تا اینکه معماری دانشگاه تهران قبول می شود و می رود در آن فضای کاملا باز به تهران می‌آید. مصطفی از یک فضای مذهبی قم می رود در یک فضای باز...

گروه جهاد و مقاومت مشرق در یکی از کوچه‌های قم، کودکانی در حال بازی بودند که ما را به خانه شهید مدافع حرم، مهندس مصطفی کریمی هدایت کردند. ساختمانی تر و تمیز با معماری قابل توجه که بعدها فهمیدیم نقشه و اجرایش با شهید بوده است. حجت‌الاسلام محمدطاهر کریمی (پدر شهید) با رویی باز و گشاده به استقبالمان آمدند و پس از مدتی، حاج خانم حمیدی (مادر شهید) به ما پیوستند. آقا سجاد (برادر شهید) که خود نیز سابقه دفاع از حرم دارد هم به جمع ما اضافه شد و سئوالات ما را برای شناخت بیشتر خاندان کریمی و شهید مصطفی جواب دادند.

آنچه در این چند قسمت می‌خوانید، حاصل گفتگویی است که در آن شب سر پاییزی پا گرفت و محسن باقری‌اصل نیز ما را در آن، همراهی کرد.

**: حاج آقا و خاح خانم این کارها را برای تأمین هزینه های تحصیل بچه ها انجام می‌دادند؟

سجاد: بله، پدر تمام همتش را گذاشته بود که شرایط تحصیل ما فرزندان فراهم شود. و این حرکت قشنگ را من حس می کنم از برکات آن پدربزرگ ما است. پدر پدرم همت کردند به مدت تقریبا یازده ماه با پای پیاده از افغانستان یک سفر کربلا رفتند برای اینکه در این سفر بتوانند دعا کنند برای نسلشان و این حاجتشان برآورده شود. نذر کرده بودند که از افغانستان پیاده بروند به کربلا.

پدر شهید: آن زمان ماشین بود، اما کم بودند. اصلا شاید در افغانستان ماشین نبود؛ بین کربلای معلا و ولایت ما، یک سال رفتند و برگشتند.

**: اینکه می گویید دعا کردند و نذر کردند مبنایش چیست؟

سجاد: این بیشتر بُعد معنوی دارد و آن اعتقادی که اجداد ما داشته‌اند و اینکه در این مسیر اگر قدم بگذارند و مخصوصا این مسیر پیاده‌روی را بروند، حاجاتشان را می‌گیرند. خیلی خانواده ما اعتقاد زیادی پیدا کرده مخصوصا خود مصطفی هم دقیقا یک سال قبل از شهادتش مسیر پیاده روی اربعین را می رود و آنجا حاجتش را می گیرد و می شود گفت که این در خانواده ما نسل در نسل، این اعتقاد بوده.

**: ولی زحمتی که ایشان برای شما کشیده در بین پدران بی‌نظیر است.

پدر شهید: نه، خودشان هم زحمت کشیدند.

**:  تلاش و نذر پدر و پدربزرگ برای تحقق این خواسته خیلی جالب است.

سجاد: اجداد ما خیلی تلاش کردند برای اینکه نسلشان به یک سمت خوبی برود. البته ماها هنوز به درک آنها نرسیدیم، ان‌شالله خدا توفیق بدهد و به آن درک برسیم، ولی پدر به آن درک رسیده و دارد تلاش می کند که ما را به سمت خوبی سوق بدهد و این خیلی حرکت قشنگی است.

مادر شهید: پدر من همیشه می گوید زودتر برو که...

**: من متوجه نشدم نکته ایشان را.

پدر شهید: من مجردی آمدم قم درس می خواندم. بعد خلاصه من از اینجا رفتم به قصد اینکه خانم را بیاورم، منتهی بهش اظهار نمی کردم که آمده‌ام تا شما را ببرم. پدر خانمم گفت چه کار می کنی؟ اینجا می نشینی؟ گفتم تا ببینیم چه می شود. سالی یک دفعه می آمد اینجا به ایران و با امام خمینی دیدار داشتند و سهم امام را می آوردند. بعد تأکید کرد که شما بروید قم حتما بروید آنجا که نسل شما احکام شرعی را یاد بگیرد.

**: با اینکه از دخترشان دور می شدند اما تاکید داشتند که حتما بروید قم.

پدر شهید: تاکید داشتند، گفتند ما گرفتار مردم و حساب و کتاب هستیم، شما بروید. و ما هم آمدیم به قم.

**: از آن شرایط سخت، کِی گذر کردید؟ همان شرایط سختی که حاج آقا مجبور بود برای خرج تحصیل فرزندان اینطور به زحمت بیفتد...

سجاد: این شرایط سختی که می‌گویید در ایران بود. این شرایط تا سال ۸۱ و ۸۲ ادامه داشت، یعنی دکتر هنوز به آن مرحله از زندگی نرسیده بود که بتواند کمک خرج پدر باشد.

**: تا جایی که توانستند و وارد مرحله کار شدند؟

سجاد: بله. خواهرها که به مادر کمک می کردند در قالیبافی که کمک خرج پدر باشند. ما برادرها هم تابستان‌ها می رفتیم کارهای مختلف می‌کردیم، از بنایی بگیر و کارخانه دمپایی تا کارهای مختلف که بتوانیم یک بخشی از هزینه تحصیل را کمک‌حال پدر باشیم و این وضعیت تا سال هشتاد و خرده‌ای ادامه داشت؛ تا این که آقای دکتر فارغ التحصیل شدند.

**: مشغول به کار شدند و تقریبا زندگی‌تان متحول شد ، یعنی ایشان نرفتند سراغ کار خودشان؛ ماندند و هنوز هم حامی خانواده هستند؟

سجاد: بله.

**: به غیر از ایشان کدام یک از خواهر و برادرها مرتبط با تحصیلشان مشغول به کار شدند؟

سجاد: البته محمد و فاطمه و زهرا (می شود گفت سومی و چهارمی و پنجمی) رفتند افغانستان.

**: چه مقطعی؟

سجاد: درسشان که تمام شد برای کار رفتند افغانستان.

**: همان موقعی که گفتند بیایید به افغانستان و کشور خودتان را بسازید؟

سجاد: دقیقا.

**: مجرد بودند؟

سجاد: هر سه نفرشان متاهل بودند و رفتند افغانستان برای کار و آنجا در وزارتخانه ها کار می کردند؛ البته فقط خواهرم زهرا خانم توانسته برگردد به ایران؛ چون شرایط و وضعیت خیلی خراب بود، برگشت. زهرا چون مدیریت استراتژیک بود، رفت و مطابق با تحصیلاتش در وزارت اکتشاف معادن روستا (یا چیزی شبیه این) و مشاور یکی از مدیران ارشد آن وزارتخانه شد.

**: راضی بودند از شرایط کارشان؟

سجاد: بله راضی بودند. محمد هم چون کامپیوتر می خواند، از همانجا می رود در وزارت کشور آنجا در آی تی آن فعالیت می کند.

**: و توانستند واقعا به افغانستان خدمت کنند؟

سجاد: بله واقعا. فاطمه هم که جامعه‌شناسی خوانده بود اوایل در وزارت زنان فعالیت می کرد، بعد ادامه تحصیلش را در یکی از دانشگاه‌های هندی در بخش مالی، یعنی مدیریت مالی ادامه داد و نمی دانم یکی از دوستان یا یکی از همکارانش پیشنهاد داد که با آن استعدادی که تو داری، بیشتر به درد بخش وزارت مالیه می خوری تا در وزارت زنان. که بعد جابه جا می شود می آید و می‌آید به وزارت مالیه.

**: اما آقای دکتر نرفتند افغانستان؟

سجاد: چندین بار رفتند و آنجا یک انجمنی تشکیل دادند به اسم انجمن پزشکان مهاجر و آیما (در اینترنت هم سرچ بزنی می‌آورد) اینها آمدند در وزارت صحت عامه افغانستان که وزارت بهداشت افغانستان می شود شروع کردند به جمع آوری نیروها و یکپارچه کردن و تزریق کردن آن ها به وزارت صحت عامه.

**: یعنی آموزش می دادند؟

سجاد: نه، خط و مشی ها را مشخص می‌کردند. جذب می کردند و می آوردند در جلسات مختلف و روی تفکرات بحث می کردند؛ خط و مشی را مشخص می کردند و تزریقشان می کردند در وزارت صحت عامه. وقتی وزارت بهداشت افغانستان بر عهده آقای دکتر فیروزالدین فیروز بود، یکی از معاونانش خانمی بود که از همین انجمن پزشکان مهاجر تزریق شده بود. به آقای دکتر هم در دوره دوم ریاست جمهوری کرزای پیشنهاد وزارت صحت و عامه شده بود ولی با توجه به اینکه آنجا، فضای قومگرایی زیاد بود، با خیلی از دوستانی که آنجا بودند صحبت می کرد و می گفتند احتمال اینکه تو بتوانی در مجلس رأی اعتماد بیاوری خیلی کم است، بهتر است تو نیایی فعلا تا بستر فراهم شود. اما همکاری اش را با وزارت صحت عامه داشت، مخصوصا در این ایام کرونا، با شرکت های خصوصی ایران و حتی شرکت های دولتی ایران که تجهیزات کرونایی مثل ماسک و گان و حتی سرنگ تولید می کردند در بحث صادرات، همکاری می کردند و می فروختند به کشور افغانستان؛ یا در بسته های کمکی قرار می دادند یا به صورت صادرات می فرستادند به افغانستان.

**: طبابتشان هم الان در قم است؟

سجاد: هم تهران است و هم قم.

**: اصلا چه شد که آقا مصطفی مطرح کرد که می‌رود برای دفاع از حرم؟

سجاد: این اتفاق از دعای مادر شروع می شود. ما قبل از اینکه بیاییم اینجا در شهر قائم زندگی می کردیم.

پدر شهید: منطقه فقیرنشینی است...

سجاد: حاشیه شهر است. بعد پدر یک کار خیلی خوبی می کرد و آن،‌ اینکه صبح‌ها همه ما بچه ها را به غیر از دکتر که دانشجو بود و رفته بود تهران، ساعت ۷ صبح، دقیقا رأس ساعت ۷ صبح در اتاق مهمان‌خانه جمع می کرد؛ ما یک اتاق جلویی در خانه داشتیم که مهمان‌خانه بود؛ پدر ما را جمع می کرد و شروع می کرد و می گفت که مثلا برای سه چهار روز آینده فلان سوره ها را حفظ کنید. صبح ها هم شروع می کرد به پرسیدن سوره های قبلی.

**: این مال زمانی بود که مدرسه ای نبودید؟

سجاد: من که حتی پیش دبستانی هم نبودم. من خیلی کوچک بودم، مصطفی سال سوم ابتدایی بود؛ مرتضی اول ابتدایی بود و من کوچکتر از آنها بودم، ولی پدر این سنت قرآن حفظ کردن را از جزء سی شروع کرده بود و با ما کار می کرد.

**: به نیت کل قرآن؟

سجاد: بله، و ما به علت های مختلفی ادامه ندادیم ولی دکتر ادامه داد و ۵ جزء حفظ شد.

پدر شهید: مصطفی هم جزء اول را حفظ داشت؛ جزء اول و جزء سی را.

سجاد: ولی دکتر ۵ جزء حفظ کرد، رفت دانشگاه و یک هم اتاقی حافظ داشت و او تشویقش کرد و حتی در مسابقات قرآن که در سیستان و بلوچستان برگزار شده بود، دکتر شرکت کرده بود آنجا و فکر می کنم مقام سوم را آورده بود. این داستان قرآن خواندن ما بود که پدر خیلی تشویق‌مان می کرد.

از آن زمان یک موضوع دیگر هم یادم است؛ تا اینکه نوبت تحصیل من رسید، آخر کتاب فارسی ما، لغت های فارسی مثل کلمات خیلی قدیمی را به فارسی سلیس (روان) نوشته بودند. مثلا آدینه می شود جمعه...

**: یعنی منظورتان این است که معنی لغت ها را توضیح داده بود.

سجاد: بعد از کلاس قرآن، این کلاس بود برگزار می شد. پدر چون سمت و سوی خودش به این سمت بود، ما را تشویق می کرد که بروید درس های دیگر مثل فیزیک و ریاضی را هم خوب یاد بگیرید؛ می‌گفت من ازش بر نمی آیم، فقط فارسی و عربی را بلدم ولی آنها را خودتان بروید یاد بگیرید و تشویق‌شان اینطوری بود. این دوران کودکی ما بود تا زمانی که کنکور رسید و مصطفی کنکور داد. قبلا سبک خانه ما اینطور نبود، خانه ما قدیمی‌ساخت بود.

**: همان خانه‌ای که حاج آقا خریده بودند؟

سجاد: همین خانه (اینجا) را می‌گویم. این خانه را خود مصطفی بازسازی کرده؛ این طرح را می بینید، این خانه و خانه بغلی کار مصطفی است، یعنی مصطفی قبل از اینکه برود سوریه نمای این و یک بخشی از بیمارستان نکویی قم را بازسازی کرده بود.

**: این ساختمان  از اساس ساخته شد؟

پدر شهید: بله، کوبیدیم و دوباره ساختیم.

**: ولی نقشه اش با آقا مصطفی بود... اتفاقا در این فکر بودم که چقدر خوب اندرونی و برونی دارد.

سجاد: دقیقا. همیشه خود مصطفی هم می گفت که آن فضای خصوصی و فضای عمومی رعایت شود، یک پارتیشنی بینشان باشد و تقریبا  این فضا را با فضای آشپزخانه و پاگرد رعایت کرده است.

**: ولی قبل از این، شما در سازه ی قدیمی همین جا ساکن بودید؟

سجاد: بله. و ما وقتی آمدیم اینجا، پدرم مشغله کاری اش هم زیاد شده بود و آن پروسه حفظ قرآن را دیگر ادامه نداد. ما هم تنبل بودیم و ادامه ندادیم! ولی رفتیم سمت درس و دانشگاه؛ مصطفی هم که می‌خواست کنکور بدهد، یک سال قبل از اینکه کنکور بدهد خیلی شرایط را برای خودش ایزوله کرده بود و صبح ها ساعت شش و نیم صبحانه‌اش را می خورد؛ شش تا شش و نیم همیشه ورزشش ترک نمی شد؛ خیلی جالب بود.

مصطفی دان یک فول بوکسینگ (یعنی ترکیبی از بوکس و تکواندو) را داشت و خودش می گفت اگر من ورزش نکنم بدنم نمی کِشد و زود خسته می شود. تا اینکه معماری دانشگاه تهران قبول می شود و می رود در آن فضای کاملا باز به تهران می‌آید. مصطفی از یک فضای مذهبی قم می رود در یک فضای باز و وقتی با همه بچه هایی که هم دوره‌اش بودند صحبت می‌کردیم؛ می گفتند مصطفی داداشش خیلی بچه خوبی است؛ یعنی من از وقتی وارد دانشگاهش می شدم می رفتم سمت خوابگاهش، دوستان دیگرش می گفتم چرا؟ می گفت هیچ وقت ندیدیم نمازش ترک شود. می خندیدیم ما.

حتی می گفت که حاج آقای کلانتری که نماینده ولی فقیه در دانشگاه تهران بود، می گفت مصطفی همیشه آخر هفته ها در جلسات قرآن که در خود خوابگاه کوی می گذاشتیم، شرکت می کرد مگر اینکه می رفت قم و نمی آمد، ولی بیشتر مواقع که تهران بود، می آمد در آن جلسات شرکت می کرد. خود آقای کلانتری به ما می گفت که من مصطفی را از آنجا یادم است که در جلسه دفاع بعد از شهادت مصطفی هم آمد این موضوع را به خبرگزاری فارس گفت که من مصطفی را از آن موقع می شناختم. داستان مصطفی اینطوری بود. تا اینکه من هم قبول می شوم دانشگاه صنعتی شریف و می آیم به تهران.

**: شما راحت قبول شدید؟ رتبه چند شدید؟

سجاد: من هزار و تقریبا چهارصد کشوری بودم و رتبه‌ام در منطقه دو تقریبا چهارصد می شد. من جزو آخرین نفرهایی بودم که قبول شدم؛ البته ما یک هزینه ای را بابت ورود به دانشگاه پرداخت کردیم، من تقریبا هشتاد درصد شبانه را که خود مصوبه هیئت امنای دانشگاه بود، پرداخت می کردم؛ کلا مصوب شده و وزارت علوم قانون گذاشته بود که بچه های افغانستانی که وارد دانشگاه می شوند هشتاد درصد شبانه را باید پرداخت کنند؛ فقط کسانی که روزانه قبول می شوند باید هشتاد درصد شبانه را پرداخت کنند. حتی ما یک رتبه ۵ کشوری هم داشتیم به اسم شهاب تاجیک که این هم مثل ما شهریه پرداخت می کرد. داستان ما اینطوری شد ولی مصطفی خیلی از ما حمایت می کرد در دانشگاه.

مصطفی در کنار درس به ما هم کمک می کرد.

*میثم رشیدی مهرآبادی

ادامه دارد...