به گزارش مشرق، مرتضی درخشان فعال رسانه در تلگرام نوشت:
اولین کسی که یادم میآید مهدی بود، چهل سال پیش توی اهواز همسایه بودیم، یک همسایه بیآزار و آرام.
مهدی عرب بود، یک پسر خوش قیافه و آرام با لهجه رقیقی که از پدرش داشت و ما دوتا که همسن و سال بودیم خیلی با هم عیاق شدیم.
مهدی و خانوادهاش را بعد از جنگ ندیدم، سالهای طولانی از هم دور افتادیم تا به واسطه یک مسجد قومیتی که مربوط به خوزستانیها بود دوباره همدیگر را پیدا کردیم.
یک خانواده آرام که مادرش دوست مادرم بود، پدرش دوست پدرم و خودش هم که بخشی از اولین خاطرات زندگیام را تشکیل میداد.
با مهدی فوتبال بازی میکردیم، خیلی زیاد! خانههامان از هم دور بود، پستهامان هم، مهدی دفاع چپ بود، من دفاع راست، توی تیم معادن تهران.
سالها دوباره دور افتادیم، یکی دوبار توی مهمانهایی که بچههای قدیمی برگزار کردند دیدماش، هنوز بخشی از خاطراتام بودند، هنوز زنگ صدای پدرش توی گوشام بود و بوی ادویه دستپخت مادرش توی بینیام!
دیروز صبح، وقتی شمارهاش را روی تلفنام دیدم دلام ریخت، گفت "بیچاره" شدم! و من نمیدانستم آدمهای مختلف چقدر، چطور و تا چه اندازه بدبختی را اینطور توصیف میکنند.
تعارف کردم که دور از جان عزیزت، چه شده؟ و گفت که موشکها خانه پدریاش را به هم نشان دادهاند و پدرش، خواهرش، خواهرزادههایش و دامادشان را یکییکی دستچین کردهاند.
برخلاف ما که ارزش بعضی حرفها را پایین میآوریم، آدمها بعضی وقتها چقدر خوب از کلمات استفاده میکنند، چقدر به موقع میگویند "بیچاره" شدم!
من بعد از این مکالمه دیگر هیچوقت نمیگویم بیچاره شدم تا ارزش بیچارگی مهدی را پایین نیاورم، تا به غم اولین کسی که یادم میآید توهین نکرده باشم.
مهدی به من زنگ زد و گفت از پدرم بگو، اینقدر بیچاره شده بود که حتی نمیخواست حرف بزند، میخواست حرف بزنم! و من نمیدانستم وقتی آدم بیچارهای بهام زنگ میزند چه باید گفت! تا حالا هیچ بیچارهای را اینقدر از نزدیک درک نکرده بودم.
من یک بخشی از خاطراتام را توی بمباران از دست دادهام، مهدی تماماش را! و آن کسی که به من زنگ زد دیگر مهدی نبود، کسی که همه چیز را از دست بدهد یک آدم دیگر میشود، توی بمباران، من اولین کسی که میشناختم را برای همیشه از دست دادم.
آقای مهدی، چطور بهات بگویم سرت سلامت؟! چطور بهات بگویم که درست میشود؟! چطور بهات بگویم غم آخرت باشد وقتی از امروز به بعد غم اول و آخرت ادامه زندگی است؟!
گفتی از پدرت بنویسم، ببخش، من پدرت را جز آن روزی که من و تو و مجتبی را برد استادیوم تا بازی استقلال را ببینیم به خاطر ندارم، همان بازی که یک-یک شد، همان بازی که پدرت بلیط خرید و ما با کارت لیگ فوتبال رفتیم و روبروی جایگاه راهمان ندادند، همان بازی که کلی با پدرت عشق کردیم. دارم، نمیخواهم بیش از آن به خاطر بیاورم، این درد با یادآوری بزرگتر میشود.
*بازنشر مطالب شبکههای اجتماعی به منزله تأیید محتوای آن نیست و صرفا جهت آگاهی مخاطبان از فضای این شبکهها منتشر میشود.





۱۲:۵۱ - ۱۴۰۵/۰۱/۱۳