به گزارش مشرق، زهرا آقارضایی طی یادداشتی نوشت:
شب، چراغهای روشن اتاقی کوچکی در تهران، و پسری که زانوهایش را در آغوش کشیده است. روی دیوار اتاقش، پوستر درخشان و شیک «کپتن آمریکا» و «سوپرمن» جلب توجه میکند؛ ابرقهرمانانی با فیگورهای شکستناپذیر که سالها در سریالها، انیمیشنها و بازیهای ویدئویی به او آموخته بودند که آمریکا سرزمین خیر مطلق است، جایی که همیشه نجاتدهندهها از دل آن بیرون میآیند تا جهان را از تاریکی نجات دهند.
برای او و همسن وسالهایش، آمریکا آن سوی مرزها، کشوری شبیه به رؤیا بود؛ دنیایی بدون نقص که هیچوقت به مردم بیگناه آسیب نمیزند.
بارها در تلویزیون یا خیابان شنیده بود که بزرگترها فریاد «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر استعمار» سر میدهند، اما در دل کوچک و معصومش همیشه یک علامت سؤال بزرگ وجود داشت: «چرا باید از کشوری که اینهمه قهرمانهای دوستداشتنی و قشنگ دارد متنفر باشیم؟» دنیای کودکانهاش آمریکا را با وعدهها، فناوریهای جذاب و قهرمانان نقابدارش میشناخت، نه با تاریکی و جنگ.
اما گاهی، واقعیتِ عریان مثل صاعقه نازکِ شیشهایِ رؤیاها را میشکند. همه چیز در آن روز تغییر کرد؛ روزی که صدای انفجاری مهیب آسمان را لرزاند. یکی از پالایشگاه های ایران در جریان تجاوز و حملات اخیر غرق در آتش و دودی سیاه شد. آن بالا، آسمان دیگر آبی نبود؛ سرخ بود و بوی باروت میداد. در دل آن دوزخِ پر از آتش، پدری ایستاده بود که نه شنل داشت و نه قدرتهای ماورایی؛ او یک آتشنشان ساده بود با لباسی نسوز و چهرهای که زیر لایهای از دود و خاکستر پنهان شده بود. مردی که میدانست شاید این آخرین دقایق زندگیاش باشد و شاید هرگز به خانه بازنگردد.
پدر، در میان زبانه کشیدن آتش و شعلههایی که زنده زنده آدم میبلعید، گوشی موبایلش را درآورد. کلاه سنگین ایمنیاش را برداشت، نفسش از گرمای جانکاه بند آمده بود، اما چشمانش پر از یک آگاهی تلخ و عمیق بود. رو به دوربین کرد تا پیام و وصیتی برای دختر دوازدهسالهاش، «آرمیتا»، ضبط کند؛ دختری که تا همین دیروز، مثل خیلی از همسنوسالهایش، به آمریکا اعتماد داشت و باور نمیکرد آن ابرقدرت شیک به مردم عادی کشورش آسیب بزند.
پدر با بغضی در گلو اما صدایی استوار گفت:
«آرمیتا بابا، این همونه که بهت میگفتم؛ این آمریکاست!»
این جمله، شلیک نهایی به تمام رؤیاهای فروختهشده بود.
آرمیتا و تمامی نوجوانان و جوانانی که آن ویدیو را دیدند، در یک لحظه از خواب زمستانیِ هالیوود بیدار شدند. آرمیتا دیگر نیازی نداشت کتابهای تاریخ را بخواند یا سخنرانیهای طولانی گوش دهد؛ او حقیقتِ آمریکا را نه در پردهی عریض سینما، بلکه در سیمای دودزدهی پدرش و آتشِ پالایشگاه ویرانشدهی وطنش دید.
تصویر ابرقهرمانان خیالی برای همیشه شکست و خاکستر شد. نسل جدید ایران در این دو جنگ و آتش فهمید که:
قهرمانان واقعی پدرانی هستند که جانشان را در برابر جنایات واقعی میسپرند، نه کاراکترهای نقابدار سینمایی.
شعار مرگ بر استعمار، نه یک تعصب گذشته، بلکه محصول یک تجربه تلخ و واقعی از خیانت و متجاوز بودن دشمن است.
رؤیای غربی تنها سرابی شیک بود برای پنهان کردن بمبها و ویرانیهایی که بر سر مردم فرو میریزند و وقتی سایه جنگ بر کشوری بیوفتند صرفا بر سر افراد و گروه خاصی نمیبارد و برای همه گروه هاست.
امروز، آرمیتاهای دوازده ساله و جوانان این مرز و بوم، با چشمانی باز و آگاه، خود به پیشگامان شناخت دشمن و تنفر از سیاستهای جنگطلبانه آمریکا و اسرائیل تبدیل شدهاند. آنها دریافتند نجاتدهندهای در کار نیست و تنها کسانی که باید پای این خاک بمانند، خودِ آنها هستند.




۱۱:۳۰ - ۱۴۰۵/۰۶/۱۹