به گزارش سرویس جهان مشرق، در پایان اکتبر ۲۰۲۶، آمریکا و رژیم صهیونیستی به سمت سومین دور جنگ گسترده علیه ایران حرکت میکنند. بر اساس گزارشهای منتشرشده در فارین پالیسی، سیانان، المانیتور، سیبیسی، نیویورکتایمز، تایم و الجزیره، دولت ترامپ به متحدان خود اطلاع داده است که ممکن است پس از انتخابات میاندورهای سوم نوامبر، عملیات نظامی تازهای را آغاز کند.
با این حال، جمعبندی تحلیلی نشان میدهد که این جنگ در سطح نظامی بیش از گذشته فاقد امکان دستیابی به نتیجهی قاطع است، در سطح سیاسی برای ترامپ بازدهی بسیار مبهم دارد و در سطح راهبردی میتواند فروپاشی رهبری آمریکا در خاورمیانه را تسریع کند.
مشکل بنیادین این است که دو ستون اصلی دو دور قبلی جنگ، یعنی «غافلگیری راهبردی» و «ترور رأس»، تا حد زیادی فروپاشیدهاند و ایران نیز برای جنگ فرسایشی طولانی، آمادگی نهادی و پراکندهسازیشده ایجاد کرده است؛ دقیقاً همان نوع جنگی که آمریکا در آن بیشترین آسیبپذیری را دارد.
چشمانداز جنگ: «تقریباً اجتنابناپذیر» اما «غیرقابل پیروزی»
بیشتر تحلیلها به یک نتیجهی مشترک میرسند: احتمال دور جدید جنگ بسیار بالا است، اما دستیابی به اهداف راهبردی اعلامشده بسیار پایین. یک تحلیلگر ارشد صهیونیست، دانی سیترونویچ، میگوید «دور جدید جنگ تقریباً اجتنابناپذیر به نظر میرسد».
گزارشها حاکی است که دولت ترامپ به متحدان منطقهای توصیه کرده است برای اقدام نظامی پس از انتخابات میاندورهای آماده باشند و فرماندهی سنتکام نیز گزینههای حملهی مجدد به ایران را به ترامپ ارائه کرده است.

اما این «اجتنابناپذیری» بیش از آنکه ناشی از ضرورت راهبردی باشد، محصول اینرسی سیاسیای است که دو دور قبلی جنگ ایجاد کردهاند. جنگ دوازدهروزهی ژوئن ۲۰۲۵ و عملیات به اصطلاح «خشم حماسی» در فوریه ۲۰۲۶ با حملات هوایی گسترده و ترورهای هدفمند آغاز شدند، اما نتوانستند هدف اصلی یعنی «تغییر رژیم» در ایران را محقق کنند.
جمهوری اسلامی ایران نه تنها باقی ماند، بلکه رهبری آن «سازگاری چشمگیری با حملات نظامی و محاصرهی اقتصادی» از خود نشان داد. فارین پالیسی اینگونه نتیجه می گیرد که آمریکا در یک «جنگ طولانی که پیروزی قاطع در آن تقریباً ناممکن است» قفل شده است. دور سوم جنگ این واقعیت ساختاری را تغییر نمیدهد، بلکه فقط آمریکا را عمیقتر در همان باتلاق فرو میبرد.
ترامپ از این جنگ چه به دست میآورد؟ سود داخلی منفی، سود راهبردی صفر
اگر ترامپ دور جدید جنگ را تأیید کند، «دستاوردهای» احتمالی آن تقریباً تماماً سیاسی خواهند بود و همین دستاوردهای سیاسی نیز بهشدت غیرقابلاعتمادند.
مهمترین انگیزه، پنجرهی سیاسی پس از انتخابات میاندورهای است. اینکه عملیات نظامی به بعد از سوم نوامبر موکول شده، ظاهراً برای جلوگیری از جهش قیمت نفت در آستانهی انتخابات است؛ اما همین زمانبندی پرده از رابطه خام جنگ با سیاست انتخاباتی برمیدارد. مشکل این است که پیامدهای اقتصادی جنگ، بهویژه خطر حملونقل در تنگه هرمز و شوک قیمت نفت، با پایان انتخابات از بین نمیروند.
در واقع، جنگ با ایران به یک دارایی منفی برای جمهوریخواهان در انتخابات میاندورهای تبدیل شده است: قیمت بنزین در آمریکا از حدود ۲.۹۸ دلار در هر گالن پیش از جنگ به ۴.۲۵ دلار رسیده و مسئلهی هزینهی زندگی یکی از محورهای اصلی این دورهی انتخابات است. تحلیل سیبیسی تصریح میکند که این جنگ «میتواند ترامپ و همکاران جمهوریخواهش را پای صندوق رأی به دردسر بیندازد.»

مسئلهی عمیقتر این است که ترامپ «پایان مشخصی برای جنگ» ندارد. کریم سجادپور از بنیاد کارنگی میگوید: «واقعاً فکر نمیکنم ترامپ در ذهن خود تصور روشنی از آنچه میخواهد به آن برسد داشته باشد» و «من آن امکان ضربه کاری و یکضربهای را که او به دنبالش است نمیبینم». جنگی که نه تغییر رژیم میآورد، نه ایران را در مسئلهی هستهای به امتیاز بنیادین وادار میکند و نه قیمت انرژی داخلی را پایین میآورد، برای رئیسجمهوری که شعار انتخاباتیاش «پایان جنگهای بیپایان» بود، از نظر منطق سیاسی متناقض است.
دستاورد ترامپ در بهترین حالت نمایش ژست به اسرائیل و تندروهای داخلی است، اما هزینهی این ژست به شکل برچسب قیمت بنزین مستقیماً به رأیدهندهی آمریکایی منتقل میشود.
هشدارها به ترامپ و نتانیاهو: یک تشدید «باخت-باخت»
هشدارها به دو رهبر از چند جهت میآیند و همه به یک نتیجه میرسند: این جنگ برای بقای سیاسی هر دو نفر، دارویی خطرناک است، نه درمان.
برای نتانیاهو، محرک اصلی پیشبردن دور جدید جنگ، بقای سیاسی داخلی است. پس از انتخابات اکتبر ۲۰۲۶ اسرائیل، اردوگاه نتانیاهو تنها ۵۳ کرسی به دست آورد؛ بسیار کمتر از ۶۱ کرسی لازم برای تشکیل دولت. در شرایطی که ائتلاف دولتی او شکننده است و گرفتاریهای حقوقی شخصیاش حل نشده، یک «جنگ در جریان» تقریباً راحتترین ابزار برای حفظ حیات سیاسی اوست.
سیانان گزارش میدهد که نتانیاهو پیش از انتخابات تلاش کرده بود ترامپ را به آغاز دور تازهای از حملات علیه ایران متقاعد کند. اما خطر این راهبرد آن است که دو دور قبلی جنگ نشان دادهاند الگوی «وعده بیشازحد، تحویل ناکافی» وجود دارد: نتانیاهو به افکار عمومی اسرائیل وعده تغییر رژیم، تصرف ذخایر اورانیوم غنیشده ایران و نابودی توان هستهای آن را داده بود، اما هیچیک محقق نشد. اگر دور سوم جنگ نیز همین وعدهها را برنیاورد، خستگی رأیدهنده اسرائیلی از «جنگ دائمی» بیشتر میشود، نه کمتر.

هشدار به ترامپ مستقیمتر است. متحدان خلیج فارس تقریباً یکصدا با تشدید مخالفاند. عربستان، قطر و عمان بیشترین آسیب مستقیم را در جنگ دیدهاند: محاصره تنگهی هرمز، حملات یمنیها به کشتیرانی دریای سرخ و تأسیسات نفتی عربستان، و حملات موشکی به مراکز داده دبی و زیرساختهای امارات، این کشورها را به این درک رسانده است که جنگ همهجانبه با ایران پیش از هر چیز برنامههای توسعهی اقتصادی خودشان را نابود میکند.
فارین پالیسی مینویسد همین منافع حیاتی است که کشورهای خلیج فارس را به «جستوجوی مشتاقانه برای مسیری دیپلماتیک دور از جنگ» سوق داده و حتی این باور پدید آمده است که «بدون ایران، نظم امنیتی خلیج فارس وجود ندارد». جنگی که متحدان منطقهای تقریباً همگی با آن مخالفاند، از همان آغاز مشروعیت سیاسی ناقصی دارد. در همین چارچوب، الجزیره از تماس جیدی ونس برای بررسی امکان توافق در کنار گزینهی جنگ خبر میدهد؛ نشانهای از اینکه حتی در واشنگتن نیز مسیر نظامی بدون تردید و شکاف دنبال نمیشود.
آمادگی ایران: از «منتظر ضربه بودن» به «شکلدهی به میدان»
تحولات نظامی ایران در نُه ماه گذشته، مهمترین متغیری است که در ارزیابی دور سوم جنگ کمترین برآورد را میگیرد. تهران دیگر خود را در موقعیت طرفی که فقط منتظر حمله است تعریف نمیکند.
نخست، چرخش در دکترین نظامی به سمت پیشدستی و انتقام همهجانبه. سیانان گزارش میدهد که ایران سیگنال داده است که «دکترین نظامی جدید و تهاجمیتر» را در پیش میگیرد؛ یعنی «منتظر ضربه نمیماند و حتی ممکن است حملات پیشدستانه انجام دهد». فهرست اهداف انتقامجویی ایران بسیار فراتر از پایگاههای نظامی سنتی آمریکا و اسرائیل رفته است: کابلهای اینترنت زیردریایی، مراکز داده هوش مصنوعی، تأسیسات نفت و گاز منطقه، و حتی پایگاههای نیروی هوایی آمریکا و گرههای لجستیکی در اروپا. این گفتار بازدارندگی، هدفش جلوگیری از جنگ است.

دوم، «دفاع موزاییکی» ترور رأس را از معنای قاطعیت میاندازد. این یکی از بنیادیترین تفاوتهای نظامی دور سوم با دورههای قبل است. عملیات تروریستی «خشم حماسی» فوریهی ۲۰۲۶ با یکی از چشمگیرترین ترورهای تاریخ آغاز شد: رهبر معظم انقلاب، فرماندهی کل سپاه پاسداران و چند تن از مقامات عالیرتبه کشور در نخستین موج حملات هوایی شهید شدند.
با این حال، ماشین نظامی ایران از کار نیفتاد. دکترین «دفاع موزاییکی» ساختار فرماندهی و کنترل را به ۳۱ فرماندهی منطقهای نیمهمستقل بازسازماندهی کرده است تا فرماندهان محلی حتی در صورت آسیب به رهبری مرکزی بتوانند مستقلاً و مستمراً بجنگند. حزبالله نیز بر اساس همین دکترین در حال بازسازماندهی است تا «حتی با هدف قرار گرفتن رهبری نیز بتواند به فعالیت ادامه دهد». معنای این وضعیت برای دور سوم جنگ روشن است: حتی اگر آمریکا و رژیم صهیونی بارد دیگر کار را با ترور آغاز کنند، اثر راهبردی آن باز هم کاهش مییابد؛ ماشین نظامی غیرمتمرکز با از دست دادن «سر» از حرکت نمیایستد.
سوم، شبکهی مقاوم در حالت فعال قرار دارد. ایران از حزبالله خواسته است «آمادگی نظامی را بهطور چشمگیری افزایش دهد»، مقاومت عراق مانورهای چراغخاموش را آغاز کردهاند و انصارالله نیز توانایی خود را برای ضربه زدن به کشتیرانی دریای سرخ و اهداف سعودی ادامه میدهند. تقویت این «همکاری افقی» یعنی میدان دور سوم جنگ فقط ایران نیست، بلکه کمانی از لبنان تا یمن و از عراق تا خلیج فارس است.
سوزان مالونی از بروکینگز میگوید انتقام «نه فقط از طرف ایران، بلکه از متحدان و شرکای منطقهای آن» خواهد آمد و اهداف شامل «اهداف اقتصادی نرم که میتوانند سالها کشورهای خلیج فارس را تضعیف کنند، مانند فرودگاهها» خواهد بود.
از دست رفتن «غافلگیری» و «ترور رأس» : پایان منطق دو دور قبلی
دو دور قبلی جنگ، بهویژه دور دوم در فوریه ۲۰۲۶، تا حد زیادی بر دو ستون استوار بودند: غافلگیری راهبردی و ترور رأس. مشکل بنیادین دور سوم این است که هر دو ستون شکستهاند.
غافلگیری دیگر وجود ندارد. رهبری و افکار عمومی ایران آشکارا برای جنگ آماده میشوند. سی ان ان به نقل از برخی ساکنان تهران نوشت: «هر روز و هر شب منتظر شروع دوبارهی بمباران هستیم»؛ «همه فقط دربارهی همین حرف میزنند... ذهنت مدام درگیر این است که نکند امشب همان شب باشد». ارتش ایران علناً اعلام میکند «جنگ تمام نشده» و سپاه پاسداران «برای جنگ طولانی آماده است». وقتی جامعهی طرف مقابل به وضعیت روانی جنگ وارد شده و نیروهای نظامی پراکنده و در حالت آمادهباش قرار گرفتهاند، ضربهی غافلگیرانه هم از نظر روانی و هم از نظر فیزیکی اثر تخریبی بسیار کمتری دارد.

بازدهی راهبردی ترور رأس به سمت صفر میل میکند. در دور دوم جنگ رهبر معظم انقلاب و فرماندهان ارشد ترور شدند، اما نظام دچار فروپاشی نشد، جنگ تمام نشد و خط زمانی هستهای نیز تغییر بنیادین نکرد. ارزیابیهای اطلاعاتی آمریکا نشان میدهد با وجود ماهها درگیری و حملات هدفمند، «زمان گریز» هستهای ایران همچنان در همان بازه قبلی «۹ ماه تا یک سال» باقی مانده است. آژانس بینالمللی انرژی اتمی حتی نمیتواند محل حدود ۴۴۰ کیلوگرم اورانیوم غنیشده تا ۶۰ درصد را راستیآزمایی کند؛ موادی که با غنیسازی بیشتر برای ده جنگافزار هستهای کافی است. ترور یک نظام سیاسی-امنیتی که نهادی و غیرمتمرکز شده، سود حاشیهایاش آنقدر پایین آمده که نمیتواند روایت سیاسی یک جنگ تازه را بسازد.
استدلالهای منفی تحلیلگران علیه دور جدید جنگ
استدلالهای منفی را میتوان در چند محور جمع کرد:
۱. نبود هدف نهایی قابل تحقق: جنگ نه تغییر حکومت میآورد، نه خلع سلاح هستهای کامل، نه تسلیم ایران. بنابراین «پیروزی» تعریفپذیر نیست.
۲. هزینه اقتصادی مستقیم برای آمریکا: جهش قیمت بنزین و نفت، تورم و نارضایتی داخلی، درست در سال انتخاباتی، به زیان ترامپ است.
۳. مخالفت متحدان منطقهای:کشورهای خلیج فارس که بیشترین آسیب را دیدهاند، جنگ را نابودکننده برنامههای توسعه خود میدانند و به دنبال مسیر دیپلماتیکاند.
۴. فرسایش مشروعیت بینالمللی: جنگی که بدون مجوز شورای امنیت و با مخالفت گسترده منطقهای انجام شود، هزینه دیپلماتیک سنگینی دارد.
۵. تشدید بیپایان: هر دور جنگ، دور بعدی را محتملتر میکند، اما توانایی کسب نتیجه قاطع را افزایش نمیدهد؛ این یعنی «جنگ دائمی» با هزینههای فزاینده.
۶. آمادگی ایران برای فرسایش: دکترین موزاییکی، پراکندگی نیروها، شبکهی فعال مقاومت و وحدت ساحات و تجربه دو دور جنگ، ایران را برای جنگی طولانی آمادهتر کرده است، نه ضعیفتر.
۷. خستگی افکار عمومی رژیم صهیونی: وعدههای محققنشدهی نتانیاهو و تکرار جنگ، سرمایهی سیاسی او را در داخل نیز تحلیل میبرد.
نتیجه: جنگی که تحلیل عقلی نمیتواند از آن دفاع کند
با کنار هم گذاشتن همهی پارامترها، پارادوکس دور سوم جنگ آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران روشن میشود: این جنگ از نظر نظامی «نیاز» تلقی میشود، چون دو دور قبلی مشکل را حل نکردند؛ اما از نظر نظامی «ممکن» نیست، چون منطق غافلگیری و ترور رأس که بر آن استوار بود از کار افتاده است. این جنگ از نظر سیاسی جذابیت دارد، چون نتانیاهو و ترامپ هر دو تحت فشار داخلیاند؛ اما از نظر سیاسی سمی است، چون قیمت نفت، مخالفت متحدان و خستگی جنگ هزینهها را مستقیماً به دو رهبر منتقل میکند. این جنگ از نظر راهبردی «ابزاری برای بازگرداندن ایران به میز مذاکره» توصیف میشود؛ اما ایرانی که برای جنگ طولانی آمادگی نهادی دارد و ساختار تصمیمگیریاش دیگر به یک نقطهی واحد قابل ترور وابسته نیست، دقیقاً همان طرفی است که کمترین احتمال تسلیم در برابر فشار نظامی را دارد.
همانطور که فارین پالیسی هشدار میدهد، آغاز دور تازه جنگ علیه ایران نه نمایش قدرت آمریکا، بلکه «ضربه مرگ» به رهبری آمریکا در غرب آسیا خواهد بود. تشدیدی که نه در میدان قابل پیروزی است، نه پشت میز مذاکره قابل جمعبندی، نه حمایت متحدان را دارد و نه برای رأیدهنده داخلی هیچ سود محسوسی میآورد، در چارچوب تحلیل راهبردی عقلی هیچ توجیهی ندارد.
با این حال، دقیقاً همان چیزی که «تحلیل عقلی» را کنار میزند—حسابوکتاب زمانبندی انتخاباتی، اضطراب بقای سیاسی شخصی و این توهم که «شاید ضربه بعدی همهچیز را تغییر دهد» —است که طرف آمریکایی-صهیونی را به سوی این تشدید بدون خروجی سوق میدهد. به بیان دیگر، وقتی رژیم تروریست آمریکا و کفتار منطقهای آن(رژیم صهیونی) به قول غربیها هیچ «گلولهی نقرهای» یا دست جادویی برای تغییر راهبردی در وضعیت ندارد، شروع دور جدید تشدید به یک عملیات انتحاری شبیهتر است تا یک اقدام عقلانی و مبتنی بر محاسبهی منطقی.





۰۸:۵۸ - ۱۴۰۵/۰۸/۱۰