یک سال و دو ماه است که از شهادت همسرم می گذرد. خیلی ها می‌گویند مدافعان حرم به خصوص آنهایی که مهاجر افغانستانی هستند به دلیل حل شدن موضوع اقامتشان می‌روند و ایران قول‌هایی در این زمینه به آنها داده. یا حقوق آنچنانی می‌گیرند.

گروه جهاد و مقاومت مشرق: سید مرتضی که سایه قلمش بر نوشته های ما مستدام باد از مهاجرین حق اینگونه می نویسد: «مردان خدا را سزاوار نیست که سر و سامان اختیار کنند و دل به حیات دنیا خوش دارند.

مگر نه اینکه کمال ایمان در هجرت و جهاد در راه خداست؟

هجرت بریدن از خانه و شهر و دیار و زن و فرزند و هر آنچه که آدمی را اسیر و زمین گیر می‌کند و جهاد دل کندن از خویش است، یعنی آخرین حجابی که میان بنده و محبوب حائل می شود آنکه هنوز اسیر تعلقات و دلبسته عادات است کجا می‌تواند بال در فضای عالم قدس بگشاید؟»

و من همه ی این توصیفات را در مردانی از خاوران یافتم که هر قطره از خون به نا حق ریخته شان چراغی خواهد بود و غربت نهضت حضرت خمینی(ره) را بیشتر می نمایاند.

یکی از این مهاجرین نعمت الله است که در هرات متولد شد، در ایران زیست و در شام جاودان شد.

در این مرقومه او را زنی روایت می‌کند که سالها در کنارش زندگی کرد و هر باره کوله بار مردش را خودش بست. چرا که زندگی برای آنها در سفر بودن را رقم زده بود و آخرین بار نعمت الله نجفی مسافر سرزمینی شد که می‌دانست برگشتی نخواهد داشت و رفت تا شرفی دیگر بر گمنامی و مردانگی فاطمیون باشد.

ثریا نجفی اکنون با چهار فرزند خود که حاصل بیست سال زندگی با شهید نجفی است در منطقه ای حومه شهر مشهد با کمترین امکانات زندگی می کند و مشکلات نبود همسر را در تنهایی به دوش می کشد بی آنکه خم به ابرو بیاورد. می گوید هر گاه که بی تاب می شوم دلم را می گذارم در کنار دل حضرت زینب(س) و آرام می شوم.

آنچه می خوانید گفت‌وگویی است در مجالی اندک با همسر شهید مدافع حرم نعمت الله نجفی.

*مهاجرینی از هرات

ثریا نجفی هستم همسر نعمت الله نجفی شهید مدافع حرمین شریفین خانم ها حضرت زینب(س) و حضرت رقیه(س). سال 1358 در شهر هرات افغانستان متولد شدم اما به دلیل مشکلاتی که در کشورمان وجود داشت حدودا سه سال داشتم که به ایران مهاجرت کرده و در جوار علی بن موسی الرضا(ع) ساکن شدیم. البته طی این سال‌ها در شهرهای مختلفی زندگی کردیم اما اغلب در جوار امام هشتم بودیم.

*اولین بار در 9 سالگی خواستگاری کردند

نعمت الله پسر عمویم بود و او هم در هرات به دنیا آمد اما در ایران بزرگ شد. خانواده عمو از نه سالگی دوست داشتند مرا عروس خود کنند اما نه خودم و نه پدرم راضی نبودیم و حتی پدرم می گفت وقتی ناراحت می شود حرفش را هم نزنید. با اینکه سن کمی داشتم اما می گفتم می خواهم درسم را بخوانم. می خواستم آنقدر به تحصیلاتم ادامه بدهم تا دکتر قلب شوم.

بعد از اینکه چندباری موضوع خواستگاری را مطرح کردند و جواب منفی شنیدند عازم تهران شدند و شهرری سکونت پیدا کردند. حدود 5 سالی تقریبا خبر زیادی از هم نداشتیم تا اینکه 15 ساله شده بودم که خانواده عمو آمدند منزل ما و مجددا مرا خواستگاری کردند. این بار ته قلبم راضی بود و پدرم هم که این موضوع را حس کرد قبول کرد. البته شرط کردم و گفتم قبل از هر جوابی باید پسر عمویم را ببینم چون چند سال است او را ندیدم و نمی دانم الان چه تغییراتی کرده.

بسیار دنبال این بودم که اطلاعات عمومی‌ام بالا رود و به شدت کتاب خوان بودم. به قدری که اگر کتاب دستم می افتاد زمین نمی گذاشتم تا تمام شود. ظرف نهایت سه شب تمامش می کردم. اهل شعر خواندن هم بودم و با بسیاری از مسائل به همین دلیل آشنا شده بودم. اتفاقا همیشه این بیت شعر در ذهنم بود که «تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد» با اینکه سنم کم بود اما متوجه بودم که مسئله یک عمر زندگی است و مردی که می خواهد با من ازدواج کند باید از جهات مختلف به هم بیاییم و من هم او را قبول داشته باشم. خلاصه شرط ملاقات مرا قبول کردند. شوهرم شهرستان داشت زهتابی می کرد که تماس گرفتند بر گردد.


*آیا شما از ازدواج با من راضی هستید؟

یک سال و دو ماه است که از شهادت همسرم می گذرد. خیلی ها می‌گویند مدافعان حرم به خصوص آنهایی که مهاجر افغانستانی هستند به دلیل حل شدن موضوع اقامتشان می‌روند و ایران قول‌هایی در این زمینه به آنها داده. یا حقوق آنچنانی می‌گیرند.

پدرم می گفت اصل دخترم هست هر چه بگوید من هم قبول می‌کنم. وقتی نعمت‌الله  آمد رفتیم داخل اتاق. من یک طرف نشستم او هم یک طرف. به خودم می گفتم نکند زن عموم از طرف خودش خواستگاری می کند و پسرش نمی خواهد و اجباری است. فکر می کردم بعد از عروسی نکند نعمت الله بگوید من که تو را نمی خواستم مادرم به زور گرفت.

اولین سوالی که از او پرسیدم این بود که آیا شما از ازدواج با من راضی هستید؟ یاد میآید نعمت الله خندید و درجا گفت: بله.

خیالم راحت شد. با اینکه خیلی خجالت می کشیدم و هیجان داشتم اما می‌گفتم الان جای خجالت نیست. من شئونات را رعایت می کنم و حرفم را می زنم. پرسیدم کجا قرار است زندگی کنیم؟ گفت: من کارت مهاجرتم برای تهران است اما هر جا شما بخواهید ساکن می شویم. حین صحبت واقعا متوجه شدم آدم با صفایی است.

البته آن جلسه برای سال 73 است و خیلی جزئیات یادم نیست. در مورد امرار معاش هم پرسیدم که خب ایشان مشکلات دیگر هم در این زمینه داشت. او در بچگی پدرش را از دست داده بود و مادرش با عموی کوچکترم ازدواج کرد. 5 خواهر کوچکتر هم داشت. مجبور بود برای کمک به خانواده کار بکند و از شش سالگی می رود سر کار. برایم تعریف می کرد که در یک کارگاه کار می کرده که تفنگ بادی درست می کردند و یکی دو سال آن هم به مشقت در حالی که نصف روز کار می کرده توانسته درس بخواند.

*آرزو داشتم به دبیرستان بروم

در خلال صحبت‌هایمان شرط کردم و گفتم اجازه می دهید درسم را ادامه بدهم؟ که قبول کرد. هر چند واقعا امکانش فراهم نشد ولی خیلی دلم می خواست لااقل دبیرستان بروم. قرار شد یکسال در عقد بمانیم. نعمت الله گفت در این یکسال که من برای کار به شهرستان می روم تا مخارج عروسی را فراهم کنم تو هم می توانی اول دبیرستان را بخوانی. تابستان سال بعد هم با مهریه 200 هزار تومن با هم ازدواج کردیم.

البته بعد از 12 سال مهریه ام را بخشیدم. حدیث های زیادی شنیده بودم که سه زن مورد شفاعت حضرت زهرا قرار می گیرد و با ایشان محشور و وارد بهشت می شوند. اول زنی که در سختی ها با همسرش بسازد، دوم زنی که بداخلاقی شوهرش را تحمل کند و سوم زنی که مهریه اش را ببخشد.

*نوشته ای که به دیوار خانه زدیم

بعد از ازدواج ساکن شهرک شهید رجایی مشهد شدیم و کنار خانواده شوهرم زندگی کردیم. مشکلات مادی ما ابتدای زندگی واقعا زیاد بود اما من دلم به شوهرم خوش بود واقعا می‌دانستم مرد زندگی است. بسیار افتاده حال بود و همیشه تبسمی روی لب داشت.

گاهی سختی‌ها واقعا مرا به تنگ می آورد و نمی دانستم چکار کنم. شوهرم گفت: بیا آیه «الیس الله بکاف عبده» را با معنی بنویسیم و بزنیم به دیوار خانه‌مان. یک کاغذ مقوایی را آورد و گفت خط تو قشنگ‌تره، بنویس. تأکید کرد معنی آن را هم بنویسیم تا بهتر متوجه شویم. وقتی مستأصل می‌شدم آن را نشان می داد و می‌گفت: آیا خدا برای شما کافی نیست؟ می گفتم: راست می‌گویی.

*سه صلوات بفرست بعد بنشین

نعمت الله با اینکه سواد زیادی نداشت اما از فهم دینی بالایی برخوردار بود و مسائل دینی را به خوبی بیان می کرد. می گفت: از 15 سالگی مقلد آقای سیستانی شدم و تعریف می‌کرد با اینکه معنی بعضی کلمات را نمی دانستم اینقدر می خواندم و فکر می‌کردم تا متوجه شوم.

خواندن را به خوبی انجام می داد و به شدت پایبند احکام دینی بود. سعی می کرد علاوه بر واجبات مستحبات و مکروهات را نیز انجام دهد. مثلا وقتی سوار اتوبوس می شدیم و خانمی بلند می شد و او می خواست جایش بنشیند چند لحظه صبر می کرد تا گرمی جا از بین برود، به قول خودش می گفت: آیت اللهی گفته سه صلوات بفرستید بعد بنشینید جای کسی که به شما نامحرم است.

*نیمه شعبان اولین فرزندمان متولد شد

اولین پسرم حدود یکسال بعد از ازدواجمان به دنیا آمد که چون نیمه شعبان بود اسمش را گذاشتیم مهدی. شوهرم خیلی به امام زمان علاقه داشت. روی کارت عروسی هم نوشته یا قائم آل محمد. وقتی پسرم دنیا آمد به خنده گفتم: چون در کارت عروسی یاد امام زمان(عج) کردیم ایشان پیش خودش نگذاشت و شب تولدش یک پسر به ما عنایت کرد.

*روز هفتم از غرورم گذشتم

گاهی با هم بحث می کردیم اما هیچ وقت نظرش را به من تحمیل نمی کرد، صبر می کرد من خودم به نتیجه برسم. مثلا سر قضیه اسم گذاری دخترم فاطمه زهرا. من سه پسر دارم و فرزند چهارم‌مان دختر شد. خیلی خوشحال بودیم. می خواستم اسم دخترم را بگذارم «نازنین زهرا» و دلیلم هم این بود که «زهرا» نام مبارک حضرت فاطمه(س) است و نازنین هم یعنی ایشان در زیبایی و وجنات در حد کمال هستند. ولی نعمت‌الله می گفت: نه باید بگذاریم «فاطمه زهرا». من که اصرار می کردم این خوب است می خندید، می گفت: باشه.

تا اینک دخترمان به دنیا آمد. ما مردم هرات رسمی داریم و آن این است که روز هفتم تولد فرزند کارت‌هایی را تهیه می کنیم و نام فرزند را رویش می نویسیم و با شکلات بسته می کنیم و بین اقوام پخش می کنیم تا متوجه شوند نام بچه چه هست. وقتی دخترم هفت روزه شد کارت اسم ها را آورد و گفت: خب بنویس. با ذوق و شوق گفتم: می نویسم «نازنین زهرا». گفت: چرا؟ گفتم: برای اینکه این مدت هر کسی گفته اسم دخترت را چه می خواهی بگذاری گفتم: «نازنین زهرا». انگار که برای خودم تمام شده بود. آنجا حس کردم نه او هم روی حرفش هست، فهمیدم هیچ رقمه کوتاه نمی‌آید. البته دلیل هم داشت. می گفت: اگر بگذاریم «نازنین زهرا» کم‌کم همه صدایش می‌زنند «نازنین» بعد هم نازی صدا می‌کنند و اسم خانوم حضرت زهرا(س) کلا از دهن می افتد. حس می کردم او راست می گوید اما غرورم اجازه نمی داد قبول کنم.

نعمت الله بسیار اهل حدیث و روایت و اهل منبر و جلسه بود. اتفاقا آن روز موقع بحث ما تلوزیون روشن بود و شبکه قرآن برنامه پخش می‌کرد. شوهرم که اصرار مرا دید گفت: باشه هر دو اسم را می نویسیم می گذاریم لای قرآن، هر کدام که درآمد همان را می گذاریم. به خنده گفتم: نمی خواهم الان اسم مورد نظر شما در می آید. حین این مباحث یک پسری همان لحظه شروع کرد با صوت بسیار زیبایی سوره کوثر را خواندن و این از تلویزیون پخش می‌شد. همان لحظه همه حواسم رفت سمت صدا و کلمه به کلمه که او می‌خواند در دلم یه حالی می شد.

به خودم گفتم: اگر چه این سوره بر پیامبر نازل شده اما این دفعه خدا دارد با من صحبت می کند و می‌گوید: حالا که من به تو دختر و خیر کثیر دادم تو داری روی لج و لج بازی  او را آلوده به نفس می کنی و می دانی حرف شوهرت درست است اما نمی خواهی قبول کنی. ناگهان دلم لرزید اشکم همانجا جاری شد. جنگ شد بین دل و عقل. یاد بیتی از اشعار سعدی افتادم که می‌گوید: «اگر لذت ترک لذت بدانی دگر لذت شهوت نفس لذت نخوانی» پیش خودم گفتم: اسم «فاطمه زهرا» بهتره و من از نفسم می گذرم. به شوهرم گفتم: اصلا دیگر قرعه نمی خواهد، همین اسم را نوشتم روی کارت ها و با شکلات بسته بندی کردم.

* 45 روز بی‌خبری در کمپ

همانطور که گفتم ما سختی زیاد کشیدیم. مثلا دو ماه از عروسی مان می گذشت که یک روز هر چه منتظر شدم شهید نجفی خانه نیامد. زنگ زدم به صاحب کارش و گفت: مأموران وقتی آمدند دیدند کارتش برای تهران هست اما ساکن مشهد شده با لباس کار او را بردند اردوگاه. بدون اینکه به ما خبر دهند، 45 روز در کمپ بود. آنقدر پول خرج کردیم تا توانستیم بیاوریمش بیرون. در این مدت خیلی رفتیم زیر بار قرض. وقتی آمد گفت باید بروم شهرستان مدتی کار کنم تا از عهده مخارج برآیم. بعد از حدود 5 شب رفت گیلان غرب و سه ماه هم آنجا کار کرد. من هم شب و روز کارم گریه بود.

یک روز تلویزیون سرود «همه جا بروم به بهانه تو» را در وصف امام زمان(عج) پخش می‌کرد. عشق را آنجا درک کردم. به خودم گفتم: من عاشق یک نفرم اما عاشقان واقعی امام زمان چه می کشند. و واقعا از ته دل برای ظهور حضرت حجت(عج) دعا کردم.

* آدم در کشور خودش بیشتر احساس آزادی می کند

سال 83 بود که برگشتیم افغانستان. آن زمان هر کسی داوطلب بود می توانست برگردد. شوهرم گفت: بیا بر گردیم کشور خودمان. تا کی سربار اینجا باشیم؟ جنگ هم تمام شده. آدم در کشور خودش بیشتر احساس آزادی می کند البته کارت هم داشتیم و کارتمان را داوطلبانه پس دادیم و برگشتیم. چهار سال افغانستان ماندیم و خیلی سختی کشیدیم. شوهرم از ارثیه پدری‌اش یک خانه 65 متری ساخت. مدتی نگهبان ساختمان بود و مدتی هم همان شغل زهتابی را انجام داد. خودم هم معلم قرآن بودم و امرار معاش مان به سختی می‌گذشت اما گذران بود. تا اینکه هوای زیارت امام رضا(ع) به سرم زد. برای گرفتن ویزا اقدام کردم اما جور نشد. چهار سال بود که نتوانسته بودم حرمشان را زیارت کنم. دو ماه همش اشک چشمم از دلتنگی می‌آمد.  

تا اینکه یک روز شوهرم آمد گفت: می خواهی بری مشهد؟ پرسیدم برای زیارت؟ گفت: نه برای زندگی. گفتم: من که از خدا می‌خواهم. گفت: پس باید خانه و اثاثیه را بفروشیم‌. گفتم: من هیچ کدام را نمی خواهم زیارت امام رضا(ع) به همه چیز می ارزد. خانه را گذاشتیم برای فروش و هفت میلیون 220 هزار تومن فروختیم. اثاث را هم زیر قیمت فروختم به همسایه ها.

*من در اقرار خویش صادقم

برای خانه مشتری می آمد و با قیمت بالا هم می خریدند اما شهید نجفی می خواست حتما به شیعه ها خانه را بفروشد. یک شیعه پیدا شد به اسم سید رضا اما پولش خیلی کمتر از مبلغ خانه بود. ما هم این خانه را با خون دل ساخته بودیم و پولش را هم برای مهاجرت احتیاج داشتیم. اما شوهرم گفت: او سید اولاد پیغمبر است و شاید ما در ظاهر کمی ضرر کنیم اما سود آخرتی خواهیم برد. گفتم: چطور؟ گفت: طبق احادیث هر سید یک خانه در بهشت دارد. حالا که ما می خواهیم ارزان خانه را به او بفروشیم در قرار داد قید می کنیم که باید نصف خانه اش را در بهشت به ما بدهد. آن سید وقتی ماجرا را شنید تعجب کرد و قبول کرد و نوشت: «من اقرار می دارم اگر خدا چنین خانه ای در بهشت بدهد نصف ان را به آقای نعمت الله نجفی می دهم و در اقرار خویش صادق هستم.»

*در خانه مادرم زندگی می‌کردیم

سال 87 بعد از چهار سال که برگشتیم ایران نعمت‌الله نگهبان یک ساختمان شد و چون پول رهن خانه کم داشتیم دو اتاق در خانه مادرم گرفتیم در خیابان امام رضا مشهد و همانجا زندگی کردیم. سه سال مشهد بودیم اما مشکل اقتصادی به قدری بود که مجبور شدیم یکسال در قم ساکن شویم و بعد دوباره برگشتیم مشهد و شهید نجفی شغل زهتابی را مجددا شروع کرد.

*چهار حرم رفت تا من راضی شوم

«فاطمه زهرا» سه چهار ماهه بود که زمزمه جنگ سوریه بلند شد. نعمت الله که از اوضاع آنجا با خبر شد دل دل می‌کرد خود را برساند دمشق. می گفت: طاقت ندارم این بی حرمتی ها را ببینم.

وقتی حرف رفتن می‌زد می گفتم: نرو! اگر شهید شوی من با چهارتا بچه چکار کنم؟ راستش را بخواهید اصلا راضی نبودم. تا اینکه حدود هشت ماه بعد به به صورت ناگهانی برای پیاده روی اربعین عازم کربلا شدیم. شوهرم صبح از سر کار زنگ زد گفت: می آیی برویم کربلا؟ گفتم: اره. گفت: ساکت را ببند شب میایم برویم. نصفه شب راه افتادیم و 12 روز رفتیم کربلا.

وقتی از کربلا آمدیم شهید نجفی گفت: می روم مقدمات سفرم به سوریه را فراهم کنم و رفت پرونده تشکیل داد و یک ماه بعد از آمدنمان عازم سوریه شد.

گفت راضی شدی بروم؟ گفتم: اره، اما به شرطی که قول بدی جلو نری و همین در آشپزخانه ای جایی خدمت کنی. رفت حرم امام رضا(ع) استخاره گرفت که جوابش خیلی خوب آمده بود. گفت آیه آمد که خدا خطاب به حضرت موسی(ع) می‌گوید: ای موسی تو به جنگ با فرعونیان می روی و پیروز می شوی». وقتی این آیه را برای من خواند قلبم ارام شد و گفتم پس می رود پیروز می شود و زنده بر می گردد.

*بهش گفتم فقط قول بده زنده بر می گردی

روزی که می خواست بره گفت: می دانی چه شد که تو راضی شدی بروم؟ گفتم: چطور؟ گفت روزی که رفتیم کربلا من چهار حرم را زیارت کردم، اول حرم امام حسین(ع) رفتم و گفتم: یا امام حسین(ع) کاری کنید همسرم اجازه دهد من بروم از حرم خواهر بزرگوارتان دفاع کنم. بعد رفتم حرم حضرت عباس(ع) همین دعا را کردم بعد رفتم نجف همین دعا را کردم بعد آمدم مشهد هم همین دعا را کردم.

گفتم: شما همان کاری را کردی که امام حسین(ع) روز عاشورا با حضرت زینب(س) کرد. خانوم از شدت علاقه اجازه رفتن نمی دادند اما امام حسین(ع) از نیروی امامتش استفاده کرد و صبری را در دل خانوم انداخت. نعمت الله خندید و رفت. بهش گفتم فقط قول بده زنده بر می گردی. دو سه ماه برو بجنگ اما باز برگردد مدتی پیش ما باش خوشحال باشیم دوباره برو. بالاخره ما که همش دم از امام زمان(عج) می زنیم باید در عمل نشان دهیم.

*غروب روز چهلم

سال 93 بود اعزام شد سوریه و سر 40 روز به شهادت رسید. هیچ وقت فکر نمی کردم یکبار برود و دیگر بر نگردد. در این چهل روز دوبار تماس گرفت. اولین بار بعد از 22 روز بود، ساعت ده صبح زنگ زد وقتی صدایش را شنیدم خیلی خوشحال شدم و بچه ها را فوری صدا کردم. گفت: دو سه دقیقه دیگه قطع میشه. بچه ها بعد از 22 روز صدای پدرشان را شنید. یکی گفت: بابا برایم قطار بگیر، یکی گفت تبلت بگیر.

دفعه دوم دور وز قبل از شهادت زنگ زد و گفت: به مادرم بگو مرا حلال کند. گفت: رفتم زیارت دعایت کردم. گفتم: باز هم برو و همه حاجاتم را بخواه.

یک ساعت بعد از غروب به شهادت رسیده بود. آن روز همین در حیاط را باز کردم چشمم افتاد به موتورش و حس کردم کنار موتور وایساده. نمی دیدمش ولی کاملا حسش می کردم. گفته بود 80 روزه می روم. حساب کردم دیدم دقیقا چهلمین روز رفتنش است. با خودم گفتم: خب تا حالا از یک تا چهل شمردم حالا از چهل تا یک بر عکس می شمارم تا برگردد. وقتی رفت دخترمان هنوز راه نیافتاده بود. نعمت الله می گفت: ایشالا تا برگردم او هم راه می رود. متوجه شدم فاطمه زهرا دستش را گرفته به دیوار و محکم می کوبد به دیوار. خب او هم خیلی بابایی بود. دو دستی می زد توی سرش و می‌گفت عمه عمه. هر کار می کردم آرام نمی‌شد انگار به دل بچه افتاده بود.

*تا خبر را شنیدم زدم توی سرم

دوشنبه ظهر تماس گرفته بودند با برادر بزرگم و خبر را دادند. خانم برادرم تماس گرفت با من و گفت: برادرت با چند نفر قرار بیایند خانه شما. اصلا چیزی به فکرم نرسیده بود. به پسر بزرگم هم خبر داده بودند او متوجه شده بود و و سریع خودش را رساند خانه. به من گفت بابا شهید شده لابد. گفتم: نه مجروح شده حتما. خلاصه عده زیادی آمدند خانه ما که در بین شان همسر چند شهید هم بود. یک روحانی همراهشان بود تا رسید، گفت: «انا لله و انا الیه راجعون».

تا این را شنیدم زدم توی سرم و دیگر نفهمیدم چه شد. همسر بقیه شهدا منو گرفتند و گفتند صبر کن، خودت را بگذار جای حضرت زینب(س). از همان وقت صبر پیشه کردم. به خودم گفتم درسته شوهرم خیلی عزیز بود اما من چهار فرزند دارم و باید صبر کنم. می گفتم شوهرم به خاطر خدا رفته اگر صبر نکنم هم زجر می کشم و هم پاداشی نخواهم گرفت.

*شناسایی

فردای آن روز مرا بردند برای شناسایی پیکرش. حسینیه ای بود در بهشت رضا. وقتی دیدمش سوختم! اشکم آمد اما صبر کردم. با تیر قناسه ای که به پیشانی اش خورده بود مغزش متلاشی شده و بالای سرش را پنبه گذاشته بودند اما ابروهایش و تمام بدنش سالم بود. یکی از خواهر شوهرهایم گفت: نه او برادرم نیست اما من گفتم: خودش است. پسر دایی شوهرم گفت: نشانی ای دارد؟ روی شکم نعمت الله یک جای سالک بود. یکبار پرسیدم اینجا سوخته؟ گفت: نه در افغانستان که بودم سالک زده. به خنده می گفتم: یعنی تو پیراهنت را زدی بالا سالک همانجا را بزند؟! یکدفعه یاد سالک افتادم و آدرس را که روی بدنش دادم نگاه کردند دیدند درست است.

*اولین بار که احساس کردم عاشقش شده ام

اولین بار که احساس کردم عاشق نعمت الله شده ام در دوران عقدمان بود، با اینکه تنها یکبار در آن مدت به منزل آمد. اما صفای و صمیمیت دلنشینی داشت. جمعا 19 سال و شش ماه با هم زندگی کردیم.

همیشه سالگرد ازدواجمان را به یاد داشت و بهم تبریک می‌گفت. نوزدهمین سالگرد تصمیم گرفتم جشن کوچکی بگیرم و برادر خواهر ها را دعوت کنم اما بعد فکر کردم بیستمین سالگرد بهتر است. بیستمین سالگرد ازدواجمان را جشن گرفتم اما دیگر نعمت الله کنارم نبود. اقوام نزدیک را آن روز دعوت کرد و همه کنار تصویرش عکس یادگاری گرفتیم.

*از تهمت‌ها نمی‌گذریم

یک سال و دو ماه است که از شهادت همسرم می گذرد. خیلی ها می‌گویند مدافعان حرم به خصوص آنهایی که مهاجر افغانستانی هستند به دلیل حل شدن موضوع اقامتشان می‌روند و ایران قول‌هایی در این زمینه به آنها داده. یا حقوق آنچنانی می‌گیرند. تا وقتی نعمت الله کنار ما بود مشکل اقامت و مخارج زندگی را داشتم اما حالا که او رفته نه تنها آن مشکلات سر جای خودش هست بلکه فرزندانم تا همیشه باید در حسرت نبود پدرشان بسوزند.

تحمل همه این مشکلات را خدا به ما عنایت کرده اما هرگز از کسانی که اخلاص و جهاد مدافعین حرم را ناجوانمردانه زیرسوال می‌برند نخواهیم گذشت.
منبع: فارس

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha

نظرات

  • انتشار یافته: 2
  • در انتظار بررسی: 0
  • غیر قابل انتشار: 0
  • ۰۹:۳۶ - ۱۳۹۵/۰۲/۱۲
    0 0
    خواندم و اشک ریختم اجرتان با حضرت ابا عبد الله و حضرت زینب درود و سلام بر شهیدانتان و درود بر مظلومیتتان
  • ۱۱:۳۵ - ۱۳۹۵/۰۲/۱۹
    0 0
    خداوند به این خانواده اجر کثیر عنایت کند.

این مطالب را از دست ندهید....

فیلم برگزیده

برگزیده ورزشی

برگزیده عکس