ترامپ نتانیاهو

کتاب «رژیم چنج» سند شکست یک پروژه آمریکایی است؛ پروژه‌ای که قرار بود «رژیم چنج» را ممکن کند، اما در نهایت خود به موضوع بازخواست و بازنگری در داخل آمریکا تبدیل شد.

به گزارش مشرق، جنگ ۱۲ روزه قرار بود نقطه پایان یکی از قدیمی‌ترین پرونده‌های امنیتی آمریکا در غرب آسیا باشد؛ پروژه‌ای که از نگاه بخشی از سیاستمداران واشنگتن، با یک عملیات برق‌آسا می‌توانست هم برنامه هسته‌ای ایران را از بین ببرد، هم ساختار قدرت جمهوری اسلامی را متزلزل کند و هم معادلات منطقه را برای سال‌ها به سود آمریکا و اسرائیل تغییر دهد. اما کتاب مهم و جنجال‌برانگیز «تغییر رژیم: روایتی از درون ریاست‌جمهوری امپراطورمآب دونالد ترامپ» (Regime Change: Inside the Imperial Presidency of Donald Trump) که به تازگی به قلم دو خبرنگار باسابقه نیویورک‌تایمز، جاناتان سوان و مگی هابرمان نوشته و توسط انتشارات سیمون و شوستر منتشر شده، بیش از آنکه روایت پیروزی در یک جنگ باشد، شرح شکست یک محاسبه است.

درباره این کتاب پرحاشیه که شاید به زودی در ایران ترجمه و منتشر شود، البته نباید دچار دو خطای تحلیلی شد؛ نخست این‌که چون نویسندگان آن منتقد ترامپ هستند، هر جمله‌ای را به معنای اعتراف آمریکا به پیروزی ایران بدانیم؛ و دوم این‌که به دلیل همین زاویه سیاسی، ارزش اطلاعات و روایت‌های کتاب را نادیده بگیریم. واقعیت آن است که کتاب، نه از موضع همدلی با جمهوری اسلامی نوشته شده و نه اساسا چنین هدفی دارد. نویسندگان همچنان ایران را مهم‌ترین چالش امنیت ملی آمریکا در منطقه معرفی می‌کنند؛ اما معتقدند راهی که ترامپ و نتانیاهو برای مواجهه با این چالش برگزیدند، بر پایه خطای محاسباتی و خوش‌بینی افراطی بنا شده بود و نتیجه‌ای معکوس به بار آورد.

تضعیف ایران؛ اختلاف بر سر تاکتیک است، نه اصل راهبرد

اگر کسی انتظار داشته باشد کتاب، ایران را پیروز جنگ معرفی یا روایت رسمی جمهوری اسلامی را تأیید کند، احتمالا ناامید خواهد شد. نویسندگان نه چنین موضعی دارند و نه اساسا با چنین پیش‌فرضی قلم زده‌اند. برعکس، در سراسر کتاب، ایران همچنان یک رقیب راهبردی و مسئله امنیت ملی آمریکا تلقی می‌شود.

طبق گزارش‌های منتشرشده در رسانه‌های آمریکایی توسط خوانندگان نخبه کتاب، اختلاف اصلی نویسندگان با ترامپ و نقد آن‌ها به رئیس‌جمهور ایلات متحده، بر سر اصل مهار ایران نیست؛ بلکه بر سر شیوه اجرای این سیاست است. آنها معتقدند ترامپ و حلقه نزدیک به او، به‌ویژه تحت تأثیر نتانیاهو، تصور کردند با یک عملیات محدود و شوک‌آور می‌توانند ساختار سیاسی ایران را دچار فروپاشی کنند؛ تصوری که نه با شناخت جامعه ایران سازگار بود و نه با تجربه تاریخی منطقه.

در بخش‌هایی از کتاب که پیش از انتشار رسمی در رسانه‌ها بازتاب یافته، نویسندگان بارها از واژه‌هایی مانند wishful thinking (آرزواندیشی)، miscalculation (خطای محاسباتی) و overconfidence (اعتماد به نفس افراطی) برای توصیف برآوردهای کاخ سفید استفاده می‌کنند. از نگاه آنها، مسئله این نبود که ایران تهدید نیست؛ مسئله این بود که دولت آمریکا ظرفیت واقعی ایران برای حفظ انسجام، مدیریت بحران و پاسخ متقابل را دست‌کم گرفته بود.

همین تفاوت، اهمیت کتاب در این است که نشان می‌دهد حتی در دل جریان اصلی رسانه‌ای آمریکا نیز این جمع‌بندی شکل گرفته که پروژه «تغییر نظام» بر پایه ارزیابی‌های نادرست طراحی شده بود. نیویورک‌تایمز در معرفی این کتاب نوشته است: «ترامپ به‌تدریج بیش از پیش از تغییر رژیم سخن می‌گفت، در حالی که مقام‌های اطلاعاتی و نظامی بارها هشدار داده بودند هیچ برنامه معتبری برای روز بعد از آن وجود ندارد.»

بنابراین هرچند نویسندگان همچنان برنامه هسته‌ای، توان موشکی و شبکه منطقه‌ای ایران را تهدید تلقی می‌کنند، اما معتقدند ابزار نظامی و پروژه «تغییر رژیم» نه‌تنها این تهدید را از میان نبرد، بلکه در مواردی به انسجام بیشتر ساختار قدرت ایران انجامید؛ نتیجه‌ای که دقیقا برخلاف هدف اولیه عملیات بود.

ترامپ؛ سیاستمداری که دوست دارد تاریخ را با نام خودش بنویسد

یکی از جذاب‌ترین بخش‌های کتاب، تحلیل شخصیت دونالد ترامپ است. بر اساس آن‌چه تاکنون از روایت کتاب منتشر شده، نویسندگان معتقدند فهم تصمیمات او بدون شناخت ویژگی‌های شخصیتی‌اش تقریبا ناممکن است. ترامپ در روایت کتاب، رئیس‌جمهوری است که بیش از هر چیز به «تصویر پیروزی» اهمیت می‌دهد؛ حتی اگر آن تصویر، با واقعیت میدان فاصله داشته باشد.

در یکی از نقل قول‌های مستقیم از متن کتاب آمده است: «ترامپ تقریباً هر تصمیم امنیت ملی را از دریچه موقعیت سیاسی شخصی خودش می‌دید.» تایمز هم یکی از عجیب‌ترین نقل‌ها را از روایت کتاب این طور بازخوانی می‌کند که ترامپ فهرستی به خبرنگاران نشان داده که در آن نام او در کنار چهره‌هایی مانند ناپلئون، چنگیزخان و حتی هیتلر آمده بود؛ فهرستی که به گفته کتاب، یکی از اطرافیانش تهیه کرده بود!

به همین دلیل، در روایت نویسندگان، بسیاری از تصمیم‌های او نه محصول یک فرایند کلاسیک تصمیم‌سازی در شورای امنیت ملی، بلکه نتیجه واکنش‌های لحظه‌ای، علاقه به غافلگیری، میل به ثبت یک دستاورد شخصی و تلاش برای باقی ماندن در مرکز توجه رسانه‌هاست.

در بخش‌هایی از کتاب، نویسندگان توضیح می‌دهند که ترامپ بارها از مشاورانش می‌خواست گزینه‌هایی ارائه کنند که بتواند با یک اقدام غیرمنتظره، «همه را شگفت‌زده کند». این روحیه، در کنار اعتماد بیش از حد به قضاوت شخصی، باعث شد فرآیندهای کارشناسی سنتی در موارد متعددی کنار گذاشته شوند.

در این میان مسئله پرونده اپستین و جنجال‌های تکان‌دهنده آن نیز بیش از آن که تصور می‌شد در تصمیم‌گیری‌های شخصی ترامپ برای آغاز جنگ علیه ایران اثر گذاشته است. اکسیوس به نقل از کتاب شرح می‌دهد که مقام‌های ارشد دولت چندین جلسه محرمانه در اتاق وضعیت برای مدیریت پیامدهای احتمالی افشای اسناد مربوط به جفری اپستین برگزار کردند.

مجموعه این شرایط نشان می‌دهند که ترامپ تا چه اندازه هم علاقمند به ایجاد انحصار و تمامیت‌خواهی در تصمیم‌گیری بوده و هم تا چه حد به آن نیاز داشته است. همین مسئله او را به شکلی بی‌سابقه به سمت اعمال دیکتاتوری هل داده است. ونیتی‌فیر، در این باره در تحلیل کتاب می‌نویسد: «نویسندگان معتقدند دولت دوم ترامپ از نظر تمرکز قدرت، اختیارات ریاست‌جمهوری را به سطحی بی‌سابقه رسانده و همین دلیل انتخاب عنوان «Regime Change» بوده است.» این دیکتاتوری زمانی تکمیل می‌شود که بدانیم واشنگتن‌پست بر این باور است که «به روایت نویسندگان، ساختار دولت دوم ترامپ به‌مراتب بسته‌تر از دوره اول بوده و مخالفان یا منتقدان داخلی تقریباً حذف شده بودند.»

از همین منظر، پروژه «تغییر رژیم» نیز بیش از آنکه محصول یک راهبرد بلندمدت باشد، به تصمیمی شتاب‌زده شباهت پیدا می‌کند؛ تصمیمی که بر این فرض استوار بود که مجموعه‌ای از حملات محدود، شوک روانی گسترده‌ای در ایران ایجاد خواهد کرد و زنجیره‌ای از تحولات داخلی را به راه خواهد انداخت.

اما آنچه نویسندگان در ادامه روایت می‌کنند، دقیقا عکس این انتظار است. جنگ نه به سرعت پایان یافت، نه اهداف اعلامی محقق شد و نه آن تحول داخلی مورد انتظار رخ داد. به همین دلیل، کتاب در واقع روایت فاصله میان «تصور ترامپ از جنگ» و «واقعیت جنگ» است؛ فاصله‌ای که از نگاه نویسندگان، یکی از مهم‌ترین شکست‌های محاسباتی دولت او را رقم زد.

خواب نتانیاهو؛ مسئله فقط ایران نبود، مسئله رؤیای «خاورمیانه جدید» بود

اگر در کتاب «رژیم چنج» یک شخصیت به اندازه ترامپ زیر ذره‌بین قرار گرفته باشد، آن شخصیت بنیامین نتانیاهو است. البته آن‌طور که در رسانه‌ها بازتاب پیدا کرده، نویسندگان او را نه عامل اصلی جنگ، بلکه مهم‌ترین مشوق راه‌حل نظامی معرفی می‌کنند؛ سیاستمداری که سال‌هاست معتقد است پنجره تاریخی برای حذف توان راهبردی ایران نباید از دست برود. در کتاب تصریح شده است که «مقام‌های اسرائیلی بارها واشنگتن را به سمت رویارویی گسترده‌تر سوق دادند.»

روایت کتاب نشان می‌دهد نتانیاهو و حلقه نزدیک به او، پس از سال‌ها هشدار درباره برنامه هسته‌ای ایران، تصور می‌کردند اکنون شرایط منطقه‌ای به نقطه‌ای رسیده که می‌توان با همراه کردن آمریکا، ضربه نهایی را وارد کرد. اما همین‌جا نیز نویسندگان از همان واژه‌هایی استفاده می‌کنند که درباره ترامپ به کار می‌برند؛ خوش‌بینی افراطی، برآورد نادرست و تصور بیش از اندازه از توان تغییر معادلات با ابزار نظامی.

آنچه از روایت کتاب برمی‌آید این است که مسئله صرفا نابودی چند مرکز یا تضعیف توان نظامی ایران نبود؛ هدف، ایجاد زنجیره‌ای از تحولات سیاسی بود که در نهایت به تغییر رفتار یا حتی تغییر ساختار قدرت در ایران منجر شود. اما نویسندگان معتقدند این فرض، بر شناخت ناقصی از جامعه ایران استوار بود و از همین رو، نتیجه معکوس داد.

در بخش‌هایی از کتاب که تاکنون منتشر شده، به اختلافات فزاینده میان کاخ سفید و تل‌آویو نیز اشاره می‌شود. نویسندگان نشان می‌دهند هرچه جنگ طولانی‌تر شد و اهداف اولیه محقق نشد، فاصله نگاه واشنگتن و تل‌آویو نیز بیشتر شد. این همان شکافی است که بعدها در مواضع علنی مقام‌های آمریکایی نیز آشکار شد؛ از جمله انتقادهای صریح جی‌دی ونس از جریان تندرو کابینه اسرائیل و این جمله که «اسرائیل نمی‌تواند همه مشکلات امنیتی خود را صرفا با کشتن حل کند.»

همچنین اظهارات امانوئل مکرون مبنی بر اینکه «ترامپ در روزهای اخیر نگرش خود را نسبت به نتانیاهو تغییر داده است» نیز در همین چارچوب قابل فهم است. هرچند این مواضع به معنای اختلاف راهبردی آمریکا و اسرائیل نیست، اما نشان می‌دهد درباره شیوه مواجهه با ایران، شکاف تاکتیکی جدی شکل گرفته است.

از این منظر، یکی از مهم‌ترین دستاوردهای کتاب، نه تأیید مواضع ایران، بلکه ثبت همین شکاف در حافظه سیاسی آمریکاست؛ شکافی که نشان می‌دهد پروژه نظامی نه تنها اهداف خود را محقق نکرد، بلکه اجماع اولیه میان بازیگران اصلی آن را نیز فرسوده کرد و کتاب به نقل از ونس بر این نقص عملکرد سیستماتیک ایالات متحده پرتکرار تاکید می‌کند که «دو سوم تسلیحات دفاعی که طی سه ماه گذشته از اسرائیل محافظت کرده، با پول مالیات‌دهندگان آمریکایی تأمین شده است.»

«تغییر رژیم»؛ وقتی نیویورک‌تایمزی‌ها عنوانی با لحن طعنه‌آمیز انتخاب می‌کنند

شاید در مواجهه با نام کتاب، به خاطر بیاورید که علی‌رغم تصریح مقامات آمریکایی و اسرائیلی به هدف «تغییر رژیم در ایران» در روزهای ابتدایی جنگ ۱۲روزه، پس از آن این هدف بارها تکذیب شد. همین تایید و تکذیب، مسئله‌ای است که ناشر کتاب، آن را علت انتخاب نام طعنه‌آمیزش دانسته و صراحتا نوشته است: «این کتاب روایت درونیِ چگونگی اثرگذاری ایده تغییر رژیم بر تصمیمات دولت است؛ حتی زمانی که مقام‌ها به‌طور علنی دنبال کردن چنین هدفی را انکار می‌کردند.»

بنابراین، عنوان کتاب، مهم‌ترین کلید فهم آن است. نویسندگان از همان ابتدا نمی‌خواهند صرفا تاریخ یک جنگ را بنویسند؛ آنها می‌خواهند داستان پروژه‌ای را روایت کنند که با هدف «تغییر نظام» آغاز شد و به همین دلیل نیز نام کتاب را Regime Change گذاشته‌اند تا این شکست تاریخی شفاف‌تر شود.

اما نکته مهم اینجاست که کتاب، شکست این پروژه را به معنای شکست اصل سیاست مهار ایران تفسیر نمی‌کند؛ بلکه آن را شکست یک روش می‌داند. از نگاه نویسندگان، آمریکا همچنان باید با ایران رقابت کند، همچنان برنامه هسته‌ای و نفوذ منطقه‌ای ایران را تهدید بداند، اما ابزار انتخاب‌شده توسط ترامپ و نتانیاهو، ابزار درستی نبوده است.

سؤال مهم‌تر اما این است که چرا چنین کتابی باید توسط دو خبرنگار نزدیک به نیویورک‌تایمز نوشته شود؟

پاسخ را باید در جایگاه نیویورک‌تایمز جست‌وجو کرد. این روزنامه، صرفا یک رسانه خبری نیست؛ بخشی از حافظه نهادی و نخبگانی آمریکا است. بسیاری از کتاب‌هایی که از دل تحریریه آن بیرون می‌آیند، در واقع روایت جریان اصلی سیاست خارجی آمریکا از یک رخداد هستند؛ روایتی که لزوما با روایت کاخ سفید یکسان نیست، اما معمولا در چارچوب منافع کلان آمریکا حرکت می‌کند. نویسندگان عملا به دولت بعدی آمریکا می‌گویند اگر قرار است با ایران مواجه شوید، تجربه ترامپ و نتانیاهو را تکرار نکنید.

همین ویژگی، ارزش کتاب را دوچندان می‌کند. زیرا اطلاعات آن تنها گزارش یک شکست نیست؛ بلکه بخشی از فرآیند بازاندیشی سیاست خارجی آمریکاست. از دل همین بازاندیشی است که می‌توان فهمید جریان امنیتی-لیبرال واشنگتن امروز چگونه نقاط قوت و ضعف آمریکا و رقیبش را بازتعریف می‌کند.

جمع‌بندی

اگر «Regime Change» را صرفا به عنوان اعتراف آمریکا به پیروزی ایران بخوانیم، از ارزش واقعی آن کاسته‌ایم؛ همان‌گونه که اگر آن را فقط محصول رقابت دموکرات‌ها و جمهوری‌خواهان بدانیم، بخش مهمی از اهمیتش را نادیده گرفته‌ایم.

ارزش اصلی کتاب در این است که از درون جریان اصلی نخبگانی آمریکا، شکست یک محاسبه را ثبت می‌کند؛ محاسبه‌ای که بر پایه برآورد نادرست از ظرفیت‌های ایران، خوش‌بینی افراطی به قدرت نظامی، اقام زیر فشار متحدی که «رویاهای خود را بیش از حد می‌فروشد» و آرزواندیشی درباره پیامدهای جنگ شکل گرفته بود. این کتاب بیش از آنکه سند پیروزی ایران باشد، سند شکست یک پروژه آمریکایی است؛ پروژه‌ای که قرار بود «رژیم چنج» را ممکن کند، اما در نهایت خود به موضوع بازخواست و بازنگری در داخل آمریکا تبدیل شد.

منبع: صبح نو

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha

نظرات

  • انتشار یافته: 1
  • در انتظار بررسی: 2
  • IR ۱۷:۲۲ - ۱۴۰۵/۰۴/۰۹
    1 0
    هزاران بار گفتم صحنه نبرد حزب الله و اسراییل همون جبهه شرف و غرب هست .بهترین صحنه نبرد میتونه برای چین باشه تا با تولید سلاحهای ویژه این جنگ رو مال خود کنه.متاسفانه امریکا روی غرور بیجای چین حساب ویژه ای باز کرده وممکنه این غرور بیجا زخمی کشنده بر قدرت چین وارد کنه منطقه نبرد کوچک ،محدود ومتراکم در بعضی از بخشهای جمعیتی ،لزوم خلق سلاحها و استراتژیهای نوین وسیستمهای آفندی وپدافندی میتواند صفحه ای از قدرت نمایی بلوک غرب بگشاید و اراده شرق را برغرب تحمیل کند

این مطالب را از دست ندهید....

فیلم برگزیده

برگزیده ورزشی

برگزیده عکس