به گزارش مشرق، فرد کاپلان، روزنامهنگار باسابقه آمریکایی و تحلیلگر مسائل امنیت ملی که سالها درباره راهبردهای نظامی، بازدارندگی هستهای و سیاست دفاعی آمریکا نوشته است، در یادداشتی برای Slate به بررسی چرایی ناکامی راهبرد نظامی دولت دونالد ترامپ در جنگ با ایران پرداخته و معتقد است این شکست بیش از آنکه ناشی از جزئیات اجرایی عملیات باشد، ریشه در یک تصور قدیمی اما نادرست درباره کارآمدی قدرت هوایی دارد.
به اعتقاد وی، یکی از دلایل کمتر مورد توجه قرار گرفته در این جنگ، این تصور بود که میتوان تنها با حملات هوایی گسترده، ساختار سیاسی ایران را وادار به عقبنشینی یا فروپاشی کرد؛ تصوری که از نگاه او نه تنها با واقعیتهای میدانی ایران همخوانی نداشت، بلکه با تجربه دهها جنگ بزرگ تاریخ نیز در تضاد بود.
کاپلان مینویسد حتی حملات گسترده هوایی و موشکی نیز نتوانست اهداف مورد انتظار را محقق کند؛ زیرا هیچ نمونه موفقی در تاریخ وجود ندارد که یک کشور تنها از طریق قدرت هوایی توانسته باشد جنگی را به سود خود پایان دهد.
از نگاه این تحلیلگر آمریکایی، هر زمان که بمبارانها در جنگهای گذشته به موفقیتی منجر شدهاند، این موفقیت در نتیجه هماهنگی با عملیات زمینی بوده است؛ به بیان دیگر، هواپیماها و موشکها به تنهایی تعیینکننده نبودهاند، بلکه نقش آنها تسهیل پیشروی نیروهای زمینی و افزایش فشار بر دشمن بوده است.
کاپلان بر همین اساس نتیجه میگیرد که حتی اگر ترامپ ارزیابی واقعبینانهتری از وضعیت داخلی ایران داشت و اهداف سیاسی روشنتری برای جنگ تعریف میکرد، باز هم احتمال دستیابی به پیروزی اندک بود.
سناریوی تغییر حکومت؛ فرضی که از ابتدا محکوم به شکست بود
این تحلیلگر آمریکایی سپس به برخی سناریوهای مطرحشده برای تغییر حکومت در ایران اشاره میکند؛ سناریوهایی که به گفته او بر این فرض استوار بودند که همزمان با حملات هوایی، گروههایی در داخل یا خارج ایران بتوانند قدرت را در تهران به دست بگیرند.
کاپلان در این زمینه مدعی میشود یکی از گزینههای مورد بحث، اتکا به برخی چهرههای سیاسی سابق ایران بود تا پس از حذف رهبران ارشد کشور، خلأ قدرت را پر کنند. با این حال، او این فرض را غیرواقعبینانه توصیف میکند و مینویسد چنین شخصیتهایی از پایگاه اجتماعی لازم برای ایفای چنین نقشی برخوردار نبودند و حتی در صورت اجرای چنین طرحی نیز احتمال موفقیت آن بسیار اندک بود.
وی همچنین به برخی گمانهها درباره استفاده از گروههای مسلح کرد مستقر در عراق اشاره کرده و مینویسد این سناریو نیز به دلیل نبود حمایت اجتماعی در داخل ایران، از همان ابتدا فاقد قابلیت اجرایی بود.
کاپلان در ادامه استدلال میکند که در چنین شرایطی، حتی اگر ساختار مدیریتی کشور هدف حملات قرار گیرد، نهادهای مستقر و سازمانیافته با سرعت جای خالی مدیران حذفشده را پر خواهند کرد و مانع فروپاشی ساختار حکمرانی میشوند.
تاریخچه یک باور قدیمی؛ آیا قدرت هوایی به تنهایی جنگها را میبرد؟
بخش مهمی از یادداشت کاپلان به بررسی تاریخی جایگاه قدرت هوایی در اندیشه نظامی آمریکا اختصاص دارد. او یادآوری میکند که پس از پایان جنگ جهانی دوم و تشکیل نیروی هوایی مستقل آمریکا در سال ۱۹۴۷، این باور در میان بسیاری از فرماندهان نظامی شکل گرفت که فناوریهای نوین هوایی میتوانند جایگزین جنگهای پرهزینه زمینی شوند و از طریق بمباران گسترده، دولتهای دشمن را به تسلیم وادار کنند.
به نوشته کاپلان، این نظریه تا حد زیادی تحت تأثیر تجربه جنگ جهانی دوم قرار داشت؛ جنگی که بسیاری آن را نقطه اوج قدرت بمبارانهای راهبردی میدانستند. اما او یادآور میشود که بررسی رسمی ارتش آمریکا پس از پایان همان جنگ، نتیجه متفاوتی ارائه داد.
او با اشاره به گزارش «بررسی بمباران راهبردی آمریکا» مینویسد کارشناسان نظامی در آن زمان به این جمعبندی رسیدند که بمباران شهرهای آلمان و حتی حملات متقابل آلمان علیه شهرهای بریتانیا، برخلاف تصور رایج، نقش تعیینکنندهای در پایان جنگ نداشت. از این رو، حتی موفقترین نمونههای تاریخی نیز نشان میدهد قدرت هوایی زمانی مؤثر بوده که در خدمت عملیات زمینی قرار گرفته، نه آنکه جایگزین آن شود.
هیروشیما؛ استثنایی که قاعده را تغییر نداد
کاپلان در ادامه به بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی اشاره میکند؛ رخدادی که معمولاً به عنوان نمونه موفق استفاده از قدرت هوایی مطرح میشود. با این حال، او معتقد است این واقعه را نمیتوان مبنایی برای ارزیابی جنگهای متعارف قرار داد؛ زیرا استفاده از سلاح هستهای شرایطی کاملاً استثنایی ایجاد کرد که با هیچ نمونه دیگری قابل مقایسه نیست.
به نوشته وی، علاوه بر شوک ناشی از حملات هستهای، ورود همزمان اتحاد جماهیر شوروی به جنگ علیه ژاپن نیز نقش مهمی در تصمیم توکیو برای تسلیم ایفا کرد؛ موضوعی که بسیاری از مورخان بر آن تأکید کردهاند. در نتیجه، از نگاه کاپلان حتی پایان جنگ جهانی دوم نیز شاهدی قطعی بر توانایی قدرت هوایی برای پایان دادن مستقل به یک جنگ محسوب نمیشود.
تحلیل رابرت پیپ؛ پژوهشی که افسانه قدرت هوایی را به چالش کشید
کاپلان در ادامه، برای تقویت استدلال خود، به یکی از شناختهشدهترین پژوهشهای دانشگاهی در حوزه راهبرد نظامی استناد میکند؛ اثری که به اعتقاد او همچنان معتبرترین بررسی علمی درباره کارآمدی قدرت هوایی به شمار میرود.
وی به کتاب «بمباران برای پیروزی؛ قدرت هوایی و اجبار در جنگ» نوشته «رابرت پیپ»، استاد علوم سیاسی دانشگاه شیکاگو، اشاره میکند؛ کتابی که در سال ۱۹۹۶ منتشر شد و نویسنده آن عملکرد ۳۳ عملیات بزرگ بمباران راهبردی، از جنگ جهانی دوم تا دهههای پایانی قرن بیستم، را مورد مطالعه قرار داده است. پیپ در این پژوهش تلاش کرده است چهار هدف اصلی را که معمولاً برای حملات هوایی در نظر گرفته میشود، با شواهد تاریخی بیازماید.
نخستین هدف، «مجازات» است؛ یعنی وارد کردن چنان سطحی از خسارت و رنج به جامعه یا دولت هدف که رهبران سیاسی یا افکار عمومی ناچار به تسلیم شوند.
هدف دوم، «تحمیل هزینه» یا آن چیزی است که پیپ از آن با عنوان جلوگیری از تحمل خسارتهای بیشتر یاد میکند؛ راهبردی که بر اساس آن، دشمن برای جلوگیری از تداوم خسارتها، تصمیم به پایان دادن به جنگ میگیرد.
سومین هدف، «قطع سر» یا حذف رهبران ارشد سیاسی و نظامی است؛ راهبردی که بر این فرض استوار است که با از میان برداشتن رأس هرم قدرت، ساختار حکمرانی فرو میپاشد.
سرانجام، چهارمین هدف، «انکار» است؛ یعنی تضعیف توان رزمی دشمن تا حدی که نیروهای خودی بتوانند با هزینهای قابل قبول در میدان نبرد پیشروی کنند.
کاپلان مینویسد نتیجهای که پیپ پس از بررسی دهها نمونه تاریخی به آن رسید، برای طرفداران قدرت هوایی چندان امیدوارکننده نبود. به گفته او، تنها موردی که تا حدی با شواهد تاریخی همخوانی داشت، راهبرد «انکار» بود؛ آن هم نه به عنوان یک راهبرد مستقل، بلکه زمانی که حملات هوایی در خدمت عملیات زمینی قرار میگرفت و امکان پیشروی نیروهای زمینی را فراهم میکرد.
اما درباره سه فرضیه دیگر، یعنی وادار کردن دولتها به تسلیم از طریق فشار بر مردم، جلوگیری از ادامه جنگ با تحمیل خسارت یا فروپاشی حکومت از طریق حذف رهبران، پیپ شواهد قانعکنندهای نیافت.
کاپلان با نقل نتیجهگیری این پژوهش مینویسد، هیچ عملیات بمباران راهبردی تاکنون به تنهایی نتوانسته نتایج قاطع سیاسی مورد انتظار را ایجاد کند و تاریخ نشان میدهد که بمباران، ابزاری حاشیهای برای اجبار دولتها به تغییر رفتار بوده است.
از کره و ویتنام تا عراق؛ تکرار یک الگوی مشترک
به اعتقاد کاپلان، آنچه یافتههای رابرت پیپ را برجسته میکند، محدود نبودن آنها به یک جنگ یا یک منطقه خاص است. او یادآور میشود که نمونههای مورد بررسی، طیفی گسترده از جنگهای معاصر، از جنگ کره و ویتنام گرفته تا جنگ اول خلیج فارس را در بر میگیرد و در هیچیک از این موارد، قدرت هوایی به تنهایی نتوانسته اهداف سیاسی مورد نظر را محقق کند.
کاپلان سپس پا را فراتر میگذارد و مینویسد حتی جنگهایی که پس از انتشار کتاب پیپ رخ دادهاند نیز این نتیجهگیری را نقض نکردهاند. تجربه افغانستان، عراق، اوکراین و در نهایت جنگ با ایران، همگی نشان دادهاند که توسعه فناوریهای نظامی، افزایش دقت تسلیحات هدایتشونده یا سرعت بیشتر عملیات هوایی، نتوانسته محدودیت بنیادین این ابزار را از میان بردارد. از نگاه این تحلیلگر آمریکایی، تحول فناوری اگرچه میزان دقت حملات را افزایش داده، اما ماهیت رابطه میان قدرت نظامی و تحقق اهداف سیاسی را تغییر نداده است.
چرا راهبرد ترامپ محکوم به شکست بود؟
کاپلان در پایان مقاله، بار دیگر به موضوع ایران بازمیگردد و مینویسد مشکل اصلی راهبرد دولت ترامپ، نه در نحوه اجرای عملیات بلکه در برداشت نادرست از سازوکار قدرت در ایران نهفته بود. او استدلال میکند که این تصور که حذف بخشی از رهبران سیاسی یا نظامی میتواند به سرعت خلأ قدرت ایجاد کند و زمینه تغییر حکومت را فراهم سازد، با واقعیت ساختار سیاسی ایران سازگار نبود.
به نوشته وی، انتظار اینکه پس از حملات هوایی، نیروهای اجتماعی یا سیاسی بتوانند به سرعت قدرت را در دست بگیرند، بر پایه فرضیاتی بنا شده بود که نه پشتوانه تاریخی داشت و نه شواهد میدانی.
کاپلان همچنین معتقد است اعتماد ترامپ به ارزیابیهای «بنیامین نتانیاهو» درباره پیامدهای حذف رهبران ارشد ایران، یکی دیگر از خطاهای محاسباتی این راهبرد بود؛ زیرا برخلاف این انتظار، ساختارهای موجود توانستند در مدت کوتاهی خود را بازسازی کنند و مانع ایجاد خلأ قدرت شوند.
او در پایان، پرسشی را نیز متوجه فرماندهان نظامی آمریکا میکند و مینویسد مشخص نیست آیا آنان محدودیتهای واقعی قدرت هوایی را به تصمیمگیران سیاسی گوشزد کرده بودند یا خود نیز تحت تأثیر این باور قرار داشتند که پیشرفت فناوریهای نظامی میتواند قواعد تاریخی جنگ را تغییر دهد.
کاپلان در نهایت نتیجه میگیرد که اگر چنین تصوری بر طراحی عملیات حاکم بوده باشد، مسئولیت ناکامی راهبرد نظامی تنها متوجه سیاستمداران نخواهد بود، بلکه طراحان نظامی نیز در شکلگیری یکی از پرهزینهترین خطاهای راهبردی آمریکا سهیم خواهند بود.



