به گزارش مشرق، شهادت، همیشه در میدان جنگ رقم نخورده است؛ گاه در نیمهشبهای خلوت، میان اشک و دعا متولد میشود، گاه در کلاس درس و خدمت فرهنگی، و گاه در ازدحام جمعیتی که تنها برای ادای احترام آمدهاند. آنچه در این روایتها میخوانید، داستان زنانی است که زندگی را با ایمان معنا کردند و مرگ را با عزت برگزیدند؛ زنانی که نه تماشاگر تاریخ، بلکه سازندگان آن بودند.
این هفته صفحه فرهنگ مقاومت کیهان، روایت زنانی است که از خانه، مسجد، مدرسه و میدان خدمت برخاستند؛ از شبزندهداریهای عاشقانه تا ایستادن در خط مقدم آگاهی و مقاومت. زنانی که در دل ناامنیها، ترس را کنار زدند، با صبر و یقین قدم برداشتند و شهادت را نه حادثه، که پاسخ یک عمر بندگی دانستند. از شهیدهای که دعای نیمهشبش به آسمان رسید، تا مادران و همسرانی که با کودکانشان در آغوش، در مسیر ولایت جان دادند.
این روایتها، تصویر روشنی از شهادت زنانه است؛ شهادتی آمیخته با حیا، صبر، آگاهی، محبت و مسئولیت اجتماعی. زنانی که معلم بودند، مادر بودند، خواهر بودند، اما پیش از همه، سرباز ایمان و ولایت بودند. در این خاطرات، شهدا نه اسطورههایی دوردست، بلکه انسانهایی آشنا هستند؛ با دلهایی لطیف و ارادههایی پولادین.
این مجموعه، ادای دِینی است به زنانی که با خون خود، امنیت، ایمان و عزت این سرزمین را امضا کردند. روایتهایی برای امروز و فردا؛ تا بدانیم راه شهدا ادامه دارد و تا وقتی دعا، ایمان و ایستادگی زنده است، این ملت هرگز تنها نخواهد ماند.

سید محمد مشکوه الممالک
دعای نیمه شب برای شهادت
خاطرهنگار: مریم رودباری، خواهر شهیده صدیقه رودباری (صدیقه کردستان)
ولادت: ۱۸/۱۲/۱۳۴۰- شهمیرزاد، استان سمنان
شهادت: ۲۸/۵/۱۳۵۹- شهر بانه
نحوه شهادت: اصابت گلوله توسط منافقین
مزار شهید: تهران، بهشت زهرا(س)، قطعه ۲۴، ردیف ۳۲، شماره ۸
از همان دوران کودکی، چشم من بر صدیقه، خواهر عزیزم دوخته بود؛ دختری که با نوری در دل و آرزویی والا و ایمان پا در راه انقلاب گذاشت. به یاد دارم شبها، چراغ اتاقش تا نیمهشب خاموش نمیشد. صبح که از اتاق عبور میکردم، کتابها و یادداشتهایش پراکنده روی میز بود. هر خط و هر کلمه، گواه عشقی بیپایان به خدا و میهن و آرزوی رسیدن به قله شهادت بود.
صدیقه، همیشه بعد از نماز شب، ساعتها در خلوت خود با خدا راز و نیاز میکرد و از من میخواست که دعا کنم تا روزی شهادت او آسمان را روشن کند. نمیدانستیم آن زمان که او علاوهبر ایمان، ذوق شعر و ادبیات نیز در دل داشت، اشعاری درباره امام (ره)، انقلاب و شهادت از اوایل راه مبارزه در ذهنش شکل میگرفت. با هر نماز نیمهشب، راز و نیازهایش او را آنقدر به خدا نزدیک میکرد که یقین داشت روزی با قلبی سرشار از ایمان، به شهادت خواهد رسید.
در دوران دبیرستان سرحال و پرانرژی، دست به تاسیس انجمن اسلامی زد. میگفت: «نباید در خانه بنشینیم و بگوییم که انقلاب کردهایم. باید در میان مردم باشیم و پیام انقلاب را برسانیم.»
بعد از امتحانات خردادماه با شوق و دلی پر از امید از پدر و مادر خواست تا به کردستان برود. سفری کوتاه که از نزدیک، نیازها و کمبودهای مردم را لمس کرد و روحیه ملایم او در دلها جاودانه شد.
دفعه دومی که به کردستان رفت، مثل پرندهای از قفس آزاد شد با اشتیاقی وصفناپذیر اگرچه با مخالفت پدر و مادر مواجه شد. آنقدرگریه کرد تا دلهایشان نرم شد و رضایت دادند. به یاد دارم در لحظهی رفتن گفت: «اینبار حتما شهید خواهم شد.»
در اواسط تیرماه، صدیقه به بانه راه یافت و در آنجا با تلاش و فعالیتهای فرهنگی و آموزشی، دلهای مردمی که از تبلیغات ضدانقلاب دور شده بودند را لمس کرد. در تلفنهایی که به خانه میکرد از رفتار مردم و کارهایی که انجام میداد، میگفت و فعالیتهایش تا جایی ادامه یافت که دشمنان انقلاب او را به عنوان عنصری خطرناک شناختند.
در سنندج، مدتی عهدهدار زندان زنان شد و آنجا با محبت و سخنهای دلنشینش دل زندانیان را ربود تا آنکه نامهای تهدیدآمیز از سوی ضدانقلاب رسید: «مپندار که ما نیز همان رفتاری را خواهیم کرد که تو با ما کردی، بدان که در صورت دستگیری، لحظهای زندهات نخواهیم گذاشت و پوست تنت را با کاه پر خواهیم کرد.»
در آخرین تماس تلفنی، صدیقه با صدایی آرام و پر از ایمان گفت: «هیچگاه تا این اندازه به شهادت نزدیک نبودهام.»
چند روز پیش از شهادتش، خواب عجیبی دیدم؛ خواب دیدم عدهای از بزرگان، نورانی و مهم دور هم نشستهاند. از پشت در یکی بلند شد و گفت: «آقا امام زمان (عج) هستند.»
صدیقه به همراه ایشان انگار از در یا دیوار عبور کردند و به آسمان بالا رفتند.
وقتی این خواب را برای چند نفر تعریف کردیم، گفتند که خواب خوبی است به این معنی که سربازی او مورد قبول امام زمان (عج) واقع شده است.
صدیقه در سپاه بانه همچنان با نشاط دلهای جوان را میربود. اما عشق پاک و شجاعت بیمرزش، راه زندگی او را به سوی شهادت رقم زد. همانطور که در آخرین تماسها گفت: «من آماده شهادت هستم.»
و سپس، همانگونه که همیشه آرزو داشت، صدای شهادتش از میان گلولههای دشمن به گوش ما رسید. من، خواهر صدیقه با قلبی پر از درد و افتخار همیشه او را در یاد و دعا زنده نگه میدارم. چرا که عشق او همچون چراغی روشن در دل تاریخ انقلاب، راه ما را روشن میکند. باشد که راه شهدا، چراغ امید و الگوی ایمان برای نسلهای آینده باشد.

سرو صبور کربلا؛ پرچمدار ایثار
خاطرهنگار: ملیکا حسینی، خواهر شهیده مکرمه حسینی
ولادت: ۲۱/۴/۱۳۸۰ – جوپار، استان کرمان
شهادت: ۱۳/۱۰/۱۴۰۲ – گلزار شهدای کرمان، حادثه تروریستی سالگرد شهید سلیمانی
نحوهی شهادت: اصابت ترکش بمب از پشت سر به چشم و پهلو
مزار شهید: جوپار، گلزار شهدا، در جوار حرم مطهر امام زاده حسین(ع)
به یاد دارم دوران کودکی همیشه وقتی که به خانهی پدربزرگ میرفتیم، فرغونی داشتیم که مختص ما بود. مکرمه حدود ۶ سال داشت و من حدود ۴ سال. گوشه منزل پدربزرگ، آجرهای شکسته و سالم بود که سوار بر فرغون میکردیم و به بیرون از منزل میبردیم؛ در خیال خود، مثلاً خانه میساختیم و دوباره برمیگشتیم. به همین خاطر، مادربزرگم و دیگران به ما میگفتند: «مردان آهنین».
الگوی صبر، مهربانی، خوشاخلاقی، ایثار، فداکاری، روحیه جهادی، کمک به نیازمندان، احترام به خلق خدا و مفید بودن برای مملکت ایران بود. کمصحبت بود و با بچهها بسیار مهربان. احترام به بزرگترها را رعایت میکرد، هیچوقت برای من بزرگتری نکرد و همیشه همراهم بود.
عاشق خدمت به کشور، احترام به پدر و مادر و قدردان آنها بود. از هرلحظه برای بوسیدن دست پدر و مادر استفاده میکرد. عاشق ولایت فقیه بود و ارادت خاصی به امام حسین(ع) داشت. نماز را سبک نمیشمرد و همیشه سعی داشت نماز اول وقت بخواند و یا تا حد ممکن، به نماز جماعت برود. نماز جمعه اولویتش بود و میگفت: «مثل سنگر است، نباید خالی باشد.»
آخرین دیدارمان، لحظه قبل از انفجار بمب بود که برایم میخندید. در آخرین صحبتش، لحظهشماری میکرد به منزل برسیم تا ببیند پدرم، برای روز مادر، چه تدارکی دیده است؟ وصیتش این بود: «گوش به فرمان رهبری باشیم، پشت ولایت بمانیم و در همه صحنهها حضور فعال داشته باشیم.»
در یکی از دستنوشتههایش، با توسل به امام حسین(ع)، آرزو کرده بود که در مسیر راه حسینی شهید شود. با شروع محرم، لباس مشکی میپوشید و تا آخر ماه صفر، چادرش رو نمیشست و میگفت: «غبار اندوه امام حسین(ع) روی چادرم است.»
من در صحنه، متوجه شهادت خواهرم شدم، ولی انکار میکردم و نمیخواستم باور کنم. حسم این بود که تنها شدم، ولی از طرفی خوشحال بودم که به آرزویش رسید. یاد خاطراتی که با هم داشتیم و نجواهایی که کنار مزار شهدا با آنها داشت، همیشه در ذهنم زنده است. مکرمه جان! خواهر عزیزم، راهت را ادامه خواهم داد. دعا کن که در زمرهی شهدا به خیل شما بپیوندم.
از اخلاق خوب خواهرم مکرمه و مهربانیاش بگویم، که وقتی خبر شهادتش به گوش معلمان، از دبستان تا دبیرستان رسید، همه برای عرض تبریک و تسلیت به منزل ما آمدند و چند تن از معلمان، وقتی به منزلمان رسیدند گریه کردند و از خوبیهای مکرمه گفتند و حتی برخی به شدتگریه میکردند.
هنوز که هنوز است، مدیر دبیرستانش، دانشآموزان را بر سرِ مزار خواهر بزرگوار میبرند و مراسم میگیرند.

میخواهم شهید شوم
خاطرهنگار: بنتالهدی و فاطمه رجائینژاد، خواهران شهیده سمانه رجایینژاد
ولادت: ۱۳۶۵ – استان کرمان
شهادت: ۱۳/۱۰/۱۴۰۲ – گلزار شهدای کرمان
نحوه شهادت: انفجار بمب در حادثه تروریستی سالگرد شهید حاج قاسم سلیمانی
مزار شهید: کرمان، گلزار شهدا
من، بنتالهدی رجائینژاد، خواهر کوچکتر سمانه و ساکن کرمانم. متولد ۱۳۶۸ و سه سال از سمانه کوچکترم. سمانه در ۱۳۶۵ به دنیا آمد و دو فرزند دختر داشت؛ یکساله و هفت ساله. پدرم از وقتی سمانه شهید شد، خیلی بیمار شد.
بیماریاش شدت گرفت، چون سمانه را خیلی دوست داشت. بعد از شهادتش، هروقت به گلزار میرفت، به سمانه التماس میکرد که اگر آبرویی نزد خدا دارد، تا سالگردش مهمان سمانه شود. همین هم شد، دقیقاً چهلم پدر و سالگرد سمانه در یک روز شد.
من، فاطمه رجایینژاد، حدود شش سال از سمانه بزرگترم. خوشا به سعادت خواهرم که به آرزویش رسید. سمانه همیشه دوست داشت شهید شود. ما هفت فرزند بودیم؛ دو برادر و پنج خواهر. سمانه پنجمین فرزند خانواده بود.
از کودکی خیلی دلسوز بود و علاقه خاصی به خانواده، مخصوصاً پدرم داشت. پدرم جانباز بود و سمانه انگار دست پدرم بود. اخلاق خاصی داشت و نسبت به فرزندانش خیلی مهربان بود. همه ما در روستای تاجآباد به دنیا آمدیم.
دوره ابتدائی را در مدرسه شهید رجایی و راهنمایی را در مدرسه شهید ثانی گذراندیم. مدرسه روستا تا سوم راهنمایی بیشتر نداشت، بعد به شهرستان بافت میرفتیم. سمانه تا دیپلم بیشتر ادامه نداد.
همه بچهها به ترتیب ازدواج کردند و آخرین فرزند خانه، برادرم که از من کوچکتر است، به دانشگاه و بعد نظام رفت. آخرین کسانی که با پدر و مادر بودند، من و سمانه بودیم. سمانه فقط یک خواهر نبود؛ واقعاً دوست، رفیق و معلم بود.
در مدرسه باهم بودیم تا اینکه با فاصله شش ماه ازدواج کردیم. رسم ما این بود که اول مراسم عقد و بعد عروسی با فاصله سه ماه برگزار میشد. بعد از ازدواج هر دو ساکن کرمان شدیم.
پدرم نابینای مطلق بود و مادرم دیابت داشت. ناتوان نبودند اما برایشان سخت میگذشت. همه ما، خصوصا سمانه، دغدغه آنها را داشتیم. گرفتاری خواهر و برادرهای بزرگتر بیشتر بود، ما آخر هفتهها با هم به پدر و مادر سر میزدیم.
اگر نیاز به پزشک داشتند، آنها را به شهرستان میآوردیم، چند روز میماندند و به امور درمانیشان رسیدگی میکردیم. از محدودیت پدر، هیچوقت گلایه نداشتیم و خدمت به او افتخارمان بود. مادرم با وجود دیابت، از پس کارهایش برمیآمد.
پدرم قبل از انقلاب، در سال ۱۳۴۲ در خدمت سربازی، با مواد منفجره از ناحیه صورت جانباز شده بود. او فقط مستمری داشت و صورتش جراحی پلاستیک شده بود و قسمتی از بدن، سینه و دستش مجروحیت داشت. مادرم خیلی صبوری کرد و نمره اصلی به او تعلق دارد.
پدرم با وجود محدودیتهایش خیلی مهربان و صبور بود. با بچهها بچهگانه رفتار میکرد و با بزرگترها هم برخورد مناسبی داشت. ما برای خدمت به او از هم سبقت میگرفتیم. سمانه واقعاً دوستداشتنی بود.
در کودکی، باهم به مسجد میرفتیم. وقتی روضه تمام میشد، ظرفهای نذری مثل آبگوشت را جمع میکردیم و میشستیم. سمانه در این مواقع، غذا پخش میکرد و خیلی دوست داشت در این مراسم کاری انجام دهد.
اهل نماز شب بود و باهم برای اعتکاف میرفتیم و سه شب میماندیم. گاهی هم موقع تحویل سال، با کاروان به مشهد میرفت.
بعد از ازدواج، در همانجایی که الان مزار مطهرش است، مراسم شب قدر برگزار میشد و برای احیا رفتیم. وقتی مداح روضه میخواند، سمانه که در گوشهای نشسته بود، با سوز دعا میکرد و مدام میگفت: «خدایا عاقبتبهخیرم کن.»
بعد از شهادتش همیشه فکر میکنم شاید برات شهادتش همانجا امضا شد. در مراسم با چای و کیک پذیرایی میکردند. آخر شب که میخواستیم برای سحری برگردیم، سمانه گفت: «کاش ما هم میتوانستیم نذری بدهیم.»
چون در توانمان نبود زیاد هزینه کنیم، تصمیم گرفتیم با هم، مبلغی به نانوایی بدهیم، تا برای سحر یا افطار به نیت ما نان نذری دست مردم بدهند. همین کار را هم کردیم و این، سرآغاز کار خیر شد.
بعد سمانه پیشنهاد داد لباسهای فرزندانمان را که برایشان کوچک شده، اما قابل استفاده است، مرتب کنیم و به نیازمندان بدهیم. محله ما افراد مستضعف زیاد داشت. به سراغ کمد لباسها رفتیم، لباسهای مورد نظر را شستیم و اتو کردیم و بین کسانی که خودمان میشناختیم، پخش کردیم.
موضوع را با برادر بزرگترم که در کار پخش کیک و شیرینی بود، درمیان گذاشتیم و او گفت که این موضوع را با مشتریهایش مطرح میکند. این کار کاملاً دلی بود و ثبت رسمی نداشت. از آن به بعد،
برادرم گاهی بستههای بزرگ پر از لباس و کفش که از مشتریهایش گرفته بود، برایمان میآورد؛ ما آنها را میشستیم و اتو میکردیم و با کمک فرمانده بسیج، افراد نیازمند را شناسایی میکردیم و اقلام را به دستشان میرساندیم. با این کار، حالمان خیلی خوب میشد.
سمانه خیلی صبور بود و تحت هر شرایطی، در مراسم مذهبی شرکت میکرد. زیارت عاشورا و سوره واقعه را دوست داشت. زیاد به گلزار شهدا میرفت و برای عاقبتبهخیری به خدا التماس میکرد.
حتی قبل از آن روز، به مادرم که مسافرت بود، گفته بود دوست دارد در آن هفته هم به گلزار شهدا برود.
از ته دل دوست داشت به این مقام برسد و بعد از شهادت شهید سلیمانی، مرتب به گلزار میرفت. احساس عمیقی به هم داشتیم، فراتر از حس خواهری، مثل دو رفیق. حتی همسرانمان هماسم بودند.
با هم به خرید میرفتیم و انتخابمان شبیه به هم بود. همیشه موقع برگشت، میگفت به سمت گلزار برویم.
روز مادر بود و هیچکس انتظارش را نداشت. هنوز پیامهایش در گروه خواهرانهمان در روبیکا هست، خواهر بزرگم گفته بود از شهرستان بیایم با هم به گلزار برویم. سمانه گفته بود دوست دارد برود و شهید شود. انگار به دلش افتاده بود.
یک سال قبل از کرونا با خواهر بزرگم به کربلا رفتم و سمانه با دخترم برایم آش پشتِپا پخته بود. گفتم من که چند بار رفتم، نیاز نبود اینهمه زحمت بکشی. گفت: «من که نمیتوانم به کربلا بروم، اما میتوانم به زائرش خدمت کنم.» آن آش را هم به گلزار شهدا برده و پخش کرده بود.
خانوادگی خیلی باهم صمیمی بودیم؛ ولی سمانه در همه زمینهها اول بود. حتی برای روز مادر، همیشه پیشقدم میشد. یک سال، ششم دیماه، قرار بود برای بابا جشن تولد بگیریم. سمانه تا میدان رسالت پیاده رفت و کیک تهیه کرد و با خواهرها رفتیم و در پارک برای بابا تولد گرفتیم. خیلی دوستداشتنی، بیریا و لایق شهادت بود.
چند روز قبل از سالگرد شهید سلیمانی، حال دخترم خوب نبود و روز مادر هم بود، دوست داشتم پیش مادرم باشم. به شهرستان رفتم. همیشه سالگرد شهادت، به گلزار میرفتیم، حتی روز تشییع حاج قاسم هم رفتیم.
سمانه به مادر زنگ زد و با او حرف زد. مادر پرسید: «کجا هستی؟» جواب داد: «آماده شدیم، منتظریم همسرم بیاید و به گلزار برویم.» نیمساعت قبل از انفجار در گروه باهم حرف میزدیم. چون در روستا زندگی میکردیم، بهخاطر محدودیت پدر و مادر، وقتی فرصتی پیش میآمد، یکی از ما میرفت و کارهای عقبافتاده را انجام میداد. مادرم یک تنور گازی خراب داشت.
محدودیت پدر باعث شده بود همه ما، هم راننده باشیم و هم کشاورز؛ کارهای روستا را هم پابهپای مردان انجام میدادیم. مادر گفت حالا که اینجایید، تنور گازی رو ببرید و درست کنید. من و پدر برای تعمیر رفتیم و برای مادر کادو گرفتیم و برگشتیم.
سمانه به مادر زنگ زد، کمی باهم حرف زدند و مکالمه قطع شد. در حال خوردن ناهار بودیم که خواهر بزرگم زنگ زد و گفت: «شبکه کرمان را بگیر و زیرنویس را ببین. میگویند گلزار را زدهاند.» همه میدانستیم سمانه به همراه بچهها و همسرش به آنجا رفته است.
بعد از آن تلفن، هرچه شماره همراهش را گرفتیم، جواب نداد. خطها کلاً بههم ریخته بود. اولین کسی که به او زنگ زده بودند، برادر بزرگم بود که نزدیک گلزار بود. به همسرم زنگ زدم و گفتم: «از سمانه خبر داری؟» گفت: «نگران نباش، همسرش با گوشی سمانه به من زنگ زده، شش ثانیه وصل شد و فقط سروصدا بود.»
بعداً فهمیدم همسرش هول کرده و با گوشی سمانه برای کمک زنگ زده. همسرم خیالم را راحت کرد و به پدر و مادر دلداری میدادم که چیزی نشده. به خواهرم که در مسیر بیمارستان بود، زنگ زدیم. برادر بزرگم، پسرعمو را فرستاده بود که ما را از شهرستان به کرمان ببرد.
سمانه درجا شهید شده بود. همسر و بچههایش بالای سرش بودند. میگفتند با وانت او را به بیمارستان بردند. تماسها شروع شد، حتی اقوامی که دیربهدیر تماس میگرفتند، آن موقع زنگ زدند. فهمیدم اتفاقی افتاده. به مادرم گفتم بچهها زنگ زدند و گفتند فقط دستش شکسته است.
در مسیر کرمان، پدرم میدانست اتفاقی افتاده است. مادرم گفت: «مگر نگفتی فقط دستش شکسته، چرا آیتالکرسی میخوانی؟!» ولی میدانستم چه شده. به خواهرم زنگ زدم و گفت فکر کن دیگر سمانه نیست.
دخترش گفته بود: «دستم در دست مامان بود. بار اول که انفجار شد، تا یک مسیری آمدیم، مامان به بابا گفت خدا را شکر که اتفاقی برای بچهها نیفتاده.» در همان لحظه فقط گفته بود: «یا ابوالفضل!»
خواهر دیگرم تعریف کرد: «یک هفته قبل از حادثه، سمانه با پدر و مادرم به مسافرت رفته و برگشته بود. بعد مادرم میگفت موقع رفتن سمانه، با آینه و قرآن بدرقهشان کرده است. من آن روز منزل بودم و از تلویزیون برنامهها را میدیدم.
زیرنویس تلویزیون را که دیدم، به همسرم زنگ زدم. انگار از طریق برادرم خبردار شده و به بیمارستان رفته بود. چادرم را برداشتم و با ماشین خانم همسایه خودم را به بیمارستان رساندم. در بیمارستان افضلی اوضاع خیلی بد بود.
همسر آن خانم را دیدم، سر و صورتش به حدی خونی بود که چشمانش باز نمیشد. پایین آمدم. دختر کوچک سمانه بغل عروسمان بود و سرش زخمی شده بود. برایش شیرخشک و پستانک گرفته بودند تا آرام شود. دختر بزرگش، روی برانکارد در گوشه بیمارستان بود و خودش را از ترس جمع کرده بود.
نمیخواستم قبول کنم سمانه نیست. به برادرم گفتم: «سمانه چی؟» گفت: «در بخش است.» از من میپرسید کفشهایش چهرنگی بود؟ لباسش چهشکلی بود؟ ولی نمیگفت چه شده. از صمیمیت و احساس ما خبر داشت، نمیتوانست به من بگوید که سمانه دیگر نیست.
به برادر کوچکم که از شهرستان دورتر میآمد هم چیزی نگفته بود. خیلی التماس کردم که اگر در بخش است، بگذار او را ببینم. بالاخره مرا به قسمتی برد که شهدا را میآوردند. روی پیکرها کاور کشیده بودند. از قبل او را شناسایی کرده بود، اما به من نمیگفت.
از ناحیه گردن ترکش خورده بود. بعداً فهمیدم یک ترکش هم در پایش بوده. همسرش از شدت شوک و دستپاچگی، نتواسته بود چک کند که نفس دارد یا نه! بهحدی ترسیده بود که منتظر آمدن امداد نشده و خودش بچهها و سمانه را به بیمارستان برده بود.»
وقتی به شهرستان رسیدیم، همه خبردار شدند و همسایه و فامیل هم آمدند. رفتیم شناسنامهاش را بیاوریم، خانه آنقدر مرتب و تمیز بود که انگار میدانست میرود و دیگر برنمیگردد. یک دفتر شکرگزاری داشت که مرتب در آن مینوشت.
در یک گروه قرآنی فعالیت میکرد که هفت سال در آن شرکت داشت. هرکس یک صفحه از قرآن را میخواند. باهم چله حدیث کساء و دعای عهد میگذاشتند که هنوز هم برقرار است. قرعهکشی میکردند و به قید قرعه، یک جلد قرآن
میفرستادند. برای سمانه یک پرچم با نوشته «یا اباعبدالله الحسین» و یک قرآن از همدان فرستاده بودند. برای هر کس که میشنید مریض شده یا مشکلی دارد، مرتب دعا میکرد.
خیلی به نماز شب، دعای عهد، زیارت عاشورا و خواندن قرآن علاقه داشت و هر شب میخواند. در دفتری که داشت، کوچکترین چیزها را مینوشت. هفت سال در یک خانه ۶۰ متری مستأجر بودند و پارسال به یک خانه همکف آمده بودند.
در شکرگزاریهایش دقیق نوشته بود: «خدایا شکرت که خانهمان حیاط دارد.» یا از مادر بهخاطر تحمل شرایط سخت پدر تشکر کرده بود. بیریا بود.
وقتی مادرشوهرش فوت کرد، تمام مراسمهایش را در خانه خودش برگزار کرد. میگفت چون دختری ندارد، من واقعاً دخترش هستم. سمانه کلاً اهل سختیکشیدن بود.
مزار سمانه، همان گلزار شهداست. وقتی سر مزارش میروم، با او حرف میزنم و میگویم خیلی دلم برایت تنگ شده. مرا هم پیش خودت ببر و شفاعتم کن تا عاقبتبهخیر شوم. در صفحه روبیکایش نوشته بود: «با خدا باش و پادشاهی کن.»
واقعاً باخدا بود و خدا هم او را خوب خرید و به او عزت داد. همیشه میگفت: «خدایا عاقبتبهخیریم کن.» گاهی در جمع خواهرانه اگر میخواستیم از چیزی گله کنیم، میگفت: «خواهر خدایی بیا یک حرف خوب بزنیم و صحبت خوبی داشته باشیم.»
با صاحبخانهاش هم رفتار خوبی داشت؛ صاحبخانه بعد از شهادتش گفته بود با اینکه جاروبرقی داشت، استفاده نمیکرد، چون برق مشترک بود و با جارودستی خانه را جارو میزد.
هزینه اجاره را همیشه یکیدو روز، زودتر میداد. خانه بعدی که اجاره کرد، نزدیک ما بود و دوست داشتیم سه خواهر نزدیک هم باشیم. در کوچکترین مراسم بچهها یا دورهمی ساده، باهم بودیم.
وقتی جزء خانواده شهدا نبودیم، تلویزیون که برنامهای از خانواده شهدا پخش میکرد، زیاد درکشان نمیکردیم؛ ولی حالا حال آنها را میفهمیم. سمانه به بهترین شکل که لایقش بود، رفت.

فرشته زمینی
خاطرهنگار: زهره گلزاری، خواهر شهیده نغمه گلزاری
ولادت: ۱/۶/۱۳۶۳ – سیرجان، استان کرمان
شهادت: ۱۳/۱۰/۱۴۰۲ – گلزار شهدای کرمان
نحوهی شهادت: حادثه تروریستیِ سالگرد شهید حاج قاسم سلیمانی
مزار شهید: کرمان، گلزار شهدا
دوران کودکی من و نغمه به خاطر فاصله سنی کمی که با هم داشتیم، هر دوره لذت و شیرینی خودش را داشت. یادم هست وقتی من دبستانی بودم، نغمه با سه سال اختلاف، در مدرسه راهنمایی درس میخواند، و همیشه در کارها کمکم میکرد، برایم مثل مادر بود.
مرا با خودش به مسجد محل میبرد و من با سن کم، آنجا فقط بازیگوشی میکردم، خادم مسجد یکبار مانع شد موقع نماز به داخل مسجد بروم و شیطنت کنم؛ ولی نغمه مرا یواشکی برد و من کلی ذوق میکردم، چون پشتم به خواهر بزرگترم گرم بود.
معتقدم خواهر بزرگتر، در مواقعی، مثل مادر، حس پشتیبان به کوچکترها میدهد. نغمه، خواهر شهیدم بسیار باگذشت، خیلی مهربان و دوستداشتنی، خوشرو، خوشبرخورد، مهماننواز، مردمدار و اهل نماز اول وقت بود. بسیار در مسائل شرعی حساس بود و رعایت میکرد.
همه خانواده را به رعایت اینگونه موارد توصیه میکرد و در مراسمات مذهبی همیشه پیشقدم بود. سعی میکرد اطرافیان را با خودش به مجالس عزای امام حسین(ع) و ائمه اطهار ببرد.
من هروقت میخواستم به کرمان بروم، به شهر باغین که میرسیدم، هنوز ۱۵ کیلومتر تا خانهاش مانده بود، خودش زنگ میزد و میگفت: «در را باز کردم، بیا بالا.» وقتی میرسیدم، با همان لبخند قشنگش از من استقبال میکرد.
چند ساعت قبل از شهادتش با من تماس گرفت، خیلی اصرار داشت که برای مراسم سالگرد حاج قاسم به کرمان بروم. نیمساعتی با هم صحبت کردیم، به او گفتم: «من جمعه میآیم.» خندید و گفت: «جمعه بیا، موکبها را جمع کن.» من لیاقت بودن در کنارش را نداشتم. همیشه میگویم کاش آن روز، من هم رفته بودم؛ ولی من سعادت شهادت کنار چنین خواهری را نداشتم.
خیلی توصیه به نماز اول وقت و صله رحم داشت. هروقت میخواستیم با هم بیرون برویم، میگفت: «وضو بگیر، اگر اذان شد، برای نماز به مسجد برویم.» وقتی به سیرجان میآمد، به منزل اقوام میرفت و به آنها سر میزد. همیشه دوست داشت خانواده دور هم جمع باشند.
به خانواده خیلی اهمیت میداد. زندگیاش را عاشقانه شروع کرد و خیلی همسرش را دوست داشت، بهطوریکه هیچوقت طاقت دوریاش را نداشت. دو فرزند داشتند. قبل از بهدنیا آمدن فرزند اولش، مشغول تدریس بود؛ ولی بعد از اینکه پسرش به دنیا آمد، تدریس را کنار گذاشت و در کنار همسرداری، مادری میکرد.
بسیار حاج قاسم و مکتب او را دوست داشت. از سن کم، فرزندانش را با قرآن و اهل بیت آشنا میکرد و آنها را شیفته امام حسین(ع) و اسلام کرده بود. همینکه فرزندانش ۳ یا ۴ ساله میشدند، آنها را به کلاس قرآن میفرستاد.
علاقه خیلی زیادی به شهدا داشت. بیشتر، آخر هفتهها با همسر و فرزندانش به گلزار شهدا میرفت و دعای کمیل میخواند. معتقد بود آنجا صفای خاصی دارد.
ساعت حدود ۴ بعدازظهر بود که اعلام شد گلزار شهدای کرمان بمبگذاری شده است. یکیدو ساعت هرچه به نغمه زنگ میزدیم، موبایلش خاموش بود. میگفتیم حتماً شارژ گوشیاش تمام شده است. با حسین تماس گرفتیم، فقط یک جمله گفت: «ما حالمان خوب است» و قطع کرد.
یکدفعه دلم فرو ریخت. برادر بزرگم گفت: «باید به سمت کرمان برویم.» در راه، فقط نذر میکردم خواهرم و بقیه سالم باشند. وقتی رسیدیم بیمارستان باهنر، همسرش را دیدم که برادرهایش زیر بغلش را گرفته بودند.
صدایش زدم، پرسیدم: «نغمه کجاست؟» دو زانو به زمین نشست و فریاد میزد. هنوز کمی امید داشتیم که شاید در بیمارستانهای دیگر باشند. برادر کوچکم که رسید، ما را به منزل پدرشوهر نغمه فرستاد و گفت: «شما بروید، من به شما خبر میدهم.» ما هم به امید اینکه پیدا میشوند، به منزل آنها رفتیم.
ساعت ۱۱:۳۰ شب، همسر خواهرم به خانه آمد، انگار که حامل خبر خیلی بدی باشد، آنقدر حالش بد بود که فقط فریاد میزد وگریه میکرد؛ تا اینکه متوجه شدیم نغمه شهید شده است. در آن لحظه، زمان برایم ایستاد، فقط جیغ میزدم و پاهایم سست شد و به زمین افتادم.
نمیدانستم چه باید بکنم. در یک لحظه به معنای واقعی مرگ را حس کردم. نمیخواستم باور کنم، نغمه، یکدانه خواهرم، همهکسم رفته بود. تکهای از وجودم کنده شده بود، دنیا برایم تمام شد. بالاخره آن شب را به هر سختی، به صبح رساندیم. ساعت ۵ صبح بود که خبر شهادت خواهرزادهام مریم را آوردند.
آنلحظه دیگر دنیا برایم تمام شد، دیگر هیچچیز نمیفهمیدم. آن زمان، من باردار بودم، جنینی که در شکم داشتم، به دلیل شوکی که به من وارد شد، ایست قلبی کرد. هنوز وقتی به آن روز فکر میکنم، قلبم درد میگیرد.
لبخند زیبا و باوقار خواهرم از ذهنم پاک نمیشود و قلبم را به درد میآورد. نصیحتهای مادرانهاش را فراموش نمیکنم و یاد و خاطراتی که از بچگی با هم داشتیم را بهیاد دارم و درونم زنده است و زندگی میکند.
خواهر شهیدم! هنوز لبخند زیبایت و چادر نمازی که دور سرت میپیچیدی و نگرانیهایت برای همسر و فرزندانت از ذهنم پاک نمیشود. خواهرم زمینی نبود، من لیاقت داشتن چنین خواهری را نداشتم.
نغمه جان! خواهر عزیزم و مریم جان! خواهرزاده قشنگم، شهادتتان مبارک. بهشت گوارای وجود نازنینتان. من همیشه به شما احتیاج دارم، برایم دعا کنید.




