به گزارش مشرق، روزنامه جوان نوشت: پس از انتشار مطلب مربوط به سردار شهید سید یزدانمیر و دخترش شهیده دکتر فاطمهساداتمیر با خانواده شهیدان اشتیاقیمقدم آشنا شدم. شهید پاسدار محمد اشتیاقی، همسرش شهیده زهرا فعلی و فرزند ۱۰ماههشان امیرحسین اشتیاقی، در حمله مستقیم رژیم صهیونیستی، در سحرگاه هفدهم فروردین سال ۱۴۰۵، در کنار سردار شهید سید یزدانمیر و دخترش شهیده دکتر فاطمهسادات میر به شهادت رسیدند.
این ارتباط صمیمانه و دوستانه میان فرمانده و نیرو تا پای شهادت پیش رفت و پروازشان با هم رقم خورد. برای همکلامی با خانواده شهید اشتیاقی مقدم، راهی خانهشان شدم. میخواهم از محمد اشتیاقی بیشتر بدانم از او که پای ثابت بسیج بود و از خادمان سهشنبههای مهدوی محله و خادم اربعین. مایلم از معلم شهید، زهرا فعلی که خادم سهشنبههای مهدوی بود و تمام زندگیاش را برای امام زمان (عج) هزینه کرده بود، بشنوم و در نهایت، پای تعریفهای مادر شهید از نوه ۱۰ماههاش که تمام زندگیاش شد عمری کوتاه که بین دو جنگ تحمیلی گذشت. کودکی که دیگر صدای خندهاش دل کسی را نمیلرزاند.
رزق حلال و عاقبت بخیری
من زهرا جراحیان هستم، مادر شهید محمد اشتیاقیمقدم، ۷۱سال از عمرم میگذرد و حاصل سالهای زندگیام، پنج فرزند است، چهارپسر و یک دختر. من و همسرم، اکبر اشتیاقیمقدم اردیبهشت ماه سال ۵۵ ازدواج کردیم. همان سال، آذرماه بود که اولین پسرم به دنیا آمد. بین بچهها، بهخصوص پسرهایم، فاصلههای کمی بود. محمدآقا، پسر چهارم من بود. روزهای اول زندگیمان، همسرم در کارریختهگری بود، اما بعد از انقلاب که کارها خوابید و اوضاع سخت شد، همسرم تاکسی گرفت و مشغول کار شد. خیلی به رزق حلال توجه داشت و آن را در عاقبتبخیری بچهها مؤثر میدانست. بچهها با فاصلههای خیلی کم، یکییکی به جمع خانواده اضافه شدند. زندگی بود و سختیهایی که یکی یکی برای حلشان باید آستین بالا میزدیم. اما میان راه این زندگی پر فرازونشیب پدر بچهها از دنیا رفت و من تنها ماندم.
آن زمان آقا رضا ۱۶سالش بود، محمدآقا ۱۰سال و سارا خانم هشتسال داشت. جواد آقا ۱۲ساله و امین ۱۳ساله بودند که پدرشان از دنیا رفت. همسرم سرطان داشت، بیماریاش به گونهای بود که متأسفانه خیلی دیر تشخیص داده شد. وقتی هم فهمیدیم، دیگر کار از کار گذشته بود. همسر اواخر مرداد سال ۷۳ ما را تنها گذاشت و رفت. بچهها خیلی کوچک بودند و بار تمام این زندگی و مسئولیتشان روی شانههای من افتاد. هوای هم را داشتند بچهها که پشت سر هم قد میکشیدند، خانه پر میشد از شور و هیاهو.
وقتی میخواستیم جایی برویم، نمیشد همهشان را با خود ببریم. به پسرها میگفتم: «شما باید خانه بمانید، فقط سارا خانم باید همراهم بیاید.» محمدآقا خیلی وابسته بود، گریه میکرد و دلش میخواست حتماً بیاید. میگفتم: «مادرجان، اگر بخواهم تو را ببرم، باید بقیه را هم ببرم.» او هم با همان زبان شیرین و کودکانهاش میگفت: «خب یه دفعه سارا را ببر، یه دفعه ما را!» من هم برایش توضیح میدادم دختر باید کنار مادرش باشد و پسرها میتوانند با هم بمانند. چقدر هم که به هم وابسته بودند و هوای همدیگر را داشتند. همینطور که بزرگتر میشدند، حواسم به همهچیز بود.
برای مخارج عیدشان همیشه از قبل برنامهریزی و ذرهذره پسانداز میکردم. من طبعم بلند بود، اصلاً از اینکه کسی بخواهد کمکم کند، خوشم نمیآمد. همان روزی که پدرشان از دنیا رفت با خدای خودم عهد بستم. از ته دلم گفتم: «خدایا، تو خودت عزت این بچهها را حفظ کن و دست مرا پیش هیچکس دراز نکن» و خدا هم همیشه هوایم را داشت. طوری میشد که انگار خودش همهچیز را ردیف میکرد. پول تاکسی و درآمد اجارهای که داشتیم را با چنگ و دندان جمع کردیم و به لطف خدا، با همان دسترنج خودمان صاحبخانه شدیم.

دلبسته مسجد و بسیج
محمدآقا از همان بچگی دلبسته مسجد و بسیج بود. برادرش رضا که میرفت، دل محمد هم پر میکشید که او هم برود. رضا میگفت: «نه، تو هنوز کوچکی.» محمد هم غصه میخورد و دلش میخواست پابهپای برادرش باشد. یک روز به رضا گفتم: «مادر، او را هم با خودت ببر، دوست دارد یاد بگیرد.» دیگر رضا هم حرفی نزد و با هم رفتند. به محمد میگفتم: «مادر، تو که نباید فقط دنبال رضا باشی، خودت برو آنجا و فعالیتهایت را انجام بده.»
یادم است روزهای اول که آقا رضا دیر میکرد، پدرشان نگران میشد. به پدرشان میگفتم: «تو مرد خانهای، بلند شو برو ببین پسر بزرگت کجاست؟» وقتی هم که مسجد بسته بود، میگفتم: «خب در بزن، حتماً بچهها آن داخل هستند.» آن روزها رضا هم دنبال یادگیری بود؛ کلاس خطاطی میرفت و پارچهنویسی یاد میگرفت هنوز هم وسایلش، قلمها و مرکبهایش یادگار آن روزهاست و محمد همیشه دنبال یادگیری و تلاش بود تا هنری در دست داشته باشد و روی پای خودش بایستد. دوست داشت در کنار برادرش اوهم یاد بگیرد.
محمد آقا دیپلمش را که گرفت، برای کارش به ادامه تحصیل نیاز داشت. بدون اینکه به ما بگوید یا خبردار شویم، خودش بیسروصدا رفت و لیسانسش را هم گرفت! آنقدر تودار و مستقل بود که ما خبردار نشدیم. بعد از آن هم ازدواج کرد. چند ماهی از ازدواجش گذشته بود و صاحب فرزند هم شده بودند که شهید شد و حالا زندگی ما حالوهوای دیگری به خود گرفت....»
میهمان کوچکمان، شهید امیرحسین اشتیاقی مقدم
میخواهم از جنگ ۱۲ روزه و تولد نوهام برایتان بگویم. شب اول جنگ بود که نوهام به دنیا آمد. دکتر گفته بود که روند زایمان تا صبح طول میکشد، اما همان لحظات به محمد زنگ زدند. وضعیت حساس بود و او بیتعلل رفت. مسئولش آمده بود و رفتند. با اینکه محمد عمیقاً نگران همسرش در بیمارستان بود، اما تکلیفش را هم فراموش نکرد. وقتی بچه به دنیا آمد، محمد خودش را رساند. من که دیدم چقدر نگران است، گفتم: «محمدجان، بلند شو دوباره با هم برویم بیمارستان.» وقتی به بیمارستان رسیدیم و کمی جابهجا شدند، به من نگاه کرد و با نگرانی گفت: «مامان، حالا چیکار کنم؟ همسرم همراه میخواهد.» من هم با خیال راحت گفتم: «خب من هستم دیگه! مگه مسئلهای داره که من اینجا باشم؟ برو خیالت راحت باشد.» او هم خیالش از بابت حضور من راحت شد. آن شب من ماندم و عروسم، زهرا خانم.
نصف شب بود که یک دفعه زهراخانم گفت: «مادر، چه بارانی میآید! شنیدید چقدر تند میبارد؟» من همان لحظه متوجه شدم که آن صدا باران نیست؛ صدای موشکباران است. اما دلم نیامد آرامششان را به هم بزنم. گفتم: «آره مادر، باران است؛ بخواب.» گذاشتم راحت بخوابند و استراحت کنند، چون خیلی خسته بودند. تا صبح بیدار ماندم و هوای نوه و عروسم را داشتم. صبح که شد، همه از خواب بیدار شدند. تلویزیون را بالاخره روشن کردیم و همه متوجه حقیقت شدند. وقتی فهمیدند آن صداها در شب، باران نبوده، خیلی تعجب کردند. من همان شب به خاطر آرامش آنها سکوت کرده بودم و فقط مراقبشان بودم. آن روزها همه چیز بسیار شلوغ و پر از دلهره بود. مادر زهرا خانم میخواست پیش ما، اما، چون اوضاع خیلی درهم بود، به او گفتم: «نیا، نیا؛ الان نمیتوانی بیایی. من خودم بعد به خانه شما میآیم. بعد از اینکه زهرا خانم از بیمارستان مرخص شد، عصر آن روز ما را به خانه خودش برد. هم وسایل خودشان و هم وسایل بچه را برداشتیم. بعد هم رفتیم خانه مادرش؛ عروسم تا ۱۰ روز آنجا ماند تا خیال مادرش هم از بابت زهرا و نوهاش راحت باشد.
جانباز و شهید جنگ رمضان
چند روز از وضعیت مجروحیت محمد بیخبر بودم. برادرها و خواهرش میدانستند، اما برای اینکه نگران نشوم، من را در جریان نگذاشتند. من از آمدوشد بچهها حدس میزدم، شاید خبری شده باشد، اما کسی حرفی به من نمیزد. هر روز موقع افطار، منتظر آمدن آقا محمد میماندم. وقتی خبری نمیشد، به خودم میگفتم: «در این ایام جنگ، قطعاً سرش شلوغ است و نمیتواند به خانه بیاید. بعد فهمیدم دکترها سه روز تلاش کرده بودند، وضعیت محمد را ثابت نگه دارند.
وقتی حالش کمی بهتر شد، با همسرش تماس گرفته و گفته بود: «کمی جراحت برداشتهام و الان در بیمارستان هستم.» ما همه تصور میکردیم نبودن محمد بهخاطر شرایط جنگی و مأموریت است. اما وقتی فهمیدیم چند بار زیر عمل جراحی رفته، خیلی نگران شدم. ایام عید بود و وقتی بچهها گفتند دوباره محمد را به اتاق عمل بردند با همه وجود به اهلبیت (ع) متوسل شدم. وقتی محمد را سالم از اتاق عمل بیرون آوردند، نفسم بالا آمد. دست به دعا برداشتم و با خدای خودم خلوت کردمو گفتم: «خدایا، من این بچهها را با هزار زحمت و سختی بزرگ کردم، خودت به من رحم کن و این امانت را برایم نگهدار.»
برای دیدنش لحظهشماری میکردم. خدا را شکر که لطفش شامل حالم شد و بالاخره توانستم او را ببینم؛ محمد سرحال و خندان بود. همانجا بود که خیالم کمی راحت شد. آن روزها، هر روز برایش آبسیب تازه میگرفتم و میفرستادم بیمارستان؛ میخواستم با هر قطرهاش، ذرهای از آن محبتی که در دل داشتم به او منتقل شود. دو هفتهای که در بیمارستان بود گذشت و بالاخره محمد را به خانه آوردیم تا ادامهی درمانش در محیط گرم خانه انجام شود.
نکند کسی را رنجانده باشم؟!
محمد خیلی به حقالناس توجه داشت. یک خاطرهای که از دوران بستریاش در بیمارستان دارم، هنوز در ذهنم مانده است. یک روز با خواهرش تماس گرفت و گفت: «برای من ۲۲موز درجه یک تهیه کن و به بیمارستان بیاور.» من اول تعجب کردم و گفتم: «مادر، میخواهی چه کار کنی؟ دو تا بخر که خودت بخوری، کافی است.»، اما او با همان قاطعیت همیشگیاش، انگار که موضوع خیلی مهمی باشد، گفت: «نه مادر، باید همان ۲۲تا باشد که گفتم.» «آن روزها قیمتها بالا بود و تهیه کردنش برایمان آسان نبود. وقتی دیدم هزینه تهیه ۲۲عدد موز زیاد میشود، دلم میخواست صرفهجویی کنم؛ برای همین به عروسم گفتم: «کمتر بگیر.» او و دخترم هم حرفم را گوش کردند و کمتر خریدند.
وقتی محمد متوجه شد که من نگذاشتم همه را تهیه کنند، با ناراحتی گفت: «مگر نگفتم چقدر تهیه کن؟ چرا کمتر گرفتید؟» من هم که خودم را مقصر دیدم، چیزی نگفتم. بعد او بلافاصله گفت: «همین الان بروید و باقیماندهاش را بگیرید و بیاورید.» با همان نگاه دلسوزانهاش گفت: «مادر، اینها برای پرسنل بیمارستان است که اینجا زحمت میکشند و خسته میشوند. من نگران حقالناس هستم؛ نگرانم که نکند در این مدت بهخاطر درد کشیدن، فریادی زده باشم و آنها را رنجانده باشم. باید آنها را از خودمان راضی نگهداریم. آنقدر روی این موضوع تأکید داشت که فهمیدم هدفش ادای دین است. خودش هم همیشه عاشق موز و سیب بود، اما این بار، موزها نه برای خودش که برای دلجویی از کادر درمان بود. وقتی موزها را آوردیم و گذاشتیم، دیگر چیزی نگفت. آرام شده بود؛ انگار باری از روی دوشش برداشته شد و خیالش راحت شده بود که کارش را درست انجام داده است. حالش هم بعد از آن بهتر شد...، اما افسوس که این مهربانیها و آن قلب بزرگ، خیلی زود از میان ما پر کشید و آسمانی شد.
جشن تولدی ماندگار...
۱۶فروردین بود که ناگهان یادم آمد فردا تولد محمد است. از تهدل گفتم: «تولد پسرم است؛ نباید بیسرصدا بگذرد. همه را خبر میکنم، باید برای تولدمحمد جشن بگیریم.» با زهرا (عروسم) تماس گرفتم و گفتم: «دخترم، امشب تولد محمد است. تو هیچ کاری لازم نیست انجام بدهی، فقط بدان که امشب میهمان داری! ما خودمان میآییم و همهچیز را آماده میکنیم.» با خودم فکر کردم بهتر است یک کیک خوب بگیریم و شام هم خودم درست کنم تا همهچیز تولدش کامل باشد. خلاصه کیک و شام رو تهیه و همه را جمع کردیم و راه افتادیم. وقتی به خانه محمد رسیدیم، او اصلاً خبر نداشت. او نمیدانست ما برای اینکه در شب تولدش، او را شگفتزده کنیم و در میان آن همه درد و بیماری، لبخندی بر لبانش بنشانیم، تمام تلاشمان را کردهایم.
رسیدیم به خانهاش. محمد در بستر دراز کشیده بود و با جدیت ورزش میکرد. قرار بود فردا صبح برای کشیدن بخیههایش برود. وقتی بچهها یکدفعه با کیک وارد شدند، شمعها را روشن کردند و صدای دست زدن و «تولد، تولد...» در خانه پیچید، محمد سرش را بلند کرد. نگاهی متعجب به ما انداخت، انگار با خودش میگفت: «چه خبره؟ تولد کیه؟!» نمیدانست ما برای دیدن همین تعجب و خنده او، آنهمه راه راآمدهایم. کیک را روی میز کنار تختش گذاشتیم. چاقو را در دستش گذاشتم و گفتم: «مادر، خودت کیک را ببر. همهچیز عالی بود تا همان لحظهای که خبر شهادتش را به ما رساندند.
محمد دیگر تمام شد!
ساعت حدود ۳ صبح بود که ناگهان صدای مهیب انفجار پیچید؛ دود و آتش... تلفن امین ۵صبح زنگ خورد، آقارضا بود که به امین گفت بیا خونه محمد و امین هراسان رفت. دلم مثل سیروسرکه میجوشید؛ انگار با تمام وجودم حس میکردم که حادثهای در راه است. امین که برگشت، تمام صورتش خیس اشک بود. همانجا با بغض گفت: «مادر... محمد دیگر تمام شد.» آن شب تا ۶ بعدازظهر فردا، تمام جان ما شده بود جستوجو برای پیدا کردن او. یادِ روزهایی که برای سوریه میرفت، بخیر. میدانستم که رفتن آنها با خودشان است و آمدنشان با خدا.
هر بار، یک کیسه پر از مغزیجات برایش آماده میکردم؛ پسته، بادام و مغز گردو. به او میگفتم: «پسرم، معلوم نیست کجا باشی و شرایط چطور باشد؛ شاید چیزی گیرت نیاید. یک مشت توی جیبت بریز که داشته باشی و بخوری.» او هم هر بار با لبخند ساکش را برمیداشت و میرفت. محمد وصیتنامهاش را نوشته و جای آن را به من نشان داده بود و گفته بود: «مادر، این را اینجا میگذارم؛ اگر خودم برگشتم که هیچ، اما اگر نیامدم، آنوقت بازش کنید.» اما... ما هیچوقت آن را باز نکردیم.
از تولد امیرحسین تا سحرگاه هفدهم فروردین
همه آن روزها، یعنی از تولد نوهام امیرحسین در جنگ تحمیلی ۱۲ روزه، تا جنگ تحمیلی رمضان و شهادت پسرم و همسرش و نوه عزیزم، بر ما تلخ و سخت گذشت. پسرم که در جنگ تحمیلی رمضان بهشدت مجروح شد و مدتی در بیمارستان و پس از آن در خانه تحت درمان بود، در حملات مستقیم رژیم صهیونیستی، در سحرگاه هفدهم فروردین سال ۱۴۰۵، در حمله مستقیم به منزل مسکونیشان، در کنار سردار شهید سید یزدان میر و دخترش شهیده دکتر فاطمهسادات میر، در کنار خانوادهاش (زهرا فعلی، همسرش، و فرزند ۱۰ ماههاش امیرحسین اشتیاقیمقدم) به شهادت رسید.
سید یزدان میر، از فرماندهان برجسته و گمنام نیروی قدس سپاه بود که سالها هدف ترور قرار داشت. امیدوارم که شفاعت شهدا شامل حال ما باشد.



