به گزارش مشرق، سردار شهید غلامحسین غیبپرور، از فرماندهان برجسته و ولایی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، سالها در مسئولیتهای کلیدی نظامی و فرماندهی خدمت کرد و سرانجام در بیستوپنجم تیرماه ۱۴۰۴ به فیض شهادت نائل آمد. او که سوابقی همچون فرماندهی قرارگاه امام حسین (ع)، ریاست سازمان بسیج مستضعفین و فرماندهی سپاه فجر استان فارس را در کارنامه داشت، بهواسطه روحیه جهادی، پایبندی به ارزشهای انقلابی و توجه ویژه به پرسنل و خانوادههای آنان، در میان یاران و همراهانش چهرهای ماندگار و خاطرهانگیز به شمار میرود.
امروز سالروز شهادت این سردار سرافراز اسلام است و بر همین اساس، به گفتوگو با خانواده، همرزمان و همکاران این شهید والامقام پرداخته ایم که در ادامه، مشروح آن را میخوانید:
سردار اشتری: شهید غیبپرور در عملیات و راهبرد صاحبنظر بود
سردار «حسین اشتری» مشاور رئیس ستاد کل نیروهای مسلح در امور امنیتی و انتظامی و همرزم دیرینه سردار شهید «غلامحسین غیبپرور» ابعاد مختلف شخصیت، مدیریت و ایثارگری این فرمانده ارشد را تشریح کرد.
سردار اشتری با اشاره به سابقه حدود ۳۰ ساله آشنایی با شهید غیبپرور اظهار داشت: زمانی که ایشان بهعنوان معاون آموزش نیروی زمینی سپاه فعالیت میکرد، آشنا شدم. در جلسات و مأموریتهای مشترک، ارتباط ما شکل گرفت و این رابطه دوستی و همکاری تا آخرین روزهای حیات شهید غیبپرور ادامه داشت.
مشاور رئیس ستاد کل نیروهای مسلح با اشاره به سوابق شهید غیبپرور در سپاه استان فارس و مسئولیتهای مختلف ایشان در دوران دفاع مقدس گفت: شهید غیبپرور از جمله افرادی بود که هم در حوزه دفاعی و عملیاتی و هم در توانمندیهای ستادی دارای تجربه و تخصص بود. او جانباز بود و در دفاع مقدس مسئولیتهای متعددی را بر عهده داشت.
سردار اشتری به قدرت ارتباطگیری شهید غیبپرور با بسیجیان و نیروهای مختلف اشاره کرد و افزود: او با روحیه مردمی و ولایتمداری خود، همواره تلاش میکرد با مخاطبانش ارتباط مؤثر برقرار کند. فرمایشات مقام معظم رهبری برای او اولویت داشت و تمام تلاشش بر این بود که تدابیر امام شهید را عملی سازد.
وی با تأکید بر اخلاص و صداقت شهید غیبپرور گفت: او برادری با اخلاص و صراحت لهجه بود. هرچند ممکن بود برخی نظراتش خوشایند نباشد، اما همواره از سر دلسوزی و با نیت خیر سخن میگفت.
سردار اشتری به نقش شهید غیبپرور در مدیریت بحرانها اشاره کرد و ادامه داد: در سال ۹۶ و در حادثه خیابان پاسداران، شهید غیبپرور با حضور خود در مراسم تشییع شهدا، وحدت میان بسیج و نیروی انتظامی را تقویت کرد. او با تدبیر و هماهنگی، مأموریتها را بهخوبی انجام داد و رضایت مردم را جلب کرد.
فرمانده سابق فراجا همچنین به پیشرفتهای قرارگاه امام علی (ع) در دوران فرماندهی شهید غیبپرور اشاره کرد و گفت: او با تجربه و توانمندی خود، تحولاتی در تجهیزات و روشهای کار ایجاد کرد و بهدلیل ارتباطات مؤثر با استانها و فرماندهان، در بحرانها نقش بسزایی ایفا کرد.
سردار اشتری در پایان، ضمن ابراز امیدواری به اینکه شهید غیبپرور با شهدای کربلا و امام شهیدان محشور شود، یادآور شد: اخلاص و تلاشهای او در خدمت به مردم و نظام، همواره در یادها باقی خواهد ماند.
همسر شهید: سردار شهیدی که امانت امام صادق (ع) بود/ فرماندهای که امنیت مردم را بر جان خود مقدم میدانست
همسر شهید غیبپرور گفت: رسم عجیب و زیبایی با همسرم داشتم. هر زمان که ایشان به مأموریت میرفتند، با انگشت روی پشت لباسشان مینوشتم: «امانت امام جعفر صادق (ع)».
زهرا رضایی، متولد ۱۳۴۷ در شهرستان ارسنجان فارس و دبیر بازنشسته آموزش و پرورش، آغاز آشنایی خود را چنین روایت میکند: سال ۶۷ در دانشگاه تربیتمعلم شیراز در رشته ریاضی قبول شدم. خواهر سردار یکی از استادهای من بود. سال ۱۳۶۸ ایشان از من خواستگاری کردند؛ در حالی که من ایشان را اصلاً ندیده بودم. شوهرخواهرم با سردار در جبهه همرزم بودند و ایشان را کاملاً میشناخت. با شناختی که ایشان داشت و تعریفهایی که از سردار برای پدرم و خانواده کرد، و آن چیزهایی که در ذهن من برای ازدواج بود، همه را در ایشان دیدم. قبول کردم و سال ۱۳۶۹ ازدواج کردیم؛ ثمره زندگی ما سه فرزند است؛ نرجس، فاطمه و محمدجواد .
همسر شهید غیبپرور به دوران پس از جنگ اشاره میکند: سال ۱۳۶۹ که ازدواج کردیم، جنگ نبود، ولی آثار جنگ هنوز بود. یکبار هنگام بازدید از مناطق جنگی روی مین رفتند. وقتی برگشتند شیراز، دیدم کل پای ایشان زخمی است. گفتم مگر هنوز جنگ است؟ گفتند نه، بازدید بود و مین منفجر شد و پای من زخم شد.
وی ادامه داد: سالهای جنگ من با ایشان نبودم، ولی بعد از آن که بودم، کمتر از سالهای جنگ نبود؛ مأموریتهای زیاد، مسئولیتهای فراوان و دغدغههای مردم، کمتر از آن جنگ ۸ ساله نبود.
رضایی درباره تأثیر حضور و غیبت همسرش بر تربیت فرزندان میگوید: با وجودی که من شاغل بودم، ولی خیلی هم سخت بود. وقتی که حاج آقا بودند، آنقدر وجودشان در خانه پررنگ بود که سختیهای زمانی که نبودند، برای ما جبران میشد.
همسر شهید غیبپرور ادامه میدهد: یکی از پرتنشترین دورانهای خدمت سردار، مسئولیت پنج ساله در مازندران و گلستان بود؛ خیلی سخت بود. سه تا بچه داشتم و ایشان اصلاً نبودند. شب زلزله، بچهها را لباسپوشانده پشت در خواباندم تا اگر اتفاقی افتاد بتوانم سریع خارج شوم. بیشتر شبها تنها بودیم.
وی از بارندگیهای شدید میگوید: گاهی آنقدر بارندگی شدید بود که نمیتوانستیم پا روی زمین بگذاریم. هیچوقت حاضر نبودند ماشینی از سپاه بیاورند. همیشه با سرویس بچهها میرفتیم. دوستان میگفتند پاترول از سپاه بگیر، اما ایشان حاضر نبودند از بیتالمال برای من و بچهها استفاده کنند.
همسر شهید غیبپرور میگوید: پس از بازگشت از مازندران به شیراز و تهران، ایشان مسئولیتهایی در سازمان بسیج، قرارگاه امام حسین (ع) و نهایتاً قرارگاه امنیتی امام علی (ع) داشتند. امنیت برایشان بسیار مهم بود. ایشان را «حبیب امنیت» نامگذاری کردند، چون همه دغدغهشان امنیت کشور بود.
وی به آرزوی دیرینه همسرش برای شهادت اشاره میکند و میگوید: آخر هم در همین مسئولیت به آن آرزویی که داشتند رسیدند. ایشان همیشه در نامههایی که پاراف میکردند، پایین نامهها مینوشتند: «بازمانده از قافله شهدا، غلامحسین غیبپرور». آرزوی ایشان شهادت بود و همیشه دوست داشتند به یاران شهیدشان ملحق شوند. ما هر وقت به گلزار شهدا میرفتیم، بعضی وقتها که من همراهشان بودم، میگفتم: چرا اینقدر برای زیارت مزار شهدا وقت میگذارید؟
میگفتند: «من با تکتک اینها همرزم بودم و در جبهه کنارشان بودیم.» میایستادند، افسوس میخوردند و میگفتند: «شما رفتید و من ماندم.» آخر هم ایشان به همان شهدا پیوستند و به چیزی که سالها دوست داشتند رسیدند.
رضایی از ساحت معنوی و اخلاقی همسرش میگوید؛ اگر بخواهم از اخلاق ایشان در خانه تعریف کنم، بسیار خانوادهدوست بودند، بسیار احترامگذار بودند. روزهایی که در خانه بودند، تمام کارهای منزل را به من کمک میکردند: آشپزی، ظرف شستن، کارهای دیگر منزل. «روزهای پنجشنبه را اختصاص داده بودند به صلهرحم. حتماً به خانوادهها، به برادر و خواهرهایشان، حتی به بچههای خواهرهایشان، تکتک زنگ میزدند و احوالپرسی میکردند. خیلی به صلهرحم اهمیت میدادند و برایشان مهم بود. احترامگذار به فامیل بودند. در فامیل ایشان را استاد اخلاق میدانستند و یک مشاور تمامعیار. بچههای فامیل از کار، ازدواج، هر کاری که داشتند از ایشان مشاوره میگرفتند.
همسر شهید غیبپرور به هوش و دانش بینظیر همسرش اشاره میکند و میگوید: من همیشه به بچهها میگفتم: درست است رشته پدر شما جغرافیای سیاسی است، اما در تمام رشتهها تخصص دارد. اگر بگویم ایشان یک علامه بودند، واقعاً اغراق نکردهام. در همه زمینهها از روانشناسی تا ساختمانسازی هر سؤالی که از ایشان میشد، بیجواب نمیماند. چرا؟ چون بسیار اهل مطالعه بودند. در کنار خواندن قرآن که جزو برنامه روزانه و شبانهشان بود، حتماً باید مطالعه میکردند. به مطالعه اهمیت زیادی میدادند و به همین دلیل اطلاعاتشان در همه حوزهها بسیار گسترده بود و برای دوست، فامیل و رفقا یک مشاور تمامعیار محسوب میشدند.»
رضایی سختترین دوران زندگی مشترکشان را ایام حضور شهید در جبهه سوریه میداند و میگوید: از میان ۳۵ سال زندگی مشترک، آن ۴۵ روزی که ایشان در جبهه سوریه بودند و ما در سکوت مطلقِ بیخبری دچار زلزله ترکیه شدیم، تلخترین و سختترین لحظاتمان بود. نه امکان تماسی وجود داشت و نه آرامشی؛ دلتنگیِ ترکیبشده با ترس از حادثه، جانمان را به لب رساند.
وی ادامه میدهد: ایشان در خانه معمولاً از کار و مأموریتهایشان صحبت نمیکردند، مگر در موارد خاص یا زمانی که بچهها حضور داشتند و خاطرهای تعریف میکردند. حتی به دامادهایشان توصیه میکردند هنگام ورود به منزل، دغدغههای کاری را پشت در بگذارند و تمام توجه خود را معطوف همسر و فرزندان کنند. به همین دلیل اطلاعات کمی از جزئیات کارشان در خانه داشتیم؛ تنها زمانی که تلفنی صحبت میکردند، میتوانستم بخشی از دغدغههایشان را درک کنم. در آن لحظات، عمق بیمهریها و ناسپاسیهایی را میدیدم که به ایشان میشد و به تعبیر شیرازیها «نمکنشناسی» نسبت به زحماتشان را احساس میکردم. من کمتر فرماندهای دیدهام که چنین دغدغهمند و مردمدار باشد.
همسر شهید غیبپرور از مقاومت او در «جنگ ۱۲ روزه» میگوید: به سردار فضلی گفتم: سردار غیبپرور در جنگ ۱۲ روزه، فرماندههایش در همان روزهای اول شهید شدند، اما ایشان ۱۲ روز به جنگیدن ادامه دادند. ایشان نهتنها با دشمن، بلکه با تن بیمار خود هم میجنگیدند؛ چنان وضعیت وخیمی داشتند که حتی توان نوشیدن آب را نیز از دست داده بودند، زیرا ریههایشان بهشدت مسموم شده بود. با وجود اینکه از روز اول حضورشان در کنار سردار سلامی تأیید شده بود، تمام ۱۲ روز را با جسمی ناخوش به میدان نبرد بازگشتند و تنها پس از اتمام جنگ، بستری شدند و سپس به شهادت رسیدند. این ایستادگی از آنجا بود که ایشان همواره نگران مردم و امنیت کشور بودند و مکرراً تکرار میکردند: «من نگران مردم هستم و نمیخواهم خدایینکرده امنیت کشور و مردم خدشهدار شود.»




