کد خبر 183070
تاریخ انتشار: ۱۲ دی ۱۳۹۱ - ۱۲:۲۶

روزی است مثل روزهای دیگر. هشتصد شهید را مردم تشییع کرده و بردوش می برند تا محل معراج شهدای تهران. سخنرانی می شود. سینه زنی، مداحی و خداحافظ. من نمی روم. طبق روال همیشگی می مانم تا سوژه شکار کنم.

به گزارش مشرق به نقل از باشگاه خبرنگاران، وبلاگ خاطرات جبهه در جدیدترین نوشته خود آورده است:
 
روزی است مثل روزهای دیگر. هشتصد شهید را مردم تشییع کرده و بردوش می برند تا محل معراج شهدای تهران. سخنرانی می شود. سینه زنی، مداحی و خداحافظ. من نمی روم. طبق روال همیشگی می مانم تا سوژه شکار کنم. زمزمه ای میان بچه های معراج است. می گویند: سه تا از شهدا گوشتی هستند ... بدن شان سالم است ...
 
جا می خورم. خیلی جالب است پس از سیزده سال، بدن سالم باشد. می روم سراغ شان. سراغ حاجی بیرقی مسئول معراج شهدا؛ قبول نمی کند که عکس بگیرم. سراغ همه می روم. سید حسینی، رنگین و هر کس که می شناسم. نمی شود. آخرش حاجی بیرقی می گوید:
حالا برو تا بعدا ببینم چی می شه ...
*
چه قدر سخت بود. به هردری زدم، نمی شد. عجیب به سرم افتاده بود بروم تفحص. به هر کسی می گفتم، سریع بهانه می تراشید. نه سابقه جبهه برای شان اهمیت داشت و نه خبرنگاری. دست آخر دوستی و رفاقت و در یک کلام پارتی بازی، کار خودش را کرد و رفتم. محمد شهبازی و سید احمد میرطاهری واسطه شدند تا بروم و چشمم بیفتد به فکه و شهدا.
*
ساعت از یک نیمه شب گذشته است. ساک دوربین را می اندازم دوشم. پسرکوچکم سعید که هنوز بیدار است، بهانه می گیرد. می گویم:
- می رم معراج شهدا عکس بگیرم.
می گوید: تو که صبح اون جا بودی، دیگه این وقت شب از چی می خوای عکس بگیری؟!
ولی می روم. خیابان ها خلوت است و سکوت حکم فرما. گاز موتور را می گیرم. ذکریات ومراثی ای را که درذهن دارم، با خود زمزمه می کنم. همه اش فکر این هستم که با چه صحنه ای روبه رو خواهم شد. چه گونه بدن شان سالم مانده. چه سرّی در میان است؟ در همین افکار غوطه ورم که یکی دوبار نزدیک است تصادف کنم.
 

 

می رسم به کوچه محل معراج شهدا. سربازی در را باز می کند و داخل می شوم. کامیون ها روشن هستند و منتظر تا شهدا را داخل شان بگذارند. هرکدام متعلق به یک شهر و شهرستان هستند. سراغ حاجی بیرقی را که می گیرم پیدایش می کنم. در حیاط پشت دارد ترتیب قرارگرفتن شهدا را درکامیون وارسی می کند. خیلی دقت دارد تا اشتباهی صورت نگیرد. جلو می روم و خسته نباشید و سلام و علیک. تعجب می کند. چشمش که به ساک دوربین عکاسی روی دوشم می افتد، با خنده ای که انبوه خستگی کار چندروزه اخیر از آن سرازیر است، می گوید:
- این وقت شبم ول نمی کنی خبرنگار؟ مگه تو خونه و زندگی نداری؟
- خودتون گفتین که بعدا بیام. حالا هم اومدم ...
با تعجب می گوید:
- برای چی؟
تا می گویم آمده ام تا از آن شهدا عکس بگیرم، خنده ای می کند و می گوید:
- وقت گیر آوردی ها. مگه روز خدا رو ازت گرفتن؟
و نمی شود.
سرشان بدجوری شلوغ است.حق هم دارند. اصرارهایم ثمری نمی بخشد، ناکام و شکست خورده برمی گردم خانه. خیلی حالم گرفته می شود. بغض گلویم را می خراشد که نکند نتوانم آنها را ببینم. می گویند دوتای آنها پلاک ندارند، فقط چهره شان مشخص است. هرکس می تواند باشد. هاتفف بوجاریان، طوقانی، دائم الحضور یا ...
*
چه قدر سخت بود و عذاب آور. چشم ها زُل زده بودند به محلی که پاکت بیل مکانیکی فرود می آمد. همه را هیجان و اضطراب فراگرفته بود. هرکس می خواست اولین نفری باشد که بدن شهید را می بیند. لب ها می جنبیدند. همه ذکر می گفتند. صلوات بازارش در فکّه گرم بود. پرچم سه رنگ جمهوری اسلامی، بر سنگر دیده بانی پاسگاه30 فکه در احتزاز بود. خورشید دیگر داشت درپشت تپه ها فرومی رفت. سرخِ سرخ شده بود. هربار بیل مکانیکی زمین را می کند، با خود می گفتم:
حالا کدام شهید را با چه چهره و مشخصاتی پیدا خواهیم کرد؟
ولی نشد. وقتی سوار ماشین شدیم که برگردیم، دیگر هوا تاریک بود. کسی جز ما، در راه نبود. جاده شنی را زیرپا گذاشتیم تا دوباره فردا صبح به امید خدا، همین راه را باز گردیم.
*
دو روزی از وعده ای که حاجی بیرقی داده، می گذرد. هرچه اصرار می کنم، ثمری نمی بخشد. هزار صلوت نذر می کنم. و این آخرین سلاح درماندگی ام است.
صبح است و یک راست از سرکار آمده ام معراج شهدا. همه هستند. سیداحمد حسینی را می کشم یک گوشه و می گویم:
- پدرآمرزیده بگم جدّت چی کارت کنه؟ مگه خودت نگفتی بعدا؟
می خندد و می گوید:
- من که به کسی قول ندادم!
رنگین هم می اندازد گردن حاج بیرقی و می گوید:
- هر چی که حاجی بگه.
آقای آشنا هم که دیگر هیچ؛ تا حاجی بیرقی نگوید اصلا نمی خندد! بدجوری حالم گرفته می شود. دست از پا درازتر می خواهم برگردم. دو سه روز دیگر تاسوعا و عاشوراست.
می گویند یکی از آنها را می خواهند روز عاشورا تشییع و دفن کنند. اگر او را نبینم، خیلی بد می شود. حتما باید او را ببینم.
*
آفتاب بهاری در فکه با گرمای تابستانی می تابید. عرقِ صورت ها با چفیه پاک می شد. کنار سیداحمد میرطاهری ایستاده بودم. علی آقا محمودوند - همان گونه که بچه ها صدایش می زنند - پشت بیل مکانیکی نشسته بود و کار می کرد. بر روی بازوی بیل، این شعر با خطی زیبا نوشته شده بود:
گُلی گم کرده ام می جویم او را            به هر گُل می رسم می بویم او را
اگر جویم گلم را در بیابان                      به آب دیدگان می شویم او را
هربار پاکت بیل میان گُل های کوچک سفید و زرد در سینه سخت زمین فرومی رفت، این شعر را با خود زمزمه می کردم.
چشم هایم گرد شده بود به زیر پاکت بیل. در همان حال با آقاسید حرف می زدم. از خاطراتش می گفت ... ناگهان سیاهی پوتینی مرا واداشت تا فریاد بزنم:
- علی آقا نگه دار ... علی آقا نگه دار ...
به محض این که بیل از حرکت بازایستاد، پریدم وسط چاله. خودش بود، شهید. ذکر صلوات فراگیر شد. آن قدر که نگهبان پاسگاه30 در برجک نگهبانی، سرک کشید تا ببیند چه پیدا کرده ایم.
آرام و با احتیاط فراوان، پنداری ارزش مندترین چیز را یافته اند، خاک ها را با ملایمت تمام کنار زدند. آرام و بدون این که ضربه ای به استخوان ها و اسکلت بدن شهید وارد شود. چه قدر احساس دل سوزی! انگار بدن انسان زنده ای را از زیرخاک بیرون می آورند. به شایعات و چرت و پرت هایی که در شهر و حتی بین بچه های خودی رواج داشت، نمی آمد. باید دید تا فهمید.
جمجمه شهید که پیدا شد، همه صلوات فرستادند. آخرش چشمم به جمال آن شهیدی که هرلحظه منتظر آمدنش بودم، روشن شد.

گلعلی بابایی هم آمد به معراج. دست آخر او را پُرمی کنم تا به حاجی بیرقی بند کند. حاجی می گوید:
- روز تاسوعا بیایید برای دیدن و عکس گرفتن.
ساعت شش یا هفت است دیگر آفتاب می خواهد وداع کند. خیلی حالم گرفته می شود. سه چهار روز است می آیم و می روم، ولی سعی می کنم از پا نیفتم. اگر قرار باشد در تهران این گونه زود ناکام و ناامید شوم، پس بچه هایی که یک هفته یا ده روز تمام زمین و زمان فکه را می کاوند بلکه یک شهید پیدا کنند، باید چه کنند؟
 
دیگر واقعا ناامید شده ام. آخرش حاج بیرقی راضی می شود و به آشنا می گوید:
اینارو ببر سالن و فقط آن دوتا شهید رو نشون شون بده. بذار اینم عکس بگیره.
کلی خوشحال می شوم. باورش برایم مشکل است. داخل سالن می شویم. سر از پا نمی شناسم. آشنا جلوتر می رود و درِ سردخانه را باز می کند. وقتی علت در سردخانه گذاشتن آنها را می پرسم، جواب می گیرم:
- از بس بچه ها می آیند اینها را نگاه کنند، در سردخانه پنهان شان کرده ایم.
دوتابوت کوچک شاید هرکدام به طول یک متر، از سردخانه خارج می شوند. در ندارند، فقط روی شان پرچم انداخته اند. با ذکر صلوات جلو می روم. گلعلی بابایی هم فقط ذکر می گوید. پرچم را آرام و با احترام خاص کنار می زنم. الله اکبر!
 
 
چهره ای به روشنی خورشید مقابل دیدگانم ظاهر می شود. چه قدر زیباست. هرچه بخواهم بگویم، خود تصویر می گوید. یک لحظه احساس می کنم تابلوی نقاشی ای جلویم پرده برداری  می شود! گیج و مبهوت می شوم. مقابلش زانو می زنم. جلوتر می روم. گلعلی بابایی می گوید:
- مگه نمی خوای عکس بگیری؟
یادم می اندازد! سریع دوربین را آماده می کنم. از پشت ویزور دوربین هم می شود حال کرد!
هر چه صورت را در چشم دوربین قرار می دهم، راضی نمی شوم و شاید او هم راضی نیست. هر دفعه دکمه شاتر را می زنم، قدمی جلوتر می روم. و بازعکس دیگر.
*
محل کشف بدن را کاملا وارسی نمودیم. خاک های منطقه را با سَرَند جست وجو کردیم؛  ولی از پلاک شهید هیچ خبری نشد. سرانجام وقتی ناامید از یافتن پلاک خواستیم به مقر برگردیم، سید میرطاهری درحالی که شهید را داخل کیسه ای پارچه ای سفید بردوش می کشید، رو به محل کشف، ادای برنامه های روایت فتح را درآورد و آوینی وار گفت:
- ای شهید، تو خود نخواستی پلاکت را به ما نشان دهی و خودت را به ما بشناسانی، اما چه  باک. هر چه خودت می خواهی ..!
*
حاجی بیرقی می گوید:
- این دو شهید پلاک ندارند و فعلا مجهول الهویه هستند؛ مگر این که خانواده های شان از روی چهره آنان را بشناسند. ولی آن یکی "عبدالله علایی کاشانی"، پلاک دارد. آن هم پلاکی که پوسیده و نصفه نیمه است و خیلی سخت توانستیم او را شناسایی کنیم.
 
 
گلعلی پرچم روی آن یکی را نیز کنار می زند. این چهره اش کامل تر است. نیمه بالایی بدن و یک دستش هم وجود دارد. حال اینها چه گونه مانده اند؟ الله اعلم.
ولی آن چهره چیز دیگری است. آرام صورت را برمی دارم. همه بدن اسکلت و استخوان شده اند و قسمت پشت سر، به طور کامل بر اثر ترکش خمپاره از بین رفته است. فقط جلوی صورت مانده است با چشمان، لبان و سیمای زیبا.
عکس پشت عکس. سیر نمی شوم. رویش را می بوسم. محاسن نرم و مژه ها برجای خود قراردارند. دستی برپیشانی و ابروهایش می کشم. سرگرم او هستم. سربازها می روند .فقط من می مانم و گلعلی بابایی. کلی صفا می کنیم. سعی می کنم از هر زاویه ای عکس بگیریم.
نیم ساعتی که می گذرد، آشنا می آید و می گوید:
- کارتون تموم نشد؟ بازم می خوای عکس بگیری؟
و من که نگاهم پشت دوربین است، فقط تبسمی تحویلش می دهم. بار دیگر پرچم را کنار می زنم و نگاهی و بوسه ای دیگر. هردو را می گذارند داخل سردخانه. می خواهیم برویم که حاجی بیرقی وارد سالن می شود. رو می کند به آشنا و می گوید:
- پیکر شهید علایی رو هم بیارید باز کنید.
جا می خورم. تابوت را که روی سه تابوت دیگر است، می آورند وسط سالن. پرچم را از روی آن می کشند. همه می نشینند. انگشت ها را می گذارند روی تابوت و ... فاتحه.
 


درِ تابوت باز می شود. بدنی به درازای کامل یک انسان، داخل آن قرار دارد. کفن را بیرون می آورند و روی زمین می گذارند. باز که می کنند، مات می مانم. بدنی کامل مقابلم دراز کشیده است. نیمه سالم. می گویند هر سه تای اینها را در منطقه طلائیه، همان جایی که زمستان سال 62 آتش و خون بود، یافته اند. حاجی می گوید:
- هنگامی که بچه ها پیکر شهید عبدالله علایی کاشانی رو پیدا می کنند، هنگام درآوردن از خاک، بیل به گردن او اصابت می کند و پنج - شش قطره خون از محل زخم بیرون می زند. قبل از این که درمورد چگونگی پیکر شهید به خانواده اش چیزی بگیم، چندتایی از بچه های سپاه رفتند خونه شون و از مادرش درباره حال و هوای معنوی عبدالله سوال کردند. او گفته بود هیچ وقت غسل جمعه اش ترک نمی شد، خیلی مقیّد بود به خواندن زیارت عاشورا و مدام به زیارت حضرت عبدالعظیم (ع) می رفت.
 
نمی دانم چه بگویم. سریع زانو بر زمین می گذارم و برگردنش که خاک روی آن را فراگرفته، بوسه می زنم. چند عکس که می اندازم، فیلم تمام می شود. بدن را داخل پارچه ای سفید می گذارند و با یک صلوات به محل قبلی منتقل می کنند.
 
 

خیلی عجولانه از حاجی بیرقیف آشنا، سیداحمد حسینی، رنگین و همه بچه های معراج شهدا تشکر می کنم. با گلعلی خداحافظی می کنم و سریع می روم به عکاسی در میدان فردوسی تا هرچه زودتر عکس هارا ظاهر کنم. خیلی اضطراب دارم که نکند عکس ها خراب شده باشند. نکند نور کافی نبوده باشد، نکند ...
و چندتایی از آن عکس ها می شوند این که می بینید.

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha

نظرات

  • انتشار یافته: 54
  • در انتظار بررسی: 0
  • غیر قابل انتشار: 2
  • ۱۲:۴۴ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۲
    2 0
    هو المحجوب
  • سيد علي اصغرپور ۱۲:۵۴ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۲
    5 0
    سلام خدا بر شهيدان
  • ۱۲:۵۶ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۲
    1 0
    یازهرا خدایا به حق حجت بن الحسن العسکری شهادت در راه خودت و اسلام را نصیب مابگردان
  • مجید اردبیلی ۱۲:۵۷ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۲
    2 0
    جهت شادی روح شهدا از آدم تا قیامت فاتحة مع الصلوات
  • ۱۲:۵۸ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۲
    1 0
    خدایا کجایند مردان بی ادعا از گناهدیگر خسته شدیم ظهور مهدیت را برسان
  • ۱۳:۰۱ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۲
    1 0
    عشق تفسیر بسیجی بودن است تحت تاثیر بسیجی بودن است ای بسیجی های صاف بی و ریا پس کجا رفتند مردان خدا ؟ باز شعرم سوی جبهه می رود بانه سوی فکه می رود سوی مردان دلیر و با خدا آن شهیدان که شدند از ما جدا در میان خیمه بی سر می شدند توی سنگرها کبوتر می شدند روزها در جبهه مشغول عدو نیمه شبها با خدا در گفت و گو توی سنگر یکه تازی کرده اند با گلوله عشق بازی کرده اند بی سر و بی دست و بی پا می شدند در مبان دجله پیدا می شدند وای از وقتی که سرها می رسید آن زمانی که خبرها می رسید جمله ها دارند غم می آورند واژه ها دارند کم می آورند باز ما ماندیم و یک دل خاطرات دست و پاهایی که مانده در فرات
  • سيم ۱۳:۰۶ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۲
    1 0
    اللهم الرزقنا توفيق شهادة في سبيلك....
  • محسن ۱۳:۱۶ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۲
    1 0
    ولا تحسبن الذین قتلوا ............... انان زنده اند ومافانی ایم روحشان شاد باد
  • برادر ۱۳:۲۶ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۲
    1 0
    یاحسین
  • عبالله ۱۳:۲۹ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۲
    1 0
    صلوات.
  • مهرابی ۱۳:۳۲ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۲
    1 0
    شما که از فرش به عرش رفته اید برای ما خاکیان دعا کنید. میدونید چرا جسدشون بعد از13سال سالم مونده؟چون نماز شب میخوندند.چند سال پیش که حرم علامه مجلسی دراصفهان را باز سازی میکردند بنا وکارگران آنجا میبینند شست پای علامه سالم است وقتی از علما سوال میکنند میگوینند چون نماز شبش ترک نمیشده.یکی از مصداق مقام محمود سالم بودن جسم است.ومن الله التوفیق
  • ۱۳:۴۷ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۲
    0 0
    الله اکبر
  • ۱۴:۲۱ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۲
    0 0
    واااااااااااای خدایا خوشا به سعادتشون
  • نسيم ۱۴:۳۸ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۲
    0 0
    ممنون الله اكبر اشهد ان لا اله اله الله باي ذنب قتلت؟ قسم بر مسجد الاقصي كه ما تنهاي تنهاييم.................
  • فدایی ولایت ۱۴:۴۵ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۲
    0 0
    خدایا ما را شرمنده ی شهدا مگردان
  • امیر ۱۴:۵۳ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۲
    0 0
    آی شهدا دست ما رو هم بگیرید
  • دانشجو ۱۵:۱۰ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۲
    0 0
    بعد از شهدا ما چه كرديم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
  • محمد ۱۵:۱۰ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۲
    0 0
    وَلاَ تَقُولُواْ لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبيلِ اللّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْيَاء وَلَكِن لاَّ تَشْعُرُونَ (سوره مبارکه البقرة آیه شریفه 154) و گمان مبر آنان که در راه خدا کشته شده اند مردگانی اند بلکه آنان زنده و در نزد پروردگارشان بهره مندند ولی شما نمیدانید. السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین (ع) السلام علیک یا شهدا
  • ابولفضل ۱۵:۳۷ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۲
    0 0
    شهدا کویر دلها بارونند یا ابا عبداله
  • ابوالفضل ۱۵:۴۰ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۲
    0 0
    شهدا کویر دلها بارونند اخ شهدا دست ما گنهکاران را بگییرید یا ابا عبداله
  • اسمال ۱۶:۱۲ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۲
    0 0
    چه چهره زیبایی داره !!
  • محسن ۱۷:۵۱ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۲
    0 0
    شرمنده ام جوون
  • ۱۸:۰۹ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۲
    0 0
    خوش به حالشون..
  • منتظر شهادت ۲۲:۱۰ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۲
    0 0
    خدا یا به ما هم لیاقت بده که جا پای شهیدان بگزاریم. سربازی امام زمان کنیم. و شهادت
  • ۲۲:۱۷ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۲
    0 0
    السلام علیک ایها الشهید خوشا به سعادتتان که رستگار شدید ای یاران دین خدا دست ما راهم بگیرید
  • ۲۳:۵۹ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۲
    0 0
    شادی روحشان صلوات
  • پرستو ۰۰:۰۰ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۳
    0 0
    میگن
  • مجاهدین راه حق ۰۰:۰۷ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۳
    1 0
    شهیدان بر شهادت خنده کردند زعطر خود بهاران زنده کردند به زیر لب بگفتا لاله این حرف شهیدان لاله را شرمنده کردند - - - - - - - - - - آن همه سردار و آن سرپنجه شیران را چه شد !!؟ شهدا رفتند غیرت هم رفت !!! وا حسرتا !!
  • ۰۸:۴۳ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۳
    0 0
    الله اکبر
  • پورا ۰۸:۴۶ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۳
    0 0
    یالیتنا کنا معکم فی جوار مولینا الحسین علیه السلام
  • ۰۸:۵۶ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۳
    0 0
    مرگ حق است و این حق چه خوب که در راه او (خدا) باشد 0خدایا نصیب ما هم قرار به شهادت در راهت را
  • عباس ۰۹:۵۱ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۳
    0 0
    عشق یعنی استخوانی و پلاک سالها تنهای تنها زیر خاک شادی روح شهداء صلوات
  • ۰۹:۵۹ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۳
    0 0
    لبیک یا حسین
  • ۱۰:۵۳ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۳
    0 0
    پس از 13 سال نه - پس از 23 سال
  • ۱۲:۲۵ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۳
    0 0
    اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم
  • ۱۲:۲۹ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۳
    0 0
    اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم
  • ۱۲:۳۰ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۳
    0 0
    اللهم صل علی محمد و ال محمد وعجل فرجهم
  • ۱۲:۳۱ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۳
    0 0
    شهدا شرمنده ایم
  • ۱۴:۱۷ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۳
    0 0
    درود خداوند بر او باد.
  • ۱۵:۳۴ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۳
    0 0
    توی این دیار بی رنگی میون دلای سنگی نصیب ماها دلتنگی نصیب شما پروازه ولی هنوزم برا شهادت یه معبری بازه نسیم شلمچه می‌بره دلو تا خدا طلاییه داره هنوزم بوی شهدا میدونم، شب غم‌ها سحر میشه دلامون، صاحب بال و پر میشه تو هیئت، بخدا ذکر یا حسین برامون توشه‌ی این سفر میشه یا حسین.
  • ۱۶:۲۸ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۳
    0 0
    كجايند مردان بي ادعا...... درود بر قهرمانان و سروران كشور
  • ۱۷:۲۶ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۳
    0 0
    منفی یعنی جی بیمعرفت
  • شاهرخ ۲۳:۲۰ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۳
    0 0
    اونایی که عمدا روی نظرات این صفحه منفی گذاشتن , مظلومیت شهدا را بیشتر نمایان میکنن ... شهدا جونشونو واسه آسایش ما تقدیم کردن اونوقت ادم باید خیلی نمک به حروم باشه که به اونا منفی بده ...
  • علی ۲۳:۲۷ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۳
    0 0
    منظورت چیه ؟؟؟؟؟؟
  • ۰۱:۰۱ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۴
    0 0
    شهدا.شرمنده ايم
  • کمیل ۰۱:۵۶ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۴
    0 0
    یعنی من واقعا موندم اون 2 نفری که تا آخر منفی دادن، به چی منفی دادن؟ لطفا اگر یکی جواب سوال میدونه ، به ما هم بگه
  • ۱۰:۵۸ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۴
    0 0
    قطعا مال زمان جنگ نیست؟ 13سال پیش میشه سال1378 یعنی این شهید کجا بوده؟ لطفا جواب بدید
  • امیین ۱۳:۴۳ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۴
    0 0
    در کلیسایی در ایتالیا جسد دختر بچه ای به اسم Rosalia Lombardo نگهداری میشود که با گذشت 100 سال کاملا سالم مانده
  • ناشناس ۱۴:۳۲ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۴
    0 0
    ما را شفاعت کنید
  • محمد ۲۳:۱۲ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۴
    0 0
    بقاياي پيكر اين شهيد در منطقه فكه پيدا شده كه در عمليات والفجر مقدماتي سال 61 به شهادت رسيده و پيكرش در تفحص سال 74 پيدا شده است . روحش شاد
  • کمیل ۰۹:۰۶ - ۱۳۹۱/۱۰/۱۹
    0 0
    اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم
  • نسترن ۰۹:۳۴ - ۱۳۹۱/۱۰/۲۸
    0 0
    شهیدان میوه باغ الستند شهیدان جملگی زیبا پرستند شهیدان چون چون رخ مهدی بینند ز روی حضرتم سرمست مستند ...
  • احمد نوري ۱۴:۳۷ - ۱۳۹۲/۰۱/۳۱
    0 0
    با تشكر. درعالم رازي است كه جز با خون فاش نمي شود . براي شادي روح تمام شهدا وامام شهدا صلوات
  • ناشناس ۲۰:۱۰ - ۱۳۹۴/۰۱/۱۸
    0 0
    ما شرمنده ی شهیدان هستیم

این مطالب را از دست ندهید....

فیلم برگزیده

برگزیده ورزشی

برگزیده عکس