-
معراجی که با دعای مادر محقق شد/ دعای پدر برای عاقبتبهخیری، شهادت فرزند شد
شهید ابوالفضل شجاعی به دعای مادر توانست محل خدمت خود را از سمنان به بوئین زهرا منتقل کند، همانجایی که در آغازین ساعات جنگ تحمیلی سوم محل معراج او شد.
-
آیین افتتاح نمایشگاه عکس «تهران؛ خط مقدم مقاومت» برگزار میشود
آیین افتتاح نمایشگاه عکس «تهران؛ خط مقدم مقاومت» دوشنبه ۱۸ خرداد با حضور جمعی از مسئولان، هنرمندان و اصحاب رسانه در «بلدیه طهران» برگزار میشود.
-
مروری بر زندگی سردار هور در کتاب «مرد مکتوم» / راز مردی که هور او را در آغوش گرفت
ادبیات دفاع مقدس در سالهای اخیر بیش از هر زمان دیگری به سوی روایتهای چندلایه، شخصیتهای پیچیده و بازخوانی زوایای کمتردیدهشده جنگ حرکت کرده است.
-
شهادت برایش از عسل شیرینتر بود/ عشق به شهادت در راه خدا؛ از کلاسهای بسیج تا ناو دنا
پدر شهید با حسرت میگوید: «بزرگترین حسرت ما این است که نتوانستیم او را در آخرین سفر ببینیم. علیرضا در پیامی به برادرش نوشته بود که "شهادت برایم از عسل شیرینتر است". او عاشق شهادت در راه خدا بود.»
-
مادری که در مسیر خدمت، شهید شد/ زنی از جنس کربلا، روایتی از جنس تهران
یکباره شیشهها لرزیدند. یک ثانیه بعد، سقف و دیواره حوزه بسیج ۱۰۴ رضوان روی سیزده نفر در حال تکاپو فروریخت. صدای انفجار تنوره کشید. بهاره چادرش را محکم در مشت داشت و به شهادت لبیک گفت.
-
به مناسبت سالروز تولد شهید کاظمی:
نقش شهید «کاظمی» در ایمنسازی غرب کشور مقابل حزب دموکرات کردستان
شهید کاظمی در کنار بحث فرماندهی نظامی، در مردمیاری هم فرماندهای شاخص و نمونه بود و به واسطه همین ویژگیها سه نشان «فتح» دریافت کرد.
-
نخستین شهید آزاده و جانباز کشور/ شهیدی که به او لقب شکارچی تانک را دادند
شهید بهروز ترکاشوند تولدش در اول فروردین ۱۳۴۷ در اراک، نویدبخش بهاری دیگر بود، اما تقدیرش در پاییز ۱۳۶۹ رقم خورد؛ آنهم چند ماه پس از بازگشت از اسارت.
-
نگاهی به کتاب «از آن هجده ماه و هفت روز» نوشته شهلا آبنوس
روایت بانوی امدادگر از دفاعمقدس
قهرمان این کتاب، خود نویسنده (شهلا آبنوس) است که دست به قلم شده و خاطراتش را از روزهای حماسه و ایثار در قالب یک رمان به رشته تحریر درآورده است.
-
چند دقیقه با کتاب «بهمن کارگر، نیروی انسانی قرارگاه نجف» / ۳۰۵
وضعیت سردار کارگر در آستانه اسارت
یکدفعه دیدم سه چهارنفر از روبهرویم میآیند. لباسهایشان سبزرنگ بود و یکیشان هم تیربار داشت. اول فکر کردم خودی هستند، ولی عراقی بودند. من هم اسلحه نداشتم. به یک تپه که رسیدم سنگر گرفتم.
-
چند دقیقه با کتاب «روح الامین» / ۳۰۴
جزئیات نامه دولت آمریکا به حزبالله لبنان
در مقابل این امتیازها آنها سه درخواست داشتند: شرط اول این بود که هیچ چیز نباید به سمت اسرائیل شلیک شود و اگر اسرائیل به شما حمله کرد فقط باید به شورای امنیت شکایت کنید.
-
چند دقیقه با کتاب «در حسرت دیدار» / ۳۰۱
در اردوگاه بعثیها با هم فامیل شدیم!
با یکی از مجروحین که آن روز اول دستش را گذاشتم روی شانهام و او را از تونل وحشت میکشیدم، به نام محمد بنایی، که هممحلهای بودیم، فامیل شدیم و این فامیل شدنمان را در اسارت فهمیدیم.
-
چند دقیقه با کتاب «وقتی به هوش آمدم» / ۳۰۰
دستور دادند کاملاً لخت بشوید و پماد بزنید!
در سرمای زمستان، اردوگاه مشکلات بهداشتی زیادی داشت؛ برای مثال همهمان شپش گرفته بودیم. پماد ضد شپش آوردند و یک روز دستور دادند: «همه کاملاً لخت بشید و پماد بزنید.» ما قبول نمیکردیم.
-
چند دقیقه با کتاب «باران تشنه» / ۲۹۹
قرآن برای ایرانیها با امضای صدام حسین!
یه شب خوابِ خدا رحمتش کنه، امام خمینی را دیدم. خیلی هم ناراحت بود. گفتم: «نگاه آقا، خونهم کوچیکه. نعمت هم بغلدستم خوابیده بود. گفتم: «بچه پانزده شونزده سالشه؛ کنار دست خودم خوابیده...
-
چند دقیقه با کتاب «سفر شهادت» / ۲۹۸
مردم لبنان! دنیا نگران شماست
هموطنان لبنانی عزیز، مسئولیتی که در انتظار ماست و میهن و همه عالم از ما انتظار دارند بسیار بزرگ است و به دوش کشیدن و رساندن آن به دست آیندگان، مردان و زنانی بزرگ میطلبد. دنیا نگران ماست!
-
چند دقیقه با کتاب «وقتی بابا رئیس بود» / ۲۹۷
اگر حسن گند زد به مملکت، کی جواب میدهد؟
خواستم به بابا بگویم که حسن تمام نمرههایش را با تقلب یا با کمک معلم ها میگیرد اما ترسیدم دوباره بهم بگوید: «خبرچین»؛ برای همین نگفتم. حالا حسن بزرگ شد و رییس شد و گند زد به مملکت، کی جواب میدهد؟
-
چند دقیقه با کتاب «شوق ایمان» / ۲۹۵
مخالفت عباس با نظارت دولتی بر سپاه!
من خود از کسانی نبودم که به مرحوم بازرگان بیحرمتی کنم. ایشان استاد من بودند و من از او درس دینداری آموخته بودم. یا آقای دکتر سحابی هم کسی نبود که من بخواهم به ایشان بیحرمتی کنم.
-
چند دقیقه با کتاب «اسرار مکتوم» / ۲۹۴
چرا رهبر انقلاب دو فاکتو را نپذیرفت؟!
ما عنوان کردیم که آتشبس را به صورت دو فاکتو میپذیریم. امام فرمودند: «چرا دو فاکتو؟» دو فاکتو یعنی اسم آتشبس را نمیآوریم ولی جنگ را متوقف میکنیم. چون...
-
چند دقیقه با کتاب «من متوسلیان را کُشتم» / ۲۹۱
قاتل حاج احمد متوسلیان در کدام تعمیرگاه کار میکرد؟
اتفاقاً حاج سعید قاسمی از نیروهای حاج احمد که اخیراً به عنوان مسئول اطلاعات عملیات سپاه لبنان معرفی شده و مشغول به کار شده بود، آنجا حضور داشت و مشغول صرف صبحانه بود. تعارف کرد که بنشینم...
-
چند دقیقه با کتاب «همیشه جهادگر» / ۲۹۰
تلفنی که رئیس بانک ملی را به لرزه انداخت
شهید بهشتی همان جا به رئیس بانک ملی زنگ زدند. احساس میکردم که رئیس بانک پشت تلفن میلرزد! شهید بهشتی آمرانه صحبت میکردند که شرایط کشور را درک نمیکنید؟ چرا در انجام این کار تأخیر کردید؟
-
چند دقیقه با کتاب «همنفس احمد» / ۲۸۹
یک ماه و نیم زندگی با زهرا در آمبولانس!
ماجرای اتراق شبانه در روستایی در جاده گاران را برایش تعریف کردم، زهرا آماده بود با یک نارنجک خودش و عدهای از ضد انقلاب را منفجر کند. احمد سرش را به یک طرف کج کرده بود و با دقت به حرفهای من گوش کرد.
-
چند دقیقه با کتاب «مردان خانه من» / ۲۸۸
آتش زدن آلبوم عکس بازیکنها بعد از باخت پرسپولیس!
آنقدر ناراحت شد که دفتر را برد تو حیاط، رویش نفت ریخت و آتش زد. بعد یک دفتر جلد آبی خرید و عکس بازیکنهای استقلال را چسباند توی آن اما وقتی استقلال شیشتایی شد، دوباره پرسپولیسی دوآتیشه شد...
-
چند دقیقه با کتاب «پلاک پ» / ۲۸۷
دستهگل زنان و موشهایی که در دیگ شربت افتادند!
پلهها را سریع رفتم بالا تا دست کارمان را ببینم. قاشق تمیزی برداشتم و رفتم سر دیگ اول که دیدم یک موش دارد توی شربت دست و پا میزند. نفهمیدم چه کنم؛ همان جور لب گزیده بالای سر دیگ ایستاده بودم.
-
چند دقیقه با کتاب «موج بلند» / ۲۸۶
شرایط سخت نیروی دریایی ارتش در تنگه ماژلان!
مکران، این غول آهنی بزرگ که در اوضاع بد و طوفانی اقیانوس هیچ تکانی نمیخورد و خم به ابرو نمیآورد، همانند طفلی در گهواره شده بود که از این ور به آن ور تاب میخورد.
-
چند دقیقه با کتاب «از اتم تا بینهایت» / ۲۸۵
فحش و فضیحت به دولت در کنار مزار دانشمند هستهای!
همان هفتههای اول، چند روزی سر مزار مسعود، یک خانم میآمد و شروع میکرد به فحش و فضیحت دادن به دولت. یک آقای کت و شلوار پوشیده خیلی مرتبی هم دو صندلی جلوتر از مزار مسعود مینشست.
-
بیتوجهی مسئولان به مزار سه شهید گمنام در چوئبده +تصاویر
جلوی مزار شهدا، شوق و ذوقمان کور شد. دور یادمان بیمارستان را با فنس محصور کرده بودند. پشت فنسها هم پر بود از ماشینآلات صنعتی. هیچ چیز آنجا به زیارتگاه شهدا شبیه نبود. پاهایمان رمق زیادی نداشت.
-
چند دقیقه با کتاب «ابتکار در کارزار» / ۲۸۳
استفاده از حس ناسیونالیتی در رزمندگان اسلام!
یکی از ایدههای مدیریتی ابراهیم جعفرزاده، استفاده از حس ناسیونالیستی بچهها بود. میگفت باید یک گروهان مال بچههای اردکان باشد و میبدیها هم توی یک گروهان دیگر جمع بشوند.
-
چند دقیقه با کتاب «تریلی تئاتر»/ ۲۸۲
واکنش حضرت امام به یک شعار اشتباه!
در خانه باز شد. ما گفتیم حالا ما باید وارد شویم و منتظر باشیم تا امام بیاید. وارد که شدیم، دیدیم آن مردی که جهان را تکان داده، انتظار دیدار یک مادر شهید را میکشد. دستهایش را پشتش گرفته و قدم میزند.
-
چند دقیقه با کتاب «معبد زیرزمینی»/ ۲۸۰
با یک شورت شبیه مجسمههای گلی شدیم!
هنوز عرق میکردیم. هنوز با یک شورت شبیه مجسمههای گلی میشدیم، اما کمتر احساس خفگی میکردیم. نزدیک ظهر، موتور برق خاموش شد و دیگر هوایی نبود. هیچکدام نمیدانستیم چه خبر شده.
-
چند دقیقه با کتاب «رأی حلال»/ ۲۷۹
احساس انفجار نماینده مجلس از مشکلات جانبازان اعصاب و روان!
یکی از جانبازان اسکیزوفرنی شدید است که برایش ۵ زدهاند. او ۵۰ هزار تومان به نانوایی بدهکار است و تحت پوشش کمیته امداد قرار دارد. همسر جانباز دیگر در خانه مردم کار میکند. اصلاً مشهد را ندیده!
-
چند دقیقه با کتاب «نگاهبان»/ ۲۷۸
کوبیده با گوشت «گاو»ی که به منطقه عملیاتی آمده بود!
دیدیم نمیشود با وجود این گاو و حملههایش عملیات انجام داد. ناگهان احمدی پرید و شاخش را گرفت. یک دستش را به گردن حیوان انداخت و دیگر رهایش نکرد. حالا گاو بود که در دستان احمدی گرفتار شده بود...