image.png

طبق آمارها طی ۴۰ روز جنگ اخیر دست‌کم به اندازه ۶ استادیوم آزادی آدم به ایران برگشت؛ آن هم در روزگاری که منطق دودوتا چهارتای بحران و غریزه بقا حکم به فرار می‌داد ...

به گزارش مشرق، «مُردنم اینجا، ماندنم اینجا». این را حفیظ بوستانی گفته بود؛ مردی افغانستانی که ۳۰ سال در این خاک ریشه دواند و آخر سر، در زمان جنگ ۱۲ روزه پشت چراغ‌قرمز میدان قدس، مزد این «ماندن» را با شهادت گرفت.

اما این جمله، حالا دیگر فقط میراث حفیظ نیست. با گذشت حدود ۹ ماه از آن روزها این مانیفست پنهان ۶۳۰ هزار انسانی است که در جریان تهاجم آمریکایی-صهیونی به ایران، نقشه‌ ترانزیت منطقه را جابه‌جا کردند.

طبق آمارها طی ۴۰ روز جنگ اخیر دست‌کم به اندازه ۶ استادیوم آزادی آدم به ایران برگشت؛ آن هم در روزگاری که منطق دودوتا چهارتای بحران و غریزه بقا حکم به فرار می‌داد و ایرلاین‌های جهانی یکی پس از دیگری نام «تهران» را با رنگ قرمز از تابلوی اعلانات خط می‌زدند.

۶۳۰ هزار جفت چمدان بسته شد، بند ۶۳۰ هزار کفش سفت شد و آماده‌ سفرهای بعضاً سه تا هفت روزه زمینی. این بزرگ‌ترین «مهاجرت معکوس» غیررسمی در تاریخ معاصر ماست؛ آدم‌هایی که انگار فهمیده‌اند، وقتی آسمان خانه‌ات ابری است، آفتاب غریبه‌ها گرمت نمی‌کند.

پشت این حجم عظیم بازگشت، بیش از نیم‌میلیون قصه نهفته است که با هیچ چرتکه‌ عقلانی‌ای جور در نمی‌آید.

روزنامه فرهیختگان میان این موج خروشان، به سراغ دو روایت رفته‌. یکی «سُری» دختری عراقی الااصل که از میان تروماهای جنگ ۲۰۰۳ بغداد گذشت تا هویتش را در جنگ ۲۰۲۶، آن هم درست کف پیاده‌روهای تهران پیدا کند و دیگری «دکتر کاسب»؛ مردی که رفاه و فرصت زندگی در کشوری غربی را در یک چمدان ریخت تا در شبی که آسمان ایران بسته بود، خودش را به شکل زمینی به وطن برساند.

این گزارش، روایت بازگشت به خانه‌ای است که سقفش زیر آتش بود که همچنان از تمام پناهگاه‌های جهان امن‌تر است.

روایت اول: سری؛ یک نقطه آبی کوچک

«در خانه را که باز می‌کردیم و از کوچه که می‌آمدیم بیرون، همیشه یک تانک آمریکایی سر میدان بود. صدای قلبم را به یاد دارم؛ انگار تمام وجودم قلب شده بود و می‌تپید.»

صدای «سری الحدید» را که می‌شنوم، اصلاً به نظرم نمی‌رسد دارم با یک عراقی‌الاصل حرف می‌زنم. لهجه‌اش تهرانی اصیل است. او کلمات را چنان روان و دقیق انتخاب می‌کند که اگر اسمش را نشنوی، بعید است حدس بزنی ریشه خانوادگی‌اش به بغداد می‌رسد. ۲۴ساله و متولد ۲۰۰۲ است؛ یعنی درست هم‌سن من.

شاید این موضوع، شنیدن روایتش را برایم جذاب‌تر می‌کند. خانواده سری دو نسل قبل، زمان صدام، از عراق به ایران مهاجرت کردند. مادرش در ایران به دنیا آمده بود و خودش هم متولد ایران است، اما زندگی‌شان هیچ‌وقت کاملاً در یک جغرافیا ثابت نمانده بود. پدرش سال‌هاست در عراق کار می‌کند و خانواده، بسته به شرایط، میان دو کشور در رفت‌وآمد بوده‌اند.

نهم اسفند ۱۴۰۴ با شروع جنگ خانواده سری مجبور شدند دوباره به عراق بروند. ماندن در ایران برایشان ساده نبود؛ آن‌ها همچنان مهاجر محسوب می‌شوند و شرایط اقامت، زندگی را مدام برایشان ناپایدار می‌کند. سری به عراق رفت، اما هرچه بیشتر آنجا ماند، بیشتر احساس کرد نمی‌تواند دور از ایران زخمی آن روزها دوام بیاورد.

فضای جنگ، اخبار، اضطراب مداوم و تجربه جنگ ۱۲ روزه، مدام او را به فکر بازگشت می‌انداخت: «دیگر نمی‌توانستم بمانم. ماشین گرفتم و زمینی برگشتم ایران. بعد از اعلام آتش‌بس خانواده‌ام هم برگشتند.»

از تانک‌های آمریکایی تا مکافات‌های کارت‌بانکی

اما رابطه او با جنگ، فقط به همین روزها محدود نمی‌شود. خاطره جنگ برای سری، بخشی از حافظه کودکی اوست. سری سال ۲۰۰۲ در ایران به دنیا آمد و یک سال بعد، هم‌زمان با حمله آمریکا به عراق و سقوط صدام، خانواده‌اش به عراق برگشتند.

او ۵ یا ۶ سال اول کودکی‌اش را در کشوری گذراند که تازه وارد دوران اشغال شده بود؛ کشوری که حضور سربازان آمریکایی در خیابان‌هایش، بخشی عادی از زندگی روزمره مردم شده بود: «اضطراب همیشگی من، تانک‌ها و سربازان آمریکایی در خیابان بودند. همیشه بغض و کینه‌ای از بچگی در من بود که این‌ها چرا با خاورمیانه چنین می‌کنند؟ هر جا پا گذاشتند، از عراق تا افغانستان. من فقط حرص می‌خوردم. نه تنها آن مدت، بلکه فسادی که بعدش کاشتند و بذری که پاشیدند باعث شد هیچ اتفاق مثبتی در عراق نیفتد. حالا هم هر حرکتی می‌خواهیم بکنیم، مثلاً یک برق می‌خواهیم بکشیم تهش می‌خورد به یک آمریکایی. امنیت هم البته همیشه مسئله است. خاله‌ام بارها شاهد انفجار بمب درست جلوی پایش بوده و دخترخاله‌ام هنوز هم بعد از سال‌ها نمی‌تواند شب‌ها تنها بخوابد. این‌ها پیامدهای همان جنگ ۲۰۰۳ است که مثل تروماهای خانوادگی دامنگیرمان شده.» اما تناقض اصلی زندگی سری در ایران رقم می‌خورد؛ کشوری که در آن به دنیا آمده، اما برایش با «تبصره» تعریف شده است: «اینجا شناسنامه نمی‌دهند، چون باید حتماً خون ایرانی داشته باشی. ربطی به این ندارد که اینجا به دنیا آمده‌ای؛ شناسنامه نداشتیم و همیشه با پاسپورت و اقامت در ایران بودیم. تمام زندگی ما با چالش گذشت و اینکه هیچ چیزی به ناممان نبود. پدرم اصلاً نتوانست اینجا کار کند و مجبور شد برود عراق. کارت‌بانکی ساده‌ترین چیز است؛ یک‌دفعه وسط بازار کارت مادرم نکشید و فهمیدیم مسدود شده، چون تبصره جدید آمده بود که مهاجران فقط حق داشتن یک کارت‌بانکی دارند. سال ۱۴۰۱ ناگهان قانونی آمد که کسانی که بیش از ۵ سال اقامت مستمر دارند باید دیپورت شوند که مبادا برای شناسنامه اقدام کنند! ما را وسط سال از کشور دیپورت کردند و مجبور شدیم خارج شویم و دوباره با ویزا برگردیم. این‌ها قوانینی هستند که دلیلی ندارند و مدام با یک تبصره عوض می‌شوند، حتی ثبت‌نام مدرسه هر سال با داستان و پیچیدگی‌های ‌اداری عجیب‌وغریبی همراه بود.»

زدم به دل مهلکه؛ می‌خواستم کنار بقیه باشم

با وجود تمام این سختی‌های زندگی و چالش‌های اقامت، وقتی آتش جنگ در منطقه شعله‌ور شد، سری نتوانست دور از ایران بماند. او درحالی‌که خانواده‌اش در عراق ماندند، تصمیمی گرفت که در ظاهر با منطق امنیت سازگار نبود. از دلیل برگشتنش آن هم به‌تنهایی در این شرایط می‌پرسم. می‌گوید: «من، گره‌ای که به اینجا خورده‌ام سفت است. علقه شدیدی به آدم‌ها و مدل زیست اینجا دارم، اما یک بخش آن هم پویایی جامعه است؛ اینکه آدم‌ها اینجا فعال و کنشگرند، نسبت به اتفاقات، روشنند و گام برمی‌دارند. من این پویایی جامعه اینجا را دوست دارم.»

سری نگاهی متفاوت به انتخاب‌های مردم دارد: «مردم اینجا سنسورهایشان نسبت به جهان فعال است و یک نقطه می‌ایستند. بی‌طرف بودن همیشه مرا اذیت می‌کند. اینکه بالاخره یک چیزی را بخواهی ارزشمند است خواه در هر سمت که باشی، چون نشان می‌دهد روشنی و می‌خواهی کاری بکنی.» با شروع جنگ، در عراق هم مردم خودجوش برای حمایت از ایران و مردمش به خیابان‌ها ریختند: «در عراق هم به تجمعات می‌رفتیم، اما جامعه آنجا خیلی مردانه‌تر بود و آن مدلی که اینجا بود، نبود. من نمی‌توانستم تاب بیاورم که در نقطه بحران از این آدم‌ها کنده شوم؛ احساس می‌کردم باید اینجا باشم و این برهه حساس از تاریخ را با آن‌ها تجربه کنم.» سری دقیقاً در شب‌های پرالتهاب بمباران به تهران می‌رسد: «یادم نیست دقیقاً چه شبی بود، اما حدود روز سی‌ام جنگ برگشتم. ۸ صبح رسیدم تهران و از ۸ شب که آدم‌ها به خیابان می‌رفتند، من هم در خیابان بودم. واقعاً مثل حیران‌های لایعقل می‌خندیدم و خوشحال بودم که در خیابانم. برای من کنشگری و توی خیابان آمدن خیلی معنادار بود؛ اینکه از خردترین آدم‌ها کاری برمی‌آمد و این کنشگری واضح دیده می‌شد، برایم قشنگ بود.» از او درباره شبی که ترامپ تمدن ایران را تهدید عصر حجری کرد می‌پرسم از اینکه ایران برایش در آن شب‌ها چه معنایی داشت، می‌گوید: «من همیشه در گسست ملیت‌ها رشد کرده‌ام. ملیت برای من نقطه پررنگ نبوده، بلکه آرمان بوده که آدم‌ها را به هم گره‌زده یا معنا بوده که آنها را به هم وصل کرده. وقتی آن تهدید اتفاق افتاد من مدام از خودم می‌پرسیدم چه‌کار می‌خواهد بکند؟ هر کاری هم که بکند نمی‌تواند معنایی را که در مشت این آدم‌هاست بگیرد.» سری که حالا به‌عنوان مشاور و معلم با نوجوانان سروکار دارد، از فضای حاکم بر مدرسه در آن شب‌ها می‌گوید؛ البته مدرسه‌ای که خودش قبلاً در آن درس خوانده و در شرایط اضطراری دعوت به کار شده، چون هنوز هم به‌خاطر چالش کدملی و مالیات و… نمی‌تواند استخدام ثابت جایی باشد: «من مشاور ۲۰ بچه‌ در پایه یازدهم هستم. شب‌هایی که ترامپ تهدید می‌کرد، بچه‌ها می‌آمدند و حلالیت می‌طلبیدند. می‌گفتند خانم اگر فلان‌جا اذیتتان کردیم ببخشید! چون فکر می‌کردند همه با هم قرار است بمیریم.» (می‌خندد) درباره تعاملش با بقیه آدم‌ها می‌پرسم. آنها که موافق جنگ بودند. می‌گوید: «من با آن‌ها وارد دیالوگ می‌شدم. عصبانی و ناراحت می‌شدم وقتی می‌دیدم کسی فکر می‌کند جنگ می‌تواند نجات‌بخش باشد. به آن‌ها می‌گفتم ما این را یک‌بار تجربه کردیم؛ وقتی به‌خاطر عصبانیتشان از شرایط کشور به جنگ امید بسته بودند و می‌گفتند چرا به‌جای عراق ما را با ژاپن مقایسه نمی‌کنید به آن‌ها می‌گفتم شما نمی‌توانید جغرافیایتان را از خاورمیانه جدا کنید. تو پر از نفت و گازی و در نقطه استراتژیک ایستاده‌ای؛ حتی مسئله دشمن، ایدئولوژی یا فکر تو نیست، مگر مسئله آمریکا با طالبان یا صدام بر سر ایدئولوژی بود؟»

حال خوب ایستادن توی روی قلدرها

سری از منظری به جنگ نگاه می‌کند که شاید برای ما که در مرکز واقعه در ایران بودیم، کمتر دیده شده باشد؛ نگاه از درون جامعه عراق: «در جهان عرب اتفاقی افتاد. جهان عرب همیشه ساز و دهل ضد اسرائیل بودن را می‌زد و در این اتفاق عملاً نمی‌توانستند پشت آمریکا و اسرائیل بایستند -البته به جز امارات که خیلی گند زد- (می‌خندد). برای همین یا بی‌طرف بودند یا خیلی پشت ایران، حتی سنی‌های ساکن عراق، بحرین و قطر؛ خیلی‌ها می‌گفتند دم ایران گرم که ایستاده و دارد می‌جنگد.» او از صحنه‌های عجیبی می‌گوید که خودش شاهدش بوده است: «آدم‌ها رفتند و سفارت آمریکا در عراق را محاصره کردند. سفارت آمریکا در عراق بزرگ‌ترین سفارت در جهان است؛ نه‌تنها بزرگ، بلکه چندین طبقه زیر زمین تجهیزات دارد و دستشان برای عملیات نظامی و اطلاعاتی خیلی باز است، اما مردم محاصره‌اش کردند. زنانی را می‌دیدم که طلاهایشان را برای ایران می‌دادند؛ بچه‌ها پول‌هایی را که جمع کرده بودند می‌آوردند. یک هم‌بستگی راه افتاده بود که ما هستیم و می‌خواهیم بازی کنیم. وقتی داشتم برمی‌گشتم در ماشین با چند نفر هم‌سفر بودم؛ سه ایرانی و چهار عرب. عرب‌ها آمده بودند که بگویند ما هستیم. می‌گفتند وقتی که داعش به ما حمله کرد، فقط ایرانی‌ها پشت ما ایستادند و ما مرد نیستیم اگر که الان پشت برادرانمان را خالی کنیم. تمام پس‌اندازی را که برای اربعین داشتند آورده بودند اینجا خرج کنند.»

سری به روایت پیرمردی اشاره می‌کند که در فضای مجازی هم صدا کرد: «پیرمردی به سفارت ایران رفت و مبلغی را کمک کرد. خانم‌های کارمند سفارت گفتند اجازه بدهید بخشی از این را برای لبنان خرج کنیم، اما او گفت نه! این را کامل برای ایران بگذارید، من برای لبنان یک روز دیگر می‌آیم و پرداخت دیگری انجام می‌دهم.» ادامه می‌دهد: «اتفاق خیلی جالبی که در مواجهه خودم با عراقی‌ها می‌افتاد این بود که می‌گفتند خب حالا چه کار کنیم؟ و این خیلی جالب بود، چون معمولاً در آن جامعه، خیلی پیش نمی‌آید که آدم‌ها حس کنند باید کاری کنند.» به‌رسم معمول مکالمات این روزها از او می‌پرسم: «به نظرت آخرش چی میشه؟» می‌خندد و می‌گوید: «ازآنجایی‌که شخصی که باهاش طرفیم ترامپ است و نه هیچ‌کس دیگری واقعاً نمی‌دانم! اما احساسی که دارم احساس سربلندی است. من یادم هست وقتی نوجوان بودم، داستان آن دختران عراقی را می‌خواندم که ۶ یا ۱۳ سرباز آمریکایی به آنها تجاوز کرده بودند و من های‌های با آن‌ها گریه می‌کردم. تمام وجودم پر از حرص بود از اینکه یکی همیشه زور داشته و خواسته تو زندگی نکنی. حالا که با کسی کل انداخته که او هم زور دارد، به من احساس غرور می‌دهد.»

سری، یک نقطه کوچک آبی‌ روی خط مرزی ایران و عراق

سری با وجود تمام این حس سربلندی، هنوز با واقعیت‌های سخت زندگی در ایران دست‌به‌گریبان است. وقتی از او می‌خواهم از چالش‌های زندگی در ایران بگوید نجیبانه در توضیح‌دادن تعارف می‌کند و اصرار دارد به موضوع اصلی بازگردد، اما یک‌جا هم دغدغه امانش را می‌برد و درباره مهاجران افغانستانی که زمان جنگ ۱۲ روزه بازگردانده شدند، می‌گوید: «هزاران زن و مرد، کلی از آدم‌هایی که دیپورت شدند افغانستانی‌هایی بودند که سال‌ها در اینجا زندگی می‌کردند. هزینه‌ای که الان بابت گرفتن و برگرداندن تک‌تک این آدم‌ها می‌دهیم، اگر صرف به‌رسمیت‌شناختن و تحصیلشان می‌شد، آن‌ها تبدیل به نیروی ایران می‌شدند و برای این خاک کار می‌کردند. خود ما همیشه این داستان را در زندگی‌مان داشته‌ایم؛ مثلاً همین سال ۱۴۰۱ که وسط سال دیپورت شدیم. الان هم اقامتمان یک‌ساله است و هر بار برای خروج باید اجازه بگیریم. این بحثی است که سر دراز دارد.»

به سری الحدید می‌گویم اسمت و حرف‌هایت مرا یاد نها الراضی نویسنده کتاب «یادداشت‌های بغداد» می‌اندازد؛ زنی که روزنوشت‌های جنگ عراق را می‌نوشت. سری لبخند می‌زند. حداقل من از پشت تلفن این‌طور تصور می‌کنم. نها الراضی در بیست‌ویکمین روز جنگ (۲۰۰۳) در یادداشت‌هایش می‌نویسد: «دوباره شروع کرده‌اند به زدن؛ پل‌ها، صنایع بی‌شمار، کارخانه‌های منسوجات، آسیاب‌های آرد و کارخانه‌های سیمان را دارند می‌زنند. این‌ها سازه‌های نظامی نیستند. چه کسی ما را از دست این قلدرها نجات می‌دهد؟» «چه کسی ما را از دست این قلدرها نجات می‌دهد؟» نها الراضی وقتی این پرسش مستأصل را می‌نوشت، سری و من تنها یک‌ساله بودیم. حالا دو دهه بعد، عبور سری از مرزهای یک کشور جنگ‌زده، خودش به جوابی بدل شده که انگار نها سال‌ها پیش به دنبالش می‌گشت؛ جوابی که دیگر در تمنای نجات نیست، بلکه در انتخاب شجاعانه‌ «حضور» ریشه دارد.

شب، وقتی برای تشکر از گفت‌وگو به او پیام می‌دهم، یک درخواست دیگر هم می‌کنم: «سری! اگر بخواهی مهم‌ترین قاب این مدت را برایم بفرستی، چه عکسی را انتخاب می‌کنی؟» چند دقیقه بعد، یک اسکرین‌شات از گوگل‌مپ برایم می‌فرستد. نه فیلمی از تجمعات است و نه عکسی قدیمی از تانک‌ها. یک اسکرین‌شات ساده است که در آن یک «نقطه‌ آبی» کوچک دیده می‌شود که درست از خط مرزی عراق عبور کرده و وارد خاک ایران شده است.

زیرش نوشته است: «راستش این عکس به چشمم اومد، چون بقیه‌ همشون یه سری ویدئو بودن، ولی این عکس رو دم مرز مهران گرفتم، چون خیلی خیلی خیلی به‌سختی تونستم برگردم و این لوکیشن خیلی برام معنی‌دار بود.» آن نقطه آبی، سری بود؛ دختری که در جست‌وجوی «معنا»، تمام سختی‌های قانونی و سایه‌ جنگ را به جان خرید تا ثابت کند در جغرافیای آرمان، هیچ‌مرزی وجود ندارد و وطن گاهی اوقات برای برخی مردم دنیا فراتر از خطوط جغرافیایی است.

روایت دوم: بلیت یک‌طرفه از تورنتو

لحظه شنیدن خبر، لابد شبیه فروریختن ناگهانی یک سازه بلند در سکوت بود. برای دکتر «کاسب»، آن لحظه نه با ساعت سنجیده می‌شد و نه با تاریکی و روشنایی آسمان انتاریو/کانادا؛ آن لحظه، مرز میان دو دنیای متفاوت بود.

وقتی سر کار، تلفن زنگ خورد و صدای لرزان دوستانش از ایران در گوشش پیچید، انگار تمام آن هفده سال سابقه کار حرفه‌ای در ایران، از دانشگاه شهرکرد تا مدیریت شرکت «به سپاهان»، در یک ثانیه از جلوی چشمش گذشت. او یک دکتر دامپزشک است؛ مردی که هفده سال نبض سلامت دام و طیور اصفهان و شهرکرد در دستانش بود. از بازرسی کشتارگاه و اماکن دامی گرفته تا مدیریت داروخانه و درمان، او پله به پله در ایران رشد کرده بود.

رفتنش به کانادا، بر خلاف جریان معمول مهاجرت، نه یک تصمیم ازپیش‌طراحی‌شده که یک اتفاق توریستی ساده برای دیدار با خواهرش بود. اما مجوز کاری که در عرض ۱۲ روز صادر شد، او را در موقعیتی قرار داد که تجربه‌کردن دنیای غربت را به‌عنوان یک «فرصت موقت» بپذیرد. اما این فرصت، بهایی گزاف داشت.

دکتر با لحنی که هنوز سنگینی آن روزها را در خود دارد، می‌گوید: «آن‌ها اصلاً مدارک ایران را قبول نداشتند. برای من که در کشورم مدیرعامل بودم، شروع دوباره از صفر مطلق، یک شکنجه تمام‌عیار بود. بیش از شش ماه تمام، کار داوطلبانه و رایگان انجام دادم. در کشوری که ثانیه‌هایش با دلار محاسبه می‌شود، من ۱۲ ساعت در روز، تمام‌وقت عرق می‌ریختم بدون اینکه یک سِنت دریافت کنم. فقط برای اینکه سابقه بسازم و ثابت کنم که تخصصم واقعی است. کار رایگان انجام‌دادن در کانادا، آن هم با هزینه‌های سنگین زندگی، یعنی قمارکردن روی تمام داشته‌ها. من این جایگاه را با چنگ‌ودندان ساخته بودم، اما همان تماسی که خبر حمله به وطن را آورد، تمام این رشته‌ها را در ذهنم پنبه کرد.»

شکاف عمیق در پیاده‌روهای غریب

دکتر در روزهای بعد از شروع جنگ، با چهره‌ای از مهاجرت روبه‌رو شد که برایش از خود موشک‌باران دردناک‌تر بود. او هر روز برای رفتن به سر کار از مسیری عبور می‌کرد که محل تجمعات برخی هم‌وطنان بود. او این لحظات را با تلخی روایت می‌کند: «می‌دیدم که عده‌ای از هم‌وطنان که من نامشان را ناآگاه یا بی‌وطن می‌گذارم، از آسیب‌دیدن زیرساخت‌های مملکتشان خوشحالی می‌کنند. برای من دامپزشک که برای جان هر موجود زنده‌ای ارزش قائلم، تماشای کسانی که برای کشته‌شدن مردم خودشان سوت و کف می‌زدند، غیرقابل‌باور بود. طاقت نیاوردم؛ ایستادم و با آن‌ها حرف زدم. گفتم من کاری به سیاست ندارم، اما این خاک وطن شماست، عزیزانتان آنجا هستند. چطور می‌توانید نسبت به تخریب زیرساخت‌های کشورتان بی‌تفاوت باشید؟ وقتی با خونسردی گفتند «برایمان مهم نیست»، فشار روانی سنگینی روی من آمد. همان‌جا بود که حس کردم ماندنم در تورنتو، دیگر یک تجربه کاری نیست، بلکه غیبتی است که هیچ توجیهی ندارد.»

دکتر معتقد است این تضاد، یعنی خوشحالی از رنج وطن، سمی بود که در فضای آنجا پراکنده شده بود. او می‌گوید: «این فشار روی من سنگین‌تر می‌شد وقتی می‌دیدم در ایران مردم متحد شده‌اند و از مدافعان امنیت حمایت می‌کنند، اما اینجا در قلبِ غربت، عده‌ای به تماشای سوختن خانه‌شان نشسته‌اند. همین‌جا بود که کلمه «وطن» برایم تقدسی دوباره پیدا کرد. احساس کردم وظیفه‌ای، رسالتی بر دوشم است که باید در این بزنگاه، خودم را نشان بدهم.»

قمار روی فرصت‌ها؛ عبور از مرزهای بسته

تصمیم به بازگشت، آن هم در زمانی که آسمان ایران به دلیل شرایط جنگی بسته شده بود، برای اطرافیان دکتر شبیه به یک خودکشی حرفه‌ای بود. پروازها یکی پس از دیگری لغو می‌شدند و ایرلاین‌ها از منطقه فاصله می‌گرفتند. «همه می‌گفتند نرو. می‌گفتند موقعیت کاری‌ات را از دست می‌دهی، شاید دیپورت شوی، شاید دیگر نتوانی برگردی. اما وقتی پای وطن وسط می‌آید، این محاسبات برای من بی‌معناست. ما کی می‌توانیم دینمان را به این خاک ادا کنیم؟ درست در همین لحظات بحرانی. حاضر شدم تمام خطرات را بپذیرم. وقتی راه هوایی بسته شد، مسیر را زمینی کردم. سه روز و نیم در راه بودم؛ از کانادا به ترکیه و از آنجا به سمت مرزهای ایران. سه روز پر از التهاب که هر لحظه‌اش برای من یک گام به سمت رسالتم بود.»

او با تواضع می‌گوید: «می‌دانستم شاید نیازی به من به‌عنوان رزمنده نباشد، اما فکر می‌کردم حتی اگر به‌عنوان یک نیروی امدادی، یک دامپزشک در حوزه خدمات شهری، یا هر کمکی که از دستم برمی‌آید کنار مردمم باشم، آرام می‌گیرم. ما در مقابل کسانی که پای لانچرها هستند کاری نمی‌کنیم، اما نخواستم در این برهه حساس، دور از معرکه باشم.» او از خواهرش یاد می‌کند؛ خواهری که شهروند کاناداست و او هم دلش برای بازگشت پر می‌کشید. «خواهرم هم می‌خواست بیاید. او هم همین عرق را داشت، اما تازه صاحب فرزند شده بود. نوزادش نیاز به مراقبت‌های درمانی خاصی داشت که باید در همان سیستم کانادا پیگیری می‌شد. او با حسرت مرا راهی کرد، اما استقبال کرد از اینکه من دارم این رسالت را به جا می‌آورم.»

از مدینه فاضله تا حقیقت تلخ دستمال‌کاغذی

دکتر با لحنی تحلیل‌گرانه، به نقد تصویری می‌پردازد که رسانه‌ها و شرکت‌های مهاجرتی از غرب ساخته‌اند. او از اصطلاح «رؤیافروش» استفاده می‌کند: «ای‌کاش ایرانی‌ها می‌آمدند و واقعیت عریان آنجا را می‌دیدند. من دیدم که وقتی قیمت گوشت فقط یک دلار و نیم گران شد، مردم با چه عصبانیت و رفتار زشتی بسته‌ها را در فروشگاه پرتاب می‌کردند. آن‌ها اهل چالش نیستند. یادتان است زمان کرونا در ایران چقدر همه رعایت می‌کردند؟ اما من در کانادا دیدم که سر یک بسته دستمال‌کاغذی کتک‌کاری می‌کردند. آن‌ها عرق ملی ما را ندارند. تا تقی به توقی بخورد، کنترلشان را از دست می‌دهند.»

او از برخوردهایش با خارجی‌ها می‌گوید؛ کسانی که با حسرت به ثبات و بصیرت رهبری ایران نگاه می‌کردند: «یک نفر که اصلاً ایرانی نبود و در همان فرهنگ بزرگ شده بود، به من گفت: «اگر ما رهبری بابصیرت شما را داشتیم، کشورمان طور دیگری بود.» آن‌ها می‌بینند که سیاست‌مدارانشان مثل ترامپ، فقط به‌صورت مقطعی و برای منافع شخصی عمل می‌کنند. آن‌ها آینده‌نگری حاکم بر ایران را ندارند و این جهان‌بینی رهبری ایران برایشان شگفت‌آور بود.»

دکتر این جنگ را یک نقطه عطف تاریخی برای معرفی ایران می‌داند. او می‌گوید این اتفاق، یک «بیلبورد بزرگ» برای دنیا شد. «نسل جدید کانادایی‌ها ایران را نمی‌شناختند؛ یا فکر می‌کردند ما هم جایی مثل افغانستان هستیم، عقب‌مانده و ضعیف. وقتی با آن‌ها از پیشینه تاریخی و قدرت تجهیزاتمان حرف می‌زدم، باور نمی‌کردند. اما این جنگ ثابت کرد که ایران یک ابرقدرت پایدار در منطقه است. حالا دنیا می‌داند که اگر بخواهد با ایران مذاکره کند، باید عظمت این خاک را به رسمیت بشناسد.»

او از معاشرت‌هایش در طول مسیر طولانی بازگشت می‌گوید؛ از ایرانی‌هایی که در فرودگاه‌های واسطه یا مرز ترکیه با تعجب از او می‌پرسیدند چرا به سمت خطر می‌رود. «برای آن‌ها آرامش مادی بر هر چیزی ارجحیت دارد. آن‌ها نمی‌توانند بفهمند که آن «عرقِ شیعی» و شهامت ایستادن کنار مظلوم یعنی چه. من حتی کسانی را دیدم که از جنگ اوکراین به کانادا فرار کرده بودند؛ آن‌ها از چالش می‌گریختند، اما ما و هم‌سفرانمان به قلب چالش برمی‌گشتیم.»

ما مملکت خوبی داریم؟

آقای «کاسب» حالا ۲۵ شب است که در میادین تهران، در میان همان مردمی که از دور نگرانشان بود، حضور دارد. او که روزی مدیرعامل شرکت خودش بود و روزی دیگر در انتاریو برای اثبات تخصصش کار رایگان می‌کرد، حالا در خیابان‌های تهران احساس هویت می‌کند. «من وقتی برگشتم، از این‌همه فراوانی تعجب کردم. تبلیغات آن‌ها طوری بود که انگار ایران قحطی‌زده است، اما دیدم مغازه‌ها پر است و آب تو دل کسی تکان نخورده. رسانه‌های ما باید این واقعیت‌ها را به گوش مردم برسانند تا گول رؤیافروشی آژانس‌ها را نخورند. خیلی‌ها که در ایران موفق بودند، سرمایه‌شان را بردند و آنجا به خفت افتادند، فقط چون فکر می‌کردند آنجا مدینه فاضله است.»

او با قاطعیت می‌گوید که دیگر قصد بازگشت ندارد: «با دیدن آن بی‌غیرتی‌ها در غربت، تصمیم گرفتم همین‌جا بمانم و تجاربم را برای مردم خودم کامل کنم. من معتقدم در سال‌های آینده شاهد مهاجرت معکوس خواهیم بود؛ زمانی که مردم بفهمند ایران، امن‌ترین و قدرتمندترین خانه برای آن‌هاست.»

او رسالتش را در «حضور» یافته است. دکتر کاسب در انتهای گفت‌وگو، با تواضعی که از قدرت درونی‌اش سرچشمه می‌گیرد، می‌گوید: «من کاری نکردم. من ممنون‌دار نیروهای مسلح و شما اصحاب رسانه هستم که جان‌فشانی می‌کنید.»

به اصحاب رسانه که می‌رسد مکثی می‌کند و می‌گوید: «البته من از شما می‌خواهم بر خلاف تصویر غالب روایت کنید این مسئله را که ما مملکت قدرتمند و خوبی داریم. من حتی فکر می‌کنم در آینده با مهاجرت‌های معکوس زیادی هم مواجه خواهیم شد.»

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha

نظرات

  • انتشار یافته: 1
  • در انتظار بررسی: 19
  • IR ۱۷:۱۸ - ۱۴۰۵/۰۲/۲۳
    0 0
    لابد دلشان برای دلار ۱۹۰ تومنی تنگ شده

این مطالب را از دست ندهید....

فیلم برگزیده

برگزیده ورزشی

برگزیده عکس