به گزارش مشرق، سفر از فرودگاه بندرعباس آغاز شد؛ جایی که دریا هنوز در صداها جاری است و رفتنها، بوی ماندن میدهند. همراه همسر «شهید ابراهیم جعفری» نخستین شهید دریایی بنادر هرمزگان و رزمنده دفاع مقدس، راهی مشهدالرضا شدیم.
مسیری که با خاطره، صبر و روایت سالهای مانده از یک زندگی چهارساله گره خورده بود. او میگفت و من میشنیدم؛ از زندگی کوتاه، اما عمیق چهارسالهای که با ایمان، مهر و نجابت شکل گرفته بود.
در میان راه، خاطرهها آرام باز میشدند؛ از محبتهای شهید، از ادب و شخصیتی که حتی جنگ نتوانست خدشهای به آن وارد کند. از مردی که در نهایت سادگی رفت و در عملیات بیتالمقدس و آزادسازی خرمشهر آسمانی شد؛ همان روزی که تاریخ ایستاد و نام شهدا آغاز شد.
از بابالرضا تا صحن طبرسی، قدمها آهسته و روایتها سنگین بود. به چایخانه رسیدیم و در باغ رضوان که مزار علمای بزرگی، چون «آیتالله شیخ محمدتقی آملی» و آیتالله «حاج میرزا حسین سبزواری» در آن آرمیدهاند، دو استکان چای به نیت شهید نوشید و روایت ادامه یافت؛ روایت مرام و معرفت ابراهیم جعفری و سالهای دشوار مادری، از روزهایی که پس از شهادت آغاز شد؛ از روزهای سخت بزرگ کردن بچهها و از بلبلزبانیهای شاهرخ گفت و از نگاههای پختهتر از سن هادی؛ از کودکانی که پدر را نه در آغوش، که در روایتها و نامها شناختند و از آنچه پس از رفتن شهید، نامش «فراغ» شد.

اینجا در جوار حرم امام رضا (ع)، شهادت دیگر یک واژه نبود؛ زندگی بود که ادامه داشت، با داغ، با افتخار و با ایمان. این روایت، مسیر فرودگاه بندرعباس تا مشهد نیست؛ روایت راهی است از دریا به ایمان، از خاک خرمشهر تا صحن و سرای امام رضا (ع) و از خاطرات جذاب و دلهرههای همسران و فرزندان شهدا در دهه شصت تا به امروز.
«فرخ تاج صمصامپور» همسر شهید «ابراهیم جعفری»؛ نخستین شهید دریایی بنادر و دریانوردی استان هرمزگان در دوران هشت سال دفاع مقدس روایتگر زندگی با مردی شد که وقتی برای انهدام تانک دشمن، آرپیجی به دوش گرفت و قد برافراشت، گلولهای به گردنش نشست. ایستاده رفت؛ همانطور که زندگی کرده بود.
او از نوجوانیِ ابراهیم شانزده ساله گفت که تنها به بندرعباس آمد؛ با دستانی خالی و دلی پرامید. شاگردی در عکاسخانه را از صفر شروع کرد، اما پشتکارش نگذاشت در همانجا بماند. خیلی زود، دوربین در دستش جا گرفت و نگاهش قابهای درست را پیدا کرد. عکاس شد، بعد خبرنگار؛ از آن دست آدمهایی که تصویر و حقیقت را با هم روایت میکنند.

کمی از خودتان بگویید، چطور با شهید آشنا شدید؟
همسر شهید ابراهیم جعفری هستم؛ مردی که نامش با دریا، بندر، ایمان و ایستادگی گره خورده است. ابراهیم برای من فقط یک همسر نبود؛ مردی بود که زندگیاش از کودکی با سختی آغاز شد، اما با ایمان، تلاش و ایستادگی به قله رسید.
وقتی از او حرف میزنم، یک زندگی ساده، اما عمیق در ذهنم زنده میشود. ابراهیم متولد سال ۱۳۳۳ در روستای سراح احمدی از توابع شهرستان حاجیآباد بود. هنوز دو ساله نشده بود که پدرش را از دست داد و زیر سایه مادری سختکوش بزرگ شد.
فقیر اما عزتمند بود. دلش به مادرش گرم بود، مادرش همه زندگیاش بود؛ اما خدا اراده کرده بود ابراهیم با قد ۱۷۲ سانتیمتر خود، زودتر از سنش قد بکشد. دوازده ساله بود که مادرش هم از دنیا رفت و ابراهیم دوباره تنها شد، همانجا بود که درس را رها کرد؛ اما «یاد گرفتن» را نه.
چه سالی با شهید آشنا شدید و واسطه ازدواج شما که بود؟
روایتی که میخواهم از زندگیام آغاز کنم، به سال ۱۳۵۲ بازمیگردد؛ سالی که آغاز مسیری شد که سرنوشت مرا به زندگی در کنار یک شهید پیوند زد. شهریور همان سال، هنوز دختری دوازدهساله بودم؛ ساکن بندرعباس بودیم و تازه اول راهنمایی را تمام کرده بودم، تابستان به روستایمان احمدی رفته بودیم.
در همان ایام بود که شهید جعفری از طریق قاصدی، پیغام خواستگاری فرستادند. تا قبل از آن، تنها یکبار در خانه خواهرم دیده بودمش؛ دیداری گذرا، بیهیچ شناخت و ارتباطی. هیچ تصوری از شخصیتاش داشتم. خانوادهها هم شناختی دورادور از هم داشتند؛ اما برای من ناآشنا بود.
وقتی موضوع خواستگاری مطرح شد، مادرم با توجه به سن کم من، مخالف این ازدواج بود، اعتقاد داشت هنوز برای چنین تصمیمی زود است؛ اما خود شهید مصرّ بود؛ میگفت میخواهد پیش از رفتن به سربازی تکلیف ازدواج با من برایش روشن باشد و با آرامش خاطر راهی خدمت شود. بارها تأکید کرده بود که من را خیلی دوست دارد و نمیخواهد این تصمیم به تعویق بیفتد. با وجود مخالفتهای خانواده، بر تصمیم خودش پافشاری میکرد. واسطه این گفتوگوها هم خواهر بزرگترم و همسرش بودند.
ابراهیم، با همه تردیدها بالاخره رضایت خانواده من را گرفت و همان شهریور نشان هم آوردند و آن شب، برای نخستینبار بود که من شهید جعفری را بهدرستی دیدم و شناختم. البته در آن سن و سال، از عشق و علاقه تصوری نداشتم؛ همهچیز برای من گنگ و ناآشنا بود.
بعد از مدتی در همان سال ۱۳۵۲، حوالی دی یا بهمن بود که دفترچه سربازی گرفت و راهی خدمت شد. در این مدت سربازی هم گاهی مواقع برای دیدار کوتاه خانه ما میآمد.
پس از پایان سربازی، که حدود سال ۱۳۵۴ بود، دوباره به بندرعباس آمد و در اداره بنادر مشغول به کار شد، از زمان سربازی تا ازدواج ما حدود چهار سال و اندی طول کشید؛ بالاخره در نیمه اول فروردین سال ۱۳۵۷، درحالی که من هفده سال داشتم، مراسم عقد و عروسی ما به فاصله دو روز برگزار شد و زندگی من و شهید آغاز شد.

از خاطرات روزهای نامزدی چیزی به یاد دارید که هنوز برایتان جذاب و جالب باشد؟
در روزهای عقد و ازدواج ما، شخصی نیاز فوری به سیمان برای ساختن خانهاش داشت؛ اما پول کافی نداشت. وقتی شهید جعفری از مشکلش مطلع میشود، بدون هیچ چشم داشتی، کلید انبار پر از سیمان خودش را به او داده بود و گفت: برو هرچه نیاز داری بردار و ببر.
آن شخص هم با ماشین آمد و مقدار زیادی سیمان برداشت. او حتی نپرسید چقدر برداشتهای. این مرام و خلق و خوی همیشگی شهید جعفری بود؛ هیچچیز را تنها برای خودش نمیخواست؛ اما اگر کسی نیازمند بود، بیمنّت کمک میکرد.
ماه عسل کجا رفتید و اولین سفرتان کجا بود؟
حدود ۱۰ روز بعد از ازدواج، اولین سفر مشترک ما به بندرلنگه بود؛ جالبتر اینکه شهید بلیت هواپیما گرفته بود و از فرودگاه بندرعباس به بندرلنگه رفتیم و همان سفر کوتاه، ماهعسل ساده و صمیمی ما شد.
زندگی من و شهید جعفری بهطور کامل در بندرعباس جریان داشت. من مدرک دیپلم درجهیک خیاطی را قبل از ازدواجمان گرفته بودم، حتی لباس عقد و عروسیام را هم خودم دوختم، کارهای خانه و امور زندگی من و شهید به آرامی میگذشت. خرید خانه، مایحتاج و حتی تهیه پوشاک را خودش انجام میداد و در کارهای منزل بسیار همراه بود.
بعد از ازدواج کدام محله ساکن بودید؟
اولین خانه را در محله سهراه برق خرید؛ اما خاطرات مهم من و یادگارهای شهید مربوط به خانهای است که شهید جعفری در محله بیست و دو بهمن خریده بود، یک حیاط خیلی بزرگی داشتیم که با دستهای خودش چند تا درخت کاشت؛ لیمو شیرین، پرتقال، موز و زیتون محلی که زود هم به بار نشستند.
درشت، آبدار، خوشطعم و خوشعطر بودند؛ لیموشیرینها جوری خوشخوراک و آبدار بود که حتی من که از کودکی میلی به لیمو شیرین نداشتم، شیفته طعمش شدم. زیتون محلی، چهار فصل بار میدادند؛ شاخههای درخت زیتون، پناه و آسایش کودکی شاهرخ و هادی بود؛ زیر درختها بازی و به استراحتشون بود؛ خاطراتی ساده و ناب که هنوز زندهاند.
او من و فرزندانم را در آسایش و آرامش گذاشت و خودش رفت؛ با عمری کوتاه، اما پربرکت. هیچچیز برای ما کم نگذاشت و یادگارش، نه فقط درختان و باغچهها، که امنیت، محبت و آرامشی ماندگار بود.

ورود ایشان به فعالیتهای فرهنگی و اجتماعی چگونه شکل گرفت؟
بعد از فوت مادرشان و بهدلیل مشکلات زندگی ناچار شد درس و تحصیل را رها کند. وقتی که نوجوان شانزده ساله بود، یعنی سال ۱۳۴۹، با دستان خالی و دل پرامید به بندرعباس آمد و مدتی شاگرد عکاسخانه بود؛ اما با پشتکار زیادی که داشت، خیلی زود تبدیل به یک عکاس حرفهای شد و در مراکز اقتصادی و جمعیتی استان به مردم خدمات ارائه میداد، مدتی هم بهعنوان خبرنگار در چندین روزنامه کثیرالانتشار فعالیت رسانهای داشت.
سال ۱۳۵۰ مدرک تخصصی جوش فلزات را در اهواز گرفت، سال ۱۳۵۲ هم به سربازی رفت و بعد از آن، عقبماندگی تحصیلیاش را در کلاسهای شبانه با نمرات عالی جبران کرد. مهمتر از همه اینها، بیداری ایشان نسبت به فضای انقلابی بود. ابراهیم در همان سالها به ماهیت رژیم پهلوی پی برده بود، سکوت نکرد و بعد از سربازی با اندیشهای انقلابی و زبانی که باید فریاد میشد. راه مبارزه با رژیم پهلوی را در پیش گرفت.
از چه سالی وارد فعالیتهای انقلابی شد، شما هم از فعالیتهایش خبر داشتید؟
شهید جعفری، شناخت درستی از هدف و مسیر امام داشتند؛ اوایل زندگی مشترکمان، خودرویی نو خرید و با همان، رفتوآمدهای زندگیمان سامان گرفت. همزمان، روزهای انقلاب از راه رسید و ایشان هم دلبسته نهضت امام خمینی (ره) شده بود.
روشنگری میکرد، حرف میزد، در راهپیماییها، پخش اعلامیهها، نوارها و برنامههای انقلابی حضور فعالی داشت، بارها تحت تعقیب قرار گرفت. یادم هست یکبار در مراسم عزاداری امام حسین (ع) بلند شد و با صدای رسا گفت: «لعنت بر یزید زمان». همین جمله باعث شد ساواک دنبالش بیفتد؛ اما با هوشیاری توانست جان سالم به در ببرد.
در مراسمهای عزاداری، با شجاعت از یزید زمان اعلام برائت میکرد؛ بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، یادم هست نخستین جاهایی که بهعنوان لانه جاسوسی و پایگاه ساواک در بندرعباس شناخته میشد، همان محلی بود که امروز سپاه امام سجاد (ع) در آن قرار دارد. اوایل تنها میرفت. چند روز بعد من را هم با خودش برد.
از پلههای تاریک و دلهرهآور پایین رفتیم؛ فضایی که گوشهوکنارش آثار خون، ناخنهای ریخته شده و شکنجه دیده میشد. هرچند تا زمانی که من رفتم، بخشی از آنجا پاکسازی شده بود، اما همان دیدار، معنای واقعی انقلاب را به من نشان داد و عمق باور و تعهد شهید جعفری به امام و انقلابش را آشکارتر کرد.
کمی از ویژگیهای اخلاقی شهید برایمان بگویید، رابطه ایشان با همسایهها و فامیل چطور بود؟
سالهاست نام همسرم با بندر، دریا، ایمان و ایستادگی درهم تنیده شده و من بعد از سالها افتخار دارم همچنان روایتگر بخشی از آن زندگی کوتاه، اما پرمعنایمان باشم. چهار سال بیشتر کنار هم نبودیم؛ اما در همان چهار سال، احترام، آرامش و عشق را به تمام معنا تجربه کردم.
تواضع، شجاعت، صداقت و نظم، ویژگیهای بارز شهید ابراهیم بود. نظم او در کارهایش زبانزد همکارانش بود؛ از دروغ و غیبت بهشدت بیزار بود، ایمانش شعاری نبود؛ در عمل خودش را نشان میداد. شهید جعفری خوشاخلاق، مردمی و خاکی بود.
برایش فرقی نداشت فرد نیازمند، همخون باشد یا غریبه؛ هرجا مشکلی میشنید، پیگیر حل آن میشد. نمونهای از این روحیه، رسیدگی به بانویی بود که بهدلیل تردد خطرناک برای تهیه سوخت، دچار آسیب جدی جسمی شده بود. شهید جعفری شخصاً پیگیری کرد تا سوخت مورد نیازش بهطور منظم در منزلش تأمین شود.
دوران سربازی در اهواز، با خانوادههای دایی و خالههای من در آبادان چنان صمیمی شده بود که انگار سالها با آنها رفاقت داشت. بعد از آغاز جنگ هم برای برخی از مردم آبادان سرپناه شده بود و فراتر از توان مالی خودش انفاق میکرد. هنوز اخلاق، مردمداری و روحیه خدمتگزاری او هنوز در ذهن و دل همه باقی است.
فعالیت ایشان در اداره بنادر و دریانوردی هرمزگان (بنادر و کشتیرانی سابق) چگونه بود؟
شهید قبل از ازدواج ما در بندر شهید رجایی - ادارهکل بنادر و دریانوردی استان هرمزگان - مشغول به کار شده بود؛ اما بعد از ازدواج رسمی شد و محیط کارش را برای خودش سنگر میدانست. برای مقابله با فعالیتهای ضدانقلابی، بههمراه تعدادی از همکارانش انجمن اسلامی خدمات عمومی بنادر را تشکیل دادند و با تلاش آنها، فضای اداره پاکسازی شد.
همکارانش هنوز از تعهد، دانش و مهارتش به نیکی یاد میکنند. جالب است بگویم در یکی از نخستین مراسمهای رسمی بندر، زمانی که شاهرخ حدود سه یا چهار سال داشت، از او برای حضور در مراسم افتتاحیهای که با حضور وزیر وقت (آقای سعیدیکیا) برگزار میشد، دعوت شد.
حاصل زندگی چهار ساله شما چند فرزند است؟
من و ابراهیم درحالی که بیستوچهار ساله بود، ازدواج کردیم. زندگیمان ساده بود، چهار سال بیشتر کنار هم نبودیم؛ اما همان چهار سال، تمام معنای یک زندگی بود. ثمره ازدواجمان دو پسر به نام «شاهرخ» و «هادی» است.
فرزند اولمان خرداد سال ۱۳۵۸ بهدنیا آمده بود. پیش از تولدش گفته بود: اگر دختر باشد نامش را «ماهرخ» میگذاریم، به یاد نام من «فرختاج»، و اگر پسر باشد «شاهرخ». تقدیر چنین شد که فرزندمان پسر باشد. زمانی که فرزند اولمان هنوز یکساله نشده بود، فرزند دوم را باردار شدم. فروردین سال ۱۳۶۰ که بهدنیا آمد، نام «هادی» را برایش انتخاب کرد؛ نامی که با رضایت هردوی ما همراه بود.
چطور شد متوجه رفتن ایشان به جبهه شدید؟
عید نوروز سال ۱۳۶۱ بود. داوطلبانه نامنویسی کرده و برای اعزام در تاریخ مشخصی آماده شده بود؛ اما به ما حرفی نزده بود، روزِ تحویل سال نو، مانند همیشه برای نهار به خانه مادرم رفتیم. عصر که برگشتیم منزل خودمان، خودش رفت جایی چند ساعت بعد برگشت و دوباره همان شب رفت که گفت ماموریت کاری دارد برای شناوری که مشکلدار شده و باید برای امداد برود. گفت شاید چند روزی نباشد و سفارش کرد مراقب خودم و بچهها باشم و نگران نباشم؛ گفت مأموریت است و زود برمیگردد.
خداحافظی خاصی نکرد؛ اما حال و هوایش با همیشه فرق داشت که در واقع همانشب یا فردای آنروز عازم مناطق عملیاتی شده بود و این آخرین دیدار ما بود، یکی دوهفته قبل از رفتنش حالوهوای عجیبی داشت؛ کمحرف شده بود، آرام و در حال رفتوآمد دائمی. گویی دلش جای دیگری بود.

مدتی بعد تماس گرفت و با عذرخواهی گفت: تحمل ناراحتی تو را نداشتم، حقیقت را نگفتم. آمدهام جبهه و در منطقه جنگی هستم. نگران نباش. مواظب خودت و بچهها باش. ترس به دلت راه نده. جلوی همسایهها هم طوری باش که احساس نکنند مرد خانهای نیست؛ هم مرد خانه باش و هم زن خانه.
صبور، بردبار، دلیر و شجاع باش. میگفت خیالَش از بابت ما راحت است؛ ما را به خدا سپرده و برای رضای خدا آمده است. میگفت سرباز امام زمان (عج) است و آمده تا وظیفهاش را انجام دهد.
در این مدت از شهید نامه و دستنوشته دریافت کردید؟ مهمترین سفارشهایی که داشت چه بود؟
بعد از اولین تماسی که با من گرفت، نامه پشت نامه میآمد؛ گاهی نامههای او میرسید و پاسخ میدادیم؛ اما جوابهایمان به دستش نمیرسید. در همه نامههایش برای من و شاهرخ بر روی نماز، روزه، صبر، استقامت خیلی تاکید کرده بود.
تاکید بر خوش اخلاقی و خوشرفتاری شهید جعفری حتی در وصیتنامههایش موج میزد. در وصیتنامهاش نوشته بود: به وجود همسری مثل تو افتخار کردهام، همسرم هرگز نماز و عبادت خدا را فراموش نکنی... در رابطه با مردم آنقدر خوشاخلاق باش که بدانند تو همسر یک شهیدی، بدانند که مادر بچههای یک شهیدی. با وقار، با ایمان، با نمازِ بهموقع...
یا در بخشهایی از وصیتنامهاش خطاب به فرزند ارشدمان شاهرخ نوشته: «فرزند ارشد بابا! میدانم که شما خیلی دوست داشتی پدرت زنده بماند و شما را بزرگ نماید و تحویل جامعه اسلامی بدهد؛ ولی فرزندانم، من شماها را به دست کسی میسپارم که شما را از نیستی به هستی آورد... شاهرخ عزیزم این وصیتنامه را میخواهم تا عمر دارید پیش خودتان نگه دارید و با آن عمل نمایید و به نسل آینده منتقل نمایی و نگذارید بابا فراموش شود.
باباجون شاهرخ! به حرفهای حق مامان تا عمر داری گوش کن. حتما تحصیل و علم بیاموزید، شاهرخ جون! سفارش هادی بعد از مامانت را به تو هم میکنم؛ زیرا برادر بزرگش هستی. او را هرگز رها نکنی و هرچه درباره خودت سفارش کردهام، به مرور که بزرگ شدی، سفارشات منو به او بگو.
عاشق بچهها بود؛ این را بارها در نوشتهها و نامههایش گفته بود. از طرفی شهید جعفری، چون خودش از کودکی طعم حضور پدر را نچشیده و یتیم بزرگ شده است، آرزو دارد فرزندانش را آنگونه تربیت کند که به جایگاهی شایسته برسند؛ خوشحالم امروز که فرزندانم را بهگونهای تربیت کردهام که از نظر تحصیل، ادب و معرفت و خداشناسی باعث سرافرازی من و پدرشان هستند.
اولین و آخرین اعزام ایشان چه زمانی و از کجا بود؟
شهید جعفری حتی منتظر مأموریت اداری نشد، داوطلبانه و با استفاده از مرخصی استحقاقی به جبهه رفت. هم در پشت جبهه فعال بود و هم دلش میخواست در خط مقدم باشد. میگفت: «وقتی دین و کشور در خطر است، ماندن جایز نیست».
در عملیات غرورآفرین بیتالمقدس (آزادسازی خرمشهر) بهعنوان فرمانده گروه شهید چمران حضور داشت و درحالیکه تنها چهار سال از زندگی مشترکمان میگذشت و بعد از سپری شدن بیست و هشتمین بهار زندگیاش، عازم جبهه شد و اصلا به بندرعباس برنگشت؛ در واقع در طول عملیات بیتالمقدس شرکت داشت؛ عملیاتی که به منجر به آزادسازی خرمشهر شد.

مسئولیت ایشان در جبهه چه بود؟
طبق نامهای که خودش نوشته بود، مسئولیتش تیربارچی بوده و در ادامه، در گروه شهید چمران، مسئولیت هدایت دسته را بر عهده داشته است. ابراهیم فرمانده گروه شهید دکتر چمران بوده، تیپ ثارالله ابتدا قرار بود تحت امر یکی از قرارگاههای نصر یا فتح برای عبور از کارون آماده شود.
یاد شهید حاج قاسم سلیمانی بخیر، ایشان پس از دریافت دستور شفاهی از فرمانده کل سپاه، رزمندگان، امکانات و تجهیزات تیپ را به دارخوین برده بودند؛ اما چند روز بعد مأموریت تغییر میکند و تیپ ۴۱ ثارالله هم تحت امر قرارگاه قدس قرار میگیرد تا ضمن عبور از کرخه کور، به مواضع دشمن در جنوب این رودخانه حمله کند.
در محور قرارگاه قدس (شمال کرخه کور) بهدلیل هوشیاری نیروهای عراقی و وجود استحکامات متعدد، پیشروی نیروها به سختی انجام میشده و تنها تیپهای ۴۳ بیتالمقدس و ۴۱ ثارالله موفق میشوند از مواضع عراقیها عبور کرده و منطقهای در جنوب رودخانه کرخه کور را بهعنوان سرپل تصرف کنند.
شهید جعفری هم در مرحله اول عملیات، در تیپ ۴۱ ثارالله (تحت فرمان قرارگاه قدس) بهعنوان مأمور عبور از کرخه کور شده بود، در جنوب رودخانه کرخه وقتی آرپیجی به دوش گرفته بود تا تانک دشمن را منهدم کند، گلولهای به گردنش اصابت میکند و به این ترتیب دهم اردیبهشت سال ۱۳۶۱ شهید جعفری خونش را نثار آزادی خرمشهر کرد.
از نحوه شهادت شهید جعفری برایمان بگویید، چه کسی خبر شهادت ایشان را به شما دادند؟
عملیات بیتالمقدس شروع شده بود. عملیات طول کشید؛ از دهم اردیبهشت تا سوم خرداد و آزادی خرمشهر. یک شب با بچهها پای تلویزیون نشسته بودیم، خبر آغاز عملیات بیتالمقدس با رمز «یا علی بن ابیطالب (ع)» پخش شد. بچهها خیلی کوچک بودند؛ شاهرخ حدود دو یا سه سال بیشتر نداشت. یکدفعه رو به من کرد و گفت: مامان، بابام کشته شد. دلم فرو ریخت.





۱۱:۳۲ - ۱۴۰۴/۱۰/۱۶