به گزارش مشرق، غلامرضا بنی اسدی فعال رسانه در تلگرام نوشت:
وقتی در تروری ناجوانمردانه رهبر انقلاب را به شهادت رساندند، گفتند میزنیم عمود را تا عمود و خیمه با هم بیفتد و همه چیز تمام شود. اما گویی «آغاز» را نشانه گرفتند. این، خطای محاسبه نبود فقط، خطای «شناخت» بود. آنان که با ترازِ جغرافیاهای دیگر، ایران را اندازه زدند، از درک یک «متن زنده» بازماندند؛ متنی که نه با عدد و نمودار، که با تاریخ و فرهنگ و ادبیات خوانده میشود. ایران، یک کشور صرف نیست؛ یک روایت ممتد است، از شاهنامه تا امروز، از حماسه تا حیات.در نگاه آنان، ایران میتوانست به سرنوشتهایی شبیه دیگران تن دهد. اما اینجا، سرزمین «تشبیه» نیست؛ سرزمین «تشخص» است. خطای راهبردیشان از همینجا آغاز شد؛ از آنجا که ایران را در قابهای تکراری نشاندند و برایش نسخههای کپی پیچیدند. ندانستند که این خاک، هربار که به پایان نزدیک شده، از دل خود «آغازی دیگر» زاده است؛ چنانکه در ادبیات ما، مرگ، اغلب مقدمه تولد معناست.
گفتند اگر «سر» را بزنیم، «تن» از حرکت میایستد. این، همان فهم مکانیکی از جامعه است؛ فهمی که انسان را به قطعهای در یک ماشین تقلیل میدهد. اما جامعه ایرانی، بیش از آنکه «سازوکار» باشد، «سازواره» است؛ زنده، درهمتنیده و واجد روح جمعی. آنچه رخ داد، برخلاف محاسبه آنان، نوعی «بعثت اجتماعی» بود؛ برخاستنی که ریشه در فرهنگ دارد، در آن لایههای عمیقی که قرنها با مفاهیمی چون ایستادگی، کرامت و حقطلبی آبیاری شده است.
در این میان، عددها هم معنای دیگری یافتند. از نهم اسفند تا امروز، که چهل روز گذشته، زمان فقط طی نشده؛ «تکثیر» شده است. چهل روزی که در حافظه فرهنگی ما، همواره نشانه تداوم و تعمیق بوده، اینبار نیز کار خود را کرد؛ سوگ را به شعور بدل کرد و اندوه را به آگاهی. جامعه، در این چهل روز، نه فقط صبوری کرد، که «صورتبندی تازهای از خود» به دست داد.
میدان و خیابان، هر یک به زبان خود سخن گفتند؛ یکی با منطق ایستادگی، دیگری با منطق حضور. این دو، در تکمیل یکدیگر بودند. آنچه شکل گرفت، نوعی «جهاد مرکب» بود؛ کنشی چندلایه که از ساحت نظامی تا فرهنگی و از عرصه عمومی تا ضمیر فردی امتداد یافت. در چنین وضعی، دشمن که با نقشهای ساده آمده بود، با واقعیتی پیچیده مواجه شد؛ واقعیتی که قواعد بازی را تغییر میداد.
خشونتی که به جنایت نزدیک شد، خود، نشانهای از همین درماندگی بود. وقتی برنامهها فرومیریزند، توحش جای تدبیر را میگیرد. رؤیاهایی که بر پایه شناخت نادرست بنا شده بودند، بهسرعت به کابوس بدل شدند. این، نه از قدرت آنان که از «ناتوانی در فهم» سرچشمه میگرفت.
اما در سوی دیگر، اتفاقی آرام و عمیق در حال وقوع است؛ نوعی درونیسازی معنا. جامعه، بهویژه در لحظات بحران، به بازتعریف الگوهای خود میپردازد. آنچه امروز دیده میشود، صرفاً واکنش نیست؛ «بازآفرینی هویت» است. هر فرد، در مقیاس خود، میکوشد نسبتی با آن الگوی کلان برقرار کند؛ نسبتی که نه از جنس تکرار، که از جنس «تشبه فرهنگی» است. این همان جایی است که ادبیات ملی، با تمام میراثش، به کمک میآید؛ از قهرمانان اسطورهای تا چهرههای معاصر، همه در شکلدادن به این تصویر نقش دارند.
ایران، در چنین بزنگاههایی، بیش از هر زمان، به «خودِ فرهنگی»اش بازمیگردد. به آن ریشههایی که نه در خاک، که در زبان، در شعر، در خاطره جمعی و در تجربههای مشترک تنیده شدهاند. این بازگشت، نه عقبگرد که پیشروی است؛ حرکتی که از گذشته نیرو میگیرد تا آینده را بسازد.
زدند که کوچک کنند؛ اما در مقیاسهای دیگر، چیزی بزرگتر در حال شکلگیری است در فراوانی مردمانی که در خود شهید سید علی حسینی خامنه ای را تکثیر می کنند... این، راز تداوم ایران است؛ راز آنکه هر بار، از دل تهدید، معنایی تازه برای بودن خود میسازد. و این معنا، تا وقتی در جان مردم جاری است، نه با ضربهای از بیرون که تنها با فراموشی از درون ممکن است از میان برود.
*بازنشر مطالب شبکههای اجتماعی به منزله تأیید محتوای آن نیست و صرفا جهت آگاهی مخاطبان از فضای این شبکهها منتشر میشود.





۱۰:۱۱ - ۱۴۰۵/۰۱/۱۹