با ترس و لرز وارد تونل شدم. نه تاریک بود نه روشن. به انتهای آن رسیدم؛ دیدم یک در ِنرده‌ای الکترونیک آنجاست و دوربین هم بود. از مقیاس جغرافیایی متوجه شدم که زیر خیابان فردوسی را طی کرده‌ام و به مجموعه سفارت رسیده‌ام.

گروه تاریخ مشرق - کشورهایی که خود را در دنیای امروز ابرقدرت می‌نامند به هر نحوی در پی به دست آوردن اطلاعات از کشورهای مختلف هستند تا بتواند با جمع آوری آن به نوعی تاثیرگذاری خود در معادلات جهانی را به دست بیاورند.

کشور ایران نیز از این امر مستثنی نبود. محمدرضا پهلوی با اینکه پس از کودتای 28 مرداد 32 حاکمیت خود را تماما مدیون دولت‌های انگلیس و آمریکا بود اما وجود کشور در همسایگی‌اش به نام شوروی این ترس را در دل خود و اربابنش ایجاد کرده بود که ایران در دامن کمونیست نیفتد. زیرا تا پیش از پیروزی انقلاب اسلامی؛ هر انقلابی که در دنیا صورت می‌گرفت یا به شرق(کمونیست) وابسته بود و یا به غرب(لیبرال‌). 

به همین دلیل برای رفع این نگرانی و همچنین برای به دست آوردن هرچه بهتر و‌ آسان‌تر منابع انرژی؛ باعث شده بود تا این کشورها به دنبال افرادی باشند تا بتوانند اطلاعات دست اول از گوشه کنار ایران برای‌شان به دست بیاورد و در مواقع مقتضی بتوانند اقدامات لازم را برای تحقق موارد فوق به عمل آورند. کشورهای همچون آمریکا، انگلیس، فرانسه، آلمان، شوروی و ... بیشترین تلاش برای این گونه رفتارها داشتند.

حال در این میان نقش دو عامل اساسی را باید در نظر گرفت. یکی از این موارد سفارتخانه‌ها هستند. قاعدتا سفارتخانه‌های که در یک کشور وجود دارند حوادث کشور میزبان را رصد کرده و آن را برای دولت‌های متبوع خود گزارش می‌نمایند اما آنچه در این میان مهم است حد و اندازه این گزارشات و عدم دخالت‌ها در امور یک کشور است.

مسئله دوم که شاید از مسئله اول نیز اهمیت فراتری داشته باشد؛ نقش میسیونرهای تبشیری در ایران قبل از پیروزی انقلاب اسلامی است. کلیساهایی که قبل از بهمن 57 با تبلیغات فراوان به دنبال جذب و معرفی افرادی به سفارتخانه‌ها بودند تا به توانند خواسته و یا ناخواسته جهت جمع‌آوری اطلاعات و جاسوسی از آنها استفاده نماید.

آنچه ما را بر آن داشت تا پای گفتگو با "محمود بازرگانی" (از فعالان و زندانیان سیاسی پیش از انقلاب و دانشجوی دکتری تاریخ) بنشینیم روایت‌های مختلفی بود که در مورد تونل زیر سفارت انگلیس مطرح بود. در میان گفتگو، وی بخوبی پیرامون نقش کلیساها در پیش از انقلاب نیز توضیحات جالبی را ارائه کرد که قابل تامل است:



* به عنوان سوال ابتدایی پیرامون نحوه پیگیری  و پیدا کردن سفارت انگلیس توضیحاتی را ارائه نمایید.

من آنچه که اطلاعات در این زمینه دارم حضورتان عرض می‌کنم. وجود این تونل به پیش از پیروزی انقلاب اسلامی مربوط می‌باشد. ما هم اتفاقی در سال 1355 ش متوجه وجود آن شدیم. اگر اجازه بدهید قبل از ورود به بحث تونل باید به یکسری مسائلی اشاره کنم که ورود به آن مباحث باعث شد که به وجود تونل پی ببرم.

ماجرا از این قرار بود که روبروی سفارت انگلیس، موزه فرش (بازار فرش ایران سابق) قرار داشت که در آن فرش‌های دستباف و نفیس به فروش می‌رسید. خب من از سال 53 الی 55 دو سال در زندان شاه بودم. اتفاقا بحث "ملی کِشی" هم در همان سال 55 پیش آمد. در زندان بحثی پیش آمد که مجموعه انجمن‌های فرهنگی دیگر کشورها در ایران چه کار می‌کنند؟

خب آن روزها چند انجمن فرهنگی فعال در ایران وجود داشت. مانند انجمن فرهنگی ایران و آلمان در خیابان شهید خالد استامبولی فعلی(این خیابان در زمان پهلوی سه نام داشت: خیابان وزرا، خیابان پارک و خیابان تلویزیون)، انتهای کوچه هفتم.

انجمن فرهنگی ایران و آمریکا که در آن استخر مختلط هم وجود داشت در خیابان وزرا قرار داشت. الان در حال حاضر آنجا به کانون پرورش فکری و وجوانان واگذار شده است. انجمن فرهنگی آمریکا دو مرکز و یا موسسه وابسته به خودش نیز داشت: 1- انتشارات فرانکلین واقع در ابتدای خیابان شریعتی (همانجایی که آقای عزت شاهی در خاطراتش به آنجا اشاره می‌کند و می خواستند در آنجا بمب کار بگذارند) که بعدها در سال 54 دفترشان به داخل خود مرکز انجمن فرهنگی ایران و آمریکا منتقل شد. 2- بنگاه ترجمه و نشر کتاب.

انجمن فعال دیگر، انجمن فرهنگی ایران و فرانسه بود. که مکانش در خیابان نوفل لوشاتوی فعلی (خیابان فرانسه قدیم) بعد از بیمارستان مروستی، کمی جلوتر از سفارت فرانسه قرار داشت.

انجمن دیگر؛ انجمن دوستی ایران و اسرائیل بود که در خیابان فلسطین فعلی وجود داشت. البته آنها بسیار محدود و با احتیاط کامل فعالیت می‌کردند. باید اشاره کنم که بیشترین فعالیت آنها در کنیسه‌ها رخ می‌داد. مانند کنیسه قصر یخ داودیه(میدان محسنی فعلی).

انجمن فرهنگی ایران و انگلیس هم در خیابان فردوسی کمی بعد از خیابان کوشک که الان در حال ساخت یک ساختمان تجاری در آنجا هستند. خب این انجمن دو درب بزرگ آهنی داشت که کرم‌رنگ بودند. داخل مجموعه؛ کتابخانه، باشگاه، مرکز ارتباطات، سینما و ... وجود داشت. در زندان بحث این بود که چه کنیم تا بفهمیم کار این انجمن‌ها در ایران چیست؟

* شروع این بحث با چه کسی بود؟

یکی از این افراد جلال گنجه‌ای بود که متاسفانه پس از انقلاب جذب منافقین شد.
 
* شوروی هم چنین انجمنی داشت؟

بله، اما اینقدر باز فعالیت نداشت. شوروی کتابخانه‌ای در خود سفارت داشت که ورود به آن مشکل بود.



* ورود به این انجمن‌ها به راحتی صورت می‌گرفت؟

نه. به این راحتی هم نبود. به قول بچه‌های مبارز قبل از انقلاب از طریق محمل باید وارد این انجمن‌ها می‌شدیم. یعنی باید لباس‌های آنچنانی مانند کت شلوار و شیک کرده وارد این اماکن می‌شدیم.

شاخه دیگر بحث مان که بعدها به آن پی بردیم ارتباط برخی کشیش‌ها و کلیساها با این انجمن‎ها بود. مانند کلیسای "پولس" که در خیابان زرتشت قرار داشت. در آنچا آنتن پخش رادیو به زبان اتیوپیایی برای مردم اتیوپی برنامه اجرا می‌کرد. مرکز دریافت فرکانس و تقویت امواج آن آدیس‌آبابا بود. فرکانسش در آنجا پخش می شد. ما توانسته بودیم همه این اطلاعات را کسب کنیم. ما به زیرزمین کلیسا نفوذ کردیم و این مسائل را متوجه شدیم. البته یک بار هم دستگیرمان کردند اما چون به نام مسیحی‌شدن آنجا رفته بودیم، خیلی دچار مشکل نشدیم.

مکان دیگر کلیسای "انجیلی مقدس" در خیابان رافائل یا قوام السلطنه (خیابان سی تیر فعلی) بود. در این کلیسا قدیمی، پشت عبادتگاه یک سالنی وجود داشت به نام سالن مهر. در این سالن جشن‌های مهم مثل میلاد حضرت مسیح برگزار می‌شد. این کلیسا یکی از مراکز مهم ارتباطات جاسوسان و عضوگیری برای جاسوسی به شمار می‌آمد.

سومین مکان، یک کلیسای بزرگ در خیابان کریم خان نبش استاد نجات اللهی فعلی بود.

ما خط و ربط همه اینها را توانسته بودیم پیدا کنیم. آن روزها جوانان ایرانی از روی کنجکاوی با دوست دخترهایشان به این کلیساها می‌آمدند. کشیش‌ها هم آنها را جذب شان کرده و به انجمن‌های فرهنگی سفارتخانه‌ها معرفی یشان می‌کردند. انجمن‌ها هم روی آنها کار می‌کردند. فرقی نداشت انجمن آلمان، آمریکا یا فرانسه. بیشتر هدف این بود که سعی می‌کردند از اینها جاسوس ایرانی در بیاورند.

البته ترکیب ساختمان کلیسای پولس هنوز به همان شکل است. اگر الان من با شما به آنجا بروم از پله پایین خواهم رفت و به شما اطاق ها را با کاربرد آنها به صورت دقیق نشان خواهم داد. چون آثار وضعی ساختمان بهم نخورده. یا کلیسای انجیلی مقدس، سالن مهرش همانطور مانده، در این سالن جشن می‌گرفتند.

برنامه اینها تبلیغ مسیحیت بود. البته یهودی‌ها این گونه نبودند. یهودی ها اصلاً برنامه جذب هم کیش نداشتند. چون می‌گویند نسل یهود نباید آسیب ببیند.

* هر کلیسا مربوط به یک سفارتخانه و انجمن بود؟

خیر، فرقی نداشت. مثلاً کشیش ریچارد کورلی (آمریکایی الاصل و همسرش که فارسی را روان صحبت می کردند) و کشیش محمود نیک‌پور، کلاً با سفارتخانه های اروپایی ارتباط داشتند.

* شما چگونه توانستید وارد این انجمن‌ها بشوید؟

به هر صورت پای ما به انجمن فرهنگی ایران و انگلیس باز شد. اولین جایی که محمل داشت و ما می‌توانستیم به آنجا برویم کتابخانه‌اش بود. ما به عنوان جوان دانشجو با کارت جعلی دانشگاه وارد این مرکز فرهنگی می‌شدیم.

مسئولان فرهنگی آمریکا و اروپایی در ایران، فارسی را از من و شما بهتر صحبت می‌کردند. با آنها سلام و علیک و ارتباط پیدا کردیم. آنها آمریکایی، آلمانی و انگلیسی بودند اما آنقدر در ایران مانده بودند که تمام خوی و فرهنگ ایرانی‌ها را پیدا کرده بودند. آنها دقیقا طبق سنت‌های ما زندگی می‌کردند.

وقتی پای ما به آنجا باز شد بر اساس خط و ربطشان متوجه شدیم بعضی افراد قرارهایشان را در بازار فرش ایران و با عنوان کارشناس و یا خریدار فرش در آنجا می‌گذارند. یادم هست با یکی از مسئولین فرهنگی انجمن ایران و انگلیس به نام آقای مهندس منوچهرزاده قرار می گذاشتیم. البته این نام مستعار بود. همه اینها ساواکی بودند؛ منتها ساواکی‌هایی که در بخش بگیر و ببند نبودند بلکه کار فرهنگی انجام می‌دادند.

ما به حدی توانستیم در این سیستم فرهنگی نفوذ کنیم که توانستیم با آنها در بازار فرش قرار بگذاریم. وقتی وارد آنجا شدم؛ به یکی از مسؤولان بازار گفتم: دستشویی کجاست؟ یکی از کارکنان گفت: دستشویی؟ گفتم: ببخشید، من با آقای منوچهرزاده قرار دارم اما قبل از دیدار با ایشان می‌خواهم به دستشویی بروم. وقتی این اسم را بردم، مرا به داخل حیاط بازار هدایت کردند.

به سمت دستشویی رفتم. متوجه شدم گویا عوارض زمین بیانگر نکاتی دیگری می باشد از جمله اینکه درب مربوط به راه پله باز بود. نرده‌های افقی هم در آنجا بود که روی زمین برای نورگیری اولیه طراحی شده بود.

وقتی آن کارمند دستشویی را به من نشان داد. از من جدا شد و به سالن اصلی بازار رفت. من هم به هر طریق بود به آن گوشه رفتم. وقتی در را باز کردم متوجه راه پله ای شدم که بسیار عمیق بود. دیدم آنجا پله می‌خورد و پایین می‌رود. پله‌ها را پایین رفتم. دیدم یک تونل به عرض حدودا دو متر و ارتفاع دو متر بود. اندازه این راهرو که بعدها فهیمدم تونل است به گونه‌ای ساخته شده بود که بشود به راحتی وسایل دیگر را از این مسیر منتقل کرد. البته این استنباط من بود چون لازم نبود برای عبور عابر ارتفاع در این حد باشد.

با ترس و لرز وارد تونل شدم. نه تاریک بود نه روشن. به انتهای آن رسیدم؛ دیدم یک در ِنرده‌ای الکترونیک آنجاست (آن زمان، سال 55). از مقیاس جغرافیایی متوجه شدم که زیر خیابان فردوسی را طی کرده‌ام و به ورودی مجموعه سفارت رسیده‌ام.

از نظر مهندسی از حیاط طول تونل تا انتهای آن حدودا 60 متر بود. عرض خیابان فردوسی و پیاده رویش نهایتاً 50 متر است. 15 متر هم پهنای زمین بازار فرش بود. این ارقام روی هم می‌شد 75 متر. بقیه مسیر داخل سفارت بود اما در بسته بود. دوربین هم وجود داشت. من دیگر جلو نرفتم. این کشف آنقدر مهم بود که ما نمی دانستیم که برنامه بعدی برای استفاده اطلاعاتی از آنجا چه خواهد بود.

به هر حال از تونل بیرون آمدم. دیدم کارمند بازار فرش، هراسان دنبال من می‌گردد. تا مرا دید، گفت: آقا شما کجا رفتید؟ جناب مهندس منتظر شما هستند. گفتم: عذرخواهی می‌کنم، من کمی یبوست دارم به همین دلیل دستشویی‌ام کمی طول کشید.

شانسی که آن روزها مبارزان داشتند این بود که اگر آن روزها مشکلی پیش می‌آمد، ساواک هنوز اطلاعات طبقه بندی مطمئن نداشت که در خیابان کسی را بازداشت و همانجا استعلام کند و او را شناسایی کنند. بعدها متوجه شدیم رفت و آمدهای حساس و مهم به سفارت انگلیس از آنجا انجام می شود. رئیس مستقیم بازار فرش ایران هم ساواکی بود. این طور نبود که هرکس را در آنجا سر کار بگذارند. آنجا در ظاهر بازار فروش فرش بود اما در واقع کانال ارتباطی بود.



* ورود به انجمن فرهنگی آمریکا هم به همین راحتی بود؟

انجمن فرهنگی ایران و امریکا خیلی پیچیده‌تر از اینجا بود و ورود به آن خیلی مشکل بود. هنگام ورود به آنجا می‌بایست به درب ورودی کد می‌دادید. اگر عضو کتابخانه هم بودید باید از درب دیگری وارد می‌شدید چون درب کتابخانه آنجا نبود. درب کتابخانه در کوچه نادر، کوچه مجاور بود.

مجموعه‌های فرهنگی یکی از مراکزی بود که جاسوس‌های ایرانی با آمریکایی و انگلیسی ملاقات های خود را صورت می دادند. این کار هم دلیل داشت. اولاً که این مجموعه شک آمیز نبود. چون نام آنها فرهنگی بود. ثانیاً ورود و خروج به آنجا از بیرون رصد نمی‌شد. از همه اینها گذشته، محمل خوبی بود.

انجمن فرهنگی ایران و آلمان که از یک طرف به خیابان ولیعصر و از طرف دیگر به پارک ساعی راه داشت، مسئولش خانم ویدر بود. او تسلط زیادی به زبان فارسی داشت. او حدود 40 سال سن داشت و من آن روزها حدود  20 ساله بودم. ما با زیرکی توانسته بودیم با او ارتباط برقرار کنیم.

در انجمن ایران و آلمان ارتباطات راحت تر بود. از طریق همین خانم به کلیسای مقدس معرفی شدم. چون جوری وانمود کرده بودم که به عنوان یک محقق شناخته می‌شدم. در غیر این صورت در دام جاسوس‌ها می‌افتادم یا سرم را زیر آب می‌کردند.

مرکز دیگر به نام قصر یخ در میدان محسنی فعلی هم جای مهمی بود. در آنجا رقص باله انجام می‌شد. آنجا هم یک مرکز مهم جاسوسی بود. همه اینها مکان‎‌هایی بود که قرارهای ایرانی‌های خبرچین در آن گذاشته می‌شد و اطلاعات رد و بدل می‌گردید.

ما تا جایی پیش رفتیم که اینها از دانشکده‌ها، باشگاه‌های ورزشی و مراکز فرهنگی افراد را در دام می‌انداختند. در باشگاه ورزشی، جاسوس و نوکر ایرانی، ایرانی‌ها را گیر می‌انداخت.

* در مورد ارتباط تان با مرکز فرهنگی انگلیس بیشتر توضیح بدهید. به غیر از جمع آوری اطلاعات کار دیگری هم انجام می دادید؟

در انجمن ایران و انگلیس کارم به جایی رسید که حتی به من کتاب هم می‌دادند که ببرم بخوانم و بیاورم! کتاب ترجمه شده‌ای که آن را به هیچ کس نمی‌دادند.

کار دیگری که ما انجام می‌دادیم این بود که ایرانیان افتاده در دام را متوجه کرده و نجات بدهیم. چون آنها وقتی از نقطه صفر شروع به ارتباط می‌کردند، اگر پنج درصد هم احتمال می‌دادند که ممکن است شما به دردشان بخورید، به شما حقوق می‌دادند. این حقوق هم در قالب مواجب نبود مثلاً شما را به یک رستوران دعوت می‌کردند و یا سفر گروهی ترتیب می‌دادند.

این مراکز فرهنگی مکان بسیار مهمی بودند برای انتخاب افراد و آموزش آنها برای امر جاسوسی بود. مثلا در خانه‌ای واقع در تقاطع خیابان سهیل و طالقانی، روبروی آموزش و پرورش استان تهران، کوچه سوم؛ یک سیاه پوست آمریکایی منزلی را اجاره کرده بود.

مسیونرهای تبشیری که کار تبلیغ مسیحیت انجام می‌دادند در آنجا رفت و آمد داشتند. آقای کورلی و خانمش انجیل را در آنجا خوانده و برای 50-40 جوان دختر و پسر ایرانی به زبان فارسی تفسیر می‌کردند.

آن خانه یکی از خانه‌هایی بود که به اعتقاد من باید خیلی رویش کار می‌شد. طبقه بالایش کار تبشیری انجام می‌دادند (طبقه دوم). در طبقه سوم مسیونرهای تبشیری می‌آمدند. من در آنجا چهار جلد از گذرنامه های آنها را هم به دست آوردم.

یک دوستی دارم که بعد از انقلاب مسائل سیاسی را بوسید و کنار گذاشت. با ایشان فعالیت‌های زیادی در این زمینه داشتم. وارد خانه که می‌شدید اتاق سمت چپ، محل زندگی موسیو آیمس (Aimes) و همسر و دخترش بود. او آمریکایی الاصل بود.

کنار سوییت او یک ایستگاه رادیویی بود. ما نتوانستیم بفهمیم برنامه‌های رادیویی برای کجا پخش می‌شود.

البته باید بگویم بعد از گم شدن گذرنامه‌ها، خانه را فیلتر کردند و نگذاشتند هرکس آنجا رفت و آمد داشته باشد. اینها در جلفا (مرز بازرگانی)، جلفای اصفهان و شیراز نیز مرکز جاسوسی داشتند که موفق شده بودیم بعضی از آنها را شناسایی کنیم. جلفا، شهر مرزی به شدت تحت کنترل ساواک بود. آنجا مسیحی نشین است. ورود شما به شهر جلفا مسئله ساز بود.

به اعتقاد من اگر بخواهید در زمینه بررسی مراکز جاسوس گیری کار را خوب انجام دهید ابتدا باید روی  مجموعه فرهنگی اروپا و آمریکا در ایران فعالیت کنید.

* شما پس پیروزی انقلاب اسلامی به جایی که تونل وجود داشت سر زدید؟

بعد از تسخیر لانه جاسوسی که نیروهای انقلابی زیر و بم سفارت آمریکا را متوجه شدند، تا حدودی ماجرای بازار فرش را هم شناسایی کردند. از آن طرف انگلیسی ها زرنگی کردند و مسیر را با آماتوربندی و بتن ریزی کاملا مسدود کردند. از جایی که دیوار سفارت شروع می‌شد را بتون ریختند. ولی بقیه مسیر خالی بود. مگر اینکه بعدا پر شده باشد.

بعد از انقلاب سراغ جنگ رفتم. بلافاصله بعد از انقلاب به سیستان و بلوچستان رفتم و آنجا کار فرهنگی می‌کردم. خدا رحمت کند مرحوم خوشنویسان را با هم چند نفر بودیم. بعد از چند وقتی آقای مهدوی کنی (که خدا ایشان را شفا بدهد) ما را در کمیته انقلاب اسلامی تهران خواست و گفت: به کردستان می‌روید؟ گفتم: بله. از سیستان که برای دیدن آقای مهدوی کنی به تهران آمده بودیم به خانه نرفتم و خانواده ام را ندیدیم. آقای مهدوی گفت: برو به پاوه. آن موقع آقای صباغیان وزیر کشور بود.

آقای مهدوی کنی می خواست بخشدار و فرماندار مراکز حساس را از افراد مطمئن بگذارد. به کردستان رفتم و درگیر کار شدم. جنگ هم که شروع شد به جنوب رفتم.

خلاصه بعد از انقلاب سراغ این قضیه نرفتم چون ماهیت کار آنها عوض شد. دیگر جرأت انجام آن کارها را نداشتند.

* بعد از پیروزی انقلاب بازار فرش در اختیار کجا قرار گرفت؟

بعد از انقلاب بازار فرش متعلق به بنیاد مستضعفان شد.

* شما پس از انقلاب سری به تونل زدید؟

من آخرین بار اوایل سال 60 آنجا رفتم. دیدم آنجا را کلاً پوشانده‌اند. مدتی بعد از انقلاب نزد مدیر آنجا رفتم. شغل و سمت خاصی هم نداشتم. به او گفتم: اجازه می‌دهید آنجا را تخریب کنیم؟ مدیر موزه فرش هم گفت: من هم شنیده‌ام که اینجا تونلی بوده است. با هم به حیاط رفتیم. گفتم: این دریچه چیست؟ گفت: انباری. گفتم: خیر انباری نیست بلکه تونل است. ورودی اش را از آن طرف صاف کرده بودند. از این طرف دریچه ای داشت که مثل انباری بود. من با آن بنده خدا پایین هم رفتم. او می‌ترسید. الان هم آنجا یا کامل پر شده که من بعید می‌دانم. آن فضا زیر خیابان فردوسی خالی است. یا اینکه نخاله ریختند و یا بتون تزریق کرده اند.

* از اینکه گیر ساواک بیفتید نمی‌ترسیدید؟

به هر حال احتیاط می‌کردیم. با یک مثال موضوع را کمی برای شما شفاف کنم. مثلا انفجارهای زیادی قبل از انقلاب انجام می‌شد. خب قبلا از کار شناسایی یک فاکتور مهم بود که کار در کجا و در چه زمانی انجام شود. اما جرأت هم فاکتور مهمی بود. در این گونه کارها هم عامل دوم بین بچه های مبارز از اهمیت زیادی برخوردار بود. برای نمونه باید بگویم که جلوی ورودی انجمن‌های فرهنگی را نگهبان قلدری قرار می‌دادند به همین دلیل کسانی که عضو نبودند و آشنایی نداشتند با اعتماد به نفس بالا راحت می‌توانستند به آنجا رفت و آمد کنند.

* انجمن فرهنگی ایران و فرانسه چگونه بود؟

ورود به انجمن فرهنگی ایران و فرانسه زیاد سخت نبود. شما می توانستید در کتابخانه با رایزن های فرهنگی‌اش صحبت کنید. در مجموعه اقتصادی، روانشناسی، مردم شناسی و... رایزن داشتند.

یکی از قدرت‌های جذب این مراکز ورود به باشگاه‌های تفریحی، استخرهای مختلط، بیلیارد، قمار، مشروباب الکی، جنس مخالف و... بود. البته این طور نبود که دست یک دختر به طرف بدهند و بگویند بردار و ببر. اما از جذب جوان‌های ایرانی اهدافی داشتند. اول اینکه یک جوان را از فکر مبارزه باز بدارند که خود این هدف کمی نبود. دوم اینکه یک جوان به عیاش‌ها اضافه شود و مهره مؤثری برای خودشان شود و هروقت خواستند بر اساس اهداف خود از او استفاده کنند و از تهران و دیگر نقاط شهرها برایشان اطلاعات جمع آوری کنند. به صورتی کهBBC  از بین همین جوان‌ها خبرنگار انتخاب می‌کرد.

به هر حال کسی که تا انجمن‌های فرهنگی می‌رفت باید از یک هوشی برخوردار باشد. اینها ناب‌ترین اخبار را جمع می‌کردند و لذا اعتبار BBC بالا می رفت.

برای اینکه صحبت من در مورد جمع آوری اطلاعات برای شما کاملا جا بیفتد یک مثالی می زنم: مثلاً امروز چریک‌های فدایی خلق در خیابان تخت جمشید (طالقانی فعلی) انفجاری انجام می‌دادند. دو ساعت بعد این خبر از BBC پخش می شد. البته همه چیز را نمی‌گفتند؛ به گونه‌ای که خودشان می‌خواستند اطلاعات می دادند.

خلاصه آن موقع ساواک یک مهره بدون اختیار کشورهای اروپایی بود. معاونت برون مرزی ساواک دقیقاً با معاونت امنیت داخلی اش تحت مدیریت پرویز ثابتی همکاری می‌کرد.

ما ریز همه اینها را درآوردیم که مثلاً ساواک با اینها چه تعاملاتی داشته. بد نیست شما اسناد چاپ شده را ببینید. این اسناد در مرکز اسناد تاریخی وزارت اطلاعات یا موسسه پژوهش‌های سیاسی باید موجود باشد. بسیار جالب خواهد بود زیرا اسناد مهمی در این زمینه وجود دارد.



* شما راجع به باغ قلهک هم اطلاعات دارید؟

خیر، نتوانستم وارد باغ قلهک شوم.

* در مورد دعوای سند باغ قلهک، رئیس کتابخانه مجلس در سال 85یا 86 ادعا کرده بود که اجازه نامه باغ را در جای امنی قرار داده اما بعد از چند وقت که سراغش رفته متوجه شده که برگه اجاره نامه گم شده است.

انگلیسی‌ها سه ویژگی دارند. اولاً از هیچ کاری در راه رسیدن به هدف‌شان فروگذار نمی‌کنند. حتی اگر ناموس‌شان را هم قربانی کنند. باغ قلهک چیست؟ آنها در ایران آن‌قدر آدم داشتند که اگر اراده می‌کردند به بهترین اسناد دست پیدا می‌کردند.

دوم اینکه اگر هدفی داشته باشند، اگر بخواهند با شما مذاکره کنند خودشان را جلوی شما بسیار پایین می‌آورند. اینها خیلی تردست هستند. بعداً معلوم می‌شود که مهره های انگلیس چه کسانی بودند. متأسفانه در ایران اسناد 40 سال بعد منتشر می‌شود.

یادم هست من با یک انگلیسی ارتباط پیدا کردم. به خانه‌اش رفت و آمد می‌کردم. یک روز که منزل او رفته بودم. طرف انگلیسی از اتاق بیرون رفت و دخترش را با وضع نیمه برهنه با من در اتاق تنها گذاشت. البته ما که کاری نکردیم و از اتاق بیرون آمدیم اما می‌خواهم به شما بگویم آنها این‌طور آدمی هستند.

اینها در سازمان ثبت ایران افرادی را داشتند که پول می دادند تا برایشان از مراکز مهم دیگر سند جعل کنند. انتشارات فرانکلین که آقای عزت شاهی (مطهری) و دوستانشان می‌خواستند آتشش بزنند، یکی از مراکز جمع آوری اطلاعات بود. این انتشارات مرکز ارتباطات جاسوس‌ها با هم بود. مرکز دیگر انتشارات امیرکبیر بود. عبدالرحیم جعفری داماد آقای رمضانی بود. او صاحب انتشارات توس است. در زندان رمضانی را آوردند. جعفری با پَهلبُد (رئیس دفتر فرح) دوست بود.

*نام مستعار شما پیش از انقلاب چه بود؟

داریوش حسامی.