-
فرشتهای که در آسمان شهادت جاودانه شد
شهیده «فرشته باقری» فرشتهای که برای وطن خود پرواز کرد و در آسمان شهادت، جاودانه شد؛ یاد و خاطره او، همواره در دلهای مردم ایران زنده است.
-
پاسدار وطن و خادمالحسین (ع) مثل یک شهید زندگی کرد/ از «خادمی اربعین» تا شهادت در لباس سپاه
مهدی بامداد 20اسفندماه پای لانچر به شهادت رسید و دو ساعت بعد حوالی ساعت چهار بامداد، دشمن به خانه مان هم حمله میکند و خواهرم و مادرم و زن برادر بزرگمان و فرزندش (برادرزادهمان) در به شهادت می رسند.
-
ملوانی که آرزویش شهادت نه مرگ در بستر بود/ شهید ناو دنا که جاویدالاثر شد
شهید جاویدالاثر بهمن اسفندیاری، متولد آبان ۱۳۶۳ در قروه همدان، ملوان نیروی دریایی ارتش که در سال ۱۳۹۸ با ملیحه پهلوانیزاده ازدواج کرد و صاحب یک فرزند پسر به نام سورنا شد.
-
یک دستنوشته پیدا شده پس از شهادت/ دختر نخبهای که رزق شهادتش را گرفت
زمانی که دخترم از تشییع شهید حاج قاسم سلیمانی برگشته بود، در خواب دیده بود که شهید نصیحتی به او کرده و گفته بود «اگر میخواهید پیشرفتی در دروس و زندگی داشته باشید از وقتتان خوب استفاده کنید.»
-
گذری بر مجاهدتهای سردار شهید حاج بهرام حسینی مطلق، فرزند برومند کردستان از شهدای جنگ تحمیلی رمضان در همکلامی با همرزمانش:
روایتهای تازه از سرلشکر شهیدی که گمنام زیست و مقتدرانه جنگید/ حاج قاسم کردستان که بود؟
در همان ایام گاهی نیروهای سپاه را که به مأموریت میرفتند یا در شهر مانور میدادند، میدیدم. از ماندگارترین صحنهها، جوان رعنا و رشیدی بود که پشت ماشین آهوی سپاه، خدمه تیربار کالیبر ۵۰ بود.
-
روایت پدر داغدار از فاجعه مدرسه «شجره طیبه» میناب/ تنها پسرم میان آوارها جا ماند
«عباس جنگچی مینایی» پدر «محمدمهدی»؛ دانشآموز شهید ۱۱ ساله و تنها فرزند خانواده، در روایتی تکاندهنده از آخرین روز زندگی فرزندش، علاقه او به قرآن، سفر به کربلا و لحظه جستوجوی پیکر فرزندش می گوید.
-
عکس/ سردار شهید حاج بهرام حسینی مطلق، فرزند برومند کردستان در دفاع مقدس ۸ ساله
سردار شهید «بهرام حسینی مطلق» جانشین معاونت عملیات ستاد کل از رزمندگان دوران هشت سال دفاع مقدس و از سرداران پرافتخار سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود که نهم اسفند سال ۱۴۰۴ در تهران به شهادت رسید.
-
تار و پود فرش، همدم دستهای پینهبسته مادر شهید /سکوت و اشک؛ در خانهای که بوی شهادت میدهد
گاهی صحبت به کلمه نیاز ندارد؛ گاهی تنها «سکوت»، «نگاه» و «لرزشِ دستان»، تمامِ ناگفتهها را روایت میکند. در خانهای ساده، اما باصفا، جایی که زمان در میانِ ریشههای فرش و خطوطِ چهرهها ایستاده است.
-
روایت سربازی که در کنار حضرت آقا به آرزویش رسید/ مردی که برای آینده ایران طرح و برنامه داشت
اسدالله بادفر نیم قرن از عمرش را در میدان جهاد گذراند تا به این لحظه شیرین برسد. شهادت، گمشده زندگی همه بچه رزمندهها بهشمار میرود؛ گمشدهای که برای پیداکردنش، یک عمر به ایندر و آندر میزنند.
-
همسرم گفت: «تا پنجاه سال دیگر ایران را بیمه میکنیم»/ میگفت استراحت بماند برای پس از شهادت!
هنر شهدا این بود که خودشان رفتند تا ایران بماند. شهدا از جان گذشتگی کردند و از دنیای خود گذشتند تا دشمن طمع به این سرزمین الهی را به گور ببرد.
-
معراجی که با دعای مادر محقق شد/ دعای پدر برای عاقبتبهخیری، شهادت فرزند شد
شهید ابوالفضل شجاعی به دعای مادر توانست محل خدمت خود را از سمنان به بوئین زهرا منتقل کند، همانجایی که در آغازین ساعات جنگ تحمیلی سوم محل معراج او شد.
-
آیین افتتاح نمایشگاه عکس «تهران؛ خط مقدم مقاومت» برگزار میشود
آیین افتتاح نمایشگاه عکس «تهران؛ خط مقدم مقاومت» دوشنبه ۱۸ خرداد با حضور جمعی از مسئولان، هنرمندان و اصحاب رسانه در «بلدیه طهران» برگزار میشود.
-
مروری بر زندگی سردار هور در کتاب «مرد مکتوم» / راز مردی که هور او را در آغوش گرفت
ادبیات دفاع مقدس در سالهای اخیر بیش از هر زمان دیگری به سوی روایتهای چندلایه، شخصیتهای پیچیده و بازخوانی زوایای کمتردیدهشده جنگ حرکت کرده است.
-
شهادت برایش از عسل شیرینتر بود/ عشق به شهادت در راه خدا؛ از کلاسهای بسیج تا ناو دنا
پدر شهید با حسرت میگوید: «بزرگترین حسرت ما این است که نتوانستیم او را در آخرین سفر ببینیم. علیرضا در پیامی به برادرش نوشته بود که "شهادت برایم از عسل شیرینتر است". او عاشق شهادت در راه خدا بود.»
-
مادری که در مسیر خدمت، شهید شد/ زنی از جنس کربلا، روایتی از جنس تهران
یکباره شیشهها لرزیدند. یک ثانیه بعد، سقف و دیواره حوزه بسیج ۱۰۴ رضوان روی سیزده نفر در حال تکاپو فروریخت. صدای انفجار تنوره کشید. بهاره چادرش را محکم در مشت داشت و به شهادت لبیک گفت.
-
به مناسبت سالروز تولد شهید کاظمی:
نقش شهید «کاظمی» در ایمنسازی غرب کشور مقابل حزب دموکرات کردستان
شهید کاظمی در کنار بحث فرماندهی نظامی، در مردمیاری هم فرماندهای شاخص و نمونه بود و به واسطه همین ویژگیها سه نشان «فتح» دریافت کرد.
-
نخستین شهید آزاده و جانباز کشور/ شهیدی که به او لقب شکارچی تانک را دادند
شهید بهروز ترکاشوند تولدش در اول فروردین ۱۳۴۷ در اراک، نویدبخش بهاری دیگر بود، اما تقدیرش در پاییز ۱۳۶۹ رقم خورد؛ آنهم چند ماه پس از بازگشت از اسارت.
-
نگاهی به کتاب «از آن هجده ماه و هفت روز» نوشته شهلا آبنوس
روایت بانوی امدادگر از دفاعمقدس
قهرمان این کتاب، خود نویسنده (شهلا آبنوس) است که دست به قلم شده و خاطراتش را از روزهای حماسه و ایثار در قالب یک رمان به رشته تحریر درآورده است.
-
چند دقیقه با کتاب «بهمن کارگر، نیروی انسانی قرارگاه نجف» / ۳۰۵
وضعیت سردار کارگر در آستانه اسارت
یکدفعه دیدم سه چهارنفر از روبهرویم میآیند. لباسهایشان سبزرنگ بود و یکیشان هم تیربار داشت. اول فکر کردم خودی هستند، ولی عراقی بودند. من هم اسلحه نداشتم. به یک تپه که رسیدم سنگر گرفتم.
-
چند دقیقه با کتاب «روح الامین» / ۳۰۴
جزئیات نامه دولت آمریکا به حزبالله لبنان
در مقابل این امتیازها آنها سه درخواست داشتند: شرط اول این بود که هیچ چیز نباید به سمت اسرائیل شلیک شود و اگر اسرائیل به شما حمله کرد فقط باید به شورای امنیت شکایت کنید.
-
چند دقیقه با کتاب «در حسرت دیدار» / ۳۰۱
در اردوگاه بعثیها با هم فامیل شدیم!
با یکی از مجروحین که آن روز اول دستش را گذاشتم روی شانهام و او را از تونل وحشت میکشیدم، به نام محمد بنایی، که هممحلهای بودیم، فامیل شدیم و این فامیل شدنمان را در اسارت فهمیدیم.
-
چند دقیقه با کتاب «وقتی به هوش آمدم» / ۳۰۰
دستور دادند کاملاً لخت بشوید و پماد بزنید!
در سرمای زمستان، اردوگاه مشکلات بهداشتی زیادی داشت؛ برای مثال همهمان شپش گرفته بودیم. پماد ضد شپش آوردند و یک روز دستور دادند: «همه کاملاً لخت بشید و پماد بزنید.» ما قبول نمیکردیم.
-
چند دقیقه با کتاب «باران تشنه» / ۲۹۹
قرآن برای ایرانیها با امضای صدام حسین!
یه شب خوابِ خدا رحمتش کنه، امام خمینی را دیدم. خیلی هم ناراحت بود. گفتم: «نگاه آقا، خونهم کوچیکه. نعمت هم بغلدستم خوابیده بود. گفتم: «بچه پانزده شونزده سالشه؛ کنار دست خودم خوابیده...
-
چند دقیقه با کتاب «سفر شهادت» / ۲۹۸
مردم لبنان! دنیا نگران شماست
هموطنان لبنانی عزیز، مسئولیتی که در انتظار ماست و میهن و همه عالم از ما انتظار دارند بسیار بزرگ است و به دوش کشیدن و رساندن آن به دست آیندگان، مردان و زنانی بزرگ میطلبد. دنیا نگران ماست!
-
چند دقیقه با کتاب «وقتی بابا رئیس بود» / ۲۹۷
اگر حسن گند زد به مملکت، کی جواب میدهد؟
خواستم به بابا بگویم که حسن تمام نمرههایش را با تقلب یا با کمک معلم ها میگیرد اما ترسیدم دوباره بهم بگوید: «خبرچین»؛ برای همین نگفتم. حالا حسن بزرگ شد و رییس شد و گند زد به مملکت، کی جواب میدهد؟
-
چند دقیقه با کتاب «شوق ایمان» / ۲۹۵
مخالفت عباس با نظارت دولتی بر سپاه!
من خود از کسانی نبودم که به مرحوم بازرگان بیحرمتی کنم. ایشان استاد من بودند و من از او درس دینداری آموخته بودم. یا آقای دکتر سحابی هم کسی نبود که من بخواهم به ایشان بیحرمتی کنم.
-
چند دقیقه با کتاب «اسرار مکتوم» / ۲۹۴
چرا رهبر انقلاب دو فاکتو را نپذیرفت؟!
ما عنوان کردیم که آتشبس را به صورت دو فاکتو میپذیریم. امام فرمودند: «چرا دو فاکتو؟» دو فاکتو یعنی اسم آتشبس را نمیآوریم ولی جنگ را متوقف میکنیم. چون...
-
چند دقیقه با کتاب «من متوسلیان را کُشتم» / ۲۹۱
قاتل حاج احمد متوسلیان در کدام تعمیرگاه کار میکرد؟
اتفاقاً حاج سعید قاسمی از نیروهای حاج احمد که اخیراً به عنوان مسئول اطلاعات عملیات سپاه لبنان معرفی شده و مشغول به کار شده بود، آنجا حضور داشت و مشغول صرف صبحانه بود. تعارف کرد که بنشینم...
-
چند دقیقه با کتاب «همیشه جهادگر» / ۲۹۰
تلفنی که رئیس بانک ملی را به لرزه انداخت
شهید بهشتی همان جا به رئیس بانک ملی زنگ زدند. احساس میکردم که رئیس بانک پشت تلفن میلرزد! شهید بهشتی آمرانه صحبت میکردند که شرایط کشور را درک نمیکنید؟ چرا در انجام این کار تأخیر کردید؟
-
چند دقیقه با کتاب «همنفس احمد» / ۲۸۹
یک ماه و نیم زندگی با زهرا در آمبولانس!
ماجرای اتراق شبانه در روستایی در جاده گاران را برایش تعریف کردم، زهرا آماده بود با یک نارنجک خودش و عدهای از ضد انقلاب را منفجر کند. احمد سرش را به یک طرف کج کرده بود و با دقت به حرفهای من گوش کرد.