سرویس جهاد و مقاومت مشرق - در بامداد ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، نیروی هوایی رژیم صهیونیستی با حمله به چندین نقطه در سراسر ایران جنگ ۱۲ روزه ای را آغاز کرد. در این حملات تأسیسات و دانشمندان هستهای، پایگاههای نظامی، مناطق مسکونی مورد هدف قرار گرفتند که به شهادت تعدادی از نظامیان، دانشمندان و مردم غیرنظامی منجر شد.
اشاره: این مصاحبه، گفتوگویی عمیقاً عاطفی و شخصی با محمود حاجیسلطانی است که شهادت پدر، مادر و خواهر جوانش را در یک حملهٔ هوایی (پهپادی-موشکی) به خانهی پدریشان در منطقهی میدان ششم (هفتحوض) نارمک تهران روایت میکند. مصاحبه که روایتی از هجوم احساسات و خاطرات دارد، نه تنها شرح یک حادثهی تلخ است، بلکه پرترهای غنی از زندگی یک خانوادهی منسجم، صمیمی و معمولی ایرانی را ترسیم میکند که ناگهان در قلب یک مناقشهٔ بزرگتر قرار میگیرد.
محمود با صداقتی دردناک، از وابستگی عمیق خانوادگی، خاطرات روزمرهی شیرین، شخصیتهای منحصربهفرد والدین و خواهرش، فرآیند سخت کشف اجساد، و تلاش برای ادامهٔ زندگی در سایهٔ این فقدان عظیم میگوید. این روایت، فراتر از یک گزارش مصیبت، تأملی است بر مفاهیمی چون تقدیر، شهادت، تابآوری، و زخمهای جمعی یک ملت.
فصل اول: پیشینه و تبار خانواده
محمود خود را اینگونه معرفی میکند: «بنده محمود حاجیسلطانی هستم. فرزند شهید محمد حاجیسلطانی و شهیده ناهید محمد رحیمی.» او از یک خانوادهی پنجنفره میگوید که سه نفر از اعضای آن به شهادت رسیدهاند. یک برادر کوچکتر به نام مسعود دارد که حدود هشت سال از او جوانتر است و خواهری به نام مهرنوش که در آن واقعه به شهادت رسید.
پدر: محمد حاجیسلطانی
پدر بنده، شهید محمد حاجی سلطانی متولد اردیبهشتماه ۱۳۳۲ در تهران بود. اصالتاً از طرف پدری و مادری اهل نطنز . او بازنشستهٔ بانک ملی و پیش از آن، راننده و کارمند در بخشهای فنی و مطبوعاتی بانک بود. او فردی بهغایت «فنی» و «دستبهآچار» بود که خیلی از کارهایی که یک مهندس زبده درجه یک از پسش برنمی آمد، او انجام می داد.
پدرم مردی کمحرف، درونریز، متواضع بود. او به ندرت در مورد مشکلات گذشته و سختی های دوران خودش صحبت میکرد و هیچگاه در مورد دیگران غیبت یا قضاوت نمینمود.
با وجود کمحرفی، مردی مهربان و کمککننده بود. ما پس از شهادتش از زبان افراد غریبهای میشنیدیم که پدرمان چگونه در بحرانهای زندگیشان (مثل از دست دادن شغل یا مشکلات خانوادگی) وارد شده و با کمک مالی، فنی یا حتی مشاورهٔ دوستانه، یاری رسان آنان بوده است. یکی از این افراد که مغازه اش مورد سرقت قرار گرفته بود و با دخترش به تنهایی زندگی می کرد، تعریف میکرد که پدرم پس از آشنایی با وی در پارک محل و مطلع شدن از بیکاری او، در بدترین شرایطش وی را به همکاری در پروژه های فنی که بعد از بازنشستگی انجام می داد، دعوت کرد تا اینگونه بتواند زندگی خود را سامان ببخشد.
یکی از اقوام که از دوستان قدیمی پدر هم هست تعریف می کرد در دوران انقلاب، از موقعیت شغلی خود (حمل مطبوعات و اسناد بانکی) برای چاپ و توزیع اعلامیههای انقلابی استفاده میکرد. این مأموریتهای مخفیانه، ریسک بالایی داشت اما او برای کمک به مبارزان انجام میداد.

مادر: ناهید محمدرحیمی
مادر بنده شهیده محمد رحیمی متولد سال ۱۳۴۳، اهل نطنز و خانه دار بوده است. مادر ما نقطهٔ مقابل پدر؛ اجتماعی، پرانرژی، خونگرم و کانون گرمای خانواده بود. او «محور ارتباطات» فامیل بود. مادرم امکان نداشت عیدها شود و به کل فامیل مادری و پدری، بزرگ و کوچک زنگ نزند. حتی روز معلم رو به معلم های فامیل و دوست تبریک می گفت. او عاشق دورهمی و برنامهریزی برای گردشهای خانوادگی بود.
از فعال بودن مادرم آنقدری بگویم که با شهرداری منطقه همکاری داشت و در برنامههای فرهنگی و اردوهای محلی مشارکت میکرد.

خواهر: مهرنوش
خواهر کوچک بنده شهیده مهرنوش حاجی سلطانی متولد ۱۳۷۶ و مهماندار هواپیمایی ماهان بود. او پیش از استخدام در ماهان، دیپلم تجربی داشت و در پرستاری قبول شده بود ولی نرفت. پس از استخدام، به توصیهٔ من و همسرم و علاقهٔ شخصی، در دانشگاه رشتهٔ مترجمی زبان انگلیسی را ادامه داد و لیسانس گرفت.

مهرنوش دختری شاد، ماجراجو، پرانرژی و دنیادیده بود. به دلیل شغل مهمانداری به کشورهای زیادی سفر کرده بود. من با وجود ۱۸ سال اختلاف سنی، رابطهای عمیقاً صمیمی با او داشتم: رابطه ی ما به گونه ای بود که گویا من پدرش بودم... هرسال برای تولدش برنامهریزی میکردیم. از همان کودکی خودم او را به پارک و کلاس میبردم. او در شبکههای اجتماعی فعال بود و عشق به زندگی و خانواده در پستهایش مشهود بود.
ماجرای استخدامش هم اینگونه بود که من با دیدن آگهی استخدام ماهان، موضوع را با مادر و سپس خواهرم در میان گذاشتم. مهرنوش هم علاقهمند شد و با وجود رقابت سنگین، در تمام مراحل آزمون ورودی، تست بدنی و مصاحبه با رتبهٔ عالی پذیرفته شد. شرکت ماهان حتی برای بررسی سوابق خانوادگی، به محل کار و خانهی ما سرکشی کرده بود.
محمود و برادرش مسعود:
هر دو نفر ما در حوزهٔ (IT) کار میکنیم. بنده دارای لیسانس IT هستم و در شرکتی وابسته به بانک ملی کار میکنم. برادرم نیز کارشناس IT است و در همین حوزه مشغول به کار می باشد.
دورهمی های اقوام:
ما با خانوادههای پدری و مادری رابطهای بسیار نزدیک و مستمر داشتیم. دورهمیهای هفتگی، بهویژه پنجشنبهها و جمعهها، در پارکها و امام زاده باغ فیض یا در خانهی پدری مرسوم بود. این دیدارها به رغم وجود اختلافات عقیدتی و سبک زندگی، همیشه گرم و دوستانه می بود.، این پیوندها پس از حادثه نیز ادامه دارد، اما رنگ غم بر آن نشسته است.
خانهٔ پدری:
ساختمانی سهطبقه در میدان ششم نارمک که پدرم بهتدریج و با دسترنج خود ساخته بود. ابتدا طبقهٔ اول را ساخت و خانواده به آنجا نقل مکان کردند (جایی که مهرنوش به دنیا آمد). سپس با پسانداز، طبقات دوم و سوم را افزود. این خانه نماد تلاش و یکزندگیسازی پدر خانواده بود.
فصل دوم: شب فاجعه – ۲۵ خرداد
این روایت، قلب تپنده و دردناک مصاحبه است. محمود با جزئیاتی واضح و تلخ، شب حادثه را قدم به قدم روایت میکند.
غروب قبل از حادثه:
آن شب، همه ما مهمان خانوادهٔ همسرم (مادرخانم و پدرخانمم که او نیز بازنشستهٔ بانک ملی و از دوستان قدیمی پدر بودند) بودیم. مادر و خواهرم نیز در این مهمانی حضور داشتند. پسر کوچکم که به مادربزرگ و عمهاش (مهرنوش) بسیار وابسته بود، اصرار داشت آن شب همراه آنها برود. اما من به دلیل کلاس شنای فردا صبح پسرش، مخالفت کردم. این اتفاق، به شکلی معجزهآسا سرنوشت پسرم را تغییر داد. هرچند مادر و خواهرم خیلی اصرار کردند ولی من بر خلاف گذشته بر تصمیم خود پافشاری کردم. این لحظهی مخالفت، بعدها برایم به یادگاری دردناک تبدیل شد.
ساعات اولیهٔ شب:
پدرم که از کار فنی در خانهٔ عمه(خواهرش) برگشته بود، خسته بود. برخلاف عادت همیشگی که پای تلویزیون در طبقهٔ همکف میخوابید، آن شب مستقیماً به اتاق خواب در طبقهٔ بالا رفت تا استراحت کند. مادر و مهرنوش نیز در طبقهٔ بالا بودند. این تغییر کوچک در روال عادی، بر سرنوشت آن شب تأثیر گذاشت.
نیمهشب: حمله و تماس تلفنی
آن شب با حالی عجیب در خانهٔ خود بودم. از ساعتی قبل صدای بمباران منطقهای را میشنیدم و دچار استرس شده بودم (تجربهٔ کودکی در جنگ ایران و عراق، من را به صداهای انفجار حساس کرده بود). ناگهان تلفن همسرم زنگ خورد. شماره متعلق به «خانم بیطرفان»، دوست قدیمی مادرم بود. آن خانم با اضطراب گفت: «میدان شش رو زدن... پشت خونه بابات... چراغای خونهتون همیشه روشن بود، الان خاموشه... به مادرت و خواهرت زنگ زدم، کسی جواب نمیده.» این تماس، آغاز کابوسی بود که به واقعیت پیوست.
حرکت به سمت خانهٔ پدری
من با استرس و وحشت لباس پوشیدم و با ماشین به سمت میدان ششم رفتم. میدان را پر از دود و آشوب دیدم. ماشین را پارک کردم و به سمت ساختمان سهطبقهٔ پدری دویدم. صحنهای وحشتناک همه جا را فراگرفته بود: «همهجا پر از دود و خاک. تمام داخل ساختمون... تمام تیغهها ریخته.»

فصل سوم: جستوجو، کشف و شهادت
این بخش، توصیف عینی و بیپرده از فرآیند دردناک آواربرداری و یافتن پیکر عزیزان است.
شهید اول: مهرنوش حاجی سلطانی(خواهر)
من و برادرم مسعود که کمی بعد به من پیوسته بود، ابتدا به سراغ اتاق خواب مهرنوش رفتیم. ما از قبل میدانستیم که او معمولاً در سمت خاصی از تخت میخوابد. اما بر اثر موج انفجار، برعکس خوابیده بود. این تغییر موقعیت، مسیر جستوجو را عوض کرد. از یک سمت شروع به کنار زدن آوار کردیم: «حول و حوش ساعت هفت و نیم، هشت بود... رسیدیم به پاهاش... بدن داغ بود... وقتی به سرش رسیدیم... سرش از دو ناحیه شکسته بود... لخته های خون بود و...» پیکر مهرنوش را از زیر آوار بیرون کشیدیم. هرچند بدنش هنوز گرم بود ولی دیگر تمام شده بود.
شهید دوم: ناهید محمدرحیمی(مادر)
برای جستوجوی احتمالی بازماندگان در بیمارستانها، به همراه شوهرخالهام به چند بیمارستان مراجعه کرد. در یکی از بیمارستانها ما را به پزشکیقانونی کهریزک ارجاع دادند. آنجا بسیار شلوغ بود که با کمک آشنایی، توانستیم به آرشیو عکس اجساد ناشناس دسترسی پیدا کنیم. در میان عکسها، چهرهٔ مادرم را دیدم. متوجه شدم پیکر او را قبلتر پیدا منتقل کردهاند. از روی صحنهها حدس زدند که مادر در آشپزخانه بوده و بر اثر موج انفجار و احتمالاً گازگرفتگی روی زمین افتاده و درگذشته است. بعداً یکی از همسایهها تعریف کرد که او مادرم را روی تلی از خاک دیده و به امدادگران اطلاع داده است.
شهید سوم: محمد حاجی سلطانی (پدر)
در حینی که ما در پزشکی قانونی کارمان تمام شد و مطمئن شدیم پدرمان در کهریزک نیست، از طریق تماس تلفنی به مسعود اطلاع دادم که پیکر پدرمان در ساختمان است. هنوز به خانه ویران شده نرسیده بودیم که با من تماس گرفتن و خبر دادن که پیکر پدر را نیز در زیر آوار یافتهاند. وقتی به محل بازگشتیم، پیکر پدر را دیدم: «بدنش سرد بود... خشک و سرد.» بر اساس نحوهٔ قرارگیری پیکر و تخریب دیوارها، حدس زدند که پدر بر روی تخت خوابیده بوده و موج انفجار او را با شدت به دیوارهای پشت سر (دیوار حمام و توالت) کوبیده است. آسیب وارده به صورتش شدید بود.
عامل حادثه:
من از گفتوگوهای بعدی فهمیدم که حمله ترکیبی بوده: ابتدا یک پهپاد انتحاری به ساختمان اصابت کرده و بلافاصله یک موشک نیز به آن شلیک شده تا هرگونه احتمال بقا از بین برود. همچنین قطعات پهپاد در میدان بالاتر نیز پیدا شده بود. این حمله، بخشی از یک درگیری گستردهتر در آن شب بوده که به ساختمانهای دیگری نیز آسیب زده و تلفات داده است. در همان حمله، در ساختمانهای مجاور نیز تلفات سنگینی وارد شده بود. در کل، در آن محدوده کوچک، حدود ۱۶ نفر شهید شده بودند.

فصل چهارم: تشییع، تدفین و نخستین روزهای اندوه
تشریفات خاکسپاری:
پیکرهای سه شهید ما به «معراج شهدا» منتقل شد. جا دارد همینجا از همکاری خوب «بنیاد شهید» و «معراج شهدا» در فرآیند تشریفات خاکسپاری قدردانی کنم. هرچند آن روزها قاعدتا وضعیت نابسامانی باید تصور می شد ولی مسئولین معراج در فرآیند تحویل پیکرها و هماهنگی زمان تشییع و تدفین با ما بسیار مناسب برخورد کردند. اگرچه به دلیل تلفات بالا، مراسم با شتاب و پشت سر هم انجام میشد.

انتخاب محل تدفین:
چند روزی پس از شهادت خانواده ام شوهرخاله ام که همان دوست قدیمی پدرم بود خاطرهای تعریف کرد که چند ماه پیش از شهادت، پدرش در بازدیدی از قطعات شهدا در بهشت زهرا، به قطعه ۴۲ اشاره کرده و گفته بود: «این جا رو خیلی دوست دارم... رو به روی مسجد هم هست. تو می توانی برای خودت اینجا قبری دست و پا کن» پس از شهادت، همان قطعه برای تدفین خانواده در نظر گرفته شد. این اتفاق برای من و خانواده، نشانهای از تقدیر و انتخاب الهی قلمداد میشود.
مراسم تدفین:
پیکرها در کنار یکدیگر و در ردیفهای پشت سر هم به خاک سپرده شدند: اول پدرم، سپس مادرم در وسط، و بعد مهرنوش. مراسم تشییع و تدفین با حضور گسترده اقواممان برگزار شد. هرچند روزهای اولیه، در حالت شوک و بیحسی بودم: «اصلاً هیچی نمیفهمیدم. فکر میکردم یه اتفاقی افتاده... خودم قبول نمیکردم.»

بازگشت به خانهٔ ویران:
چند روز پس از تدفین، من و مسعود به خانه ویران شدهمان بازگشتیم تا وسایل سالم مانده را از زیر آوار بیرون بکشیم. در حالی که کار به سختی انجام می شد، گروهی از بسیجیان جهادی از قم برای کمک به ما آمدند. در میان این هرج و مرج، یکی از همین بسیجیان پس از دیدن وضعیت روحی من و برادرم و شنیدن قصه به ما دلداری می داد و گفت: «اینها جاشون راحته... پسر تو (که آن شب آنجا نبود) هنوز مأموریتی تو این دنیا داره که اون شب به این خانه نیومد» این کلمات برایم آرامشبخش بود.

فصل پنجم: زندگی در سایهٔ فقدان؛ تأملات و دردها
قسمت های پایانی مصاحبه و روایتی از روزهای دلتنگی محمود و برادرش پس از شهادت خانواده
سختی فراق:
محمود اعتراف میکند که درد فراق با گذشت زمان کمتر نشده، بلکه عمیقتر شده است. هر خاطرهای، هر عکس، هر صحنهٔ خانوادگی، غم او را تازه میکند. رفتن به خانهٔ پدر همسر و دیدن علاقهٔ دو طرفه بین همسر و بچههایش به پدربزرگ و مادربزرگ مادری، غیبت والدین خودش را برایش جانسوز میکند.

برادرش مسعود:
او غم خود را به شکلی درونریزتر و ساکتتر نشان میدهد. کمتر در مراسم عمومی شرکت میکند و محمود به احترام حریم غم او، مستقیماً در مورد احساساتش از او سؤال نمیپرسد.
نقش همسر محمود:
همسرش که فردی مذهبی و باایمان است، نقش کلیدی در آرامش بخشیدن و معنادهی به این مصیبت برای محمود دارد. او با تفسیرهای معنوی و اشاره به نشانهها، به محمود کمک میکند تا با این فقدان کنار بیاید.
وابستگی به خانه و خاطرات:
محمود حداقل سه روز در هفته به دیدن پدر و مادرش میرفت. خانهٔ پدری کانون تمام خاطرات شیرین، سفرها، دورهمیها و عیدها بود. اکنون این خلأ عظیم است. او هنوز عکسهای خواهرش را در شبکههای اجتماعی چک میکند و با دیدن پستهای پرانرژی او، غمگین میشود.
البته او وضعیت این روزهای خانه ی پدری را اینگونه توصیف می کند: «خونه الان شده دردسر. ساختمون نیمهویرانه، رها شده. نه شهرداری، نه جایی... هیچکی مسئولیتش رو قبول نمیکنه. شده پاتوق معتادا. هر بار میرم اون حوالی، دلم میگیره»
نگاه به پدیدهٔ شهادت:
پیش از این واقعه، محمود نیز مانند بسیاری، نگاهی دورادور و کلی به مقولهٔ شهادت داشت. اما اکنون این مفهوم برایش ملموس، شخصی و عمیقاً معنادار شده است. او اکنون به شباهتها و ارتباطات پنهان میاندیشد؛ مانند اینکه در قطعه ۴۲، کنار پدرش، بازنشستهٔ دیگری از بانک ملی با خانوادهاش خاک شده، گویی این آرامش، جمعهایی از همکاران و همسرنوشتان است.
تقدیر و نشانهها:
محمود باور دارد که هیچچیز در این ماجرا تصادفی نبوده: از مخالفت او برای ماندن پسرش، تا تغییر جای خواب خواهر، تا اشارهٔ پیشین پدر به قطعه ۴۲. اینها را نشانههای مشیت الهی میداند.
انتقاد از ضعفهای داخلی:
در میانهٔ درد شخصی، محمود انتقادی تلخ اما میهندوستانه مطرح میکند. او میپذیرد که دشمن (اشاره به اسرائیل) قوی و خطرناک است، اما پرسش او از مسئولین داخلی است: چرا اطلاعرسانی به موقع نمیشود؟ چرا مانند زمان جنگ، پناهگاههای عمومی حفظ یا بازسازی نمیشوند؟ او این را یک «ضعف» میداند که ممکن است در صورت تکرار درگیری، تلفات غیرنظامی را افزایش دهد.
واکنش به تبلیغات دشمن:
محمود با خشم از موضع برخی رسانههای معاند خارجی یاد میکند که با بیتفاوتی گفته بودند «در جنگ تر و خشک با هم میسوزند.» این نگاه غیرانسانی او را به شدت میآزارد. او تأکید میکند که قربانیان، انسانهایی با زندگی، عشق و رؤیا بودهاند، نه اعداد و ارقام یک معادلهٔ سیاسی.
تغییر نگاه به زندگی و دیگران:
این مصیبت، دیدگاه محمود را به زندگی بسیار عمیقتر و باگذشتتر کرده است. او مانند پدرش سعی میکند کمتر در مورد دیگران قضاوت کند و به داشتههایش قانع باشد. درد مشترک، پیوندی ناگسستنی بین او و دیگر خانوادههای داغدار ایجاد کرده است.





۰۹:۱۱ - ۱۴۰۴/۱۰/۱۴
۰۹:۱۴ - ۱۴۰۴/۱۰/۱۴