سرویس جهان مشرق - نتیجه انتخابات میاندورهای آمریکا را نمیتوان صرفاً یک نوسان معمول سیاسی در چرخه قدرت در واشنگتن دانست. آنچه رخ داد، بیش از هر چیز یک «همهپرسی ملی» درباره هزینههای سیاست خارجی ترامپ، بهویژه همراهی تقریباً بیقید و شرط او با رژیم صهیونیستی در تقابل با ایران بود.
دموکراتها با تکیه بر نارضایتی عمومی از گرانی، تورم و بیثباتی اقتصادی ناشی از جنگ، کنترل کنگره را به دست گرفتند و در ایالتهایی که ترامپ پیشتر با اختلاف قابلتوجه پیروز شده بود، پیروزیهای غیرمنتظرهای کسب کردند. این نتیجه نشان داد که سیاست «فشار حداکثری» و ماجراجویی نظامی مشترک با تلآویو، نه تنها امنیت آمریکا را تقویت نکرد، بلکه به یکی از سنگینترین بدهیهای سیاسی ترامپ و حزب جمهوریخواه تبدیل شد.
ترامپ خود نیز ناچار به اعتراف شد که جنگ با ایران «تا حد زیادی» مسئول شکست سنگین جمهوریخواهان است؛ زیرا افزایش قیمت انرژی و ناامنی اقتصادی، پایگاه رأی او را فرسوده کرد. اما عقبنشینی لفظی او از جنگ، مشکل اصلی را حل نکرد.

بسیاری از رأیدهندگانی که در انتخابات ریاستجمهوری سال ۲۰۲۴ از ترامپ حمایت کرده بودند، این بار از جمهوریخواهان روی گرداندهاند. او نوشت: «دلیل شکست ما جنگ بود. خود رئیسجمهور هم دیشب همین را گفت.»
مشکل در یک خطای راهبردی بنیادین بود: واشنگتن اهداف خود را با اهداف رژیم صهیونیستی یکی گرفت، در حالی که این دو هدف از آغاز ناهمخوان بودند.
تلآویو خواهان فروپاشی حداکثری توانمندیهای ایران، نابودی برنامه هستهای و موشکی و حتی تغییر رژیم بود؛ اما منافع آمریکا در بهترین حالت، محدود کردن برنامه هستهای ایران و جلوگیری از ورود به یک باتلاق جدید در خاورمیانه بود. وقتی این دو هدف در یک جنگ ترکیب شدند، نتیجه آن شد که رژیم صهیونیستی «آتش را روشن کند» و آمریکا «هزینه آن را بپردازد».
خطای راهبردی «همراهی با تلآویو»: اهداف ناهمخوان و پایان نامعلوم
این ناهماهنگی در عمل به سرعت آشکار شد. رژیم صهیونیستی با تجاوزات وحشیانه و مکرر، دامنه جنگ را گسترش داد و حتی زیرساختهای انرژی و تأسیسات غیرنظامی را در ایران هدف قرار داد، در حالی که مقامهای آمریکایی از گسترش بیش از حد عملیات ابراز نگرانی کردند. ترامپ در ابتدا با لحنی پیروزمندانه از «نابودی» توان نظامی ایران سخن گفت، اما هنگامی که پیامدهای اقتصادی و سیاسی جنگ بروز کرد و در بعد نظامی، ایران پاسخی سخت به ارتش تروریستی این کشور و رژیم صهیونیستی داد، از پایان سریع آن سخن گفت.
این چرخشها نشان میداد که نه استراتژی روشنی برای پایان جنگ وجود دارد و نه تعریف مشخصی از «پیروزی». در واقع، جنگ به جای آنکه ابزار فشار باشد، به یک بدهی راهبردی تبدیل شد: نه میشد آن را با یک پیروزی نظامی به پایان برد و نه میشد با یک توافق آبرومند از آن خارج شد.

نکته مهمتر آن است که این جنگ از نظر مشروعیت نیز از آغاز آسیبپذیر بود. وقتی هدف اعلامشده «جلوگیری از هستهای شدن ایران» است، اما ارزیابیهای اطلاعاتی پیش از جنگ نشان میدهد که ایران در حال ساخت سلاح هستهای نیست، جنگ به جای یک ضرورت امنیتی، به یک انتخاب سیاسی تبدیل میشود.
چنین جنگی نمیتواند افکار عمومی آمریکا را برای مدت طولانی متقاعد کند. بنابراین، همراهی با رژیم صهیونیستی نه یک «اتحاد راهبردی» که یک «واگذاری راهبردی» بود: واشنگتن اختیار تعیین هدف، زمانبندی و دامنه جنگ را تا حد زیادی به متحدی سپرد که منافعش با منافع آمریکا یکی نبود.
مقاومت ایران و شکست منطق «فشار تا فروپاشی»
بخش مهمی از شکست این سیاست به مقاومت مردم ایران بازمیگردد. این مقاومت نه فقط بر پایه برابری نظامی، بلکه بر چندین پایه دیگر از جمله توانایی سازماندهی اقتصاد، جامعه و شبکه منطقهای در یک نظام مقاومت پایدار شکل گرفت. تجربه سالها تحریم، سیستم اقتصادی و سیاسی ایران را به اقتصاد مقاومتی وادار کرده بود: خودکفایی نسبی در غذا و دارو، تولید داخلی بسیاری از کالاهای صنعتی، پراکندگی زیرساختهای برق و شبکههای تجاری جایگزین برای دور زدن محدودیتهای نفتی.
این ظرفیتها باعث شد که تجاوزات هوایی گسترده و فشار اقتصادی نتواند به اهداف مورد انتظار و در راس آن، رژیم چنچ منجر شود. تصویر واقعی ایران در خلال جنگ، نه یک کشور فروپاشیده، بلکه جامعهای بود که زیر فشار نظامی و همزمان محاصره اقتصادی، زندگی روزمره را با نظمی سخت و مقاوم ادامه میداد. همین «فروپاشی نکردن» در برابر انتظار طراحان فشار حداکثری، یک شکست راهبردی برای واشنگتن و تلآویو بود.
در بعد اجتماعی و سیاسی نیز جنگ نتوانست به اهداف خود برسد. تصور اینکه فشار نظامی و اقتصادی میتواند مردم ایران را به شورش علیه نظام وادار کند، با واقعیت پیوند خورد؛ اما نه به شکلی که طراحان آن میخواستند. فشار خارجی و تهدید صریح تغییر حکومت، احساسات ملی و همبستگی اجتماعی را تقویت کرد و بسیاری از شهروندان، حتی منتقدان داخلی، مقاومت را به تسلیم در برابر فشار خارجی ترجیح دادند و این مسئله منجر به آن شد که آمریکا، به جای مسئله تسلیم، بدنبال توافق آبرومند باشد.
این تحول نشان داد که وقتی مقاومت به مسئله کرامت ملی گره میخورد، محاسبات صرفاً اقتصادی و نظامی کارایی خود را از دست میدهد. به بیان دیگر، فشار حداکثری نه تنها جامعه ایران را از هم نپاشید، بلکه هزینه سیاسی آن به کشورهای اعمالکننده فشار منتقل شد.
در سطح منطقهای نیز ایران توانست هزینه جنگ را به بیرون از مرزهای خود، یعنی سراسر منطقه منتقل کند. فشار یمنیها بر کشتیرانی در دریای سرخ و تنگه بابالمندب، تهدید تنگه هرمز و توانایی ایجاد ناامنی در زنجیره تأمین انرژی جهانی، به این معنا بود که اگر آمریکا در یک نبرد تاکتیکی صرفا بتواند دستاوردی نظامی برای خود بدست بیاورد، نمیتواند از هزینهها، تبعات و پیامدهای منطقهای و جهانی آن بگریزد و این مسئله در عمل حتی همان دستاورد نظامی را، خنثی و بی ارزش میکند.

مهمترین نقطه آسیبپذیر ترامپ در آستانه انتخابات، یعنی گرانی و تورم، دقیقاً از همین مسیر تحت تأثیر قرار گرفت. نفت گرانتر و زنجیره تأمین ناپایدار، به قیمت بنزین و سفره خانوار آمریکایی منتقل شد و رأیدهندگان، هزینه ماجراجویی خارجی را در زندگی روزمره خود لمس کردند.
صورتحساب انتخاباتی: از تنگه هرمز تا سفره آمریکایی
بنابراین، نتیجه انتخابات میاندورهای را باید تأییدی انتخاباتی بر شکست الگوی «همراهی با رژیم صهیونیستی برای فشار بر ایران» دانست. این الگو در سه سطح شکست خورد: در سطح نظامی، به یک جنگ فرسایشی بدون پیروزی و دستیابی به اهداف مشخص شده انجامید؛ در سطح اقتصادی، هزینههای آن به آمریکا و سپس سراسر جهان بازگشت؛ و در سطح سیاسی، به بار سنگینی بر دوش جمهوریخواهان تبدیل شد.
ترامپ اکنون در یک تنگنای راهبردی گرفتار شده است: نمیتواند توافقی را بپذیرد که شبیه عقبنشینی باشد، زیرا افسانه «فشار حداکثری» را فرو میریزد؛ و همچنین برای تشدید جنگ، ریسک زیادی در روبهروی خود میبیند، زیرا با کشوری روبهروست که مقاومت را به بخشی از هویت و راهبرد دفاعی خود تبدیل کرده است.

درس اصلی این ماجرا برای واشنگتن روشن است: برتری نظامی، اگر به نتیجه سیاسی نرسد، به بدهی سیاسی تبدیل میشود؛ تحریم، اگر به جای فروپاشی، مقاومت سازگارانه تولید کند، ابزار فشار را به ابزار شکست تبدیل میکند؛ و همراهی بیقید با یک متحد منطقهای، اگر هزینههایش به داخل آمریکا منتقل شود، میتواند در صندوق رأی صورتحساب شود. «موج آبی» سال ۲۰۲۶ نه فقط یک پیروزی حزبی، بلکه تأییدی بر این واقعیت بود که مقاومت مردم ایران توانست معادله هزینهـفایده جنگ را در داخل آمریکا به زیان آغازکنندگان آن تغییر دهد.




