کد خبر 316444
تاریخ انتشار: ۱۹ خرداد ۱۳۹۳ - ۱۲:۲۸

«اشهدم را خواندم وسرم را روي بالش گذاشتم» اين را «عباس خواجه» مرد 94 ساله مي گويد.

به گزارش گروه اجتماعی مشرق، اين گزارش در مورد پيرمردي است که آنقدر حالش وخيم بوده که حتي خودش هم مي دانست سحر روز بعد را نخواهد ديد. حدسش درست بود. او آن شب مرد اما به طور عجيب و باورنکردني دوباره زنده شد. عجيب تر اينکه پيرمرد بعد از بازگشت به زندگي، حالش خوب خوب شده و ديگر نشاني از بيماري و درد در او ديده نمي شود.

بي وقت مي آيد و ناگهاني. بي برو برگرد. همين غافلگيري، يکي از ويژگي هاي مرگ است. ماجراي مرگ، رفتني است که بازگشتي ندارد اما روزگار است ديگر. آدميزاد روي اين کره خاکي دستخوش حوادث و اتفاقات عجيب و دور از ذهني مي شود که اگر در اين مورد بگوييم «غيرممکن ها، ممکن مي شود» اغراق نکرده ايم. عباس خواجه هم جزو افراد انگشت شماري است که چند روز گذشته ممکن شدن کار غيرممکني را تجربه کرد. بگذاريد پاي صحبت هاي خودش بنشينيم تا برايمان از شبي بگويد که مرد!

معلوم بود مي ميرم

«حرف يک يا دو روز نبود که، روي تخت افتاده بودم. ماه ها بود که سراغ اين پزشک و آن متخصص مي رفتم. مي رفتم که نه. ناي حرکت کردن نداشتم. مرا مي بردند. پسرم اين زحمت را مي کشيد. خودم مي دانستم اوضاع وخيمي دارم. درد مثل خوره افتاده بود به جانم. با اين سن و سالم، توقع بهبودي هم نداشتم .از برخورد پزشکان هم مي شد فهميد که کجا و در کدام مرحله از زندگي ام.»

روزها سپري مي شد و حال آقاي خواجه روز به روز بدتر و بدتر. «چند روز پيش، بعدازظهر حالم خيلي بد شد. پسرم مرا به بيمارستان برد و طبق روال هميشه، اولش با معاينه شروع شد، آخرش هم با يک سرم ختم شد.»

وقتي آقاي خواجه با پسرش به خانه رسيدند، هوا تاريک شده بود، پيرمرد مي گويد: «در و ديوار کوچه و خيابان را خوب نگاه مي کردم. البته چند روزي بود که همه چيز را طور ديگري مي ديدم. طوري که انگار آخرين بار است. اين احساس تنها در وجود من نبود. اطرافيانم هم طور ديگري به من نگاه مي کردند. آن شب حادثه ديگر چه بسا بدتر. حق داشتند. آن شب اشهدم را خواندم و سر به بالش گذاشتم.»

در اورژانس بيمارستان

ساعت نزديک 4 صبح بود. اهل خانه هنوز نخوابيده بودند. مي دانستند امشب پيرمرد حال خوشي ندارد و بايد بيدار بمانند تا اگر حالش بد شد، او را به بيمارستان برسانند.

پيرمرد نفس هايش به شماره افتاده بود، اهل خانه با اورژانس 115 تماس گرفتند. دختر آقاي خواجه مي گويد: «وقتي پدرم را در حال احتضار ديدم فرياد زدم که ديگر بس است پيرمرد بيچاره را رها کنيد. با آمپول و سرنگ تکه پاره اش نکنيد. آخر اميدي نداشتيم. با خودم فکر مي کردم پدر بيچاره ام حداقل در اين لحظات آخر، زير آمپول و سرنگ نرود.»

نفس هاي پيرمرد به شماره افتاده بود اما هنوز قطع نشده بود. به همين خاطر ماموران اورژانس، بيمار را به بيمارستان وليعصر (عج) خرمشهر منتقل کردند. چند دقيقه اي مي شد که بيمار روي تخت بخش اورژانس بيمارستان با مرگ دست و پنجه نرم مي کرد که ناگهان آمد «مرگ».

بازگشتي که غيرممکن بود

پيرمرد مرد. اما تيم پزشکان بيمارستان نااميد نشدند و براي احياي بيمار تلاش کردند. با دستگاه و دستانشان به ميت شوک وارد مي کردند. اين کاري است که در هنگام ايست قلبي هر بيماري انجام مي شود.

دختر پيرمرد در مورد آن لحظات مي گويد: «ما خارج از اتاق منتظر نشستيم و تنها از پشت در بسته شاهد تلاش و تکاپوي پزشکان بوديم. پزشکان زيادي از دو طرف سالن اورژانس، دوان دوان خودشان را به اتاق پدرم مي رساندند. 2 ساعت گذشت تا اينکه پزشکي از اتاق خارج شد و گفت تبريک مي گويم پدرتان برگشت.»

خانواده آقاي خواجه باورشان نمي شد. از بابت اين اتفاق آنقدر خوشحال بودند که يکباره همگي به طرف اتاق حرکت کردند اما اجازه ملاقات با پدر را نداشتند. بعد از دقايقي، پزشکان آمدند و ماجرا را براي خانواده آقاي خواجه شرح دادند. واقعيت اين بود که آقاي خواجه کليه اش از کار افتاده بود. بعد مشکل کليه ها باعث شده بود که ريه اش هم عفونت کند. عفونت ريه قلب را از کار انداخته بود و ...

تيم پزشکي بيمارستان وليعصر (عج) خرمشهر در اين باره مي گويد: «ما متوجه شديم که ايست قلبي به خاطر عفونت ريه بوده. در اين مدت هم سعي کرديم آب را از ريه ميت خارج کنيم که بعد از اين کار، با اولين شوک، قلبش به طپش افتاد و بيمار به زندگي بازگشت.»

زندگي دوباره

اين روزها آقاي خواجه سالم و قبراق دارد به زندگي اش ادامه مي دهد. پيرمرد با اين ري استارت و تولد دوباره حالش بهبود يافته. آقاي خواجه مي گويد: «اگر خدا نخواهد مرگ هم دست و بالش بسته مي شود، آن شب را خوب به خاطر دارم. البته تا وقتي که ماموران اورژانس 115 بالاي سرم بودند، هوش و حواس داشتم اما در اين دو ساعتي که مي گويند مرده بودم، هيچ چيزي در خاطرم ثبت نشده است. براي من که همه چيز مثل برق و باد گذشت.

وقتي چشمانم را دوباره باز کردم احساس کردم تازه متولد شده ام. نمي دانستم که چه اتفاقي افتاده. اولش فکر کردم که به خاطر مسکن است که ديگه درد ندارم اما وقتي ماجرا را تعريف کردند، از ته دل خوشحال شدم، نه براي اينکه کمي بيشتر زندگي مي کنم بلکه براي اينکه خداوند به من فرصت ديگري براي زنده ماندن و زندگي کردن داده است.»

آقاي خواجه در ادامه با خوشحالي مي گويد: «بعد از آن اتفاق، سرحال تر شده ام. ديگر خبري از درد و رنج هاي قبل از مرگم نيست. شب ها آسوده و راحت مي خوابم. راستش را بخواهيد اينطوري مردن خيلي هم بد نيست (خنده).


مخاطبان محترم گروه اجتماعی مشرق می توانند اخبار، مقالات و تصاویر اجتماعی خود را به آدرس shoma@mashreghnews.irارسال کنند تا در سریع ترین زمان ممکن به نام خودشان و به عنوان یکی از مطالب ویژه مشرق منتشر شود. در ضمن گروه اجتماعی مشرق در صدد است با پیگیری مشکلات ارسالی شما از طریق کارشناسان و مشاوران مجرب پاسخی برای ابهامات مخاطبان عزیز بیابد.

منبع: همشهری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha

نظرات

  • انتشار یافته: 10
  • در انتظار بررسی: 4
  • غیر قابل انتشار: 1
  • امیر احمد اکبری اسبق از تبریز ۱۵:۵۱ - ۱۳۹۳/۰۳/۱۹
    5 0
    دست مریزاد مسئولین آن بیمارستان برخی جاها آدم سالم رو میکشن
  • حسین ۱۰:۱۶ - ۱۳۹۳/۰۳/۲۰
    4 0
    دمشون گرم دو ساعت برای احیا زحمت کشیدند تو ایران دکتره خیلی حال بده یک ربعه و این را باید در یککتاب درج کرد
    • IR ۱۹:۰۳ - ۱۳۹۷/۰۱/۲۸
      0 1
      داداش تو ایران بوده
  • هلنا ۱۷:۳۲ - ۱۳۹۴/۰۴/۲۱
    6 1
    پدر خودم به خاطر تنبلی و کم گذاشتن این پزشکای مملکت فوت کرد
  • راحیل ۱۳:۲۳ - ۱۳۹۵/۰۴/۲۴
    3 0
    مرگ وزندگی دست خداوندمهربونه بازهم داستان خیلی دلچسپ بود.ممنون
  • نازلی ۱۸:۵۱ - ۱۳۹۵/۰۷/۲۲
    4 0
    مرگ دست خداوندپاک وبی همتاس...اگه خواست اوباشدالان بلندمون میکندمیبرد...واگرهم نه...هیچی...
  • نازلی ۱۸:۵۱ - ۱۳۹۵/۰۷/۲۲
    5 0
    مرگ دست خداوندپاک وبی همتاس...اگه خواست اوباشدالان بلندمون میکندمیبرد...واگرهم نه...هیچی...
  • مهدي ۰۲:۳۷ - ۱۳۹۵/۰۷/۲۶
    7 0
    يكبار بعداز مجروحيتم درسال 63برايم اتفاق افتاده و كاملا مرده بودم دكترها را ديدم كه بشدت دستباجه شده بودن هرجه به دكترها ميكفتم حالم خوب است بهم توجه اي نميكردن زماني متوجه شدم مرده ام كه جسدخودم را روي تخت ديدم اما هيج ترسي نداشتم انقدر ان لحظه برايم لذتبخش و شيرين بود كه قادرنيستم به اندازه حتي يكصدم انرا توضيح وتوصيف كنم ارزش ان جندلحظه از كل شيرينيهاي جهان بيشتربودبود يادمه فقط فريادميزدم همه جي تموم شد من شهيدشدم خدايا شكرت به كسانيكه بالاي سرم نكران و وحشتزده بودن وتلاش ميكردن كه مرابركردانن ميكفتم اصلن ناراحت نباشيد من ازاين وضعيت خوشحالم اما كسي متوجه نميشد .اما در يك لحظه هميه جي تغييركرد.و انهمه سرزندكي خوشحالي وطراوت كم كم ازبين رفت و احساس كردم دارم بطرف جسدم كشيده ميشم و حتي خودم برعكس جند لحظه تمايل دارم وارد جسد بيجانم شوم .تجربه بي نهايت عجيبي بود .بيش از سي سال است از اين ماجرا ميكذارد .بعضي وقتها جشمانم ميبندم و ميخواهم براي لحظاتي ان حالت را احساس كنم اما هيجكاه انحالت را نميشوداحساس كرد .قطعا ميدانم زندكي بعدازمرك وجود دارد اما با كيفيتي هزارن هزاربار بهتر ودلجسبتر از دنيا
  • میلاد ۲۳:۱۷ - ۱۳۹۵/۰۷/۳۰
    8 2
    منهم سال 94دراثرتصادف مرگ راتجربه کردم به گفته اطرافیان درحالت مرگ کامل بودم طوری که فرم اهداء عضورا برایم پرکردند بعد چند ساعت تلاش پزشگان قلبم دوباره به کارافتادودوماه هم مرگ مغزی وحالت کما داشتم من وقتی تصادف کردم وارد دالان تاریکی مثل قیف شدم که باریک وبارکتر میشد ومرا بافشار از سوارخی مثل سوزن ردکردند
  • عسل IR ۱۰:۰۲ - ۱۳۹۷/۰۷/۰۴
    0 1
    نه نه نه با با تو درو غ می گوید

این مطالب را از دست ندهید....

فیلم برگزیده

برگزیده ورزشی

برگزیده عکس