کتاب کارت پستال هایی از گور - کراپ‌شده

صد متری تا کمپ اصلی با او رفتم. یک پسر و دختر جوان آنجا ایستاده بودند. همان طور که نزدیک تر می شدم چهره های شان به نظرم آشناتر آمد. می خواستم بمیرم. همان لحظه، همان جا. زمانی عاشق آن دختر بودم.

گروه جهاد و مقاومت مشرق - قبل از معرفی کتاب، خوب است که با نویسنده آن آشنا شویم...
امیر سولیاگیچ ۲۱ می ۱۹۷۵ در شهر «براتوناتس» بوسنی و هرزگوین متولد شد. وی با شروع پاکسازی نژادی مسلمانان توسط صرب ها در سال ۱۹۹۲، به همراه خانواده اش در «سربرنیتسا» پناه گرفت. در آن جا زبان انگلیسی را آموخت و توانست به عنوان مترجم با نیروهای سازمان ملل همکاری نماید. پس از جنگ در دانشگاه سارایوو و در رشته علوم سیاسی تحصیل کرد و بین سال های ۲۰۰۲ تا ۲۰۰۴، گزارش های مربوط به روند برگزاری دادگاه بین المللی لاهه در خصوص رسیدگی به پرونده جنگ داخلی در یوگسلاوی سابق را برای موسسه «گزارش جنگ و صلح» تنظیم کرد. سولیاگیچ یک دوره به عنوان وزیر آموزش و پرورش فعالیت کرد و در سال ۲۰۱۴ نیز به عنوان نامزد مسلمان در انتخابات ریاست جمهوری بوسنی و هرزگوین شرکت نمود.

کتاب کارت پستال هایی از گور

این جوان که حالا 43 سال دارد، 18 سال قبل در سن 25 سالگی این کتاب را نوشته و حالا توسط سیدمیثم میرهادی ترجمه شده و انتشارات کتابستان معرفت آن را منتشر کرده است.

«کارت پستال هایی از گور» را می شود روایت زیبا اما تلخی از جوانی دانست که به جرم مسلمان بودن در موقعیت های بسیار تلخی قرار داشت و پرپر شدن هموطنان و هم کیشان خود را با چشم دیده و بعدها تصمیم گرفته دیده هایش را روایت کند.

سولیاهیچ درباره کتابش می گوید:‌ باورم نمی شد کتابم به زبان دیگری ترجمه شود تا اینکه به تهران آمدم و این اقدام را از نزدیک دیدم. اگر چه درباره ایران شناخت کاملی ندارم اما از کمک های ایران به کشورم اطلاعات زیادی دارم.

وی ادامه می دهد:‌ کتاب من روایت یک جوان ۱۸ ساله تا سن ۲۰ سالگی است که در محاصره سربرنیتسا قرار دارد و در این سه سال، همه چیزش را از دست می دهد. تنها نقطه ضعف ما این بود که مسلمان بودیم و به همین خاطر باید کشته می شدیم و از بین می رفتیم. سازمان های بین المللی هم در صف اول این نمایش نشسته بودند و همه جنایت ها را می دیدند و هیچ مخالفتی نمی کردند.

«کارت پستال هایی از گور» در شمارگان 1200 نسخه، همین چند روز پیش منتشر شد. این کتاب را دو کتاب دیگر با موضوع مقاومت مردم مسلمان بوسنیایی در برابر ظلم صرب ها همراهی می کردند که برای هر 3 کتاب،‌ مراسم رونمایی و بررسی در حوزه هنری برگزار شد.

گزارش این مراسم رونمایی را نیر بخوانیم:

بررسی آثار نویسندگانی که جرأتشان زیاد است

در همین مدت کوتاه با استقبال مخاطبان روبرو شده و در نمایشگاه کتاب تهران، فروش مناسبی داشته است. امیر سولیاهیچ و جِوا آودیچ، نویسندگان دو کتاب از این مجموعه نیز در نمایشگاه کتاب حاضر شدند و با مخاطبان فارسی زبان کتاب هایشان صحبت کردند.

در بخشی از این کتاب می خوانیم:

روز 11 ژولای (روز قتل عام مسلمانان در سربرنیتسا که چیزی حدود 8000 نفر مسملمان به شهادت رسیدند) هر کس از راه می رسید با خودش اخبار سقوط شهر را می آورد. به شکل عجیبی با جهان بیرون و اوضاع و احوال خودشان، کنار آمده بودند. پیش
خودشان فکر می کردند تا طلوع آفتاب فردا همه چیز روبراه می شود. صدای هواپیماهای ناتو آسمان بالای سرشان را می شکافت. ساعت دوی بعدازظهر بود.
همزمان سربازان هلندی یک ورودی دیگر ایجاد کردند تا آوارگان بتوانند وارد کمپ شوند. امکان ورود از ورودی اصلی وجود نداشت. آنجا در تیررس صرب ها بود. مجبور شده بودند جایی خارج از دید حفاظ های آهنی کار بگذارند تا در دید صرب ها نباشد.

یکی از افسران هلندی مرا احضار کرد. گفت همان جا بمانم و اینهایی که می رسند را، به داخل هدایت کنم. ایستادم و به مردم راه را نشان دادم. چندصد متر جلوتر ورودی بود. آنجا که می رسیدند کس دیگری راهنمایی شان می کرد که کجا بروند. نمی دانم چند نفر از مقابلم عبور کردند. شاید پانصد شاید هم ششصد زن، بچه و مردی که نمی خواستند از خانواده شان جدا شوند. همه می خواستند وارد آنجا شوند. فکر می کردند جایشان در این سوی حصار از آن طرف امن تر است. فکر می کردند بیرون که باشند در مقابل صرب هایی هستند که با توپ و تانک، خانه های چند صد متر آن طرف تر را هدف قرار می دادند.

با بلند شدن صدای هر انفجار و با برخاستن گرد و خاک سیاه حاصل از اصابت گلوله به خانه های اطراف، صدای جیغ جمعیت هم، به هوا می رفت. هراس، همه را فرا گرفته بود. جمعیت، اندکی به این طرف و آن طرف می رفت اما در می یافتند که جایی برای رفتن ندارند. حوالی غروب سربازی به سمتم آمد و از من خواست کمکش
کنم. گفت تعدادی آدم در ورودی هستند و او متوجه حرف های شان نمی شود. صد متری تا کمپ اصلی با او رفتم. یک پسر و دختر جوان آنجا ایستاده بودند. همان طور که نزدیک تر می شدم چهره های شان به نظرم آشناتر آمد. می خواستم بمیرم. همان لحظه، همان جا. زمانی عاشق آن دختر بودم. چند ماهی را هم با هم بیرون رفته بودیم. به همان اندازه که در شهر کوچکی مثل سربرنیتسا ممکن بود. جوان همراهش، شوهرش بود. هردو وحشت زده همان جا ایستاده بودند. جوان، تنها چند سالی از من بزرگتر بود. پرسید: آیا می توانند وارد اردوگاه شوند؟

نگاهشان کردم. می دانستم هیچ یک از پاسخ هایم واقعی نخواهد بود. توانم را جمع کردم و آن چیزی را که به من گفته بودند به آنها گفتم: «می تونید بیاین تو، اما کسی نمی تونه امنیت شما را تضمین کنه. خودمم نمیدونم قرار چه اتفاقی بیفته.»

دختر هق هق گریه کرد و از من پرسید چه باید بکند. تنها سکوت کردم و آنها را نگریستم. دختر همسرش را در آغوش کشید. گفتم متاسفم. برگشتند و رفتند. مرد، سرانجام کشته شد و دختر چند سال بعد دوباره ازدواج کرد. چند بار دیگر، بعد از جنگ او را دیدم. با آن موهای مجعدش همیشه خندان بود. همیشه آرزو می کردم ای کاش آن لحظه می توانستم کلماتی بیابم تا آرامش کنم. اما آن لحظه، لحظه ی بیان کلمات زیبا نبود.

دوباره به سر جایم بازگشتم. همان افسر در آنجا منتظرم بود. گفت از کمپ خارج شوم و به سربازانش کمک کنم تا آوارگانی که رسیده اند را در جایی مستقر کنیم. به آنجا رفتم. به محض رسیدن، یکی از سربازان یک بلندگوی دستی به من داد و گفت که به مردم بگویم که دلیلی برای ازدحام کردن نیست.

نظرات

  • انتشار یافته: 27
  • در انتظار بررسی: 8
  • غیر قابل انتشار: 3
  • IR ۱۲:۲۷ - ۱۳۹۷/۰۲/۲۳
    40 2
    منهم زمانی عاشق دختری بودم که ازدواج کرد ولی همانند ایشون میخوام خودمو بالا بکشم بجای غم و غصه خوردن و میدونم خداوند کمکم خواهند کرد به درجات و موفقیتهای بسیار بزرگی برسم
    • IR ۱۲:۴۷ - ۱۳۹۷/۰۲/۲۳
      28 1
      این اتفاق بری بیشتر پسرها میفته منتها چاره ای جز کناراومدن باهاش نیست..دنیا همینه دیگه
    • IR ۱۳:۲۴ - ۱۳۹۷/۰۲/۲۳
      8 6
      منم قضییم همین طوری بود به خاطر پول اونو انتخاب کرد با اینکه من هم خوشتیبتر هم باکلاس تر بودم وحالا که باهاش ازدواج کرده میگن یه خسیسیه که نگو
    • مینا IR ۱۳:۴۳ - ۱۳۹۷/۰۲/۲۳
      12 0
      آفرن بر شما پسران مقاوم سرزمین مادری ام
    • IR ۱۳:۴۶ - ۱۳۹۷/۰۲/۲۳
      9 1
      باز شما خوبید یه بار شکست عشقی خوردید. من راه به راه شکست عشقی میخورم. دیگه پوست کلفت شدم تو این راه. قبلا کلی غصه میخوردم حتی چند روز سر ب بیابون میزاشتم اما حالا نمیدونم چراذاینقد برام عادیه
    • IR ۱۴:۴۶ - ۱۳۹۷/۰۲/۲۳
      4 4
      1227هنوزبرعکسش هم وجود داره پسره عاشق دختر میشه جلو ازدواج دختره رو میگیره باهر ترفندی ...بعد یک شبه میره با یکی دیگه ازدواج میکنه بعد دست از سردختره بر نمیداره و باپررویی میگه هنوز عاشقتم ههه دختررا رسوای شهر و ...میکنه جالب اینه جمهوری اسلامی هم خرش میشه مدیر استانیش میکنه که با مقامش بیشتر جولان بده !!!ههههه
    • IR ۱۵:۴۱ - ۱۳۹۷/۰۲/۲۳
      8 2
      وا کل داستان و ول کردی این قسمتش و چسبیدی اسگل
    • IR ۱۶:۲۳ - ۱۳۹۷/۰۲/۲۳
      4 0
      من رو هم یکبار سر کار گذاشتن بعد دختره را دادند به یکی دیگه الان هم پولدار هستش البته فامیل هستند اما دنبال انتقام نیستم. خوش باشند
    • IR ۱۶:۲۳ - ۱۳۹۷/۰۲/۲۳
      6 0
      ولی من پسری که دوستش داشتم و عاشقش بودم رفت ازدواج کرد ناراحت شدم خیلی اما بعدها برای خوشبختی اونا دعا کردم
    • خودم.. ! IR ۱۸:۳۳ - ۱۳۹۷/۰۲/۲۳
      2 0
      مینا جون! دقیقن چرا آفرین ب پسران سرزمین مادری ات؟ :دی چون عاشق یکی بودن و دختره رفته ازدواج کرده و این شازده پسرا هم هیچ کاری نمی تونن بکنن؟ :دی
    • خودم.. ! IR ۱۸:۳۴ - ۱۳۹۷/۰۲/۲۳
      0 2
      عامو ب جان خودم مطالب دیگری هم در خبر بودها :دی اصلن شما اون قسمت عشق و عاشقیش رو فاکتور بگیر ببین دیگه چیا می بینی :دی
  • مرشدی IR ۱۳:۴۴ - ۱۳۹۷/۰۲/۲۳
    8 2
    آفرین بر جناب آقای حیدری فرزند شهید حیدری که برای این کتاب ها زحمت زیادی کشیدند
  • IR ۱۴:۴۷ - ۱۳۹۷/۰۲/۲۳
    5 2
    من خودم چند بار این طوری شدم. از هر دختری خوشم اومده رته ازدواج کرده
    • US ۱۸:۲۴ - ۱۳۹۷/۰۲/۲۳
      5 0
      تو ام مث من بخت وا کنی
    • خودم.. ! IR ۱۸:۴۰ - ۱۳۹۷/۰۲/۲۳
      2 2
      مشرق هی چن وقتی ی بار ی تیترای این مدلی بزن این پسران سرزمین مادری ام ( :دی ) بیان درد و دلاشون رو بذارن و ی کم حال و هوامون عوض شه :دی
  • IR ۱۴:۴۸ - ۱۳۹۷/۰۲/۲۳
    13 2
    خاک بر سرتون که اصلا موضوع کتاب را نفهمیدید
    • IR ۱۵:۱۱ - ۱۳۹۷/۰۲/۲۳
      1 0
      اجازه برین ادامه بدن، این تازه مجملیست !!
    • IR ۱۵:۱۱ - ۱۳۹۷/۰۲/۲۳
      10 0
      صبر کن . بزار حرفشون رو بزنن ملت
    • IR ۱۵:۴۲ - ۱۳۹۷/۰۲/۲۳
      6 3
      والا خیلی خرن من شاخ دراوردم کشتار جمعی مسلمونا رو ول کردن به یه چیز چرتش چسبیدن منگلا
    • IR ۱۶:۰۷ - ۱۳۹۷/۰۲/۲۳
      7 0
      1542 مردم خرن تو هم باشاخات بزی ..من اصلا" مطلب رو نخوندم و کامنت اول را جواب دادم والسلام !
  • IR ۱۵:۴۰ - ۱۳۹۷/۰۲/۲۳
    7 1
    هلندی همدست صربها در کشتار مسلمانان بودند. براحتی آب خوردن اردوگاه پوتوچاری که مسئول حفاظت آن بودند را تحویل نیروهای راتکو ملادیچ جتایتکار دادند و آنها هم هر چه خواستند کردند آنهم جلوی چشم نیروهای ناتو؛ سازمان ملل و نالایقترین دبیر کل آن یعنی پتروس غالی که امیدوارم جهنم میزبانش باشد.
  • IR ۱۵:۴۳ - ۱۳۹۷/۰۲/۲۳
    2 4
    واقعا خیلی یولید بابا کلی مسلمون کشتن همین چچنی های عوضی که الان داعشین شما چسبیدین به یه قسمت عشق و عاشقیش خیلی شوتین والا معلومه هنوزم خرین
    • IR ۱۸:۳۸ - ۱۳۹۷/۰۲/۲۳
      3 0
      خرخودتی! احساسایات پاک بشری وایمان سرنوشتهایی شگفت میسازند . همه مردم شهریارراتحسین میکنند ومارامتهم میکنیدکه زندگی رانمیفهمیم اماحالاتودایه شدی . کمکهاشد وچندچچنی همه چچنیهانیستند .
  • IR ۱۶:۲۳ - ۱۳۹۷/۰۲/۲۳
    2 0
    من رو هم یکبار سر کار گذاشتن بعد دختره را دادند به یکی دیگه الان هم پولدار هستش البته فامیل هستند اما دنبال انتقام نیستم. خوش باشند
  • Evenstar IR ۱۶:۴۲ - ۱۳۹۷/۰۲/۲۳
    4 1
    و چه جرم بزرگیست در این زمانه,مسلمانی
  • IR ۱۷:۵۲ - ۱۳۹۷/۰۲/۲۳
    2 0
    چرا دیگه داستان فیروزه رو نزاشتی. خیلی نامردین
  • خودم.. ! IR ۱۸:۳۰ - ۱۳۹۷/۰۲/۲۳
    0 4
    خخخخ شما پسرا فقط اون قسمت عاشق بودنش رو دیدین؟؟؟؟ اون قسمت دردناکش رو چی؟؟ ندیدین؟؟ وضعیت مسلمانان و فشار و کشتاری ک در میان آن ها اتفاق افتاد رو ندیدید؟؟؟ آوارگی ها و بدبختی های یک مسلمان رو ندیدید؟؟ این ک مسلمانان رو مجبور ب ترک و مهاجرت می کنند ندیدید؟؟ این ک نسبت ب یک مسلمان نگاه منفی وجود داره رو ندیدید؟؟ صاف چسبیدید ب همون قسمت ک گفته عاشق دختری بودم؟؟ وای خدا :دی :دی چراااااا آخه؟ :)))

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

این مطالب را از دست ندهید....

فیلم برگزیده

برگزیده ورزشی

برگزیده عکس