان شدم و شروع کردم به جست‌وجو و پرس‌وجو تا شاید خبری از ایشان پیدا کنم.

مهدی شهید شد
من با همسر یکی از همکارانش در تماس بودم. با او تماس گرفتم، اما از صحبت‌هایش متوجه شدم که مهدی مجروح شده است. می‌دانم که از شهادت مهدی اطلاع داشت، اما نمی‌خواست خبر شهادت را به من بدهد. او به من گفت سری به بیمارستان‌ها بزن.
من به امید اینکه او مجروح شده، همراه با خانواده‌ام به بیمارستان رفتیم. تمام بخش‌ها را گشتیم و از همه سؤال کردیم، اما گفتند کسی با این مشخصات را به اینجا نیاورده‌اند و اصلاً مجروحی به نام آقای مرتضوی به بیمارستان منتقل نشده است. دوباره به خانه برگشتیم. پدرشان و برادرشان به ستاد رفتند تا از نزدیک پیگیری کنند. بعد از مدتی پیگیری، خبر آوردند که آقا مهدی به شهادت رسیده‌اند.

دلتنگم ولی خوشحالم که به آرزویش رسید

دلتنگی‌ها تمامی ندارد
تنها عامل آرامش امروز من این است که او شهید شده است. می‌دانستم که آرزوی قلبی‌اش شهادت بود. اما درکنار این خوشحالی برای عاقبتی که نصیب همراه زندگی‌ام شده، دلتنگم. دلتنگی‌هایی که تمامی ندارد. ناراحتم از اینکه دیگر کنار خودم ندارمش. همه‌اش روز آخر را مرور می‌کنم؛ آن روزی که رفت و من نمی‌دانستم که در لحظات آخر شیفت کاری‌اش شهید خواهد شد. حالا من مانده‌ام و کاش‌های زندگی‌ام؛ کاش می‌دانستم و بیشتر با او صحبت می‌کردم، کاش می‌دانستم که خدا خیلی زود او را به آرزویش می‌رساند و من بیشتر قدر لحظاتی را که در کنار هم بودیم، می‌دانستم. کاش می‌شد که یک بار دیگر او را ببینم، کاش می‌شد بیشتر با او حرف بزنم، بیشتر کمکش می‌کردم و هیچ‌وقت حرفی نمی‌زدم که ناراحت شود. اما همان‌طور که گفتم، با همه این دلتنگی‌ها، به راهی که او انتخاب کرده بود افتخار می‌کنم. حقیقت این است که خون شهدا همیشه باعث استواری و قدرت بیشتر جامعه می‌شود. این را هم بگویم که ما اجازه نمی‌دهیم کشورمان به دست بیگانگان بیفتد و راه شهدا را ادامه خواهیم داد و امیدوارم روزی برسد که ظلم و ستم در دنیا از بین برود، دیگر هیچ کودک بی‌گناهی قربانی جنگ و خشونت نشود و دنیا روی آرامش و عدالت را ببیند. امید که شهدا شفیع ما باشند و چراغ هدایت ما شوند.

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha

نظرات

  • انتشار یافته: 1
  • در انتظار بررسی: 1
  • IR ۱۵:۳۰ - ۱۴۰۵/۰۴/۰۹
    3 0
    شهادت هنر مردان خداست

این مطالب را از دست ندهید....

فیلم برگزیده

برگزیده ورزشی

برگزیده عکس