به گزارش مشرق، ابوالفضل ولایتی فعال رسانه در تلگرام نوشت:
از زمان انعقاد «پیمان آبراهام» در سپتامبر ۲۰۲۰، امارات عربی متحده بهتدریج از الگوی محافظهکارانه سنتی شیخنشینهای خلیج فارس فاصله گرفت و خود را به پیشروترین بازیگر عرب صحنه سازش با رژیم صهیونی مبدل کرد. متن رسمی توافق بر «عادیسازی کامل روابط دیپلماتیک، دوستانه و همکاری میان طرفین» تأکید داشت اما در عمل، این عادیسازی فراتر از مناسبات اقتصادی و دیپلماتیک رفت و به حوزههای امنیتی، اطلاعاتی، فناوری و معماری بازدارندگی منطقهای کشیده شد.
این جهتگیری، بویژه پس از جنگ غزه و سپس جنگ رمضان علیه جمهوری اسلامی، با ناخرسندی گسترده در محیط عربی و اسلامی مواجه شد. افکار عمومی اعراب، بنا بر پیمایشهای منطقهای، پس از جنگ غزه با کاهش شدید حمایت از عادیسازی روابط با رژیم صهیونیستی روبهرو شد و همین امر، سیاست ابوظبی را در تعارض آشکار با حساسیتهای جهان عرب قرار داد.
در سطح منطقهای نیز رفتار امارات در یمن، سومالی، سودان و پرونده فلسطین، اغلب به عنوان سیاستی مداخلهگرانه، تجزیهگرا و همسو با منطق امنیتی تلآویو ارزیابی شده است. گزارشهای متعدد درباره نقش مخرب ابوظبی در سومالیلند، بندر بربره، سودان و یمن نشان میدهد امارات طی سالیان اخیر کوشیده شبکهای از نفوذ ژئوپلیتیک در دریای سرخ، شاخ آفریقا و جنوب شبهجزیره عرب ایجاد کند؛ شبکهای که با منافع صهیونیستها در کنترل گلوگاههای دریایی و مهار محور مقاومت همپوشانی کامل دارد.
در چنین بستری، نقش ابوظبی در جنگ رمضان از سطح «همپیمان سیاسی» عبور کرد و به حوزه مشارکت امنیتی و نظامی وارد شد. گزارشهای والاستریتژورنال، بلومبرگ، تایمز اسرائیل و جروزالمپست معترفند امارات در مقاطعی از جنگ، حملاتی مخفیانه علیه اهدافی در ایران انجام داده و از «پالایشگاه جزیره لاوان» به عنوان یکی از اهداف این حملات نام برده شده است. ابوظبی اگرچه از پذیرش رسمی این حملات سر باز زده، لیکن در بیانیه رسمی خود اقداماتش را در چارچوب «دفاع از حاکمیت، مردم و زیرساختهای حیاتی» توصیف کرده؛ ادبیاتی که خود نشانهای از تلاش امارات برای پنهان کردن سطح واقعی درگیری پشت زبان حقوقی و دیپلماتیک است.
همزمان گزارشهای رویترز و آسوشیتدپرس درباره سفر نتانیاهو به امارات، هماهنگیهای امنیتی، حضور روسای موساد و شینبت در ابوظبی و ارسال کمکهای نظامی رژیم از جمله سامانههای گنبد آهنین، نشان میدهد روابط تلآویو و ابوظبی در میانه جنگ ایران وارد فاز راهبردی شده است. اگرچه اماراتیها روایت «دیدار محرمانه» را تکذیب کرده و روابط خود با تلآویو را رسمی و شفاف خواندهاند اما اصل تعمیق همکاری نظامی و امنیتی علیه جمهوری اسلامی کاملا مشهود و غیرقابل انکار است؛ سیاستی که مهر تایید بر اقدام جمهوری اسلامی در هدف گرفتن مواضع آمریکایی- صهیونیستی مستقر در امارات در خلال جنگ رمضان میزند.
در همین راستا، گزارش روز گذشته تلگراف را مبنی بر اینکه برخی اطرافیان ترامپ به امارات توصیه کردهاند «نقش فعالتری در جنگ با ایران ایفا کند» و حتی سناریوی اشغال جزیره لاوان توسط نیروهای اماراتی با پشتیبانی آمریکا را مطرح کردهاند، باید نه یک گزاره منفرد، بلکه حلقهای از پروژه بزرگتر آمریکایی-صهیونیستی برای عربیسازی منازعه با ایران قلمداد کرد. مهمترین اهداف این پروژه را میتوان این گونه تشریح کرد.
۱- عربیسازی نزاع برای مشروعیتبخشی به حملات آمریکا و رژیم صهیونیستی
نخستین هدف واشنگتن و تلآویو از کشاندن امارات به میدان، تبدیل جنگ مستقیم آنان علیه ایران به نزاعی ظاهراً «عربی-ایرانی» است. در این چارچوب، امارات به عنوان یک دولت عربیِ مدعی تهدید از سوی تهران، میتواند نقش ویترین مشروعیتساز را بازی کند. هنگامی که حملات علیه ایران ذیل ادبیات «دفاع از امنیت اعراب خلیج فارس» بازنمایی شود، ماهیت تجاوزکارانه جنگ آمریکا و اسرائیل در افکار عمومی بینالمللی کمرنگ میشود. این همان مکانیزم کلاسیک «واسطهسازی سیاسی» است؛ یعنی قدرتهای اصلی جنگافروز، هزینه اخلاقی و حقوقی اقدام خود را به متحد منطقهای منتقل میکنند.
۲- بهرهبرداری از ادعاهای ارضی امارات درباره جزایر سهگانه
دومین هدف، فعالسازی پرونده ادعاهای ارضی امارات درباره جزایر سهگانه ایرانی به عنوان انگیزهای برای تحریک ابوظبی است. امارات طی دهههای گذشته، ادعاهایی سخیف درباره جزایر ایرانی بوموسی، تنب بزرگ و تنب کوچک مطرح و این ادعاها را در مجامع منطقهای و بینالمللی پیگیری کرده است. در فضای جنگی، واشنگتن و تلآویو میتوانند این پرونده را به اهرم روانی و سیاسی تبدیل و ابوظبی را متقاعد کنند مشارکت در جنگ علیه ایران، فرصتی برای بازتعریف موازنه ارضی در خلیج فارس است. گزارش تلگراف درباره لاوان، هرچند ناظر به جزایر سهگانه نیست اما منطق آن دقیقاً بر تحریک جاهطلبی ژئوپلیتیک امارات استوار است.
۳- تثبیت جای پای تلآویو در سواحل جنوب خلیج فارس
سومین هدف، تثبیت موقعیت اسرائیل در حاشیه جنوب خلیج فارس است. صهیونیستها از زمان پیمان آبراهام، امارات را «نمونه آزمایشگاهی» انتقال عادیسازی از سطح دیپلماتیک به سطح امنیتی مینگرند.
به زعم برخی تحلیلگران، تلآویو، امارات را مناسبترین آزمون برای تبدیل پیمان آبراهام به معماری امنیتی منطقهای علیه ایران میداند. در این چارچوب، هرچه امارات بیشتر در منازعه با ایران درگیر شود، حضور اطلاعاتی، پدافندی و فناورانه رژیم در جنوب خلیج فارس عادیتر و پایدارتر میشود. این روند، به معنای انتقال خط تماس اسرائیل با ایران از مدیترانه شرقی به خلیج فارس است.
۴- خنثیسازی فشار افکار عمومی مسلمانان علیه رژیم
چهارمین هدف، مدیریت افکار عمومی مسلمانان است. مشارکت یک کشور عربی-اسلامی در کنار آمریکا و اسرائیل میتواند به تلآویو کمک کند جنگ علیه ایران را نه جنگی صهیونیستی علیه یک کشور مسلمان، بلکه بخشی از «ائتلاف منطقهای علیه تهدید مشترک» بازنمایی کند. این امر برای اسرائیل، بویژه پس از فرسایش شدید مشروعیتش در جنگ غزه، اهمیت حیاتی دارد. از این منظر، امارات در مقطع کنونی نقش سپر روایی برای تلآویو را بازی میکند.
۵- انتقال بخشی از فشار نظامی ایران از سرزمین اشغالی به شیخنشینها
پنجمین هدف، توزیع هزینههای پاسخ ایران است. اگر امارات به طور علنیتر وارد منازعه شود، محاسبه واشنگتن و تلآویو این است که بخشی از توان موشکی و پهپادی ایران به جای تمرکز بر سرزمین اشغالی، متوجه زیرساختهای شریکان منطقهای اسرائیل میشود. گزارشها نشان میدهد امارات در جنگ اخیر، نسبت به برخی همسایگان خلیج فارس بیشتر در معرض حملات ایران به بخشهای نظامی و اقتصادی قرار گرفت و همین مساله جایگاه آن به عنوان «هاب امن تجارت جهانی» را زیر سؤال برد. بنابراین تشویق ابوظبی به ورود بیشتر، همزمان کارکرد بازدارندگی و انحراف فشار را برای اسرائیل دارد.
۶- استفاده از جغرافیای امارات به عنوان عمق عملیاتی
ششمین هدف، استفاده از موقعیت ژئوپلیتیک امارات در جنوب خلیج فارس است. امارات در نزدیکی مسیرهای حیاتی دریایی، کریدورهای انرژی، پایگاههای لجستیکی و زیرساختهای هوایی و بندری قرار دارد. از منظر آمریکا و اسرائیل، مشارکت فعالتر ابوظبی میتواند امکان گسترش دامنه فشار نظامی، اطلاعاتی و دریایی علیه ایران را افزایش دهد، البته طرح چنین سناریوهایی به معنای پذیرش مشروعیت آن نیست. برعکس، از منظر حقوق بینالملل، استفاده از خاک یک کشور سوم برای تجاوز به کشور دیگر، همان کشور را در معرض مسؤولیت مستقیم قرار خواهد داد. از همین رو سیاست محمد بنزاید، رئیس امارات بیش از آنکه نشانه استقلال راهبردی باشد، نشانه تبدیل امارات به سکوی نیابتی پروژههای واشنگتن و تلآویو است.
۷- شکستن انزوای منطقهای رژیم صهیونیستی، دستان باز برای خلع سلاح مقاومت و تلاش برای احیای موضوع سازش
هفتمین هدف، احیای پروژه عادیسازی در شرایطی است که جنگ غزه و سپس جنگ ۴۰ روزه، اعتبار اخلاقی و سیاسی رژیم را بهشدت تضعیف کرده است. بلومبرگ گزارش داده امارات حتی کوشیده عربستان و قطر را برای پاسخ مشترک به ایران همراه کند اما ناکام مانده است. این ناکامی نشان داد ابوظبی برخلاف بسیاری از اعراب حاضر است هزینه همسویی با تلآویو را بپردازد. از دید واشنگتن، همین ویژگی، امارات را به بازیگری مناسب برای بازسازی محور عادیسازی تبدیل میکند؛ محوری که هدف نهایی آن نه صلح، بلکه مهار ایران، محاصره مقاومت و بازتعریف امنیت خلیج فارس به نفع تلآویو است. به زعم صهیونیستها ورود ابوظبی به صحنه منازعه و تصویرسازی منفی از تهدید مشترک محور اخوانی- مقاومت، دستان تلآویو را برای خلعسلاح حماس و مقاومت بازتر خواهد کرد.
نتیجهگیری
سیاست امارات را نمیتوان صرفاً محصول رقابتهای کلاسیک منطقهای دانست. آنچه امروز در رفتار ابوظبی دیده میشود، ترکیبی از جاهطلبی ژئوپلیتیک، وابستگی امنیتی به آمریکا، عادیسازی شتابزده با اسرائیل و خطای راهبردی بنزاید در تصور تبدیل شدن به قدرت برتر خلیج فارس است. گزارشهای اخیر درباره حملات امارات، استقرار پدافند اسرائیلی، تماسهای محرمانه و پیشنهاد تصرف لاوان، همگی نشان میدهد ابوظبی در حال لغزیدن از جایگاه یک بازیگر محتاط به سمت نقش «همپیمان عملیاتی» در تجاوز علیه ایران است. این مسیر، نه امنیت پایدار برای امارات میآورد و نه مشروعیت منطقهای، بلکه این کشور را به پیشانی آسیبپذیر راهبرد آمریکا در خلیج فارس تبدیل میکند.
*بازنشر مطالب شبکههای اجتماعی به منزله تأیید محتوای آن نیست و صرفا جهت آگاهی مخاطبان از فضای این شبکهها منتشر میشود.





۰۶:۵۰ - ۱۴۰۵/۰۲/۳۰