به گزارش مشرق، بعد از پایان جنگ سرد و فروپاشی شوروی، فضای سیاست خارجی ایالات متحده مملو از خوشبینی و اعتمادبهنفس بود. خیلی از اندیشمندان و سیاستگذاران آمریکایی بر این باور بودند که جهان بهسوی نظمی لیبرال، صلحآمیز و تکقطبی پیش میرود؛ نظمی که در آن ایالات متحده، بهعنوان قدرتی بیرقیب، نقش «رهبر طبیعی» جهان را ایفا خواهد کرد.
جان مرشایمر، استاد روابط بینالملل در دانشگاه شیکاگو و یکی از نظریهپردازان برجسته مکتب رئالیسم تهاجمی نگاهی متفاوت نسبت به قضیه ارائه کرد. مرشایمر برخلاف جریان غالب زمانهاش معتقد بود که پایان جنگ سرد، نه پایان تاریخ است و نه آغاز دوران صلح لیبرال، بلکه فقط فصل تازهای از رقابت قدرتهاست.
مرشایمر از دهه ۱۹۹۰ تا امروز، یکی از منتقدان جدی سیاست خارجی ایالات متحده بوده است. او در تحلیلهایش اشاره میکند آنچه پس از فروپاشی شوروی رخ داد، نوعی خودشیفتگی استراتژیک بود؛ آمریکا با تصور اینکه تهدیدی جدی در برابرش وجود ندارد، تصمیم گرفت نظم جهانی را مطابق ارزشها و منافع خود بازسازی کند. نتیجه این تصمیم، مجموعهای از جنگها و مداخلات نظامی در نقاط مختلف جهان بود که نهتنها دستاورد پایداری نداشت، بلکه موجب فرسایش جایگاه بینالمللی ایالات متحده و رشد نوعی خستگی و تردید در جامعه آمریکایی شد.
مرشایمر در کتابها و مقالات مختلف، از جمله تراژدی سیاست قدرتهای بزرگ و توهم لیبرالیسم، بارها استدلال کرده که تلاش برای گسترش دموکراسی از طریق قدرت نظامی، برخلاف منطق رئالیستی سیاست بینالملل است. او میگوید سیاست جهانی بر پایه رقابت قدرتها بنا شده و هر دولتی، حتی اگر نیت خیر داشته باشد، ناگزیر به دنبال افزایش سهم خود از قدرت است. به باور او، سیاست خارجی آمریکا پس از جنگ سرد گرفتار نوعی آرمانگرایی خطرناک شد؛ آرمانگراییای که بهجای مهار تهدیدات، خود به منبع بحران تبدیل شد.
از هژمونی جهانی تا جستوجوی جایگزینها
پس از جنگ سرد استراتژی مسلط بر واشنگتن را میتوان «هژمونی لیبرال» یا «تسلط جهانی» نامید. هدف آن ساده بود: تضمین رهبری بلامنازع آمریکا از طریق گسترش نهادهای لیبرال، توسعه دموکراسی و حضور نظامی در مناطق حساس. در ظاهر، این سیاست به صلح و ثبات میانجامید؛ اما در عمل، نتایجی معکوس داشت. از بالکان تا عراق، از افغانستان تا لیبی، مداخلات آمریکا یا بینتیجه ماند یا به بیثباتیهای جدیدی انجامید. در چنین فضایی، مرشایمر و برخی رئالیستهای دیگر پیشنهاد کردند آمریکا باید استراتژی خود را بازتعریف کند. آنان گفتند دیگر نیازی نیست ایالات متحده در هر نقطهای از جهان حضور مستقیم داشته باشد؛ بلکه باید منابع خود را برای مهار قدرتهای بزرگ واقعی، بهویژه چین، ذخیره کند. اینجاست که مفهوم کلیدی «موازنهگر دور از ساحل» (Offshore Balancer) وارد بحث میشود.
موازنهگر دور از ساحل؛ بازگشت به منطق قدرت
مرشایمر در توضیح این استراتژی میگوید ایالات متحده باید نقش «داور» یا «پشتصحنه» را در سیاست جهانی ایفا کند، نه «پلیس» یا «سرباز خط مقدم». بر اساس این منطق، آمریکا تنها در سه منطقه حیاتی برای منافع حیاتی خود باید حساس باشد: اروپا، شرق آسیا و خلیجفارس. در این مناطق، هدف واشنگتن نباید کنترل مستقیم باشد، بلکه باید جلوگیری از ظهور یک هژمون منطقهای باشد که بتواند نظم جهانی را تهدید کند. در چهارچوب موازنهگری دور از ساحل، آمریکا ابتدا تلاش میکند از طریق قدرتهای محلی و ائتلافهای منطقهای موازنه قوا را حفظ کند. تنها اگر این تلاشها شکست خورد و قدرتی تهدیدکننده در آستانه تسلط کامل قرار گرفت، آنگاه مداخله نظامی مستقیم توجیهپذیر خواهد بود. در نتیجه، نیروهای آمریکایی بهجای حضور دائمی در پایگاههای دورافتاده، عمدتاً در خاک آمریکا مستقر میمانند و تنها در شرایط اضطراری وارد عمل میشوند. از دید مرشایمر، این استراتژی سه مزیت بزرگ دارد:
نخست، کاهش هزینههای اقتصادی و انسانی است. حضور دائمی در مناطق بحرانخیز مانند خاورمیانه نهتنها میلیاردها دلار هزینه دارد، بلکه قربانیان انسانی فراوانی بر جای میگذارد. دوم، این رویکرد نارضایتی جهانی از آمریکا را کاهش میدهد، زیرا بسیاری از مردم در کشورهای دیگر حضور نظامی واشنگتن را بهمثابه اشغال یا سلطه تعبیر میکنند.
سوم، این سیاست به ایالات متحده اجازه میدهد تا بر رقابت واقعی قرن بیستویکم یعنی رقابت با چین متمرکز شود.
نقد هژمونی و بازگشت به منطق واقعگرایانه
مرشایمر سیاست «هژمونی جهانی» را نهتنها ناکارآمد، بلکه خطرناک میداند. او در نوشتههایش به آماری اشاره میکند که نشان میدهد ایالات متحده از ۱۹۸۹ تاکنون، تقریباً همواره درگیر نوعی جنگ بوده است. در نگاه او، سیاستگذاران آمریکایی در دو دهه گذشته با این فرض نادرست پیش رفتند که میتوانند از طریق قدرت نظامی، ساختار سیاسی کشورهای دیگر را بازسازی کنند. اما تجربه عراق و افغانستان نشان داد دموکراسی را نمیتوان با تفنگ صادر کرد. از منظر رئالیسم، قدرت نظامی فقط زمانی مشروع است که برای حفظ توازن قوا و جلوگیری از سلطه دیگران به کار رود. مرشایمر بر این نکته تأکید دارد که دخالتهای گسترده در خاورمیانه نهتنها به امنیت آمریکا نیفزوده، بلکه زمینه رشد گروههای تروریستی و نفرت از ایالات متحده را فراهم کرده است. به تعبیر او، آمریکا در پی گسترش ارزشهای لیبرال بود، اما نتیجه، گسترش هرجومرج و بیثباتی بود.
مزایای استراتژی موازنهگر دور از ساحل
نخستین و شاید مهمترین مزیت این رویکرد، حفظ منابع و توان داخلی است. آمریکا امروز با مشکلات اقتصادی، شکافهای اجتماعی و رقابت فناورانه فزایندهای روبهرو است. سیاست موازنهگری به واشنگتن اجازه میدهد انرژی خود را صرف بازسازی توان درونی کند. در جهانی که قدرت اقتصادی بهسرعت در حال جابهجایی است، تمرکز بر داخل ممکن است شرط بقا باشد. دومین مزیت، افزایش مشروعیت جهانی است. مرشایمر میگوید آمریکا هرچه کمتر بهعنوان قدرت اشغالگر دیده شود، نفوذ نرم آن افزایش مییابد. تجربه پس از خروج نیروهای آمریکایی از برخی مناطق نشان داده است که گاه حتی متحدان سنتی نیز از حضور دائمی آمریکا خستهاند و ترجیح میدهند روابطی متوازنتر داشته باشند. سومین مزیت، انعطافپذیری استراتژیک است. در دنیایی که تهدیدها بهسرعت تغییر میکنند، حضور سنگین و پرهزینه نظامی میتواند دستوپای واشنگتن را ببندد. سیاست موازنهگر دور از ساحل به آمریکا امکان میدهد در برابر تغییر شرایط، چابکتر واکنش نشان دهد.
چالشها و نقدهای پیشرو
اما این استراتژی خالی از مشکل نیست. منتقدان میگویند موازنهگری از دور، در دنیای پیچیده امروز دشوارتر از گذشته است. شبکه جهانی اقتصاد، فناوری و امنیت، مرزهای سنتی را درنوردیده است. بنابراین فاصلهگرفتن فیزیکی از مناطق بحرانخیز لزوماً به معنای کاهش تهدید نیست. برای مثال، حملات سایبری یا تروریسم فرامرزی میتواند از هزاران کیلومتر آنسوتر به خاک آمریکا ضربه بزند.
نقد دیگر این است که اتکا به قدرتهای محلی ممکن است نتیجه معکوس بدهد. متحدان منطقهای الزاماً منافع خود را با واشنگتن همسو نمیبینند. نمونهاش در خاورمیانه یا آسیای شرقی کم نیست: از ترکیه و عربستان گرفته تا فیلیپین و کره جنوبی، هر یک گاه مسیر مستقلی در پیش گرفتهاند. بنابراین اگر آمریکا بیش از حد به آنان تکیه کند ممکن است در زمان بحران، ائتلافها فروبپاشد.
از سوی دیگر، برخی تحلیلگران معتقدند عقبنشینی نسبی آمریکا از صحنه جهانی، فضا را برای قدرتهایی چون چین و روسیه باز میکند تا نفوذ خود را گسترش دهند. مرشایمر البته با این نقد آشناست و پاسخ میدهد که موازنهگر دور از ساحل به معنای انفعال نیست، بلکه دخالت گزینشی و هدفمند است؛ یعنی واشنگتن تنها زمانی مداخله میکند که توازن قوا در منطقه حیاتی در آستانه برهمخوردن باشد. در سالهای اخیر نشانههایی از بازگشت عملی به این تفکر دیده میشود. سیاستهای دولتهای اخیر آمریکا، از باراک اوباما تا جو بایدن، هرچند با تفاوتهای فراوان، نوعی تمایل به کاهش حضور نظامی مستقیم و تمرکز بر رقابت با چین را نشان میدهد. خروج از افغانستان، احتیاط در خاورمیانه و تمرکز بر ائتلافهای آسیایی مانند «کواد» یا «آکوس»، همه نشانههایی از نزدیکشدن به منطق موازنهگر دور از ساحل است.
اما پرسش اساسی همچنان باقی است: آیا آمریکا واقعاً آماده چشمپوشی از نقش «رهبر جهانی» است؟
مرشایمر پاسخ میدهد که این نقش دیگر نه ممکن است و نه مفید. در جهانی چندقطبی و پیچیده، ادعای رهبری مطلق بیشتر به توهم میماند. از نگاه او، دوران هژمونی جهانی آمریکا به پایان رسیده، حتی اگر واشنگتن هنوز آن را نپذیرفته باشد.
بین واقعگرایی و توهم قدرت
آنچه مرشایمر پیشنهاد میکند در اصل نوعی بازگشت به عقلانیت سیاسی است. او نمیخواهد آمریکا منزوی شود یا از تعهدات بینالمللی خود دست بکشد، بلکه میگوید باید اولویتها را بر پایه واقعیتهای قدرت تنظیم کند. در جهانی که منابع محدود و تهدیدها پراکندهاند، حفظ موازنه از دور، منطقیتر از تلاش برای کنترل مستقیم همهچیز است. با این حال، اجرای چنین استراتژیای مستلزم شجاعت سیاسی و بازنگری عمیق در ذهنیت نخبگان آمریکاست. هنوز در واشنگتن بسیاری بر این باورند که مشروعیت جهانی آمریکا از «رهبری فعال» میآید، نه از خودداری و خویشتنداری. برای همین، گذار از هژمونی به موازنه، شاید بیش از آنکه فنی یا نظامی باشد، ذهنی و فرهنگی است.
شاید بتوان گفت نظریه مرشایمر تلاشی است برای بازگرداندن سیاست خارجی آمریکا به زمین واقعیت، جایی که منافع، هزینهها و قدرت واقعی کشورها مشخص میشود. چه این نظریه در عمل پذیرفته شود یا نه، یک نکته روشن است: جهان پس از جنگ سرد دیگر جهان دهه ۱۹۹۰ نیست و آمریکا ناگزیر است میان تداوم توهم قدرت و بازگشت به عقلانیت موازنه یکی را برگزیند.





۱۰:۲۶ - ۱۴۰۴/۱۰/۱۷
۱۴:۳۹ - ۱۴۰۴/۱۰/۱۷
۰۲:۵۶ - ۱۴۰۴/۱۰/۱۸
۱۰:۵۴ - ۱۴۰۴/۱۰/۱۸