به گزارش مشرق، این حق طبیعی و پذیرفته شده هر انسانی است که درباره محل زندگی خود تصمیم بگیرد، اما آدمهایی که مهاجرت میکنند؛ همواره در معرض تصویرسازیهای اغراق شده از مقصدی قرار میگیرند که میخواهند به آنجا مهاجرت کنند بنابراین خیلی از مهاجران وقتی در کشور یا جامعه مقصد قرار میگیرند بلافاصله یا پس از مدتی دچار سرخوردگی میشوند، چون به عینه میبینند که آنچه از جامعه مقصد در ذهن خود ساخته بودند با واقعیتهای میدانی تطبیق چندانی ندارد بنابراین هر پدیده یا وسیلهای که به ما کمک کند به دور از احساسیگری یا اطلاعات و دادههای گزینش شده درباره مهاجرت تصمیم بگیریم بخش زیادی از حس آشفتگی، سرخوردگی و فریبخوردگی را حل خواهد کرد.
وقتی اسم شبکههای اجتماعی میآید عادت داریم معمولاً روی نقاط تاریک و منفی کارکرد آنها تمرکز میکنیم، اما یکی از مزیتهای فوق العادهای که این شبکهها در سالهای اخیر ایجاد کردهاند ـ درعین حال که گاه میتوانند توهم آفرین باشند ـ دامن زدن به واقع گرایی و زدودن تصویرسازیهای غیرواقعی از جوامع و کشورهایی است که به ویژه در ذهن ما ایرانیها ممکن است ساختاری کاملاً اغراق شده یافته باشند. شبکههایی که با تولید تصاویر و گزارشهایی به روز از جانب مهاجران پیش فرضهای ما را درباره جوامع مقصد زیر سؤال میبرند.
گاهی ما ایرانیها به خاطر چالشها یا حفرههای فرهنگی ـ تاریخی که البته در بسیاری از جوامع وجود دارد گمان بردهایم آنچه در غرب اتفاق میافتد از حیث برخورداری از رفاه، بهداشت، دسترسی به خدمات و نظایر آن مصداق مدینه فاضله و اتوپیایی بینقص است.
در گذشته ایرانیهای بسیاری در امریکا و اروپا زندگی کرده بودند و احتمالاً پیش فرضهای رؤیایی آنها از زندگی در فرنگ زیر سؤال رفته بود، اما در نبود شبکههای اجتماعی درز اطلاعاتی در اینباره قطره چکانی و اندک بود. اول اینکه رسانه شخصی به معنایی که امروز در جوامع از جمله ایران متداول شده وجود نداشت و در ثانی اگر یک ایرانی مهاجر میخواست گزارشی در این باره ارائه کند در خوشبینانهترین حالت منحصر به گزارشهای مکتوب ۲ هزار تیراژی در کتابها با برخی مجلات و روزنامهها بود یا محافل خصوصی خانوادگی و فامیلی، از طرفی باز به خاطر بیاعتمادی که بخشی از لایههای اجتماعی ما به رسانههای مکتوب دارند گزارشها و تولیدات محتوایی رسانههای دولتی برای بسیاری از لایههای اجتماعی اقناع کننده نبوده، چون این محتوا را بخشی از ایدئولوژی غرب ستیز حاکمیت مربوط میدانند، اما وقتی گزارشهای متعددی در شبکههای اجتماعی از میان ایرانیهای مهاجر درباره واقعیتهای زندگی در غرب منتشر میشود این گزارشها میتواند دید واقعبینانهتری از مهاجرات ایجاد و مثل ضربه یک سوزن بر جداره بادکنکهای بزرگ توهمی عمل کنند.
مقایسه استانداردهای اتاق عمل در ایران و انگلیس
کاربری به نام شراره، تجربههای شخصی یک کارشناس اتاق عمل در انگلیس را در صفحه شخصی خود در اینستاگرام منتشر میکند. در یکی از پستهایی که او در اینباره منتشر کرده میگوید: «چیزی که در انگلیس باعث تعجب من بود استانداردهای پایین آنها از رعایتکردن پروتکلهای بهداشتی از سوی کادر درمان در اتاقهای عمل بود. مثلاً ما در ایران اجازه نمیدادیم حتی پرسنل بقیه بخشها - اگر میخواستند به اتاق عمل بیایند- بدون پوشیدن لباس مخصوص روی لباس بیرونشان یا روکفشی و عوضکردن کفششان وارد اتاق عمل شوند یا اگر ما میخواستیم بیرون برویم با همان اسکراب اتاق عمل یا همان کفشی که در اتاق عمل پوشیده بودیم، نمیتوانستیم بیرون برویم ولی اینجا در انگلیس داستان به کل فرق میکند. اینجا پرسنل خیلی راحت از بخشهای دیگر ـ حتی همراه بیمار ـ با لباس بیرون، بدون پوشیدن لباس مخصوص تا اتاق بیهوشی میآیند، در راهروها میچرخند، کارشان را انجام میدهند و میروند.
ما خودمان از اتاق عمل به طبقات مختلف میرویم، حتی رستوران بیمارستان یا سوپرمارکت، من گاهی واقعاً بهت زدهام، مگر قوانین استریل از اروپا نیامده بود؟ پس چرا وضع در انگلیس اینطور است؟ او در شرحی که برای فیلمی که در اینباره منتشر کرده نوشته: بهتر بود من مینوشتم بیمارستان محل کار من نه کل انگلیس، چون من که همه بیمارستانها کار نکردهام، با این حال بیمارستانی که الان دارم کار میکنم یک بیمارستان محلی و کوچک نیست، بیمارستان خیلی بزرگی است، بیمارستانی ۲ هزار تختخوابی که فقط نزدیک به صد اتاق عمل دارد.»
کاربری که برای همین نوشته کامنت گذاشته گفته است: من پزشک هستم. در فرانسه به قدری آمار اینفکشن و عفونت بعد از جراحی بالاست که عفونت بعد از جراحی به یک امرعادی تبدیل شده، چیزی که میتوانم بگویم سیستم تشخیص و درمان در اروپا بسیار بسیار ضعیفتر از ایران است، قدر ایران و پزشکهای بینظیرش را بدانید.
کاربر دیگری گفته است: «من در آلمان فهمیدم بیمارستانها قتلگاههای قانونی هستند و تازه فهمیدم پزشکان ایران بهتر از آلمان و دکترهای آلمانی هستند.»
این همه درحالی است که چند هفته گذشته بعد از آن که سیروس ابراهیمزاده، هنرمند و بازیگر پیشکسوت و مشهور ایرانی در امریکا درگذشت همسر او ناهید کبیری از تجربه مرگ این هنرمند که مرتبط با ضعفهای موجود در سسیستم درمانی امریکاست در صفحه شخصی خود در شبکههای اجتماعی چین نوشت: «همسر عزیز من، سیروس ابراهیمزاده بیمار نبود. سنگ کلیه داشت؛ سنگی مثل خودش بیآزار و آرام. ماهها با کمی خون و سوزش ادرار به پزشک و اورژانس مراجعه کردیم و هر بار تنها آنتیبیوتیک گرفت تا سرانجام یک پزشک شریف با آزمایش سیتی اسکن سنگی را که از کلیه خارج شده بود پیدا کرد. برای خرد کردن سنگ با لیزر، فنر موقت گذاشتند. تنها یک روز بعد سیروس با تب و لرز شدید و عفونتی سهمگین به بیمارستان بازگشت. دوباره او را به اتاق عمل بردند و استنت را عوض کردند، اما دیگر دیر شده بود. عفونت و عوارض پس از آن ریههایش را درگیر کرد و سرانجام سیروس عزیزم را با حسرت سفر به ایران و بازگشت به خانهای که دوستش میداشت، از ما گرفت. اکنون من برای این پرسشها پاسخ میخواهم: چرا بسیاری از پزشکان به سوگند بقراط وفادار نیستند؟ چرا در طول این همه ماه این همه آنتیبیوتیک بیدلیل به او تزریق کردند که در زمان نیاز دیگر تأثیری نداشت؟ استنت اول چه مشکلی داشت که به او عفونت داد و تعویض شد؟»
از ۳ هزاریورو، ۵۳۰ یورو دستم را میگیرد
اما بخش عمدهای از چالشهای مهاجرت که در گزارش ایرانیها در شبکههای اجتماعی منعکس میشود مربوط به مشکلات معیشتی است، یعنی همان مؤلفهای که بسیاری از ایرانیها آن را به عنوان یک امتیاز در کنار دشواریهای فرهنگی و تجربه تلخ غربت در نظر میگیرند. این گزارشها به ویژه از سمت ایرانیهایی است که به اصطلاح مشاغل عمومی یا متوسط دارند. یک ایرانی با نام مستعار MoAz صفحه خود در شبکههای اجتماعی را اینگونه معرفی کرده است: «واقعیت عریان زندگی در آلمان، با حساب و کتاب دقیق، حقایقی که بقیه جرئت بیان آن را ندارند.»
این مرد ایرانی میانسال، شغل خود را جوشکاری، تراشکاری و کارهای هیدرولیکی بیان کرده و با انتشار فیلمهایی از گوشه و کنار جامعه آلمان کوشیده تصویری واقع بیانهتر از این کشور و زندگی در آن ارائه کند. او در یکی از ویدئوهایی که منتشر کرده میگوید: «این ویدئو از طرف کسی است که به آلمان مهاجرت کرده، گواهینامهاش را گرفته، زبان خوانده، همه کارهایش را کرده و الان در آلمان زندگی میکند. حالا میخواهم با رسم شکل نشان دهم که چرا بعد ۱۴ سال، دیگر زندگی کردن در آلمان نمیصرفد. درآمد خالص میانگین با مالیات برای یک نفر ۲هزاریورو. یعنی ۳ هزاریورو حقوق میگیری، همان اول کار هزاریورو برای مالیات میرود. هزینه مسکن یا اجازه یک خانه نقلی ۶۰۰ یورو، ۳۰۰ یورو اشتراک آب، بخاری، گاز، فاضلاب، برق و پسماند. اینترنت وایفای و موبایل در مجموع ۵۰ یورو، مالیات تماشای تلویزیون چه تماشا کنی چه نکنی ۲۰ یورو. هزینه اتوموبیل ۵۰۰ یوروـبنزین ۳۰۰ یورو، آن هم فقط برای سر کار رفتن، بیمه ۱۰۰ یورو، مالیات ۱۵ یورو، استهلاک شامل روغن، فیلتر و ترمز، ماهی ۸۵ یورو ـ بنابراین ۵۳۰ یورو میماند برای هزینه خوراک و پوشاک و بهداشت. اگر قسط داشته باشی با همان ۵۳۰ یورو باید قسط یا اقساط زندگیات را پرداخت کنی. اگر با خودرو شخصی ات بخواهی گردش بروی هزینه یک باک میشود ۱۵۰ یورو که از همان ۵۳۰ یورویی که برایت مانده باید پرداخت کنی، این یعنی عملاً اتوموبیل داری و نداری. داری، چون اتوموبیلت را داری میبینی، اما نداری، چون نمیتوانی از آن استفاده کنی، من اوایل که آمده بودم آلمان برایم جای سؤال بود که چرا آلمانیها این همه دوچرخه سوار میشوند. الان تازه میفهمی چرا آلمانیها با دوچرخه سر کار میروند و میآیند. البته وقتی میگویم هزینه اجاره خانه ۶۰۰ یورو، این ۶۰۰ یورو برای یک خانه کوچک است، یعنی حدود ۴۰ متر. اگر کسی بخواهد خانه بزرگتر زندگی کند بالای هزار یورو و بیشتر باید پرداخت کند.»
تو را عین آب خوردن میفروشند
او در ویدئوی دیگری که از روزمرگیهای خود در آلمان تهیه کرده میگوید: به این فکر کنید که یک ایرانی چندین سال از عمرش را صرف کرده، زبان یاد گرفته، در جامعه آلمان کلاس رفته، قوانین زندگی در آلمان را یاد گرفته، با آلمانیهایی که بسیاری از آنها نژادپرست هستند و خیلی راحت همکار ایرانیشان را میفروشند. او در این بخش از ویدئو حرف خود را قطع میکند و خاطرهای را تعریف میکند که گرفتن گواهینامه موتورسیکلت در آلمان بسیار سخت است و بسیاری از مهاجران نمیتوانند گواهینامه موتور بگیرند، اما من توانستم با سرسختی گواهینامه موتور بگیرم.
روزی همکار آلمانیام که دید من با موتورسیکلت سر کار حاضر شدهام با غرور از من پرسید خارجیها در آلمان نمیتوانند گواهینامه موتورسیکلت بگیرند و من به شوخی، اما با قیافهای جدی تأیید کردم. میخواستم سر به سرش بگذارم و اصلاً فکر نمیکردم همکار آلمانیام عین آب خوردن مرا بفروشد. تنها نیم ساعت بعد متوجه شدم پلیس آلمان جلوی محل کار من حاضر شده و مشغول تفتیش و بازرسی است. آنها میخواستند مرا به جرم سوار شدن موتورسیکلت بدون مدارک قانونی جریمه کنند، اما وقتی متوجه شدند مدارک قانونی دارم محل کارم را ترک کردند. ـ و حالا به این نتیجه رسیده است که اینجا دیگر جای ماندن نیست.
او در بخش دیگری از این ویدئو به این پیش فرض ذهنی این روزهای ما ایرانیها که درآمدمان به تومان است و هزینههایمان به دلار میپردازد ـ البته قابل انکار نیست که هزینههای زندگی در ایران به طور فاجعه باری بالا رفته و نرح تورم در ایران آزاردهنده است، با این حال او این پیش فرض را با حضور در سوپرمارکتی در آلمان و نشان دادن قیمت اجناس زیر سؤال میبرد. ـ و در همین ویدئو نشان میدهد که هر کیلو سینه مرغ در آلمان ۳۵ یورو است: چه کسی گفته ما در ایران یورو خرج میکنیم. واقعاً تو یورو خرج میکنی؟ ۳۵ یورو میشود کیلویی ۸ میلیونتومان. تو در ایران سینه مرغ را ۸ میلیونتومان میخری؟ یک دانه لیمو ترش سنگی یک یورو، یعنی ۲۰۰ هزارتومان ـ تطبیق قیمتها مربوط به چند ماه پیشتر است ـ یک خیار معمولی ۴۴ سنت، ۱۰۰ هزار تومان. تازه تخفیف خورده که با این قیمت میفروشند. سه عدد سیر خشک ۷۰۰ هزار تومان. اجاره خانه ۴۰ متری من ۲۰۰ میلیون تومان. هزینه خودرو ماهانه ۱۰۰ میلیون تومان. تو هزینه ماشینت در ایران ۱۰۰ میلیون است یا اجاره خانه ۴۰ متری در ایران ۲۰۰ میلیون؟
اگر وضع آلمان به این بدی است چرا برنمی گردی؟
برخی از کاربران از این ایرانی مهاجر پرسیدهاند: اگر در آلمان وضع به این بدی است که تو میگویی اصلاً چرا آلمان ماندهای و او در جواب میگوید اتفاقاً دارم تمام وسایلم را میفروشم که به ایران برگردم، من این وسایل را از جمله اتوموبیل و موتورسیکلتم را واقعاً به سختی خریدهام و الان نمیتوانم مفت بفروشم، اما در چند ماه میتوانم اینها و وسایل خانهام را بفروشم و برگردم ایران، چون من مجرد هستم راحتتر میتوانم از این جامعه جدا شوم، بعد هم رودربایستیها و تعارفات خیلی از ایرانیها را ندارم که سعی میکنند وجهه خودشان را در خارج به هر قیمتی که شده حفظ کنند. او در ادامه این ویدئو به این سؤال جواب میدهد که چرا همیشه از بدیهای آلمان میگوید. این ایرانی مهاجر در پاسخ به این سؤال میگوید ما هزاران پیج در فضای مجازی از جمله اینستاگرام داریم که فقط از خوبیهای آلمان میگویند. اطلاعات را به صورت سانسور شده در اختیار ایرانیها قرار میدهند. چند ساعت از تفریحهایشان را تبدیل به فیلم و عکس میکنند تا به بستگان و خانواده و ایرانیها نشان دهند که به آنها در اروپا یا جاهای دیگر خیلی خوش میگذرد، اما این پیجها از اختلاف فرهنگی زیاد، حس آزاردهنده خارجی بودن، ساعتهای طولانی کار، قیمتهای بالا، از اینکه ایرانیهای مهاجر متأسفانه در غربت هم با همدیگر خوب نیستند، برخوردهای نژادپرستانه جامعه میزبان چیزی به زبان نمیآورند. من اینجا از بدیهای آلمان میگویم، چون تا جایی که من دیدهایم ما پیج نداریم که از بدیهای آلمان بگویند، برعکس تا دلتان میخواهد پیج داریم که صبح تا شب مرتب درباره بدیهای زندگی در ایران فیلم و عکس تهیه کنند و تصویرهای کارت پستالیای از اروپا و امریکا منتشر کنند.
من این کار را میکنم فقط به خاطر این: کسانی که تصمیم به مهاجرت دارند و تصمیم شان را عملی میکنند از همان زمانی که پایشان را از پلکان هواپیما زمین میگذارند با مشکلاتی که اینجا وجود دارد مواجه میشوند و از آن طرف بام سورپرایز میشوند. من برای جذب فالوئر این کار را نمیکنم، چون اگر میخواستم به خاطر فالوئر عکس و فیلم بگیرم تصویرهای کارت پستالی میگرفتم و حرفهایی میزدم که خیلیها خودشان را برای شنیدنشان آماده کردهاند. در کل احساس میکنم یک طرفه قضاوت میشود، چون هم آلمان کشوری است که من ۱۴ سال در آن زندگی کردهام و هم ایران کشور من است بنابراین باید تعادلی در اینباره ایجاد شود. ایران کشور ماست و نباید این کشور را تخریب کنیم.
مجبور شدم داروی سگها را بخورم
این ایرانی مهاجر، ماجرای دکتر رفتن خود در آلمان را هم تعریف کرده که در عین تلخی بامزه و خنده دار است. او در اینباره میگوید: خدا شاهد است ایران بهترین دکترهای جهان را دارد. چهار ماه پیش جگر خام خوردم. تبلیغات را دیدم و گفتند برای بدن خوب است. جگر خام خوردم و انگل گرفتم. بدنم خارش گرفته بود. حاضر بودم اسید بریزم آنجا، دیگر نه شبها میتوانستم بخوابم و نه روزها سر کار بروم. زنگ زدم دکتر و گفتم من مشکل دارم. نمیتوانم سر کار بروم. گفت دوهفته باید صبر کنی. من در این دو هفته تحقیق کردم که چه دارویی بخورم. گفتم دکتر شدیدترین دارویی که کرمها را میکشد به من بده. دکتر گفت نه! یکی از دلایلی که من میخواهم از آلمان فرار کنم به خاطر همین است که اینها اصلاً ریسک پذیر نیستند. به دکتر گفتم مسئولیتش با من تو یک داروی قوی به من بده. برای من یک داروی ضعیف که برای کودکان تجویز میشود داد و مسئله من بعد چند هفته حل نشد، دوباره خارشهای شدید گرفتم. خودم میدانستم این دارو اثر نمیکند. وقتی کرم در بدنت داری دوست داری سریع این کرم از بدنت حذف شود. تحقیق کردم دیدم قویترین دارویی که کرم را میکشد Fenbendazole است. هر کاری کردم این دارو را به من ندادند. به من گفتند باید آزمایش بدهی ببینیم واقعاً به این دارو نیاز داری یا نه. در آلمان این طور نیست که مثلاً همان لحظه بتوانی آزمایش بدهی، روند آزمایش دو هفته طول میکشد. من دیدم دوباره این آزمایش دو هفته طول خواهد کشید تا جواب آزمایش بیاید این کرمها مرا خوردهاند. دیدم اینها دارو را به من نمیدهد مجبور شدم از دامپزشکی داروی انگل سگها را بگیرم، چون میدانستم سگها بدترین انگلها را میگیرند. این دارو را خوردم و خوب شدم.
یک سال نوبت برای یک جرمگیری ساده
کاربر دیگری به نام akii. daily نیز که روزمرگیهایش در آلمان را منتشر میکند در یک پست از تجربه مشابه خود در این باره مینویسد: من تجربهای عجیب در آلمان پیدا کردم. اینجا دندانپزشکی رفتم برای جرمگیری دندانهایم وقت بگیرم. منشی گفت سال بعد بیا. گفتم یعنی سال دیگر نوبتم میشود؟ گفت نه! سال دیگر بیا نوبت بگیر. یعنی برج سه سال دیگر بیا که برای برج ۱۱، ۱۲ سال بعد نوبتم شود. خیلی برایم عجیب است، یعنی برای یک جرمگیری تقریباً یک سال. اگر میدانستم اینطور است به محض ورودم به آلمان مستقیم میرفتم دندانپزشکی و وقت میگرفتم. حداقل تا الان دندانهایم را جرمگیری کرده بودم. البته من شهرهای دیگر آلمان را خبر ندارم. واقعاً آنجا هم اینقدر طول میکشد؟
کاربری که زیر این پست نظر خودش را نوشته گفته است: من بیشتر از ۲۰ سال است که در آلمان زندگی میکنم. واقعاً دکترهای آلمانی به اندازه یک پرستار ساده هم نمیفهمند. مگر اینکه دکتر ایرانی، سوری یا یونانی پیدا کنی که جای دیگری تحصیل کرده باشند و اینجا طبابت کنند.
منبع: روزنامه جوان



