به گزارش مشرق، کانال تلگرامی نواصولگرا با انتشار گزارشی نوشت:
اظهارات اخیر محسن رضایی و محمدباقر قالیباف بار دیگر این واقعیت را آشکار کرد که در منطق تصمیمگیری کلان کشور، جنگ و مذاکره دو مسیر متضاد نیستند، بلکه دو ابزار مکمل برای تأمین منافع ملیاند. رضایی اعلام کرده شروط ایران برای مذاکره به آمریکا منتقل شده و تهران در انتظار پاسخ ترامپ است. قالیباف نیز با رد دوگانه «جنگ یا مذاکره» تأکید کرده که ایران باید هم مقتدرانه بجنگد و هم در زمان مناسب با اقتدار و عقلانیت مذاکره کند، با این قید که تا تحقق شروط ایران، تنگه هرمز بازنخواهد شد. این مواضع نشان میدهد تصمیمات راهبردی کشور محصول محاسبهای کلان در مجموعه تصمیمساز نظام است.
مشکل به تلقی نادرستی بازمیگردد که مذاکره را مترادف عقبنشینی و مقاومت را مساوی نفی گفتوگو میداند. ایران زمانی میتواند از منافع خود دفاع کند که نه مذاکره را جایگزین قدرت بداند و نه قدرت را بینیاز از سیاست. بستن تنگه، ضربه به پایگاههای آمریکا و حفظ توان پاسخگویی، پشتوانه مطالبه شروط ایران است و مذاکره سازوکاری برای ثبت همان شروط، الزام طرف مقابل و خاتمه جنگ بدون تسلیم است.
آمریکا جنگ را با تصور فروپاشی سریع آغاز کرد و محاسبه واشنگتن این بود که با ترور رهبر ایران و ضربه به ساختار نظامی، جامعه دوباره به خیابان کشیده شده و مسیر براندازی هموار شود. اما این محاسبه در میدان شکست خورد و جنگی که قرار بود چند روزه تمام شود، به جنگی چهلروزه تبدیل شد.
ایران نیز هزینههای سنگینی پرداخت؛ شمار زیادی از نیروهای نظامی و غیرنظامی به شهادت رسیدند، بخشی از زیرساختهای دفاعی و اقتصادی آسیب دید و محاصره دریایی واردات کالاهای اساسی را مختل کرد. در مقابل، ایران توانست به پایگاهها و منافع آمریکا و متحدانش ضربات سنگینی وارد کند و با بستن تنگه هرمز، ابزار فشار مستقیمی بر اقتصاد جهانی به کار گیرد. در پایان روز چهلم، هیچیک از طرفین قادر به نابودی کامل یا تسلیم بیقیدوشرط طرف مقابل نبود. بنابراین، تبدیل دستاوردهای میدان به توافق سیاسی، مسیر پایاندادن به جنگ بدون تسلیم بود.
مذاکره جایگزین مقاومت نیست. ورود به مذاکره در روز چهلم نتیجه شکست در میدان نبود، بلکه نتیجه رسیدن جنگ به نقطهای بود که ادامه آن هزینه زیادی داشت، اما پیروزی قاطع هیچ طرفی را تضمین نمیکرد. تفاهم چهاردهبندی اسلامآباد نیز باید در همین چارچوب ارزیابی شود. معیار اصلی این نیست که مذاکره انجام شد، بلکه باید دید چه کسی از مواضع خود عقب نشست و چه تعهداتی پذیرفت. اگر تفاهم، شروط اصلی ایران درباره پایان جنگ، تنگه هرمز، رفع محاصره، خروج نیروها و تمامیت ارضی لبنان را دربر گرفته باشد، امضای آن عقبنشینی نبود، بلکه تبدیل اهرمهای نظامی ایران به تعهدات مکتوب طرف مقابل بود.
بدعهدی آمریکا ضرورت اعتماد نکردن را ثابت میکند، نه بیفایدهبودن توافق را. توافق باید بر توازن قدرت، اجرای مرحلهای تعهدات، راستیآزمایی، هزینهمندکردن نقض توافق و حفظ ابزارهای فشار استوار باشد. امضای متن بهتنهایی تضمین اجرا نیست، اما بدون آن نیز تعهد مشخصی وجود ندارد که بتوان طرف مقابل را به اجرای آن ملزم کرد. بنابراین باید تعهد مکتوب گرفت، امتیازها را پیشاپیش واگذار نکرد و اهرمهای فشار را تا تحقق کامل تعهدات حفظ کرد.
دفاع از مذاکره به معنای مصونکردن مجریان تفاهم از نقد نیست؛ اما نقد باید متوجه کیفیت اجرای تفاهم باشد، نه اصل مذاکره. مقاومت بدون هدف سیاسی میتواند به جنگ فرسایشی بیپایان تبدیل شود و مذاکره بدون پشتوانه قدرت نیز به تسلیم میانجامد. راهبرد ترکیبی، استفاده از قدرت برای گرفتن تعهد، توافق برای تثبیت دستاورد و فشار برای اجرای آن است.
مسئولیت حقوقی، سیاسی و میدانی نقض تفاهم ابتدا متوجه اسرائیل و آمریکا بود. اسرائیل تعهد مربوط به تمامیت ارضی لبنان و توقف تجاوز را نقض کرد و آمریکا نیز نتوانست یا نخواست تعهدات پذیرفتهشده را اجرا کند. بنابراین علت اصلی فروپاشی تفاهم را نمیتوان به منتقدان داخلی نسبت داد. با این حال، هر توافقی با دشمن بدعهد به پشتوانه ملی نیاز دارد. بخشی از فضای داخلی اصل توافق را عقبنشینی یا خیانت معرفی کرد و مذاکرهکنندگان را زیر فشار قرار داد. این وضعیت لزوماً آمریکا و اسرائیل را به نقض تفاهم وادار نکرد، اما میتوانست ظرفیت ایران برای پاسخ واحد و معتبر را کاهش دهد. تجربه اسلامآباد نشان داد که پذیرش شروط ایران پایان مسیر نیست و پس از آن، مرحله دشوارترِ الزام طرف مقابل به اجرای تعهدات آغاز میشود.
*بازنشر مطالب شبکههای اجتماعی به منزله تأیید محتوای آن نیست و صرفا جهت آگاهی مخاطبان از فضای این شبکهها منتشر میشود.




۱۶:۰۰ - ۱۴۰۵/۰۶/۳۱