بسیاری از مدافعان فلسفه و عرفان از دیگران می‌خواهند که در برابر نام بزرگان خضوع کرده و سر تسلیم فرود آورند و بدون تأمل و تفکر اقوالشان را بپذیرند.

به گزارش مشرق، مهدی نصیری مدیر فصلنامه اعتقادی ـ معرفتی سمات به نقدهای حجت‌الاسلام محمد حسن وکیلی استاد حوزه علمیه مشهد پاسخ داد و آن را در اختیار مشرق قرار داد که در ذیل می‌آید:

 آقای محمد حسن وکیلی مجدداً در پاسخ به مقاله اینجانب با عنوان «وهم علامه‌گی و تیغ‌کشی به روی آزاد اندیشی» مقاله‌ای نوشته و با ادبیات مألوف خود مطالبی را قلمی کرده است. و نیز به طور یک جانبه اعلام مناظره و تعیین زمان و مکان و موضوع مناظره نموده است!

اعتراف دیرهنگام

نکته برجسته مقاله های اخیر آقای وکیلی ( یادداشت اول - یادداشت دوم) عقب نشینی ایشان از موضع علامه‌گی و اعلام صریح این مطلب است که وی خود را متخصص در فلسفه و عرفان ندانسته و تنها در صدد تشریح و توصیف مطالب بزرگان است:

«اﯾﻦ ﺑﻨﺪه ھﯿﭻ ﮔﺎه ﺗﻮھﻢ اﯾﻦ ﻣﻌﻨﺎ را ﻧﻨﻤﻮده‌ام ﮐﻪ ﻣﺘﺨّﺼﺺ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﯾﺎ ﻋﺮﻓﺎن ﺑﺎﺷﻢ. ﻧﻤﯽداﻧﻢ ﭼﺮا ﺑﺮادر ﻋﺰﯾﺰ ﭘﻨﺪاﺷﺘﻪاﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﻘﯿﺮ ... ﺧﻮد را در ردﯾﻒ ﻣﺘﺨﺼﺼﯿﻦ ﻋﺮﻓﺎن و ﻓﻠﺴﻔﻪ داﻧﺴﺘﻪام. ﻧﺴﺒﺖھﺎﺋﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ در آﺧﺮت ﭘﺎﺳﺨﮕﻮی آن ﺑﺎﺷﻨﺪ. ﺷﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺟﮫﺖ آﺛﺎر ﻣﮑﺘﻮب و ﺷﻔﺎھﯽ ﺣﻘﯿﺮ در دﻓﺎع از ﻓﻠﺴﻔﻪ و ﻋﺮﻓﺎن ﺑﻪ ﭼﻨﯿﻦ ﺗﻮھﻤﯽ دﭼﺎر ﺷﺪه اﻧﺪ وﻟﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺪاﻧﻨﺪ ﮐﻪ اﯾﻦ ﺑﻨﺪه ﺗﺎ ﺑﻪ ﺣﺎل ھﯿﭻ اﺛﺮ ﺗﺨّﺼﺼﯽ در اﯾﻦ زﻣﯿﻨﻪھﺎ اراﺋﻪ ﻧﻨﻤﻮده ام. آﻧﭽﻪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺣﺎل از اﯾﻦ ﻗﻠﻢ ﻋﺮض ﺷﺪه ﻓﻘﻂ ﺗﺸﺮﯾﺢ و ﺗﻮﺻﯿﻒ ﻣﻄﺎﻟﺐ ﺑﺰرﮔﺎن ﺑﻮده و ﺗﺎﮐﯿﺪ ﮐﺮده ام ﮐﻪ ﻏﺮض ﻓﻘﻂ ﺗﺒﯿﯿﻦ ﮐﻼم ﺑﺰرﮔﺎن اﺳﺖ و ﻣﺴﺄﻟﻪ رد ﯾﺎ ﻗﺒﻮل آن در ﺣﯿﻄﻪ اﯾﻦ ﻧﮕﺎﺷﺘﻪ ﻧﯿﺴﺖ.»

این اعتراف دیرهنگام در حالی است که شاه بیت بسیاری از اظهارات و نوشته‌های این برادر عزیز طرح این مطلب بوده است که فقها و متکلمان و خلاصه همه مخالفان فلسفه و عرفان به دلیل عدم تخصصشان! حق نقد و رد فلسفه و عرفان را نداشته و اظهار نظرشان از باب «افتاء بغیر علم» بوده و حرام می باشد. او در این مسیر از تجهیل کمتر عالم و فقیه منتقد و مخالف فلسفه ای فروگذار کرده است و اکنون با اعتراف به فقدان تخصص خویش پذیرفته است که بدون داشتن صلاحیت در تشخیص این که چه کسی متخصص و شایسته برای اظهار نظر درباره فلسفه و عرفان است، بارها و بارها به روی بسیاری از بزرگان مذهب اعم از فقها و متکلمان تیغ کشیده است. (به قول خودشان: اعاذنا الله من شرور انفسنا و باز به قول خودشان: انشاء الله که در قیامت برای آن پاسخی دارند)

بزرگ زدگی مانع عقلانیت، اجتهاد و آزاد اندیشی

اکنون با این مقدمه نکاتی را در باره دعوت ایشان به مناظره عرض می کنم:

اولا: با اعتراف فوق الذکر آقای وکیلی، اساسا مناظره با ایشان هیچ وجهی ندارد. چگونه فردی که به عدم تخصص خود معترف است و می‌گوید بنده فقط تبیین کلام بزرگان را می‌کنم، می‌خواهد در موضع و جایگاه دفاع از فلسفه و عرفان بنشیند و به ادله و اشکالات طرف مقابل پاسخ بگوید. مگر صرف نام بزرگان را آوردن برای اسکات و یا اقناع خصم کافی است. و اساسا مگر بزرگان مورد نظر ایشان در نظر طرف مقابل به اندازه ذهنیت ایشان بزرگ اند (از نظر بحث علمی و نه از نظر شخصیتی که ممکن است واقعا مورد تعظیم و احترام باشند) که با صرف نقل اقوال ایشان  و نه دفاع استدلالی ـ که مستلزم تخصص است ـ وی مجاب شود. اگر کلام بزرگان مورد خدشه و ایراد قرار بگیرد ایشان چه خواهد کرد؟ اتفاقا یکی از مصیبت‌هایی که گریبانگیر بسیاری از مدافعان فلسفه و عرفان است همین بزرگ زدگی و شخصیت زدگی است که عرصه را بر عقلانیت و اجتهاد و آزاد اندیشی تنگ کرده است. بسیاری از مدافعان فلسفه و عرفان از دیگران می خواهند که در برابر نام بزرگان خضوع کرده و سر تسلیم فرود آورند و بدون تامل و تفکر اقوالشان را بپذیرند. و این البته غرابت آنان را با آموزه های نورانی اهل البیت علیهم السلام در این موضوع همچون دهها موضوع مهم اعتقادی و نظری دیگر نشان می دهد.

مدرسه وحی و اهل بیت علیهم السلام از پیروانشان اکیدا خواسته اند که شناخت حق و حقیقت را با رجال [دقیقا یعنی بزرگان و نامداران] پیوند نزنند و بلکه حق را با موازین خاص خودش که برهان و قران و عصمت است بشناسند و آنگاه بر اساس آن بزرگان را تایید یا تخطئه نمایند:

امیر المؤمنین علیه السلام فرمود: ‏ الْحَقُّ لَا یُعْرَفُ بِالرِّجَالِ اعْرِفِ‏ الْحَقَ‏ تَعْرِفْ‏ أَهْلَه {حق با مردان شناخته نمی شود، حق را بشناس آن گاه اهلش را خواهی شناخت}

اهل بیت علیهم السلام از شیعیان خود خواسته اند که دین و آیین و باورهایشان را از منبع زلال وحی ـ که عین برهان است و حاوی دقیق ترین استدلالهای عقلی در مواضعی که عرصه و میدان ورود عقل است، می باشد ـ بگیرند، و نه از افواه و اقوال رجال که با چرخش و لغزش رجال دچار سرگردانی شوند:

امیر مومنان علیه السلام: مَنْ‏ أَخَذَ دِینَهُ‏ مِنْ کِتَابِ اللَّهِ وَ سُنَّةِ نَبِیِّهِ- صَلَوَات اللَّهِ عَلَیْه وَ آلِهِ- زَالَتِ الْجِبَالُ قَبْلَ أَنْ یَزُولَ، وَ مَنْ‏ أَخَذَ دِینَهُ‏ مِنْ أَفْوَاهِ الرِّجَالِ، رَدَّتْهُ الرِّجَالُ. {آن کس که دینش را از کتاب خدا و سنت پیامبرش بگیرد، (در کوران فتنه ها و شبهه ها) کوهها فرو می ریزند اما او استوار است اما آن کس که دینش را از دهان و اقوال بزرگان بگیرد، ای بسا آن بزرگان او را از دین منحرف کنند}

متاسفانه حکمت متعالیه بخش عمده شهرت خود را در روزگار ما مدیون یک پروپاگاند تبلیغی از سوی مدافعان و مروجان آن است و نه عمق استدلالی و برهانی آن. به قول آقای دکتر یحیی یثربی استاد فلسفه و از شاگردان درس فلسفه مرحوم علامه طباطبایی، حکمت متعالیه برهانی نیست بلکه ادعای برهان است. (دکتر یحیی یثربی در گفتگو با نشریه سمات شماره 7)  آقای وکیلی در همین دو مقاله اخیرشان تعبیری مکرر با عنوان علامه های معاصر (در فلسفه و عرفان) دارند تا منتقدان و مخالفان فلسفه و عرفان دچار رعب شوند  و بدانند که با علامه ها طرف هستند و پا را از گلیم خود درازتر نکنند!

و این بزرگ زدگی و توصیه به تقلید و کرنش در برابر رای بزرگان البته از مرحوم صدرا در اسفار آغاز می شود و تا روزگار ما ادامه می یابد.

مرحوم مظفر در مقدمه اش بر اسفار می نویسد:

«صدرا در موضوع‌ مُثُل‌ افلاطونی‌ - به‌ ستایش‌ بزرگان‌ از حکما و اولیا در مکاشفه‌های‌ آنان‌ پرداخته‌ و گفته‌است: در این‌ باره‌ به‌ مکاشفه‌هایی‌ که‌ برایشان‌ رخ‌ داده‌ است‌ بسنده‌ نموده‌ و برای‌ دیگران‌ بیان‌کرده‌اند لکن‌ برای‌ انسان‌ نسبت‌ به‌ آنچه‌ بر آن‌ اتفاق‌ نظر دارند و به‌ مشاهداتی‌ که‌ بیان‌ می‌کنند، اطمینان‌ به‌ دست‌ می‌آید و کسی‌ نمی‌تواند در این‌ باره‌ با آنان‌ مخالفت‌ کند. چگونه‌ کسی‌ می‌تواند با آنان‌ مخالفت‌ کند در صورتی‌ که‌ در اوضاع‌ کواکب‌ و شمارة‌ افلاک‌ بر مشاهده‌ شخصی‌ مانند ابرخس‌ یا اشخاصی‌ دیگر به‌ وسیلة‌ حس‌ که‌ خاستگاه‌ اشتباه‌ و خطا است، اعتماد می‌کنند، سزاوارتر آن‌ است‌ که‌ گفته‌ بزرگان‌ فلسفه‌ را که‌ بر مشاهده‌های‌ عقلیِ‌ مکررِ‌ خطاناپذیر، مبتنی‌ است، صادق‌ دانسته‌ و اعتماد کنند.»

و بعد مرحوم مظفر از سر شگفتی در باره این پروپاگاند فلسفی می نویسد:

«و این، تمام‌ آن‌ چیزی‌ است‌ که‌ در ستایش‌ مشاهده‌های‌ عقلی‌ می‌توان‌ گفت: "کسی‌ نمی‌تواند در این‌ باره‌ با آنان‌ مخالفت‌ کند" (!)، "خطا را بر نمی‌تابد" (!). این‌ چیز عجیبی‌ است.»

و نیز یکی از بزرگان معاصر حکمت متعالیه می گوید:

«در اثنای تعلیم علوم عقلی و عرفانی پی به عدم تطابق آرای فلاسفه و اهل عرفان با ظواهر شرع انور بردم به طوری که در تطابق آنها عاجز ماندم تا در نهایت خویش را تلقین کردم اگر امر دائر باشد بین نفهمیدن مثل تو و نفهمیدن معلم ثانی و بو علی سینا و محی الدین عربی و ... قطعا حکم به نفهمیدن خود کردم.»!!

  بنابراین آقای وکیلی با اعتراف به عدم تخصص خود در موضوع، نبابد طالب مناظره باشد و باید موضوع را به کسانی ارجاع دهد که یا متخصصند و یا حداقل ادعای تخصص دارند.

 

گرانیگاه مناظره با فلاسفه و عرفا چیست؟

2. جدای از اشکال اساسی فوق، واضح است که مناظره آداب و اصولی دارد که بدیهی ترین آن توافق قبلی طرفین در مورد زمان و مکان و موضوع و محورهای مناظره است. آقای وکیلی بدون هیچ مذاکره قبلی نه تنها اعلام مناظره  که آغاز مناظره فرموده اند و با تعیین موضوعاتی و نوشتن در باره آنها و اعلام یک اولتیماتوم یک هفته ای از بنده خواسته اند که به ایشان جواب بدهم.

نکته جالب توجه این است که آقای وکیلی با انتخاب پاره ای از موضوعات دست چندم از جهت اهمیت و تقدم و تاخر در بحث  و یا اساسا بی ربط با بحث، تلاش کرده است طرف مناظره کننده و به تبع آن مخاطبان را دنبال نخود سیاه فرستاده و بحث را از گرانیگاه و نقطه ثقل آن منحرف نماید.

اگر بنده در مقاله ام در پاسخ به آقای وکیلی از مخالفت شیخ بهایی و فیض کاشانی با فلسفه و یا عرفان سخن گفته ام (و آقای وکیلی محور آغازین مناظره را درباره موافقت و مخالفت این دو بزرگوار با فلسفه و عرفان قرار داده است و درباره موافقت این دو قلمفرسایی کرده است که در ادامه پاسخ آن را خواهم داد) بدین دلیل بوده است که ادعای آقای وکیلی را در این‌باره که همه مخالفان فلسفه و عرفان فاقد تخصص و بی اطلاع از فلسفه و عرفان بوده‌اند، نقض کرده باشم نه آن که برای صرف مخالفت یا موافقت این دو بزرگ و هر بزرگ دیگر در بحث مدخلیتی قائل باشم. عجیب است که آقای وکیلی نکته‌ای با این بداهت را در نمی‌یاید و یا در می‌یاید ولی می خواهد بحث را به سمت و سویی بکشاند که گوینده و شنونده را خسته کند و از نقاط محوری بحث منحرف کند.

آقای وکیلی و هر مدافع فلسفه و عرفان دیگری که طالب مناظره است باید بداند که اولویت قطعی بحث درباره  فلسفه و عرفان ـ که ملتقای آن دو در حکمت متعالیه  است ـ نسبت این مشرب با برهان و قرآن و اهل بیت علیهم السلام با محوریت سه موضوع اساسی زیر است:

1. اعتقاد به وحدت و عینیت خالق و مخلوق (در مدرسه حکمت متعالیه) یا غیریت و دوگانگی خالق و مخلوق (در مدرسه برهان و قرآن و عترت)

2. اعتقاد به جبر و مجبور بودن انسان در افعال خود (در مدرسه حکمت متعالیه ) یا مختار بودن انسان و امر بین الامرین (در مدرسه برهان و وحی و عصمت)

3. پلورالیسم و نفی مرزبندی بین توحید و شرک و ایمان و کفر و حق و باطل (که معتقَد حکمت متعالیه بویژه از وجه عرفانی آن است) و یا اعتقاد به وجود مرز بندی بین توحید و شرک و ....(که مبنای قرآن و اهل بیت است.)

مدافعان حکمت متعالیه اگر بتوانند عقیده وحدت خالق و مخلوق و جبر و پلورالیسم را ثابت کنند آن گاه نوبت به بحث‌های بعدی نخواهد رسید و ما نیز با آنها در مسائل زیر و ده‌ها مورد مشابه آن موافق خواهیم شد:

"خداوند به صورت مخلوقات خود متطور شده است" (ملاصدرا) "انسان کامل عین خدا و خود خدا است" (عرفان به تقریر شهید مطهری) "دین در بت پرستی است" (شبستری) و "مشروعیت گوساله پرستی" (ابن عربی با تایید و شرح آقای وکیلی!) و "ملازمت  شیطان پرستی و آلت پرستی {با پوزش از خوانندگان ولی این عبن عبارت آنان و بلکه تعدیل شده آن است} با خداپرستی در عالم تکوین" (ملا سلطانعلی گنابادی در تفسیر بیان السعادة) "بی جهت بودن دعوای موسی و فرعون" (مولوی) و "اعتقاد به حقانیت همه ملل و نحل" (ابن عربی و عرفا) و "طاهر و مطهر رفتن فرعون از دنیا" (ابن عربی) و "غرق شدن قوم نوح در بحار علم و آگاهی و عرفان" (ابن عربی) و "به بهشت رفتن شمر و یزید و عمر سعد پیش از شیعیان" (یکی از معاصرین با تایید آقای وکیلی از جهت امکان عقلی آن!) و "بطلان شریعت بعد از ظهور حقیقت" (عرفان و تصوف و مولوی) و "بی گناهی ابن ملجم در قتل امیر المؤمنین" (مولوی، چون بر اساس قرائت فلسفه و عرفان از توحید افعالی، فاعل هر فعلی هر چند گناه کبیره و جنایت باشد، خداوند است!) و گفتن "لاتاخذنی سنة و لانوم" به جای "لاتاخذه سنة و لانوم" و "شرم از گفتن لا اله الا الله" (عارف معاصر) 

بنابر این با بحث پیرامون سه محور اساسی فوق الذکر هیچ نیازی به بحث های دست دوم و سوم و یا بحثهایی چون این که مرحوم فیض از فلسفه و عرفان توبه کرده بوده یا نه و آیا مرحوم شیخ بهایی موافق یا مخالف فلسفه بوده است، نخواهد بود.

بحث محتوایی در مورد فیض، شیخ بهایی و کمپانی

و اما برای این که به سه موضوع مورد علاقه آقای وکیلی نیز اشاره ای کرده باشم تا معلوم شود که دست آقای وکیلی در این مباحث نیز خالی است، مطالبی را عرضه خواهم داشت:

 

شیخ بهایی، فیلسوف یا ضد فلسفه؟

اگر چه شیخ به طور پراکنده در باره فلسفه  مطالبی را مطرح کرده و در برخی از آنها  ممکن است به نوعی دفاع از فلسفه مطرح باشد اما صریح ترین موضع  شیخ بهایی در باره فلسفه و فیلسوفان در شعر معروف به حکمت یونانی و حکمت ایمانی او آمده است که برخی از ابیات آن چنین است:

ای‌ کرده‌ به‌ علم‌ مجازی‌ خو / نشنیده‌ ز علم‌ حقیقی‌ بو

سرگرم‌ به‌ حکمت‌ یونانی / دلسرد ز حکمت‌ ایمانی...‌

یک‌ در نگشود زمفتاحش‌ / اشکال‌ افزود ز ایضاحش‌…

راهی‌ ننمود اشاراتش‌ / دل‌ شاد نشد ز بشاراتش‌

تا کی‌ ز شفاش‌ شفاطلبی‌؟ / و ز کاسه‌ زهر دواطلبی‌؟

تا چند چو نکبتیان‌ مانی‌ / بر سفره‌ چرکین‌ یونانی‌

تا کی‌ به‌ هزار شعف‌ لیسی ‌/ ته‌ مانده‌ کاسه ابلیسی‌

سؤر المومن‌ فرمود نبی‌ / از سؤر ارسطو چه‌ می‌طلبی‌

تا چند ز فلسفه‌ات‌ لافی‌ / وین‌ یابس‌ و رطب‌ به‌هم‌ بافی‌

رسوا کردت‌ ما بین‌ بشر / برهان‌ ثبوت‌ عقول‌ عشر

علمی‌ که‌ مطالب‌ آن‌ این‌ است‌ / می‌دان‌ که‌ فریب‌ شیاطین‌ است‌

این‌ علم‌ دنی‌ که‌ ترا جان‌ است / ‌فضلات‌ فضایل‌ یونان‌ است‌!

تا چند زغایت‌ بی‌دینی‌ / خشت‌ کتبش‌ برهم‌ چینی‌

اندر پی‌ آن‌ کتب‌ افتاده‌  / پشتی‌ به‌ کتاب‌ خدا داده‌

 

همچنین با زبان نثر فرموده است: 

«آن‌ کس‌ که‌ از مطالعه‌ علوم‌ دینی‌ اعراض‌ نماید و عمرش‌ را صرف‌ فراگیری‌ فنون‌ و مباحث‌ فلسفی‌ نماید، دیری‌ نپاید که‌ هنگام‌ افول‌ خورشید عمرش‌ زبان‌ حالش‌ چنین‌ باشد:  تمام‌ عمر با اسلام‌ در داد و ستد بودم‌ کنون‌ می‌میرم‌ و از من‌ بت‌ و زُنّار می‌ماند.»

آقای وکیلی با اشاره به فقط چند بیت از ابیات فوق، تلاش کرده است واقعیت را مشوه و یا وارونه جلوه دهد. وی مدعی است که مخالفت شیخ ناظر به فلسفه مشاء و فلسفه ابن سینا است و نه حکمت متعالیه که متخذ از قرآن و روایات است. و اما پاسخ این ادعا:

1. این که حکمت متعالیه منبعث و متخذ از قرآن و روایات است خود موضوع یک بحث مستقل است اما همین مقدار اشاره می کنیم که اگر چه فلسفه مشاء و اشراق و حکمت متعالیه همگی در ماهیت و جوهر خود یکی هستند و همگی  همین وجود ملموس و محسوس را با اسامی و تعابیر گوناگون خدا می دانند (چیزی که دهریین آن را دهر و طبیعت می نامند) و به دلیل مراجعه به معلمان یونانی به جای مراجعه به معلمان آسمانی، از درک و اثبات خدای متعالی از ماده و مقدار و امتداد و ترکیب و تجزی و زمان و مکان عاجز مانده اند، اما اگر قرار باشد از مجموعه این فلسفه ها یکی را به دلیل اقل قسادا انتخاب کنیم، حتما فلسفه ابن سینا بر حکمت متعالیه ترجیح دارد، چرا که این فلسفه در ظاهر سخن از واجب و ممکن و علت و معلول می گوید و با زبان وحی در باره توحید که سخن از قدیم و حادث و خالق و مخلوق می گوید و در مقام بیان بینونت ذاتی و کنهی بین خالق و مخلوق است، شباهتکی دارد.

حکمت متعالیه نیز گرچه در آغاز مباحث و متون خود سخن از این امور می گوید تا دانش آموز مبتدی با شنیدن حرفهایی بر خلاف همه  ادیان و شرایع و آیات و روایات جا نخورد و پس نزند اما هر چه به انتها نزدیک تر می شود، به نفی این تمایزات پرداخته و انکار امکان و معلول و عالم و حدوث می کند و می گوید اساسا یک وجود در عالم بیش نیست و آن همین وجود بی نهایت  و کل الاشیاء است و سخن از امکان، فسانه و از باب سرگرمی است و معلول هم امری واهی و خیالی است و آن چه ما آن را معلول می نامیم همان علت متطور به صورت معالیل گوناگون است. و در واقع در اینجا حکمت متعالیه، تصوف بحت و عریان می شود. پس در نتیجه می توانیم بگوییم فلسفه ابن سینا یک آب شسته تر از فلسفه ملاصدرا است.

2. آقای وکیلی یا تجاهل می کند و یا واقعا درنیافته است که نکته محوری در اشعار فوق الذکر شیخ بهایی، نفی یونان زدگی و پیروی از فلاسفه یونانی چون ارسطو است. تعابیری چون حکمت یونانی، سفره چرکین یونانی، فضلات یونان و سؤر ارسطو به وضوح بیانگر این مطلب است که با این وصف، کل فلسفه با همه شقوق آن اعم از مشّایی و اشراقی و حکمت متعالیه که ریشه یونانی دارند، مورد انکار و تقبیح شیخ است  و نه یک شاخه آن. البته آقای وکیلی و دیگر محبان حکمت متعالیه در اینجا خواهند گفت: نخیر! حکمت متعالیه ربطی به یونان ندارد و از کتاب و سنت گرفته شده است اما این حرف به ادله گوناگون مردود است که از جمله آن استنادهای مکرر ملاصدرا به مبانی فلاسفه یونان و تجلیل های عجیب و غریب وی از این فلاسفه غیر موحد و مشرک است. آقای وکیلی نظری به اسفار بیندازد و ببیند چند بار به مبانی و آثار این فلاسفه استناد شده است و چند بار به احادیث و روایات اهل بیت علیهم السلام در باره الهیات و توحید و معرفة الله؟ (این خود بحثی مستقل می طلبد و باید در مقالی مستقل بدان پرداخت) ملاصدرا آن قدر شیفته ارسطو بوده است که کتاب اثولوجیای افلوطین را به اشتباه از آن ارسطو می دانسته است. در باره خضوع  مقلد گونه ملاصدرا در برابر افلاطون نیز در همین مقاله بدان اشاره کردیم.

آقای وکیلی لابد زیارت جامعه وار ملاصدرا در باره این فلاسفه را دیده و زمرمه کرده است. پس این حرفی بس خطا و از سر بی اطلاعی محض است که بگوییم مذمت شیخ بهایی از فلسفه یونان و فلاسفه یونانی ربطی به حکمت متعالیه و فلسفه ملا صدرا ندارد.

فیض کاشانی، فیلسوف و عارف مستبصر

جناب آقای وکیلی همچنین منکر تغییر موضع مرحوم ملامحسن فیض کاشانی داماد مرحوم ملاصدرا و تنبه وی در دهه آخر عمرشان در مورد فلسفه و عرفان شده است و با اشاره ای کلی و مبهم و ناقص و گزینشی به آثار مکتوب در دهه آخر عمر فیض مدعی شده است که وی همچنان اهل حکمت متعالیه و لابد شیفته فلاسفه یونان و جناب ابن عربی که یکی از ارکان حکمت متعالیه است، بوده است و این نیز جفایی آشکار در حق آن فقیه و محدث بزرگ و البته در آغاز و اواسط عمر فیلسوف و عارف و در اواخر عمر مطیع قرآن و اهل بیت(ع) است. آقای وکیلی چه جوابی برای این تحریف و کتمان حقیقت در قیامت دارد؟

و اما ادله این موضوع:

1. فیض (متوفی 1091 هجری) در رساله الانصاف تالیف سال 1083 در اعلام برائت از فلسفه و تصوف می نویسد:

«سبحان‌الله! عجب دارم از قومی‌که بهترین پیغمبران را برایشان فرستادند به جهت هدایت، و خیر ادیان را بر ایشان ارزانی فرمود از روی مرحمت و عنایت، و پیغمبر ایشان کتابی گذاشته و خلیفة دانا به آن کتاب ... به جای خود گماشته .... آنگاه گفت، من در میان شما دو گوهر گرانبها باقی می‌گذارم که اگر پس از من به آن دو چنگ زنید هرگز گمراه نمی‌شوید؛ یکی قرآن و دیگری عترت و اهل بیتم. ایشان التفات به هدایت او نمی‌نمایند و از پیِ دریوزگی علم بر درِ امم سالفه می‌گردند و از نمِ جویِ آن قوم استمداد می‌جویند و به عقول ناقصة خود استبداد می‌نمایند. همانا این قوم گمان کردند که بعضی از علوم دینیّه است که در قرآن و حدیث یافت نمی‌شود و از کتب فلاسفه و متصوّفه می‌توان دانست و از پیِ آن باید رفت مسکینانه؛ نمی‌دانند که خلل و قصور نه از جهت حدیث و قرآن است بلکه خلل در فهم و قصور در درجة ایمان ایشان است و بالجمله طائفه‌ای واجب و ممکن می‌گویند و قومی‌علت و معلول می‌نامند و فرقه‌ای وجود و موجود نام می‌نهند و من عِنْدی را هر‌چه خوش آید گوید و ما متعلّمان که مقلّدان اهل بیت معصومین(علیهم السلام) و متابعان شرع مُبینیم، سبحان‌الله می‌گوییم، الله را الله می‌خوانیم و عبید را عبید می‌دانیم. .... نه متکلمم نه متفلسف، نه متصوّف و نه متکلّف بلکه مقلّد قرآن و حدیث و پیغمبر و تابع اهل بیتم.»  ودر جای دیگر از همین رساله می‌گوید: «و چندی در طریق مکالمات متفلسفین به تعلم و تفهم پیمودم و یک چند بلند پروازی‌های متصوفه در اقاویل ایشان دیدم، فتمثلت بقول من قال:

خدعونی نهبونی اخذونی غلبونی 

وعدونی کذبونی فالی من اتظلم»

عبارات فوق در اعلام برائت فیض از فلسفه و فیلسوفان و یونان زدگی و یونان زدگان صریح است ولی آقای وکیلی بر اساس دأب همیشگی شان بر تحریف مطالب با دست گذاشتن بر کلمه متفلسف افاضه کرده اند که: «در اﯾﻦ ﻋﺒﺎرات ﺳﺨﻦ درﺑﺎره ﻣﺘﻔﻠﺴﻔﻪ اﺳﺖ ﻧﻪ ﻓﻼﺳﻔﻪ. ﻣﺘﻔﻠﺴﻔﻪ ﺑﻪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﻣﯽﮔﻮﯾﻨﺪ ﮐﻪ ﺧﻮد را ﺑﻪ ﻓﻠﺴﻔﻪ فهمی ﻣﯽزﻧﻨﺪ وﻟﯽ از ﺣﻘﯿﻘﺖ آن بهره ای ﻧﺪارﻧﺪ. ﻣﻼﺻﺪرا ﻧﯿﺰ در آﻏﺎز اﺳﻔﺎر از اﯾﻨﮑﻪ ﺑﺨﺸﯽ از ﻋﻤﺮ ﺧﻮد را در ﺑﺮرﺳﯽ اﻗﻮال ﻣﺘﻔﻠﺴﻔﻪ ﺻﺮف ﮐﺮده اﺳﺘﻐﻔﺎر ﻣﯽﮐﻨﺪ. آﯾﺎ ﻋﺎﻗﻠﯽ ﻣﯽﭘﻨﺪارد ﮐﻪ ﻣﻼﺻﺪرا ﻧﯿﺰ از ﺣﮑﻤﺖ ﻣﺘﻌﺎﻟﯿﻪ ﺗﻮﺑﻪ ﮐﺮده اﺳﺖ؟!»

اولا تفلسف در لغت به دو معنا است یکی به معنای اهل فلسفه و فیلسوف بودن است و دیگر به معنای کسی که مدعی فلسفه است اما فیلسوف نیست. همان گونه که در مورد کلمه متطبب چنین است که گاه بر طبیب اطلاق می شود و گاه بر کسی که مدعی طبابت است اما سر رشته ای از طب ندارد. بهترین قرینه و بلکه دلیل بر این که منظور فیض از متفلسف همان فیلسوف است، این است که در چند سطر قبل از کلمه متفلسف، واژه فلاسفه را به کار برده است و گفته است: «همانا این قوم گمان کردند که بعضی از علوم دینیّه است که در قرآن و حدیث یافت نمی‌شود و از کتب فلاسفه و متصوّفه می‌توان دانست...» و نگفته است از کتب متفلسفین.  

ثانیا آیا عباراتی نظیر آنچه فیض در مذمت یونان زدگی با تعبیر بسیار تند «دریوزگی بر در امم سالفه» گفته است از ملاصدرا شنیده شده و آیا ملاصدرا هم از بکارگیری تعابیری چون واجب و ممکن و وجود و موجود و علت و معلول  همچون دامادش فیض تحاشی دارد؟  یا بر عکس همان گونه که گفتیم آنقدر یونان زده است که برای فلاسفه یونان زیارت جامعه انشاء می کند؟

2. گفته اید چند کتابی که فیض همزمان با رساله الانصاف نوشته است همچنان در مسیر فلسفه و عرفان است. این نیز تحریفی آشکار است. البته  طبیعی است بعد از نیم قرن غرق بودن در فلسفه و عرفان یک باره کندن از آن و به طور کامل از رسوبات آن پاک شدن امری بسیار مشکل باشد و همچنان در آثار دوران استبصار نیز رگه و رشحاتی از حرفها و مبانی فلسفی و عرفانی در آن یافت شود اما بدون شک آنچه ملاک قضاوت است عبارات صریح الانصاف است و نه این رسوبات باقی مانده.

 

کلمات مکنونه و قرة العیون

وانگهی باز جنابعالی حقیقت را در مورد کتاب قرة العیون ـ که نگارش آن در دوران توبه و استبصار است ـ  کتمان کرده اید و مدعی شده‌اید که این کتاب همچنان بر اساس مبانی فلسفه و عرفان به طور کامل است. اما حقیقت این است که:

کتاب قرة العیون (1088) چکیده و تهذیبی از کتاب کلمات مکنونه (1057) است که با تغییراتی بسیار معنی دار همراه است. به نوشته آقای محسن بیدار فر(که در جبهه مدافعان فلسفه و عرفان است) ـ در تعلیقه شان بر کتاب علم الیقین فیض ـ برخی از عبارات محذوف در کتاب قرة العیون که در کلمات مکنونه بوده، چنین است:

ـ مقاطع ترتبط بظهورات ذات الحق فی المظاهر المراتیه 

ـ  «فی بیان معنی الوجود و انه عین الحق تعالی...» و به جای این مطلب، بحث فطری بودن معرفت الله را مطرح کرده است.

ـ «یبحث فیها عن الاعیان الثابته و نسبتها الی الحق تعالی» و به جای آن بحث از اسمای حسنای الهی را گذاشته است.

ـ الوجودات المقیده مرائی التعینات و التجلیات

ـ التوحید الوجودی و مراتب الوجودات

ـ الجمع بین التنزیه و التشبیه و تمثیل لذلک [جمع بین تنزیه و تشبیه در مورد حق تعالی یکی از فضیحت های فلسفه و عرفان و جناب ابن عربی است]

ـ  تبدل الشؤون لایوجب تبدلا فی الذات فامداد الحق تجل واحد یظهر بحسب القوابل تعینات مختلفه

ـ البحث عن صدور الکثرة بسیاق الحکمه

ـ تنزلات الوجود و معارجه

ـ  الکل علی الصراط المستقیم. کیف یکون مسیر الکل الیه. [این همان مبنای فلسفی است که آقای وکیلی با آن گوساله پرستی را تصحیح فرموده اند!]

ـ الفناء فی الله و البقاء بالله تعالی

ـ الظهور و المظهر

ـ تفاوت الموجودات فی المظهریه

ـ البحث عن الانسان الکامل [اصطلاح جعلی ابن عربی برای هماوردی با حجج معصوم الهی]

ـ دارالوجود واحدة و الدنیا و الاخره اضافیتان

ـ دار الوجود ابدیه

ـ البحث عن ان القیامة هی الانسان الکامل

ـ بیان لقاء الله بلسان العرفاء

 

و اما بعضی از اضافات به قرة العیون که در کلمات مکنونه نیست عبارت است از:

ـ البحث عن طریق معرفة الله

ـ تعلیم آدم اسماء الله

ـ البحث عن خلق العقل و الجهل

ـ حدوث العالم (در برابر بحث قدم عالم که از اصول عقاید فلسفه و عرفان است)

ـ نفی الجبر و التفویض [در برابر قول به جبر فلاسفه و عرفا]

ـ الاضطرار الی الحجة، الوحی، سادة الانبیاء و الاولیاء [که فلسفه و عرفان هیچ اضطراری به حجت الهی و انبیاء و اولیا ندارد و خود با تعابیری چون انسان کامل و قطب و ... ولیّ تراشی و حجت سازی می کند]

ـ نبینا ثم اوصیاءوه افضل الخلائق

ـ بماذا یُعرف الحجة

 

آقای وکیلی اگر خود متوجه نکات کلیدی فوق که حذف و اضافه شده اند نیست، به متخصصان فن مراجعه کنند تا برای ایشان توضیح دهند که این عبارات معنایی جز یک چرخش بزرگ در مواضع قبلی فیض نیست، اگر چه همچنان مطالب و رگه هایی از گرایش های فلسفی و عرفانی نیز در  آثار متاخر فیض یافت شود.

فیض و کتاب بشارة الشیعه

3. آقای وکیلی چرا نامی از کتاب بشارة الشیعه (1081) مرحوم فیض نبرده اند؟ آیا چون فیض در این کتاب به تصوف و صوفیه که مورد اقبال آقای وکیلی است، حملات سختی داشته است و شیخ اعظم ابن عربی را به شدیدترین وجه مذمت کرده است؟ مرحوم حجت الاسلام داود الهامی در کتاب «موضع تشیع در برابر تصوف» می نویسد:

«فیض در کتاب بشارة الشیعه پس از این که ابن عربی را شیخ اکبر صوفیه و از ائمه این جماعت و از رؤسای اهل معرفت خوانده و کثرت علم و دقت نظرش را ستوده به شدت از او انتقاد کرده است. گاهی به اختلال عقل متصفش داشته و گاهی نیز از زمره گمگشتان و گمراهان به شمار آورده است. انتقاد او از ابن عربی بیشتر متوجه این گفته اوست که در کتاب فتوحات گفته است: "من از خداوند نخواستم تا امام زمان را به من بشناساند و اگر می خواستم، می شناساند" وی او را به این جهت مورد سرزنش قرار داده است که ابن عربی با گفتن این کلام خود را از شناختن امام زمان بی نیاز پنداشته در صورتی که از حدیث مشهور "من مات و لم یعرف امام زمانه مات میتة جاهلیة" آگاه بوده است. فیض محی الدین را رسوای خدا و سرگردان شیاطین و حیران در زمینه علوم قلمداد کرده است، سخنانش را متناقض با هم و متناقض با عقل و مخالف با شرع و احیانا سست تر از خانه عنکبوت و بالاخره موجب خنده کودکان و ریشخند زنان دانسته و تاکید کرده است با این همه ادعایی که در توحید داشته در گفته هایش با خداوند متعال شرط ادب رعایت نکرده  و سخنانی به زبان آورده است که هیچ مسلمانی آن را نمی پسندد و به زبان نمی اورد.» (بشارة الشیعه / 150 به نقل از کتاب "موضع تشیع در برابر تصوف" / 332 و 333)

 

قصه مرحوم کمپانی

آقای وکیلی با ذکر عظمت مرحوم کمپانی در اصول فقه و این که وی گفته است «اگر کسی را بشناسم که اسرار کتاب اسفار را بفهمد بار سفر بر می بستم و برای شاگردی نزد او می رفتم و لو این که در دور ترین مناطق باشد.» عظمت اسفار و حکمت متعالیه را نتیجه گرفته بود اما ما برای آن که با ادبیات آقای وکیلی حرف نزده باشیم و مثلا نگفته باشیم که مرحوم کمپانی از درک و فهم تناقضات واضح اسفار عاجز بوده است، گفتیم بر اساس یک تحلیل می توان این امر را که می گوید من هنوز اسرار اسفار را نفهمیده ام ناشی از وجود تناقضات و مطالب غیر عقلانی در این کتاب دانست که وی به دلیل حسن ظنش به ملاصدرا در پی حل این تناقضات بوده است و نمونه ای از تناقضات را ذکر کردیم.

اکنون مجددا آقای وکیلی با تاکید بر عظمت مرحوم کمپانی و طرح این مساله که «ﯾﮑﯽ از اﺳﺎﺗﯿﺪ از ﻣﺮﺣﻮم آﯾﺖ ﷲ ﺷﯿﺦ ھﺎﺷﻢ ﻗﺰوﯾﻨﯽ ﻧﻘﻞ ﮐﺮدﻧﺪ ﮐﻪ زﻣﺎﻧﯽ ﻣﺤﻘﻖ اﺻﻔﮫﺎﻧﯽ ﻣﺮﯾﺾ ﺷﺪه و ﺑﺮای ﺟﺮاﺣﯽ ﻣﻐﺰ، اﯾﺸﺎن را ﺑﻪ ﺑﻐﺪاد ﺑﺮدﻧﺪ. ﺟﺮاح آﻟﻤﺎﻧﯽ ﭘﺲ از ﻋﻤﻞ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ: اﯾﻦ ﻣﺮد از ﻧﻮاﺑﻎ ﮐﻢﻧﻈﯿﺮ دﻧﯿﺎﺳﺖ. ﺑﺎﻓﺖ ﻣﻐﺰی وی ﻓﻘﻂ در ﻧﻮاﺑﻎ ﮐﻢﻧﻈﯿﺮ ﯾﺎﻓﺖ ﻣﯽﺷﻮد.»، به پروپاگاند فلسفی پرداخته اند و خواسته اند که ما بدون دلیل و یا به دلیل بافت ویژه! مغزی مرحوم کمپانی، در برابر عظمت ایشان و به تبع آن در برابر عظمت اسفار خضوع کنیم و طوق تقلید به گردن بیاندازیم اما باید تاکید کنیم که چنین خضوعی بر خلاف همه ادله شرعی و عقلی است. اگر صدها بزرگ غیر معصوم بر مطلب یا مطالبی غیر عقلانی مانند تنزیه خداوند در عین تشبیه او (ان الحق المنزه هو الخلق المشبه) و بساطت او در عین مرکب بودن او (بسیط الحقیقه کل الاشیاء) اتفاق پیدا کنند و اجماع نمایند، سر سوزنی برای آن حجیت و مشروعیت درست نخواهد کرد حتی اگر بافت مغز همه این بزرگان بی نظیر باشد! این استدلال برای درست بودن قول مرحوم کمپانی درباره اسفار ارزش بیشتری از استدلال استاد درس نخوانده و عامی مرحوم آقای حسینی طهرانی (استاد اساتید آقای وکیلی) در باره حق بودن کتاب فتوحات مکیه این عربی ـ که مشحون از مطالب غیر عقلانی و ضد قران و عترت است ـ ندارد.

 

آقای طهرانی در کتاب روح مجرد می نویسد:  

«حضرت آقا حاج سید هاشم حداد قدس الله روحه می فرمودند: مرحوم آقا (آقای قاضی) به محیی الدین عربی و کتاب «فتوحات مکیه» وی بسیار توجه داشتند و می‌فرموده اند: محیی‌الدین از کاملین است و در فتوحات او شواهد و ادله فراوان است که او شیعه بوده است و مطالبی که مناقض با اصول مسلمه اهل سنت است، بسیار است. محیی الدین کتاب فتوحات را در مکه مکرمه نوشت و سپس تمام اوراق آن را بر روی سقف کعبه پهن کرد و گذاشت یک سال بماند تا به واسطه باریدن باران مطالب باطله ای اگر در آن است شسته شود و محو گردد و حق از باطل مشخص شود. پس از یک سال باریدن بارانهای پیاپی و متناوب وقتی که اوراق گسترده را جمع نمود، مشاهده کرد که حتی یک کلمه هم از آن شسته نشده و محو نگردیده است.»

در پایان مجددا تاکید می کنم که پرداختن به موضوع موافقت و یا مخالفت مرحوم فیض و شیخ بهایی و یا کمپانی و یا هر بزرگ غیر معصوم دیگر با فلسفه و عرفان هیچ ثمره اساسی در موضوع حقانیت یا عدم حقانیت فلسفه و عرفان و حکمت متعالیه ندارد: "لا یسمن و لایغنی من جوع". حقیقت، معیارهایی متمایز از رجال و اشخاص و بزرگان و نامداران دارد و البته باز همین جا باید بگویم که اگر حتی قرار باشد با میزان بزرگان به این موضوع بپردازیم بدون شک با توجه به تاریخ تشیع و حتی با توجه به همین روزگار، کفه عالمان شیعی در جبهه مخالفت با فلسفه و عرفان و تصوف بسی سنگینتر و افزونتر از کفه مدافعان است.

و الحمد لله رب العالمین

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

نظرات

  • انتشار یافته: 222
  • در انتظار بررسی: 1
  • غیر قابل انتشار: 5
  • حمید ۱۸:۲۸ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۸
    0 0
    من که از جوابهای آقای نصیری قانع نشدم.
  • مقداد ۱۸:۴۲ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۸
    0 0
    اصولا استدلال موافقان فلسفه و عرفان این است حق با ماست یا مردم متوجه نمی شوند که حق با ماست والسلام
  • حامدی ۱۸:۵۳ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۸
    0 0
    دست مریزاد جناب اقای نصیری باید نام این مطلب را در پاسخ به جناب وکیلی اشتباهات تاریخی و علمی طرفداران عرفان و فلسفه گذاشت! خداوند به شما توفیق روزافزون عنایت نماید.
  • صابر ۱۸:۵۷ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۸
    0 0
    «سبحان‌الله! عجب دارم از قومی‌که بهترین پیغمبران را برایشان فرستادند به جهت هدایت، و خیر ادیان را بر ایشان ارزانی فرمود از روی مرحمت و عنایت، و پیغمبر ایشان کتابی گذاشته و خلیفة دانا به آن کتاب ... به جای خود گماشته .... آنگاه گفت، من در میان شما دو گوهر گرانبها باقی می‌گذارم که اگر پس از من به آن دو چنگ زنید هرگز گمراه نمی‌شوید؛ یکی قرآن و دیگری عترت و اهل بیتم. ایشان التفات به هدایت او نمی‌نمایند و از پیِ دریوزگی علم بر درِ امم سالفه می‌گردند و از نمِ جویِ آن قوم استمداد می‌جویند و به عقول ناقصة خود استبداد می‌نمایند. همانا این قوم گمان کردند که بعضی از علوم دینیّه است که در قرآن و حدیث یافت نمی‌شود و از کتب فلاسفه و متصوّفه می‌توان دانست و از پیِ آن باید رفت مسکینانه؛ نمی‌دانند که خلل و قصور نه از جهت حدیث و قرآن است بلکه خلل در فهم و قصور در درجة ایمان ایشان است و بالجمله طائفه‌ای واجب و ممکن می‌گویند و قومی‌علت و معلول می‌نامند و فرقه‌ای وجود و موجود نام می‌نهند و من عِنْدی را هر‌چه خوش آید گوید و ما متعلّمان که مقلّدان اهل بیت معصومین(علیهم السلام) و متابعان شرع مُبینیم، سبحان‌الله می‌گوییم، الله را الله می‌خوانیم و عبید را عبید می‌دانیم. .... نه متکلمم نه متفلسف، نه متصوّف و نه متکلّف بلکه مقلّد قرآن و حدیث و پیغمبر و تابع اهل بیتم.» ودر جای دیگر از همین رساله می‌گوید: «و چندی در طریق مکالمات متفلسفین به تعلم و تفهم پیمودم و یک چند بلند پروازی‌های متصوفه در اقاویل ایشان دیدم، فتمثلت بقول من قال: خدعونی نهبونی اخذونی غلبونی وعدونی کذبونی فالی من اتظلم»
  • روح الله ۱۹:۰۰ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۸
    0 0
    این حرف منطقی نیست که اگر کسی یک مذهب یا روش داشت نمی تواند با کس دیگر که مذهب وروش دیگر داردبحث یا مناظره کند ویا عقاید یکدیگر رارد کنند مگر بزرگان ما مسحیت یهودیت ویا مذاهب دیگر جهان مانند شیطان پرستی ،بودایی و...رارد نمی کنند کدام یک از اینها رفته اند پای درس اساتید مثلا بودایی زانو زده اند که حالا رد می کنند؟! یا قرآن که تمام مذاهب وادیان دیگر مانند مسیحیت یهودیت و... را رد می کندچه مقدار از سخن انان را می آورد تنها شناخت مبانی آنها که مثلا مسحیت معتقد به تثلیث است وما می دانیم تثلیت مشکل دارد علمای ما مانند آیت الله مصباح رد می کنند پس شناخت مبانی آنها برای رد آنها کافیست
  • ناجی ۲۰:۰۲ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۸
    0 0
    برهان نیر عرشی بر حقانیت فتوحات مکیه! آقای طهرانی در کتاب روح مجرد می نویسد: «حضرت آقا حاج سید هاشم حداد قدس الله روحه می فرمودند: مرحوم آقا (آقای قاضی) به محیی الدین عربی و کتاب «فتوحات مکیه» وی بسیار توجه داشتند و می‌فرموده اند: محیی‌الدین از کاملین است و در فتوحات او شواهد و ادله فراوان است که او شیعه بوده است و مطالبی که مناقض با اصول مسلمه اهل سنت است، بسیار است. محیی الدین کتاب فتوحات را در مکه مکرمه نوشت و سپس تمام اوراق آن را بر روی سقف کعبه پهن کرد و گذاشت یک سال بماند تا به واسطه باریدن باران مطالب باطله ای اگر در آن است شسته شود و محو گردد و حق از باطل مشخص شود. پس از یک سال باریدن بارانهای پیاپی و متناوب وقتی که اوراق گسترده را جمع نمود، مشاهده کرد که حتی یک کلمه هم از آن شسته نشده و محو نگردیده است.» حالا اگر کسی جرات دارد از ابن عربی و کتاب فتوحات انتقاد کند!
  • خصم ابن عربی ۲۰:۰۷ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۸
    0 0
    «فیض در کتاب بشارة الشیعه پس از این که ابن عربی را شیخ اکبر صوفیه و از ائمه این جماعت و از رؤسای اهل معرفت خوانده و کثرت علم و دقت نظرش را ستوده به شدت از او انتقاد کرده است. گاهی به اختلال عقل متصفش داشته و گاهی نیز از زمره گمگشتان و گمراهان به شمار آورده است. انتقاد او از ابن عربی بیشتر متوجه این گفته اوست که در کتاب فتوحات گفته است: "من از خداوند نخواستم تا امام زمان را به من بشناساند و اگر می خواستم، می شناساند" وی او را به این جهت مورد سرزنش قرار داده است که ابن عربی با گفتن این کلام خود را از شناختن امام زمان بی نیاز پنداشته در صورتی که از حدیث مشهور "من مات و لم یعرف امام زمانه مات میتة جاهلیة" آگاه بوده است. فیض محی الدین را رسوای خدا و سرگردان شیاطین و حیران در زمینه علوم قلمداد کرده است، سخنانش را متناقض با هم و متناقض با عقل و مخالف با شرع و احیانا سست تر از خانه عنکبوت و بالاخره موجب خنده کودکان و ریشخند زنان دانسته و تاکید کرده است با این همه ادعایی که در توحید داشته در گفته هایش با خداوند متعال شرط ادب رعایت نکرده و سخنانی به زبان آورده است که هیچ مسلمانی آن را نمی پسندد و به زبان نمی اورد.» (بشارة الشیعه / 150 به نقل از کتاب "موضع تشیع در برابر تصوف" / 332 و 333)
  • هدی ۲۰:۱۴ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۸
    0 0
    آقا روح الله می دانی ابن عربی در باره دلیل بطلان تثلیث چه می گوید؟ می گوید تثلیث از آن رو باطل است که مسیحیت فقط عیسی را خدا دانسته است در حالی که همه موجودات مانند عیسی خدا هستند! قاه قاه قاه از این توحید!
  • عرفان شناس ۲۰:۲۴ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۸
    0 0
    چه تعبیر جالبی در مقاله آقای نصیری آمده است: جمع بین تنزیه و تشبیه در مورد خداوند از فضیحتهای فلسفه و عرفان است. ابن عربی می گوید: ان الحق المنزه هو الخلق المشبه (یعنی خداوند منزه همان مخلوقات شبیه دار است) و این همه توحید ابن عربی است که در واقع غلیظ ترین شرک است.
  • ۲۰:۳۵ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۸
    0 0
    "امیر المؤمنین علیه السلام فرمود: ‏ الْحَقُّ لَا یُعْرَفُ بِالرِّجَالِ اعْرِفِ‏ الْحَقَ‏ تَعْرِفْ‏ أَهْلَه {حق با مردان شناخته نمی شود، حق را بشناس آن گاه اهلش را خواهی شناخت}".آقای نصیری این جملات را می گوید اما هرگز تن به یک مناظره در باره "مسائل فلسفی" نمی دهد. عزیز من ! اگر به این جمله علی (ع) معتقدی پس چرا دائم می گویی فلسفه اسلامی زادگاهش یونان است؟چرا توبه فیض کاشانی رو تو بوق و کرنا می کنید؟ اگه توبه ایشون دلیل صدق مدعای شماست پس عارف شدن آیت الله انصاری همدانی بعد از اصرارش بر نفی فلسفه هم دلیل مدعای عارف و فیلسوف است! این حرفها در وادی علم و نقد علمی ، پشیزی نمی ارزد. بابا جان بیا و مثل بعضی های دیگر سر بحث رو باز کن و وارد بحث علمی بشو و اصالت وجود و ... را نقد علمی بکن. اینکه دائم حدیث بخوانی که کار درست نمیشه! انصافا روش و منش ایشان غیر علمی است و قانع کننده نیست.
  • ۲۰:۳۷ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۸
    0 0
    پاسخ این حرفو نخوند و دوباره تکرارش کردی!!!!
  • وحیدی ۲۱:۲۷ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۸
    0 0
    احسنت به آقای نصیری بسیار زیبا و منطقی
  • علی اصغر ۲۱:۳۷ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۸
    0 0
    با اینکه از آقای نصیری توقع نداشتم ولی انصافا کامل و جامع جواب داده اند ؛ پاسخ ها کاملا آشکار و خواندنی است ؛ به زعم خودم از آقای نصیری تشکر می کنم
  • sad ۲۲:۲۴ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۸
    0 0
    احسنت به این نظر دقیق!
  • حامد ۲۲:۳۱ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۸
    0 0
    اما من که کاملا قانع شدم
  • ۲۲:۳۴ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۸
    0 0
    نصیری خیلی چیزها را نقد کرده متاسفانه به نفعتان نیست که توجهی کنید
  • هدی ۲۲:۴۹ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۸
    0 0
    آقای نصیری سه محور اساسی برای مناظره تعیین کرده است یکی مساله وحدت وجود است که بحث اصالت وجود هم در دل آن است و دیگری مساله جبر و اختیار و سوم هم مساله پلورالیسم . بروید متخصصینتان را بیاورید و مناظره کنید. این آقای وکیلی بوده است که بحث فیض و شیخ بهایی را به عنوان محور مناظره اعلام کرده است.
  • مددی ۲۲:۵۲ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۸
    0 0
    آقای وکیلی به اشاره به بافت مغزی ويژه مرحوم کمپانی که اصلا معلوم نیست این بافت ويژه مغزی یعنی چه خواسته است حقانیت مشرب فلسفی ایشان را نتیجه بگیرد. واقعا که....!!!
  • عباس ۲۳:۰۳ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۸
    0 0
    فقط کافی است آقایان نتوانند اتهام جبرگرایی را از دامن فلسفه و عرفان پاک کنند، زیرا در این صورت از دایره اعتقادات شیعی و قرانی خارجند! شبستری می گوید: هر آن کس را که مذهب غیر جبر است نبی فرمود که او مانند گبر است در حالی که پیامبر و اهل بیت بر عکس فرموده اند که هر کس قائل به جبر باشد، کافر است. امام رضا علیه السلام فرمود: مَنْ قَالَ بِالتَّشْبِيهِ وَ الْجَبْرِ فَهُوَ كَافِرٌ مُشْرِكٌ وَ نَحْنُ بِرَاءٌ مِنْهُ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَة احتجاج طبرسی ج 2 ص 415 شبستری جبر را گفته و ابن عربی هم می گوید تنزیه در عین تشبیه. آقایان فقط همین دو نکته را جواب بدهند و این قدر حضرت حضرت و علامه علامه نکنند که ذره ای فایده ندارد.
  • ali ۲۳:۱۱ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۸
    0 0
    ازمقاله برادرعزیزنصیری لذت بردم جواب خوبی بودبه آقای وکیلی .
  • ۲۳:۴۶ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۸
    0 0
    انتظار بیشتری از نصیری نمیشه داشت. جوابهایی که وکیلی به اتهمات نصیری داده بود را کما فی السابق نصیری حتی نگاه هم نکرده و دوباره همانها را تکرار کرده. به هر جهت به آقای وکیلی توصیه میکنم برای عزیزانی که اهل مطالعه هستند بازهم روشنگری کنند.
  • حسین ۰۰:۱۵ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    آقای نصیری وکیلی نمی گوید چون بزرگان گفته اند شما قبول کنید . شما گفتید این بزرگان ضد فلسفه اند وکیلی گفت شما اشتباه می کنید.
  • حسین ۰۰:۱۶ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    آقای نصیری وکیلی نمی گوید چون بزرگان گفته اند شما قبول کنید . شما گفتید این بزرگان ضد فلسفه اند وکیلی گفت شما اشتباه می کنید.
  • علی تمام زاده ۰۰:۱۶ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    به نظرم آقای وکیلی در حد و اندازه آقای نصیری نیست بهتر است افرادی قوی تر به شبهات آقای نصیری جواب بدهند من نوشته های مکتوب دو طرف را می خوانم و پیگیرم اما طرف شدن وکیلی با نصیری بی انصافی است وقتی افراد صاحب نامی چون استاد غرویان با آقای نصیری مناظره کردند و بعد ادامه مناظره را به صلاح ندیدند چرا آقای وکیلی خود را به این دام می اندازند؟ منتظرم افراد قوی تری به شبهات نصیری جواب داده و از حیثیت فلسفه دفاع کنند تا آقای نصیری خیال نکنند یکه تاز میدان شده اند!
  • ۰۰:۵۳ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    از جناب نصیری میخواهم در زمین وکیلی بازی نکند و به نقد اصول اساسی بپردازد.
  • صادق ۰۰:۵۴ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    جناب وکیلی لطفا به این موارد پاسخ بده یک هفته هم بیشتر وقت نداری خارج از بحث هم صحبت نشود "خداوند به صورت مخلوقات خود متطور شده است" (ملاصدرا) "انسان کامل عین خدا و خود خدا است" (عرفان به تقریر شهید مطهری) "دین در بت پرستی است" (شبستری) و "مشروعیت گوساله پرستی" (ابن عربی با تایید و شرح آقای وکیلی!) و "ملازمت شیطان پرستی و آلت پرستی {با پوزش از خوانندگان ولی این عبن عبارت آنان و بلکه تعدیل شده آن است} با خداپرستی در عالم تکوین" (ملا سلطانعلی گنابادی در تفسیر بیان السعادة) "بی جهت بودن دعوای موسی و فرعون" (مولوی) و "اعتقاد به حقانیت همه ملل و نحل" (ابن عربی و عرفا) و "طاهر و مطهر رفتن فرعون از دنیا" (ابن عربی) و "غرق شدن قوم نوح در بحار علم و آگاهی و عرفان" (ابن عربی) و "به بهشت رفتن شمر و یزید و عمر سعد پیش از شیعیان" (یکی از معاصرین با تایید آقای وکیلی از جهت امکان عقلی آن!) و "بطلان شریعت بعد از ظهور حقیقت" (عرفان و تصوف و مولوی) و "بی گناهی ابن ملجم در قتل امیر المؤمنین" (مولوی، چون بر اساس قرائت فلسفه و عرفان از توحید افعالی، فاعل هر فعلی هر چند گناه کبیره و جنایت باشد، خداوند است!) و گفتن "لاتاخذنی سنة و لانوم" به جای "لاتاخذه سنة و لانوم" و "شرم از گفتن لا اله الا الله" (عارف معاصر)
  • وحیدی ۰۱:۲۱ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    ای ول گل گفتی
  • ۰۳:۵۴ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    همه اینها را در چندین جدول آقای واسطی پاسخ دادند. نصیری فقط همین چند تا جمله را بلد است همه جا تکرار می کند. اسناد مناظره استاد واسطی با اقای نصیری را دانلود کنید. چند فایل ورد است. حتماً آنها را دانلود کنید.
  • فاطمه ۰۳:۵۸ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    ابتدای مقاله که صرفاً ادعاهای بی اساس بود. برای آقای نصیری هم میلانی بت شده و هرچی بگه قبول می کنه. با ادعا که چیزی ثابت نمی شود. جالب بی دقتی ها و بی تقوایی ها و تحریف ها و دروغ هایی بود که آقای نصیری نسبت دادن که در بیانات استاد وکیلی روشن شد. سر قضیه مرحوم کمپانی چون آقای نصیری کم آورده چیزی نگفته. درباره فیض کاشانی و شیخ بهایی هم دوباره ادعایش را تکرار کرده و مطالب غلط و اشتباه به هم بافته ...
  • ۰۴:۰۷ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    واقعاً به زبان منطق و فطرت سخن گفته است حجت الاسلام وکیلی : آقای نصیری که از آقای میلانی هم بی‌دقت‌ترند حتی نتوانسته‌اند الفاظ حقیر را درست نقل کنند و عبارت بنده را به این شکل نقل نموده‌اند: «آقای متخصص، درکی کودکانه از مسئله توحید را به متکلمان و مخالفان وحدت وجود و نظریه عینیت خالق و مخلوق نسبت می‌دهد و خیال می‌کند که اهل توحید معتقدند خدا در «گوشه‌ای از آسمان» قرار دارد و از آنجا ربوبیت می‌کند!» یعنی صراحةً به جای «عالم هستی» که تعبیر حقیر است کلمه «آسمان» را نهاده و گفته‌اند از دید بنده مخالفان وحدت وجود خداوند را در «گوشه آسمان» می‌دانند و سپس در مقام نقد عباراتی را شبیه آقای میلانی نثار نگارنده کرده و نوشته‌اند: «و این فهم از حرف مخالفان وحدت وجود واقعا خنده آور است. این مطلب جاهلانه‌ترین مطلبی است که ممکن است به مسلمانان نسبت داده شود. هیچ‌یک از علمای شیعه و مسلمانان ـ به جز فرقه مجسمه که خدا را جسم می‏دانند ـ به چنین اباطیلی معتقد نیستند. بدون شک هر کس که نسبت به توحید اسلامی و اعتقادات عموم مسلمانان این‌قدر بی‌خبر باشد حق دارد که از توحید اسلامی فرار کرده، و به دامن تصوف و عقاید مشرکانه یونان و هند و امثال آن پناه ببرد.» آری، حقیر بارها عرض کرده‌ام عموم مخالفان عرفان (تفکیکیان و غیرتفکیکیان) در حد کتاب بدایة الحکمه، توفیق فهمیدن مطالب حکمت الهی را نداشته‌اند. بسیاری از برادران ایمانی می‌پندارند این سخن تعارف یا مبالغه است؛ ولی نگارنده همواره تأکید کرده‌ام که این سخن بیان شفاف حقیقت است که از سر دلسوزی و خیرخواهی عرض می‌شود تا شاید این مخالفان را از این معاصی کبیره که همواره بدان مبتلا می‌باشند متنبه نموده و نجات دهد. در سر کلاس‌ درس اسفار یا نهایةالحکمة اگر استادی بگوید «خداوند از دید متکلمین در گوشه عالم هستی است» و طلبه‌ای برداشت کند که «خداوند در گوشه آسمان است» بدون هیچ تعارفی عذر آن طلبه را می‌خواهند و از وی تقاضا می‌کنند برای به دست آوردن دقّت و فهم قوی مدّتی به خواندن منطق و کتب استدلالی همچون مطوّل یا قوانین یا رسائل مشغول شود تا ذهنش قوّت گرفته و بتواند ظرائف عبارات را درست متوجّه گردد و دوره‌ای نیز اشارات یا بدایه را تحصیل کند تا تفاوت «عالم هستی» را با «آسمان جسمانی» بفهمد؛ ولی مع الأسف در رسانه‌های ملّی می‌بینیم کسانی برای مناظره یا اظهار نظر پیرامون فلسفه حاضر می‌شوند که حتّی شایستگی شاگردی درس نهایه و اسفار را هم ندارند. آقای نصیری عزیز! آیا شما که هنوز توان درست فهمیدن یک عبارت ساده از یک طلبه عادی را که در یک جلسه عمومی بیان شده ندارید، صحیح است که مجلّه‌ای تأسیس کنید و در آن به نقد ملاصدرا و محیی‌الدین و علامه طهرانی و علامه حسن‌زاده بپردازید؟ آیا عقلاً یا شرعاً صحیح است که داعیه مناظره با اساتید سطوح عالی عرفان و حکمت یا دیگر فضلا را داشته باشید؟ شما که عبارت چون بنده‌ای را در شرائط کاملاً آرام و با فرصت فراوان می‌خوانید و باز درباره آن اشتباهاتی چنین فاحش می‌نمائید، آیا می‌پندارید کلمات استادان فن را در مناظره درست متوجّه می‌شوید که در همان مجلس نقد نمائید؟ آری فهمیدن عبارتی ساده از طلبه‌ای عادی کمی آشنائی و تخصص می‌خواهد. آیا فهمیدن عبارات فصوص و فتوحات و اسفار تخصص نمی‌خواهد؟ متفکر عالی‌قدر و مدافع بزرگ اسلام وتشیّع مرحوم آیةالله مطهری می‌فرماید: «مهمترین کتابهاى او (محیی‌الدین) یکى فتوحات مکیّه است که کتابى است بسیار بزرگ و در حقیقت یک دایرة المعارف عرفانى است. دیگر کتاب فصوص الحکم است که گرچه کوچک است ولى دقیق‌ترین و عمیق‌ترین متن عرفانى است. شروح زیاد بر آن نوشته شده است. در هر عصرى شاید دو سه نفر بیشتر پیدا نشده باشند که قادر به فهم این متن عمیق باشند. (مجموعه‏ آثار استادشهیدمطهرى، ج‏23، ص60) به نظر شما آیا رواست که هر کس از راه برسد و مجله و همایش و سخنرانی در نقد این کتاب‌ها تشکیل دهد؟ برادر عزیز شما به خاطر نداشتن دقّت و ناآشنائی با مباحث معرفتی، عبارت بنده را تحریف نموده و نسبت ناروا دادید و استهزاء نمودید. بنده نیز از آنچه حقّ الناس بود درباره این نسبت و ده‌ها نسبت خلاف واقع دیگر گذشتم و هیچ مطالبه‌ای در دنیا و آخرت ندارم؛ ولی بدانید گرچه شاید خداوند متعال از تهمت زدن به بنده راحت بگذرد ولی نسبت به اولیائش غیور است و به خدا قسم بابت هر کلمه بلکه هر حرف از افترائاتی که تا به حال به اولیاء الهی زده و میان عده‌ای افراد بی‌اطلاع و بی‌خبر منتشر ساخته‌اید در آخرت در موقف حساب و عرض ماه‌ها و سال‌ها باید پاسخگو باشید. و ما علینا الّا البلاغ. در این جوابیه آقای نصیری دوباره مطالب قبل را تکرار کرده و چند مطلب غلط و کاملاً اشتباه را درباره فیض کاشانی و شیخ بهایی آورده. درباره مرحوم کمپانی هم چون دروغش خیلی تابلو بوده سکوت کرده و چیز خاصی نگفته.
  • ۰۴:۰۹ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    این ادعای آقای نصیری که حضرت علامه طهرانی قدّس‌سرّه همه محتوای فتوحات را درست می‌دانند کذب محض است و نگارنده نمی‌دانم که این سخن عجیب و نسبت ناروا را آقای نصیری از فرط بی‌دقّتی ساخته‌اند یا از سر بی‌تقوائی؟ و البته حسن ظن این بنده شخصاً به ایشان آنست که بی‌دقتی،‌ ایشان را به اینجا کشانده که به اولیاء خدا تهمت زده و سپس استهزاء نمایند. در کتاب شریف روح مجرّد چنان که روشن است شروع بحث با این مطلب است که مرحوم حدّاد برخی از محتویات فتوحات را باطل می‌‌دانستند و بر اساس مشاهدات خود آن را رد می‌‌کردند. حضرت علامه پس از این در طی بحث چندین بار این نکته را گوشزد می‌‌کنند که فتوحات آمیخته‌ای از حق و باطل است و باید محتویات آن را با عقل و نقل محک زد. چرا آقای نصیری اینگونه تقطیع و تحریف می کند کلمات عرفا را ؟؟؟؟ از خدا نمی ترسد ؟؟؟ دوستان که می خواهند حق برایشان واضح شود لطفاً به کتاب روح مجرّد رجوع کنند. حقاً شرم‌‌‌آور است که انسان نسبتی ناروا به عالمی بزرگ بدهد و سپس اشکالی را که خود آن عالم در کتابش طرح و بررسی کرده و پاسخ داده از کتاب وی جدا کند و به نام خود به عنوان اشکال بر وی در رسانه‌‌های ملی مطرح نماید و آن نویسنده را مسخره کند. آقای نصیری شکی نیست که افرادی که به مطالب شما علاقمند بوده و حرف‌‌های شما را باور می‌‌کنند به خود زحمت مراجعه به منابع اصلی را نمی‌‌دهند و باور می‌‌کنند که واقعاً علامه طهرانی چنین و چنان گفته‌‌اند ولی آیا در آخرت هم این حقائق مخفی خواهد ماند؟! لطفاً همه برادران و خواهران اگر اهل تحقیق اند و می خواهند حقیقت برایشان روشن شود به کتاب روح مجرد همین قسمت مراجعه کنند. ببینند با چشم خود که آقای نصیری چگونه دروغ می گوید و حرف ها را تحریف و تقطیع می کند.
  • زهرا ۰۴:۱۲ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    چرا شما جوجه کوچولو هایی که اینجا نظرپراکنی می کنید خیال می کنید که از شهید مطهری تر دین شناس ترید ؟؟؟؟؟ واقعاً که اعتماد به نفسی دارید هاااااا..... «مهمترین کتابهاى او (محیی‌الدین) یکى فتوحات مکیّه است که کتابى است بسیار بزرگ و در حقیقت یک دایرة المعارف عرفانى است. دیگر کتاب فصوص الحکم است که گرچه کوچک است ولى دقیق‌ترین و عمیق‌ترین متن عرفانى است. شروح زیاد بر آن نوشته شده است. در هر عصرى شاید دو سه نفر بیشتر پیدا نشده باشند که قادر به فهم این متن عمیق باشند. (مجموعه‏ آثاراستادشهیدمطهرى، ج‏23، ص60)
  • ۰۶:۵۱ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    مثل استادتون آقای وکیلی حرف میزنید. آقای نصیری بخاطر مناظره هاشون در برنامه زاویه شبکه چهار معروف شدند عزیز دل. و البته بنده رو هم از آسمان ریسمان بافی های مزخرف فلاسفه نادان رها کردن. نشنیدید که امام علی ع حسن بصری(از اساتید تصوف) رو سامری قوم نامیدند؟ میدونید چرا؟ چون سامری هم میگفت "من اثری از ردپای رسول(جبرییل) را یافتم و مردم رو گمراه کردم". یعنی اون هم ارتباطاتی با علم معنا پیدا کرده بود اما همه اش باطل بود.
  • ۰۶:۵۳ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    مرحوم کمپانی با اون همه فضایل(به زعم آقای وکیلی) چه نیازی به جراح آلمانی داشته؟ از اجنه و ... کمک میگرفتن خب!
  • محمد دانشجوی دکتری فلسفه ۰۷:۵۲ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    بسمه تعالی قبل از آغاز: من افتخار آشنایی با جناب وکیلی را ندارم تا در خصوص ایشان اظهار نظر کنم ولی مسامحتا من باب «تعرف الاشیاء به اضدادهم »با مطالعه ادله و مطالب آقای نصیری عرایضم را مرقوم میکنم. یکم : حتما جناب نصیری استحضار دارند که اهل فلسفه دو گروه هستند گروهی که واضع سیستم هستند و گروه دیگر شارح سیستم اگر جناب وکیلی اذعان کرده اند که متخصص فلسفه نیستند (واضع سیستم) ولی نظر بزرگان را بیان میکنند پس (شارح هستند) دلیل این نمی شود که جناب نصیری این مطلب را اعتراف به غیر فلسفی بودن ایشان کرده و مشار الیه را تخطئه کنند .کما اینکه خود آقای نصیری هم مبدع سیستم فلسفی نبوده و مکتوباتشان مشخص کننده این است که پیرو کسانی هستند که در حوزه علمیه تشیع به جهت درس فلسفه گفتن امام راحلمان فرزندشان آقا مصطفی را نجس تلقی میکردند وظرف مورد استفاده ایشان را تطهیر.... پس شارح بودن فلسفه و سیستم دیگران نه تنها مضموم نیست که ممدوح نیز میباشد چراکه بسیاری از انبیاء الهی شارح شریعت رسولان پیش از خود بوده اند . دوم :جناب نصیری ظاهرا با تمسک به نظرات بزرگانی مثل شیخ بهایی یا مرحوم فیض به گذشتگان فلسفه اسلامی و یونانی تاخته و به هجو آنها پرداخته بدون توجه به این نکته که بزرگان فلسفه اسلامی من باب تعالیم دقیق و متعالی دینی و شریعت اسلامی (( « طلب العلم ولو به الصین و....» صینی که به مولد اسلام بس دور است ودر آن زمان هنوز اسلام به آنجا نرسیده)) تفکر قدمای خود از یونان تا هند و ایران را اخذ ومن باب « یستمعون القول و یتبعون احسنه » از آنها بهره برده و با نبوغ ذاتی و خدادادی خود که در پرتو تعالیم دینی وشریعت اسلامی شکوفا شده بودآنها را اصلاح احتمالی ویا بسط و گسترش داده و تکمیل کردند . هرچند جناب نصیری چون مبدع سیستم فلسفی نبوده و شارح هستند در همین متنشان اذعان به این امر کرده و فلسفه مشاء را به اشراق ترجیح داده اند. یک سوال کلیدی: جناب نصیری با بیاناتشان و حمله هایی که به فلسفه ما قبل اسلام (که کاش از دیگران هزینه نمی شد ) نموده اند این سوال پیش آورده اند که مگر تفکر ، پیش از اسلام تعطیل بوده وبا ظهور اسلام خداوند به مسلمین عنایت فرموده یا اینکه اینگونه نبوده واسلام و خاتم پیامبران(ص) ادیان الهی گذشته را که احیانا تحاریفی در آنها صورت گرفته را اصلاح وبا شریعت اسلام آنها را تکمیل نموده است ؟. اگر اینگونه می باشد که هست , متفکران اسلامی نیز بر همین وفاق عمل کرده اند که بسیار امر پسندیده ای است . کدامیک از فلاسفه شاخص اسلامی از فارابی و ابن سینا گرفته تا شیخ اشراق وملا صدراو.... کور کورانه فلسفه قدیم و قبل از اسلام (نه غیر اسلامی ) گرفته و به آن شرح اصلاحی نداده یا خود مبدع فلسفه جدید نبوده اند ؟ جناب نصیری ، نظراتی که از بزرگانی همچون شیخ و فیض افاضه کرده اید اشاره به کسانی دارد که که کور کورانه فلسفه یونان را حلوا حلوا کرده اند نه صاحبان سبک و سیستم های فلسفی ناب که هر کدامشان در زمان خودشان وحتی برخی از آنها در این زمان شاهکارهای تفکر و فلسفه بوده وهستند. توصیه کار بردی :جناب نصیری حتما مواظبت کامل دارند که درنفی فلسفه صدرایی پیروی نعل به نعل جریانات فکری فاسد و ماسونی و کسانی که ازفلسفه صدرایی ضربه مهلک خورده اند را نکنند !!!!!!!!!! سوم : برداشت من محصل فلسفه از وحدت وجود فلسفه صدرایی که جناب نصیری آن را با شرک مساوی قلمداد کرده ، تفسیر و تاویل آیه شریفه استرجاع است وکما اینکه امام راحلمان دلیل علاقه خود به فلسفه صدرایی را این مطلب بیان کرده اند که « فلسفه صدرایی برخاسته از آیات و روایات می باشد »( سایت مشرق مورخه چهارده خرداد 91 « علت علاقه امام به فلسفه صدرایی» ). و باز هم حقیر اذعان میکنم که فلسفه و تفکر فلسفی به معنای اعم و فلسفه صدرایی به طور اخص هیچ تباینی با دین و دینداری نداشته بلکه به جهت توانمند سازی مومنین بر رفع شبهات دینی و اعتقادی مورد هجمه منحرفان و معارضان دین مبین اسلام می باشد که در این راستا محافل مخوف ماسونی معرکه گردان این جریان خطر ناک فلسفه زدایی (تعقل زدایی) می باشند و از خداوند متعال هدایت و عاقبت به خیری را برای خود و دیگر فعالان حوزه تفکر فلسفی مسئلت می نمایم
  • ۰۷:۵۳ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    متاسفانه اول مطلب آقای نصیری دست به فرافکنی زد وبعد دوباره همان حرفهای قبلی اسش را درباره 3 فیلسوف مذکور تکرار کرد. واقعا کدام یک از مطالبی که از زبان ملا محسن نقل کردید دلیل بر رد فلسفه از سوی ایشان بود .
  • ۰۸:۰۰ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    برادر من آقای نصیری نتوانست اثبات کند که این 3بزرگوار مخالف فلسفه اند وتکرار کرد فقط اتهامات را وردر پایان می گوید این بحثها درباره نظر بزرگان فایده ندارد. وجالب این که برای فرار از این قضیه به سیاق ثابت خودشان دست به فرا فکنی زدهاند ومطالب دیگری طرح کرده اند ريالای وکیلی کی گفت چون بزرگان فرموده اند قبول کنید که ایشان می گویند آفت بزرگ زدگی آاقی وکیلی گفت بیخود به بزرگان نگویید ضد فلسفه که بعدا مجبور نشوید در مقام اثبات آسمان ریسمان کنید ودوباره برای فرار از اصل موضوع یک سری اتهامات با روکشی جدید ارائه کنید.
  • جواد ۰۹:۰۰ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    متاسفانه اقاي نصيري دوست دارد حرفهاي خود را تكرار كند در بحث جبر و اختيار در منظر عرفا شما اگر به شرح مثنوي علامه جعفري جلد 12 صفحه 345 الي 460 مراجعه كنيد جواب خود را ميابيد يكي از دلايل خوبي كه مولوي براي اثبات مختار بودن انسان مياورد اين است كه انسان چون مظهر اسما و صفات خداوند است و يكي از صفات خداوند مختار بودن است پس انسان هم مختار است
  • جواد ۰۹:۰۵ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    در مورد شعر مرحوم شيخ شبستري كه مسلمان گر بدانستي كه بت چيست بايد به شعر امام خميني اشاره كرد انجا كه در شعر معروف من به خال لبت اي دوست كه مي فرمايد: بگذارید كه از بتكده یادى بكنم من كه با دست بت میكده بیدار شدم بايد ديد منظور امام و شبستري از اين بت چيست خيلي انسان بايد احمق باشد كه فكر كند منظور از بت همان بت بت پرستان مي باشد
  • جواد ۰۹:۰۷ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    بعد هم نصيري مي ايد خود نسبت علامه بودن به وكيلي مي زند بعد كه اين بنده خدا مي گويد ما خود را علامه نمي دانيم مي گويد عقب نشيني كرد
  • ۰۹:۰۸ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    بابا به خدا شعر عرفانی تفسیرش اینطوری که می گید نیست، خود شبستری هم اندازه ی ما احادیث رو می دونسته. فقط ما عالم نیستیم.
  • جواد ۰۹:۰۹ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    امام خمینی (ره) می فرمایند : فلسفه و عرفان را به یونان نسبت دادن از بی اطلاعی بر کتب فلسفی و عرفانی و نیز از بی اطلاعی بر معارف قرآن و احادیث است. امام خمینی، آداب الصلوة، ص304
  • محسن ۰۹:۱۰ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    من هم کاملا با صادق موافقم
  • عالی ۰۹:۱۴ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    ـ الکل علی الصراط المستقیم. کیف یکون مسیر الکل الیه. [این همان مبنای فلسفی است که آقای وکیلی با آن گوساله پرستی را تصحیح فرموده اند!]
  • رضایی ۰۹:۱۷ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    آقای نصیری گفته است: مدرسه وحی و اهل بیت علیهم السلام از پیروانشان اکیدا خواسته اند که شناخت حق و حقیقت را با رجال [دقیقا یعنی بزرگان و نامداران] پیوند نزنند و بلکه حق را با موازین خاص خودش که برهان و قران و عصمت است بشناسند و آنگاه بر اساس آن بزرگان را تایید یا تخطئه نمایند
  • جواد ۰۹:۴۸ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    مقاله خوب و روشني در خصوص وحدت وجود در نظر ملاصدرا و ابن عربي به ادرس زير وجود دارد علاقه مندان استفاده نمايند http://kakaie.com/931
  • امیر ۱۰:۲۶ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    آقای نصیری اینکه حضرت رسول فرمودند آنچه سلمان میداند را اگر ابوذر بداند کافر میشود را تفسیر بفرمایید وبه نظر آقای نصیری متن نامه امام به گور باچف وتاییدات مکرر حضرت آقا نسبت به مشی مرام وطریقه اهل توحید وعرفان وبه ویژه آقا سید علی آقا قاضی نشان دهنده چیست .....؟ بهوجود این همه براهین وحجتهای الهی دوست خوبمان آقای نصیری به دنبال چه چیزی میگرددو..........؟
  • فیروزی ۱۰:۲۸ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    این مواردی که ذکر شد: "خداوند به صورت مخلوقات خود متطور شده است" (ملاصدرا- انسان کامل عین خدا و خود خدا است" (عرفان به تقریر شهید مطهری) "دین در بت پرستی است" (شبستری) و.... اینها همه کلمات متشابه برخی عرفا یا فلاسفه است. تعجب می کنم آقای نصیری که ادعای فضل میکند چگونه با چند جمله فلسفی یا عرفانی می خواهد فلسفه و عرفان را زیر سؤال ببرد آنهم تماماً مباحث و استدلالهای ایشان نیز از سنخ مباحث فلسفی است. در ضمن آقای نصیری به این شبهه با همان شیوه خود جواب بده: در قرآن آیاتی است که با دیگر آیات محکم سازگار نبوده و به ظاهر تناقض است آیا می شود به ظاهر برخی آیات حکم کرد که نعوذ بالله قرآن کتاب بشری و باطل است؟!!! البته اگر ملاک شیوه آقای نصیری باشد با پاسخ مثبت باشد. آیا تنها به دلیل چند روایت ضعیف، نادر و جعلی که برخی مخالف صریح برخی آیات است می توان نتیجه گرفت که کل روایات اعتباری ندارد؟!!( البته با ملاک نصیری، جواب مثبت است. آقای نصیری تفاوت فلسفه با تاریخ فلسفه را نمی دانند و حکم به بطلان فلسفه می کنند. با فرض پذیرش فرمایش آقای نصیری، اگر همه مطالبی که ایشان از لابلای کتب فلسفی استخراج کردند مشکل داشته باشد، باز نمی توان قضاوت کرد که فلسفه چنین است و چنان . هر چند می توان گفت در تاریخ فلسفه، کسانی بودند و هستند که چنین باوری داشتند یا دارند و... جناب آقای نصیری، اگر کسی در مورد دین اسلام با استناد به سخن برخی اشاعره، معتزله، سلفی ها، وهابی ها و... داوری کند، شما قضاوت آن را می پذیرید؟ کارشما دقیقاً مثل این می ماند که با نگاه تاریخی و جامعه شناختی، درباره اصل دین داوری کنید. بحث از فلسفه و تاریخ فلسفه دو امر جدایی است. شما درباره دانش فلسفه موجود و محقق و بشری بحث می کنید حرف شما تا حدودی درست است در حالی که فلسفه به عنوان یک دانش بشری، دارای دو وضعیت است فلسفه موجود و فلسفه مطلوب، بنا بر این دعوای شما با فیلسوفان گاهی نزاع لفظی است. ملاک ما، فلسفه مطلوب است نه فلسفه موجود. فلسفه موجود به دلیل بشری بودن، امکان تناقضات و اشتباهات را دارد همان گونه که سایر معارف، حتی معارف دینی، نیز به دلیل بشری بودن، این مشکل را داراست این دلیل نمی شود اصل قضیه را زیر سؤال ببریم.
  • ۱۰:۴۶ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    از آقاي وکيلي تشکر مي کنم و از ايشان مي خواهم به مقالات روشنگرشان ادامه دهند و همچنان طريق برهان و استدلال را بپيمايند. جواب آقاي نصيري نشان دهنده بسياري از چيزهاست. هر چه بيشتر از اين دوستان متن کگتوب وجود داشته باشد خوب است. بهتر مي توان ايرادها و ضعف استدلا شان را فهميد
  • محمد ۱۱:۴۲ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    السلام علیک یا ابا عبدالله ، بنده به عنوان طلبه و خوشه چین خرمن اهل حکمت و عرفان قریب به 30 سال است که با کتب،رسائل و شخصیت های این علوم الهی آشنایی و حشر و تشر داشته ام و از خداوند مسئلت دارم در برزخ و آخرت نیز با این پاسداران حریم قرآن و عترت(ع) و عقل محشور شوم. اگر با اصطلاحات بزرگان این قوم آشنا شویم خواهیم دانست : اولا: هیچ عارف موحد و فیلسوف محققی قائل به وحدت خلق و مخلوق نیست. مرحوم شبستری در گلشن راز فرموده اند : «حلول و اتحاد اینجا محال است- که در وحدت تویی عیت ضلال است» ، افرادی که تحصیل نکرده و زحمت نکشیده و حرفها و برداشت های غلطی از اندیشه ها و نوشته های بزرگان حکمت و عرفان می کننداز خط تقوا خارج اند. ثانیاً: هیچ عارف و فیلسوفی قائل به جبری که منتقدین فلسفه و عرفان اظهار میدارند نیست. مولانای بلخ فرموده است : «این که گویی این کنم یا آن کنم - این دلیل اختیار است ای صنم .» ثالثاً: اگر به زعم بعضی مخالفان و منتقدان،عارفان و حکیمان قائل به مرزبندی بین توحید و شرک و به تبع مشرکین و موحدین نیستند پس چرا فقیهانی که عارف و حکیم بوده اند و احیاناً قدرت اجرای احکام پیدا میکرده اند مثل امام خمینی (ره) در اجرای احکام الهی اینقدر مصمّم بوده اند ؟ اصلا اگر از نظر عارف و فیلسوف مرزی بین حق و باطل نیست عارف و فیلسوف بزرگی مثل امام خمینی (ره) چرا و علیه چه چیزی قیام کرد؟ چرا افرادی مثل آیت الله گیلانی مدظله که معتقد و مدرس فلسفه و حکمت صدرایی است در رأس اموری قرار میگیرد که باید حکم تعزیر،زندان،تبعید و اعدام و .... صادر کند؟ جناب مولوی که به زعم مخالفین باید معتقد به پلورالیسم باشد می فرماید: { مصلحت در دین ما جنگ و شکوه} است. در جای جای مثنوی و دیگر کتب اصلی و معتبر عارفان بزرگ از امر به معروف ،نهی از منکر،اقامه حدود ،یاری مظلومان و جهاد با ظالمان،ارزش شهید و شهادت ،التزام تمام عیار به سنن و دستورات شرعی ، نفی رهبانیّت منفی، شرکت در جمعه و جماعات و ... آمده است.در پایان کلام نورانی حضرت امیرالمومنین (ع) را یاد آور می گردم که فرمودند : « الناس اعداء ما جهلوا »
  • ۱۱:۴۴ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    تمام زاده جان! خوشم میاد که دست پیش میگیرید پس نیفتید. نصیری در حد و اندازه طلبه بدایه و نهایه خون هم نیست چه برسه به افراد بزرگ.
  • ۱۱:۴۵ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    من هم کاملا با ناشناس موافقم.
  • ۱۱:۴۶ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    احسنت
  • ۱۱:۴۹ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    با چشم خود دیدیم و باز هم خواهیم دید این دروغگویی ها و تهمتهای جناب علامه نصیری را!!!
  • ۱۱:۵۱ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    زهرا خانم! چرا نسبت ناروا میدی آبجی؟؟ جوحه کوچولو که دروغ نمیگه و تهمت نمیزنه. فتامل جیداً
  • حمید ۱۱:۵۷ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    دوستان عزیز سعی کنیم عدالت و انصاف را مراعات کنیم از اول خود را حق نبینیم. من نه طرفدار فلسفه ام و نه مخالف آن هستم ولی فعلا یادداشتهای آقای وکیلی را مستندتر و مستدل تر از یادداشت‌های آقای نصیری دیدم. منتظر ادامه مباحثات هستم.
  • عبد الله ۱۲:۰۲ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    جناب نصيری گفتند: بنابراین آقای وکیلی با اعتراف به عدم تخصص خود در موضوع، نبابد طالب مناظره باشد و باید موضوع را به کسانی ارجاع دهد که یا متخصصند و یا حداقل ادعای تخصص دارند. البته آقای وکيلی که با متخصصين نمی خواهد مناظره کند می خواهد با افرادی چون جناب نصيری و ميلانی که تمام تخصصشان چند صفحه کاغذ بريده از قسمت های مختلف صده ها عنوان کتاب است .
  • الهی ۱۲:۰۹ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    آقای نصیری نمیداند فلسفه یک علم است وموضوع مستقل دارد با مسایل خودش اگر قبول دارد چرا مخالف مخالف این علم است آیا او طرفدارجهل است ؟ آیا او چون مسایل فلسفه را درتضاد با علوم دیگر می داند ونتوانسته آن تضاد ها را حل کند از روی تدین به علوم دیگر مخالف فلسفه است ؟ آیا توقع دارد بدون کلاس روفتن ودرس خواندن فقط با یک مناظره پاسخ همه تضاد هایش رادریابد؟ آیاتضاد بین مسایل هردانش را می توان در یک مناظر بیان کرد؟ آیا هزاران صفر درکنار هم عدد می شود؟ آیا محتوای مسایل فلسفه آنقدر آسان وروان هست تا در یک مناظره حل وفصل شود/ آیا ما سرکاریم؟ آیا شما سرکارید؟ آیا بی سوادان را به اطاق عمل جراحی راهی هست؟ آیا ولتر دانشمند فرانسوی نگفت آنقد طرفدارآزادی هستم که اجازه می دهم به مخالف آزادی سخن کند؟ آیا بحث های فلسفی را در رسانه های عمومی طرح کردن ظلم به فلسفه نیست؟ آیا این نوشته من را مشرق حذف نمی کند؟
  • سید مهدی موسوی زاده ۱۲:۳۱ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    با عرض معذرت از آقای نصیری ، اگر چه خیلی از حرفهای ایشان صحیح است اما کاملا مشخص است که متخصّص در این موضوعات نیستند.
  • عبد الله ۱۲:۴۱ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    جناب نصيری گفتند: بنابراین آقای وکیلی با اعتراف به عدم تخصص خود در موضوع، نبابد طالب مناظره باشد و باید موضوع را به کسانی ارجاع دهد که یا متخصصند و یا حداقل ادعای تخصص دارند. البته آقای وکيلی که با متخصصين نمی خواهد مناظره کند می خواهد با افرادی چون جناب نصيری و ميلانی که تمام تخصصشان چند صفحه کاغذ بريده از قسمت های مختلف صده ها عنوان کتاب است .
  • ۱۲:۵۷ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    اخوی وقتی داماد ملاصدرا راهش رو ادامه نمیده برو فاتحه ادعاهای فلاسفه رو بخون! نشنیدی خدا در قرآن میفرماید که حتی به بتهای مشرکان توهین نکنید تا به خدای شما توهین نکنند. حالا ببین ملاصدرا درباره متکلمین که سرسلسله اونها به امام صادق متصله چی میگه
  • ۱۲:۵۹ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    یعنی شیخ بهایی هم بی سواد بوده دیگه
  • هدی ۱۴:۱۰ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    رجال را با حق بشناس نه حق را با رجال. شهید مطهری هر چه بزرگ باشند اگر نظرشان در تعارض با برهان و قران و عترت باشد، پذیرفته نمی شود. معصوم سازی از بزرگان که روی چشم همه ما جا دارند، ممنوع.
  • ۱۴:۱۳ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    احمق آنانی اند که علاوه بر بت پرستی آلت پرستی را هم خدا پرستی می دانند. حالا شما برای بت تفسیری عرفانی! کردید برای آلت تناسلی که ملاسلطانعلی گنابادی در تفسیر بیان السعاده اش می گوید، چه تعبیری عرفانی دارید؟!
  • ۱۴:۱۴ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    با این حساب بی اطلاع ترین شخص ملاصدرا است که برای فلاسفه یونان زیارت جامعه درست می کند!!
  • حسین زاده ۱۴:۱۸ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    فیض کاشانی محی الدین را رسوای خدا و سرگردان شیاطین و حیران در زمینه علوم قلمداد کرده است، سخنانش را متناقض با هم و متناقض با عقل و مخالف با شرع و احیانا سست تر از خانه عنکبوت و بالاخره موجب خنده کودکان و ریشخند زنان دانسته و تاکید کرده است با این همه ادعایی که در توحید داشته در گفته هایش با خداوند متعال شرط ادب رعایت نکرده و سخنانی به زبان آورده است که هیچ مسلمانی آن را نمی پسندد و به زبان نمی اورد.» (بشارة الشیعه / 150 به نقل از کتاب "موضع تشیع در برابر تصوف" / 332 و 333)
  • ۱۵:۴۷ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    در مورد فیض کاشانی و شیخ بهایی که چند مطلب اشتباه غلط سر هم کرده آقای نصیری. در قضیه مرحوم کمپانی هم کم آورده و زیاد چیزی نگفته.
  • ۱۵:۴۹ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    حرفت کاملاً مسخره بود. هیچ فیلسوفی چنین سخنی نگفته. بله قواعد پیچیده ریاضی و فیزیک را هم هر مغزی نمی کشد. هرکس استعدادی دارد... نوابغ علمای شیعه مثل امام خمینی و علامه طباطبایی و شهید مطهری و علامه حسن زاده، همه طرفدار فلسفه و عرفان و مبانی بلند و عمیق آن هستند.
  • ۱۵:۵۸ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    من اشتباه مثبت زدم
  • ۱۶:۰۳ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    شیخ بهایی بیسواد نیست. بیسواد کسی است که شیخ بهایی را ضد فلسفه میداند.
  • ۱۶:۰۵ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    آخه بزغاله! گنابادی صوفی چه ربطی به عرفان داره؟
  • ۱۶:۱۰ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    آقا صادق غیرصادق! خودت میدونی و ما هم میدونیم که شماها دنبال جواب نیستید چونکه بزرگانتون اینجوری هستند. اما تمام این جوابها رو آقای واسطی دادند، سرچ بفرمایید.
  • ۱۶:۱۶ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    آیت الله سید محمد حسین حسینی تهرانی در کتاب روح مجرد در باره سید هاشم حداد می نویسد: «درتمام دهه عزاداری،حال حضرت[سیدهاشم]حدادبسیارمنقلب بود. چهره سرخ میشد و چشمان درخشان ونورانی؛حال حزن و اندوه در ایشان دیده نمیشد؛سراسر ابتهاج و مسرت بود. می فرمود: چقدر مردم غافلند که برای این شهید جانباخته غصه میخورند و ماتم و اندوه بپا می دارند…تحقیقاً روز شادی و مسرّت اهل بیت (علیهم السلام) است».
  • ۱۶:۱۶ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    بسیار ممنونم. فایلهای مناظره آقای واسطی و نصیری را دانلود کردم فوق العاده زیبا بود.
  • ۱۶:۱۶ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    «درتمام دهه عزاداری،حال حضرت[سیدهاشم]حدادبسیارمنقلب بود. چهره سرخ میشد و چشمان درخشان ونورانی؛حال حزن و اندوه در ایشان دیده نمیشد؛سراسر ابتهاج و مسرت بود. می فرمود: چقدر مردم غافلند که برای این شهید جانباخته غصه میخورند و ماتم و اندوه بپا می دارند…تحقیقاً روز شادی و مسرّت اهل بیت (علیهم السلام) است».
  • ۱۶:۱۸ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    بسیار عالی. خدا خیرت بده محمد جان.
  • ۱۶:۱۸ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    احسنت
  • ۱۶:۲۸ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    مولوي دریافت های شخصی خود را در حد وحی الهی بالا برده و مثنوی خود را که آکنده از مطالب خلاف واقع و در تعارض با آموزه های عقلانی و وحیانی است، در مقدمه دفتر اول مثنوی چنين معرفي مي كند: «هذا کِتابُ الْمَثنَوى‏، وَ هُوَ أُصولُ أُصولِ أُصولِ الْدّین، فى کَشْفِ أَسْرارِ الْوصولِ وَ الْیَقین!، وَ هُوَ فِقْهُ اللَّهِ الاکْبَر، وَ شَرْعُ اللَّهِ الازْهَر، وَ بُرهانُ اللَّهِ الاظْهَر، مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکاةٍ فِیها مِصْباحٌ، یُشْرِقُ إِشْراقاً أَنْوَرَ مِنَ الْإِصْباحِ، وَ هُوَ جِنانُ الْجَنانِ، ذو الْعُیونِ وَ الْأَغْصانِ، مِنْها عَیْنٌ تُسَمّى‏ عِنْدَ ابْناءِ هذا السَّبیلِ سَلْسَبیلاً، وَ عِنْدَ اصْحابِ المَقاماتِ وَ الْکَراماتِ خَیْرٌ مَقامًا وَ أَحْسَنُ مَقِیلًا، الأَبْرارُ فیهِ یَأکُلونَ وَ یَشْرَبُونَ، وَ الْأَحْرارُ مِنْهُ یَفرَحُونَ وَ یَطْرَبونَ، وَ هُوَ کَنِیلِ مِصْرَ شَرابٌ لِلصّابِرینَ، وَ حَسْرَةٌ عَلى‏ آلِ فِرْعَوْنَ وَ الْکافِرینَ، کَما قالَ تَعالى‏ یُضِلُّ بِهِ کَثِیراً وَ یَهْدِی بِهِ کَثِیراً…….. و انه شفاه الصدور و جلاء الاحزان و کشاف القرآن و سعة الارزاق و تطییب الاخلاق، بایدی سفره کرام برره یمنعون بان لا یمسّه الا المطهرون» در مناقب العارفين كه توسط يكي از شیفتگان مولوی نوشته شده است داستاني از او نقل مي كند كه يكي از مريدان مولوي با احترام به او مي گويد: علما مي گويند: چرا مثنوي را قرآن بايد گفت؟! مولوي در جواب به شدت بر مي خروشد، ودر حالي كه به توجيه فرزندش، كه آن را تفسير قرآن معرفي مي كند، قانع نمي شود، با تندي و دشنام، مخاطب را در هم مي كوبد. متن مناقب العارفین چنین است: «روزي حضرت سلطان ولد ( فرزند مولوي ) فرمود: كه از ياران، يكي به حضرت پدرم شكايتي كرد، كه دانشمندان با من بحث كردند كه مثنوي را چرا قرآن گويند؟ من بنده ( در جواب ) گفتم كه تفسير قرآن است. همانا كه پدرم لحظه اي خاموش كرده فرمود كه: اي سگ! چرا ( قرآن ) نباشد ؟ اي خر! چرا نباشد ؟ اي غر خواهر (!) چرا نباشد ؟ همانا كه در ظروف حروف انبيا و اوليا جز انوار اسرار الهي مدرّج نيست. و كلام خدا از دل پاك ايشان رسته، بر جويبار زبان ايشان روان شده است. خواه سرياني باشد ، خواه سبع المثاني، خواه عبري، خواه عربي... » شمس تبريزي در مقالات (در مقام تعريف از مولوي) مي گويد: ما نبشته تو را با قرآن نياميزيم! (يعني نوشته هاي تورا از قرآن برتر مي دانيم!!! ) منبع: کتاب نقد مثنوی به قلم آیت الله مدرسی یزدی، ص 16 و 17
  • ۱۶:۲۹ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    الهی که با درج کامنتت در مشرق عقده هایت خالی شده باشد!
  • خوشه ای از خرمن ابن عربی ۱۶:۳۲ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    تحریف حدیث متواتر ثقلین توسط ابن عربی از جمله مواردی که می توان با استناد به آن، سنی مذهب بودن و بلکه چیزی غليظ تر از آن را در مورد ابن عربی ـ که بعضی مدعی تشیع او هستند ـ نشان داد، تحریف حدیث ثقلین است که شیعه و سنی آن را به طور متواتر نقل کرده اند. متن این حدیث چنین است: «اني تارک فيکم الثقلين کتاب الله وعترتي اهل بيتي ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا ابداً ولن يفترقا حتي يردا عليّ الحوض» "همانا من در ميان شما پس از خود، دو بار سنگين را به امانت مي‌گذارم: کتاب خدا و عترت و اهل بيتم. تا زماني که به اين دو تمسک بجوييد، گمراه نخواهيد شد. اين دو از هم جدا نمي‌شوند تا زماني که در حوض کوثر بر من وارد شوند". در حالی که این حدیث را بسیاری از منابع روایی اهل سنت نیز از جمله مسند احمد بن حنبل، سنن ترمذی و المستدرک حاکم نیشابوری با همین الفاظ نقل کرده اند، ابن عربی حدیث را در کتاب فتوحات مکیة چنین می آورد: «من بعد ازخودم برای شما چیزی گذاشتم که اگر به آن تمسک کنید هرگز گمراه نشوید و آن کتاب خداست. شما در باره این سفارش من (از سوی خداوند) مورد سئوال قرار خواهید گرفت، پس چه می گویید؟ گفتند: شهادت می دهیم که تو آن را به ما رسانده و ابلاغ کرده ای»[1] آنان که در مورد بسیاری از حرفهای شیعه ستیزانه ابن عربی بدون کمترین دلیلی ادعای تقیه می کنند، باید در این مورد توضیح دهند که چگونه او حدیثی را که در منابع اهل سنت نیز به نحو تواتر آمده است و هیچ دلیلی برای تقیه وجود نداشته است، تحریف می کند و حاضر به نقل درست و کامل آن نمی شود؟ همچنین مدعیان تشیع ابن عربی که در مورد مطالب فراوان ضد شیعه اش در فتوحات و فصوص، ادعای تقیه می کنند، باید توضیح دهند که چطور در شرایطی که اهل سنت قائل به حتی عصمت انبیاء و شخص رسول الله ـ صلوات الله علیهم ـ نیستند و در مورد عمر بن خطاب هم ادعای عصمت ندارند، ابن عربی به استناد روایتی مجعول از پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ قائل به مقام عصمت برای عمر می شود، در حالی که در جای دیگر به عدم عصمت اهل بیت علیهم السلام و امکان ارتکاب گناهان کبیره توسط آنان تصریح می کند؟ آیا طرح این مطلب نیز از سر تقیه بوده است؟! [1] . فتوحات مکية، ج 10، ص 215
  • ۱۶:۳۴ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    بیست تا مطلب که از آقای نصیری بخونی 99 درصد همش تکرار مکررات است. هرچقدر هم که پاسخ داده می شود. باز نصیری نمی فهمد یا خود را به .... و تکرار می کند سخنان خود را. برادر عزیز آقای نصیری فلسفه و عرفان دو علم پیچیده هستند. مثل اصول و فقه و فیزیک و ریاضیات که همه نیاز به سالها تحصیل و استاد دیدن دارند. گذشته از اینها. تحریف ها و دروغ ها و تقطیع های شما چه وجهی دارد ؟
  • خوشه چین خرمن ابن عربی ۱۶:۳۶ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    ابن عربی و تطهیر قوم بت پرست و مشرک نوح ابن عربی و شارحش قیصری بر اساس نظریه وحدت وجود به تبرئه و تطهیر قوم طاغی و مشرک و بت پرست نوح پرداخته و سرپیچی آنها از حضرت نوح را ناشی از دانایی این قوم می دانند؛ زیرا قوم نوح چون آگاه بودند که بت پرستی عین حق پرستی است، از ارشادات نوح مبنی بر ترک بت پرستی سرباز زدند. ابن عربی و قیصری می گویند البته نوح هم می دانست که بت پرستی خداپرستی است و به آنچه که به قوم خود در مورد ترک بتها می گفت اعتقادی نداشت اما او می خواست که آنها در عبادتهایشان به خدا (که مجموعی از این بتها و دیگر موجودات عالم بود!) هم توجهی کنند! حاصل کلام ابن عربی و قیصری چنین است: قوم نوح در پرستیدن بتها محق بودند چرا که بتها مظاهر حق اند همان گونه که عابدان آنها هم مظاهر حق اند و حق با آنها و بلکه عین آنها است. و نوح نیز می دانست که قومش بر حق هستند لکن خواست بر وجه مکر و حیله گری آنها را از عبادت بتها به عبادت خداوند متوجه کند و این مکری از جانب او بود زیرا نوح به آنچه می گفت اعتقاد نداشت زیرا او عالم و بر بصیرت از جانب پروردگارش بود که بتها مظاهر حق هستند و پرستیدن آنها در واقع پرستیدن خداوند است الا این که او می خواست قومش را از قیود برهاند تا این که عبادتشان منحصر به بتها نشود بلکه خداوند را در هر معنا و صورتی بپرستند. وچون قوم نوح مکر او را فهمیدند منکر او شدند و در پاسخ او حیله ای بزرگتر زدند و گفتند: بتهایتان را ترک نکنید و به سوی معبودهای دیگر نروید زیرا ترک عبادت بتها ترک عبادت حق است به اندازه ای که در بتها ظاهر شده است و منحصر کردن عبادت خدا در سایر جلوه ها جهل و غفلت است چون برای حق در هر معبودی وجهی است که عارفان آن را می شناسند اعم از این که آن معبود در صورت بت یا سنگ و یا گاو و یا جن یا فرشته و غیر آن باشد! ( شرح فصوص ، فص نوحی، ص 136 تا 142) علامه خویی مولف کتاب «منهاج البراعة فی شرح نهجِ البلاغة» در ذیل این مطلب می نویسد: این خلاصه کلام این دو پلید نجس نحس است و نمونه های فراوان دیگری از این نمط و اسلوب در کتاب فصوص و شرح آن است. پس مومن زیرک باید بنگرد که چگونه این دو، باطل را به صورت حق جلوه می دهند و کلام خداوند را با آرای فاسدشان بر طبق عقاید باطل خود تاویل می کنند. و قسم به جان خودم این دو حزب شيطان هستند و غرضشان جز تکذیب انبیاء و رسولان و آنچه آنان از بینات و برهان آورده اند و هدم اساس اسلام و ایمان و ابطال جمیع شرايع و ادیان و ترویج بت پرستی و بالا بردن کلمه کفر و پایین آوردن کلمه رحمن نیست. (تنزیه المعبود فی الرد علی وحدة الوجود ص 297 و 298)
  • خوشه ای از خرمن ابن عربی ۱۶:۳۶ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    تحریف حدیث متواتر ثقلین توسط ابن عربی از جمله مواردی که می توان با استناد به آن، سنی مذهب بودن و بلکه چیزی غليظ تر از آن را در مورد ابن عربی ـ که بعضی مدعی تشیع او هستند ـ نشان داد، تحریف حدیث ثقلین است که شیعه و سنی آن را به طور متواتر نقل کرده اند. متن این حدیث چنین است: «اني تارک فيکم الثقلين کتاب الله وعترتي اهل بيتي ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا ابداً ولن يفترقا حتي يردا عليّ الحوض» "همانا من در ميان شما پس از خود، دو بار سنگين را به امانت مي‌گذارم: کتاب خدا و عترت و اهل بيتم. تا زماني که به اين دو تمسک بجوييد، گمراه نخواهيد شد. اين دو از هم جدا نمي‌شوند تا زماني که در حوض کوثر بر من وارد شوند". در حالی که این حدیث را بسیاری از منابع روایی اهل سنت نیز از جمله مسند احمد بن حنبل، سنن ترمذی و المستدرک حاکم نیشابوری با همین الفاظ نقل کرده اند، ابن عربی حدیث را در کتاب فتوحات مکیة چنین می آورد: «من بعد ازخودم برای شما چیزی گذاشتم که اگر به آن تمسک کنید هرگز گمراه نشوید و آن کتاب خداست. شما در باره این سفارش من (از سوی خداوند) مورد سئوال قرار خواهید گرفت، پس چه می گویید؟ گفتند: شهادت می دهیم که تو آن را به ما رسانده و ابلاغ کرده ای»[1] آنان که در مورد بسیاری از حرفهای شیعه ستیزانه ابن عربی بدون کمترین دلیلی ادعای تقیه می کنند، باید در این مورد توضیح دهند که چگونه او حدیثی را که در منابع اهل سنت نیز به نحو تواتر آمده است و هیچ دلیلی برای تقیه وجود نداشته است، تحریف می کند و حاضر به نقل درست و کامل آن نمی شود؟ همچنین مدعیان تشیع ابن عربی که در مورد مطالب فراوان ضد شیعه اش در فتوحات و فصوص، ادعای تقیه می کنند، باید توضیح دهند که چطور در شرایطی که اهل سنت قائل به حتی عصمت انبیاء و شخص رسول الله ـ صلوات الله علیهم ـ نیستند و در مورد عمر بن خطاب هم ادعای عصمت ندارند، ابن عربی به استناد روایتی مجعول از پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ قائل به مقام عصمت برای عمر می شود، در حالی که در جای دیگر به عدم عصمت اهل بیت علیهم السلام و امکان ارتکاب گناهان کبیره توسط آنان تصریح می کند؟ آیا طرح این مطلب نیز از سر تقیه بوده است؟! [1] . فتوحات مکية، ج 10، ص 215
  • خوشه ای از خرمن ابن عربی ۱۶:۳۹ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    تحریف حدیث متواتر ثقلین توسط ابن عربی از جمله مواردی که می توان با استناد به آن، سنی مذهب بودن و بلکه چیزی غليظ تر از آن را در مورد ابن عربی ـ که بعضی مدعی تشیع او هستند ـ نشان داد، تحریف حدیث ثقلین است که شیعه و سنی آن را به طور متواتر نقل کرده اند. متن این حدیث چنین است: «اني تارک فيکم الثقلين کتاب الله وعترتي اهل بيتي ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا ابداً ولن يفترقا حتي يردا عليّ الحوض» "همانا من در ميان شما پس از خود، دو بار سنگين را به امانت مي‌گذارم: کتاب خدا و عترت و اهل بيتم. تا زماني که به اين دو تمسک بجوييد، گمراه نخواهيد شد. اين دو از هم جدا نمي‌شوند تا زماني که در حوض کوثر بر من وارد شوند". در حالی که این حدیث را بسیاری از منابع روایی اهل سنت نیز از جمله مسند احمد بن حنبل، سنن ترمذی و المستدرک حاکم نیشابوری با همین الفاظ نقل کرده اند، ابن عربی حدیث را در کتاب فتوحات مکیة چنین می آورد: «من بعد ازخودم برای شما چیزی گذاشتم که اگر به آن تمسک کنید هرگز گمراه نشوید و آن کتاب خداست. شما در باره این سفارش من (از سوی خداوند) مورد سئوال قرار خواهید گرفت، پس چه می گویید؟ گفتند: شهادت می دهیم که تو آن را به ما رسانده و ابلاغ کرده ای»[1] آنان که در مورد بسیاری از حرفهای شیعه ستیزانه ابن عربی بدون کمترین دلیلی ادعای تقیه می کنند، باید در این مورد توضیح دهند که چگونه او حدیثی را که در منابع اهل سنت نیز به نحو تواتر آمده است و هیچ دلیلی برای تقیه وجود نداشته است، تحریف می کند و حاضر به نقل درست و کامل آن نمی شود؟ همچنین مدعیان تشیع ابن عربی که در مورد مطالب فراوان ضد شیعه اش در فتوحات و فصوص، ادعای تقیه می کنند، باید توضیح دهند که چطور در شرایطی که اهل سنت قائل به حتی عصمت انبیاء و شخص رسول الله ـ صلوات الله علیهم ـ نیستند و در مورد عمر بن خطاب هم ادعای عصمت ندارند، ابن عربی به استناد روایتی مجعول از پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ قائل به مقام عصمت برای عمر می شود، در حالی که در جای دیگر به عدم عصمت اهل بیت علیهم السلام و امکان ارتکاب گناهان کبیره توسط آنان تصریح می کند؟ آیا طرح این مطلب نیز از سر تقیه بوده است؟! [1] . فتوحات مکية، ج 10، ص 215
  • ۱۶:۴۳ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    ادبیات آقای وکیلی چه تاثیرات شگرفی روی دوستانش گذاشته. منظورم این ناشناسیه که گفته گنابادی صوفی چه ربطی به عرفان داره.
  • فیلسوف نما ۱۶:۴۷ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    کجای این شعر شیخ بهایی ضدیت با فلسفه است که آقای نصیری می گوید شیخ بهایی ضد فلسفه بوده است!!: سرگرم‌ به‌ حکمت‌ یونانی / دلسرد ز حکمت‌ ایمانی...‌ یک‌ در نگشود زمفتاحش‌ / اشکال‌ افزود ز ایضاحش‌… راهی‌ ننمود اشاراتش‌ / دل‌ شاد نشد ز بشاراتش‌ تا کی‌ ز شفاش‌ شفاطلبی‌؟ / و ز کاسه‌ زهر دواطلبی‌؟ تا چند چو نکبتیان‌ مانی‌ / بر سفره‌ چرکین‌ یونانی‌ تا کی‌ به‌ هزار شعف‌ لیسی ‌/ ته‌ مانده‌ کاسه ابلیسی‌ سؤر المومن‌ فرمود نبی‌ / از سؤر ارسطو چه‌ می‌طلبی‌ تا چند ز فلسفه‌ات‌ لافی‌ / وین‌ یابس‌ و رطب‌ به‌هم‌ بافی‌ رسوا کردت‌ ما بین‌ بشر / برهان‌ ثبوت‌ عقول‌ عشر علمی‌ که‌ مطالب‌ آن‌ این‌ است‌ / می‌دان‌ که‌ فریب‌ شیاطین‌ است‌ این‌ علم‌ دنی‌ که‌ ترا جان‌ است / ‌فضلات‌ فضایل‌ یونان‌ است‌! تا چند زغایت‌ بی‌دینی‌ / خشت‌ کتبش‌ برهم‌ چینی‌ اندر پی‌ آن‌ کتب‌ افتاده‌ / پشتی‌ به‌ کتاب‌ خدا داده‌
  • خوشه چین ۱۶:۵۱ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    ابن عربی: فرعون عین حق تعالی است! ابن عربی در آغاز کتاب فتوحات می گوید: «سبحان من أظهر الاشیا و هو عینها» «منزه است پروردگاری که اشیا را پدید آورد حال آنکه خودش عین آن اشیا است.» و در فصوص نیز این عبارت را تکرار کرده و قیصری شارح فصوص در شرح آن گفته است که خداوند به صورت حیوان [ یا حمار] و جماد نیز ظاهر شده است. ابن عربی در فصّ موسوی [از کتاب فصوص الحکم] یکی دیگر از مصادیق خداوند را به تبع نظریه وحدت وجود فرعون می داند و می گوید: فرعون عین حق تعالی است که به این صورت ظاهر شده است و این عبارت اوست: سخن فرعون که می‌گوید: «أنا ربّکم الاعلی»، روشن است؛ او عین حق است در صورت فرعون. ظلم و ستم می‌کند، دست و پاها را قطع می‌کند با عینیت وجودی حق تعالی، اما به شکل و صورت باطلش، برای رسیدن به مراتبی که بدون این کارها به آن نمی‌رسد.[1] البته بر اساس نظریه وحدت وجود هر ظالم و جباری و هر موجود پست و نازلی نیز عین خداوند است چرا که همه موجودات این عالم تبدل و تطور ذات خداوند هستند که در نتیجه عین ذات خداوندند. این در حالی است که بر اساس برهان و معارف قران و عترت، خداوند خالق و آفریدگار جهان و اشیاء است و با آنها بینونت ذاتی و کنهی دارد نه این که عین آنها باشد و ذاتش متحول و متبدل به هستی و جهان و اشیاء شده باشد. تعالی الله عما یقول الظالمون علوا کبیرا.
  • خرمن خرمن عرفان ۱۶:۵۳ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    ابن عربی و منع لعن یزید ومقصر بودن امام حسین ع در شهادتش حاج میرزا ابوالفضل طهرانی در کتاب « شفاء الصدور فی شرح زیارة العاشور» گوید: « هیچیک از علمای اسلام جز عبدالمُغیث بغدادی که در رساله در منع لعن یزید نوشته، و محی الدین عربی، و عبدالقادر جیلانی، و عامّه نواصب که هیچ یک از اینها مسلمان نیستند، نباید ملتزم به این امر شوند.» [۱] و ایضاً گوید: « و از محی الدین عربی کلامی در «صواعق» نقل شده که تصریح به جمیع آنچه گفته ایم بر سبیل اجمال کرده، وَ عِبارَتُهُ هکَذا: لَمْ یَقْتُلْ یَزیدُ الْحُسَیْنَ إلّا بِسَیفِ جَدِّهِ ؛أیْ بِحَسَبِ اعْتِقادِهِ الْباطِلِ أنَّهُ الْخَلیفَةُ، وَ الْحُسَیْنَ باغٍ عَلَیهِ . وَ البَیْعَةُ سَبَقَتْ لِیَزیدَ وَ یَکْفی فیها بَعْضُ أهلِ الْحَلِّ وَ العَقْدِ. وَ بَیْعَتُهُ کَذلِکَ، لِأنَّ کَثیرینَ أقْدَموا عَلَیْها مُختارینَ لَها هذا مَعَ عَدَم ِالنَّظَرِ إلَی اسْتِخلافِ أبیهِ لَهُ، أمّا مَعَ النَّظَر لِذَلِکَ فَلا تُشْتَرَطُ مُوافَقَةُ أحَدٍ مِن أهلِ الْحَلِّ وَ العَقْدِ عَلَی ذلِک.»[۲] « یزید ، حسین را نکشت مگر با شمشیری که جدّ حسین در کف یزید نهاده بود. یعنی موجب قتل حسین اعتقاد باطل یزید بود که خود را خلیفه و حسین را طغیان کننده بر خود می پنداشت . چرا که مردم قبلاً با یزید بیعت نموده بودند، و در تحقق بیعت ، بیعت بعضی از اهل حلّ و عقد کفایت می کند . و بیعت با یزید اینچنین بود، به علت آنکه بسیاری از مردم از روی اختیار اقدام بر بیعت با یزید کردند. این در صورتی است که از جانشین قرار دادن معاویه وی را در جای خود صرف نظر نمائیم؛ و اما با در نظر گرفتن استخلاف معاویه،*دیگر موافقت أحدی از اهل حلّ و عقد، شرط نیست» ابن عربی در کتاب « الغوامض و العواصم» می نویسد: «إنّ یزیدَ إمامُ زمانِهِ، و خلیفةُ اللهِ فِی أرضِهِ، و خروجُ الحُسَین [الإمام علیه السلام] کانَ غَیرَ مَشروعٍ، و اِنَّ الحُسینَ قُتِلَ بِشَرِیعَةِ جَدِّهِ؛ » ( یزید پیشوای زمان خودش و خلیفه خدا در زمینش بود و خروج (جنگیدن) حسین مشروع نبود, بنابراین حسین براساس شریعت جدّش کشته شد) [۳] یعنی همان طور که در شریعت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است که هر کس بر ضد امام زمان خودش قیام کند، باید کشته شود، به همان جهت حسین بن علی علیه السلام کشته شد. آیت الله سید عزالدین زنجانی در مقدمه کتاب «اشعة اللمعات» در ذیل عبارت ابن عربی می نویسد: « فَضَّ اللهُ فاکَ، و عَلیکَ و عَلَی کُلِّ مُنحَرفٍ، مُعانِدٍ حَفنَةً مِنَ التُّرابِ! بِأَیِّ حُجَّةٍ کانَ یزیدُ القُرود و الفُهُود إمامَ المُسلِمینَ، و خَلِیفَةَ اللهِ فی الأرضِ أَبِقَتلهِ سَیِّدَ شَبابِ أَهلِ الجَنَّةِ؟! أَم بِإباحَةِ مدِینَةِ الرَّسولِ، حتَّی حَمَلَت أَلفُ باکِرٍ مِنَ السَّفاحِ؟! أَم بِحَرقةِ الکعبة، کانَ إماماً للمسلمین؟! » ( خدا دهانت را بشکند و بر دهان تو و هر منحرف معاند دیگر خاک باد! به کدام دلیل یزید بوزینه باز، پیشوای مسلمان ها و جانشین خدا در روی زمین شد، آیا با کشتن سید شباب اهل جنّت (ابا عبدالله الحسین)؟! یا مباح کردن ناموس مهاجر و انصار که در مدینة الرسول صلی الله علیه و آله و سلم هزار دختر به طور غیر مشروع حامله شدند؟! و یا با آتش کشیدن کعبه؟!) خرمن فوق به محبان ابن عربی تقدیم می شود.
  • محمد ۱۷:۱۰ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    خدا خیرت بده دانشجوی دکتری که دل محی الدین و صدرا و شبستری را شاد کردی خدا شدت کنه .
  • شاگرد ۱۷:۱۳ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    استاد فاطمی نیا فرمایشی به این منضمون دارند که کتابهای ابن عربی تحریف شده! درضمن اقای وکیلی خودشان گفتند که ابن عربی رو مطلق قبول ندارند!
  • شاگرد ۱۷:۱۳ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    استاد فاطمی نیا فرمایشی به این منضمون دارند که کتابهای ابن عربی تحریف شده! درضمن اقای وکیلی خودشان گفتند که ابن عربی رو مطلق قبول ندارند!
  • شاگرد ۱۷:۱۶ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    نسل جوان ما اکثرن تحت تاثیر بزرگانی چون علامه طباطبایی،مصباح،امام خمینی، شهید مطهری ،علامه حسن زاده ، سید علی قاضی و اقای بهجت هستند که خود نشانی از تاثیر گاری این عزیزان هست البته سایر دانشمندان و عزیزان نیز محترم اند!!
  • ۱۷:۲۲ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    فعلا که همین طلبه آب در خوابگاه بزرگان فلسفه و عرفان انداخته و دارد به هولوکاست فلسفی شان پایان میدهد!
  • ۱۷:۲۶ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    بجای پاسخ دادن به منتقدان فلسفه و عرفان یا توهین میکنید و یا به داستان نخ نما اب کشیدن کوزه توسط چند ابله استناد می کنید
  • ۱۷:۲۸ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    گنابادی صوفی ربطش در این است که علامه حسن زاده املی کتاب وی را از جمله کتب اساسی اهل طریقت برمی شمارد
  • ۱۷:۳۰ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    دینانی را که قبول دارید صریحا در ماجرای فکر فلسفی ریشه فلسفه را در یونان می داند و بس!
  • ۱۷:۳۲ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    فعلا که همین دو نفر خواب را از چشم جماعت فیلسوف ربوده اند! با همان چند ورق پاره
  • ۱۷:۳۵ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    مشکل ان است که فلسفه را برابر عقل و علم گرفته ای! نصیری بارها گفته است که با کدام فلسفه مخالف است برادر
  • ۱۷:۳۶ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    ابن عربی در اینه فصوص تالیف ایت الله رضوانی در اینترنت موجود است نگاهی کنید تا اوج بی تقوایی های ابن عربی را ببینید
  • ۱۸:۰۷ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    شیخ بهایی: این علم دنی که تو را جان است فضلات فضایل یونان است!
  • خوشه چین ۱۸:۱۰ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    تجاهل ابن عربی نسبت به مقام حضرت زهراء سلام الله علیها ابن عربی با ذکر روایتی مجعول از رسول الله ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ در ذکر فضیلت حضرت مریم و آسیه نسبت به مقام برتر حضرت زهراء سلام الله علیها تجاهل می کند. وی در فتوحات مکیة می نویسد: «رسول الله (ص) فرمود: مردان زیاد کامل می شوند ولی از زنان غیر از مریم و آسیه کسی کامل نشده است.»[1] و در جای دیگر از این کتاب می نویسد: «همچنین پیامبر (ص) در مورد کمال، یادآور شده که در زنان نیز ممکن است، و از میان آنان مریم دختر عمران و آسیه زن فرعون را معین نموده است.»[2] و نیز: «رسول خدا (ص) به کمال مریم و آسیه شهادت داده است.»[3] این در حالی است که روایات اهل بیت علیهم السلام بر این حقیقت تأکید دارند که برترین زنان بهشت چهار نفرند: مریم، آسیه، خدیجه و فاطمه (سلام الله علیهن). و احادیث دیگری که بر این نکته تأکید دارند که حضرت زهرا سلام الله علیها سیده زنان دو عالم از ابتدا تا انتها است و حضرت مریم بانوی زنان دوران خودش.
  • ۱۸:۱۵ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    خیلی این مناظره عالی بود حیف که آقای واسطی علی رغم قولی که داده بود برای ادامه آن علی رغم حضور آقای نصیری در مشهد، حاضر نشد!!
  • دانشجوی فلسفه ۱۸:۲۶ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    از عالی ترین حرفهای فلسفی و عرفانی در باره معرفت الله این است که نسبت انسان به خداوند نسبت جزء و کل است یعنی ما انسانها اجزایی از خداوند هستیم. حضرت علامه حسن زاده حفظه الله در کتاب ممد الهمم می فرمایند: «نفخت فیه من روحی دال بر نسبت آدم به رب خود که به عینه نسبت جزء به کل و فرع به اصل است و هر کل به جزء خود میل می نماید» (ممد الهمم ص 600) آخر متکلمین که همه اش دنبال اثبات این مطلب هستند که ثابت کنند خداوند جزء ندارد، کجا می توانند این مطلب عرشی عرفانی را بفهمند؟
  • ۱۸:۳۴ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    این که فرعون عین حق تعالی است از غرر فرمایشات ابن عربی است که هر کسی لیاقت فهم آن را ندارد!
  • ۱۹:۱۴ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    خداوند جز دارد!!!!!!!!!!!!! عرشی!!!! نعوذبالله
  • ۱۹:۱۴ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    ابن عربی خود یک منحرف بود
  • ۱۹:۲۴ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    چرند نگو اخوی. هیچ فیلسوف و عارفی خدا را دارای جزء نمی داند. شما فکر کردید مطالب فلسفی و عرفانی علامه طباطبایی و امام خمینی و علامه حسن زاده کتاب داستان است، که عوام هم بفهمند و به همان معانی عوامانه اش حمل کنند !!! خجالت بکشید.
  • هاجر ۱۹:۲۸ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    مطالب آقای وکیلی را برایتان دوباره منتشر کردم که دوباره بخوانید. چون چیزهایی که جواب داده شده را دوباره دارید تکرار می کنید. این هم یک قسمت دیگه : نقطه حسّاس نقد مکتب تفکیک این است که نشان دهیم که مکتب تفکیک دستش از فهم قرآن و روایات نیز خالی است و در حقیقت نه از عقل و نه از نقل صحیح استفاده نمی‌کنند.
  • ۱۹:۴۰ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    برادر شیخ بهایی توی شعرشون فلسفه رو اصالتا یونانی میدونه
  • ۱۹:۴۲ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    حضرت رسول ص کجا چنین چیزی فرمودند؟! این فرمایش متعلق به یکی از ایمه است. بعلاوه عبارت کافر میشود نیست و عبارت سلمان را میکشد است.
  • یاسر ۱۹:۴۴ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    این اسناد رو دانلود کردم.اینها که یکسری روایته و ربطی به جواب اشکالات آقای نصیری ندارد. مخالفین آقای نصیری اشکال میکنند که شما چرا حدیث میخونی بیا بحث علمی بکن بعد خودشون یکسری روایت را در جواب اشکالات آقای نصیری میاورند. اگر میخواهی از روایت شاهد بیاری که آقای نصیری به جای چهل روایت میتواند چهارصد روایت بیاورد. مضافا به اینکه یکی از روایتهاش تحریف شده است از نوع حذف . ان الله کان ولیس شئ غیره نورا لاظلام فیه و صدقا لا کذب فیه و علما لا جهل فیه و حیاۀ لا موت فیه و کذلک الیوم . این رو برداشتند از نورا لا ظلام تا لا موت فیه رو حذف کردند و واضح است که معنی عوض میشود
  • ۱۹:۴۵ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    هاجر خانم! به کامنت قبلی دانشجوی فلسفه نگاهی بینداز ببین چه دسته گلی به آب داده است. خدای مرکب و متجزی!
  • ۱۹:۵۰ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    دانشجوی فلسفه! عجب خدایی را می پرستی! خداوند مرکب و متجزی!! تا فارغ التحصیل بشی خدایت از این هم مضحک تر می شود. خدای احد و صمد و لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا احد عاقبتت را بخیر کند. تعالی الله عما یقولون علوا کبیرا
  • ۱۹:۵۸ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    اخوی ای که به اخوی دیگه می گی چرند نگو، مگر کد و آدرس آن را نمی بینی؟ البته چون حضرت علامه آقای حسن زاده فرموده اند لابد درست است و نسبت ما انسانها به خداوند نسبت جزء و کل است!
  • خرمن خرمن برهان ۲۰:۰۷ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    یکی از دستاوردهای حکمت متعالیه این است که اجتماع ضدین و نقیضین ممکن است و بلکه در ذات الهی این اجتماع رخ داده است. مولف علامه ممد الهمم در شرح فصوص الحکم می نویسد: «در عقل نظری شئ واحد یعنی عین ذات خارجی در صورتی که علت است معلول نمی شود ولی در این نظر فوق حکم عقلی که حکم کشف و شهود است این است که ذات مجمع اضداد و متصف یه ضدین و جامع نقیضین است.» (ممد الهمم ص 493) اگر دنیای علم و برهان و فلسفه عظمت حرف فوق را یعنی اجتماع نقیضی در ذات الهی می فهمید، در برابر حکمت متعالیه خضوع می کرد!
  • ۲۰:۰۹ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    آقا محمد مذموم صحیح است نه مضموم
  • دانشجوی فلسفه ۲۰:۱۰ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    ادامه مباحثات: از عالی ترین حرفهای فلسفی و عرفانی در باره معرفت الله این است که نسبت انسان به خداوند نسبت جزء و کل است یعنی ما انسانها اجزایی از خداوند هستیم. حضرت علامه حسن زاده حفظه الله در کتاب ممد الهمم می فرمایند: «نفخت فیه من روحی دال بر نسبت آدم به رب خود که به عینه نسبت جزء به کل و فرع به اصل است و هر کل به جزء خود میل می نماید» (ممد الهمم ص 600) آخر متکلمین که همه اش دنبال اثبات این مطلب هستند که ثابت کنند خداوند جزء ندارد، کجا می توانند این مطلب عرشی عرفانی را بفهمند؟
  • برهان دوست ۲۰:۱۶ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    برهان عرشی! آقای طهرانی در کتاب روح مجرد می نویسد: «حضرت آقا حاج سید هاشم حداد قدس الله روحه می فرمودند: مرحوم آقا (آقای قاضی) به محیی الدین عربی و کتاب «فتوحات مکیه» وی بسیار توجه داشتند و می‌فرموده اند: محیی‌الدین از کاملین است و در فتوحات او شواهد و ادله فراوان است که او شیعه بوده است و مطالبی که مناقض با اصول مسلمه اهل سنت است، بسیار است. محیی الدین کتاب فتوحات را در مکه مکرمه نوشت و سپس تمام اوراق آن را بر روی سقف کعبه پهن کرد و گذاشت یک سال بماند تا به واسطه باریدن باران مطالب باطله ای اگر در آن است شسته شود و محو گردد و حق از باطل مشخص شود. پس از یک سال باریدن بارانهای پیاپی و متناوب وقتی که اوراق گسترده را جمع نمود، مشاهده کرد که حتی یک کلمه هم از آن شسته نشده و محو نگردیده است.»
  • ۲۰:۲۳ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    تالیف آیت الله مرتضی رضوی که در سایت بینش نو قابل دانلود است.
  • ۲۱:۱۱ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    آنچه همه بر آن اتفاق دارند که تحریف نشده است نظریه وحدت وجود ابن عربی است که فضیحتش از دیگر مطالب غلطش که می گویند تحریف شده به مراتب بیشتر است.
  • امیر ۲۱:۱۹ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    با این حساب و با این روش برداشت ظاهری از متون، حافظ و بسیاری دیگر از شعرا هم اهل می و شراب و بزم بوده اند!!! واقعا که جای تأسف داره...
  • یاعلی ۲۱:۲۱ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    جالب این جاست که خود آقای نصیری در مورد سخنان بزرگان حرف می زند و وقتی جواب منطقی دریافت می کند می گوید بزرگ زدگی و ... چقدر خنده دار...
  • سید محمد ۲۱:۲۶ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    درود بر استاد وکیلی عزیز
  • یاعلی ۲۱:۲۶ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    آقای حسن زاده در یک برنامه ی تلویزیونی اعلام کردند که نسخه ای از کتاب ابن عربی دارند که در آن صراحتا اذعان به اعتقاد ائمه کرده است ولی در چاپ های جدید حذف شده و این یعنی تحریف کتاب توسط اشخاص خاص. نمی شود آقای نصیری این احتمال را هم داده باشند و کمی با احتیاط درمورد افراد صحبت کنند؟/؟؟ در مکتب اهل بیتی که ایشون دم از آن می زنند اینطور باید برخورد شود؟ ضمن این که در جای جای صحبت های ایشون عدم فهم صحیح مطالب تبلور دارد که البته نمی دانم چرا ایشان از این که بهشون گفته بشود که خوب بحث را متوجه نشده اید شاکی می شوند و شروع می کنند به مظلوم نمایی و های و وای و ... التماس دعا
  • ۲۲:۲۳ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    ابن عربی و منع لعن یزید ومقصر بودن امام حسین ع در شهادتش حاج میرزا ابوالفضل طهرانی در کتاب « شفاء الصدور فی شرح زیارة العاشور» گوید: « هیچیک از علمای اسلام جز عبدالمُغیث بغدادی که در رساله در منع لعن یزید نوشته، و محی الدین عربی، و عبدالقادر جیلانی، و عامّه نواصب که هیچ یک از اینها مسلمان نیستند، نباید ملتزم به این امر شوند.» [۱] و ایضاً گوید: « و از محی الدین عربی کلامی در «صواعق» نقل شده که تصریح به جمیع آنچه گفته ایم بر سبیل اجمال کرده، وَ عِبارَتُهُ هکَذا: لَمْ یَقْتُلْ یَزیدُ الْحُسَیْنَ إلّا بِسَیفِ جَدِّهِ ؛أیْ بِحَسَبِ اعْتِقادِهِ الْباطِلِ أنَّهُ الْخَلیفَةُ، وَ الْحُسَیْنَ باغٍ عَلَیهِ . وَ البَیْعَةُ سَبَقَتْ لِیَزیدَ وَ یَکْفی فیها بَعْضُ أهلِ الْحَلِّ وَ العَقْدِ. وَ بَیْعَتُهُ کَذلِکَ، لِأنَّ کَثیرینَ أقْدَموا عَلَیْها مُختارینَ لَها هذا مَعَ عَدَم ِالنَّظَرِ إلَی اسْتِخلافِ أبیهِ لَهُ، أمّا مَعَ النَّظَر لِذَلِکَ فَلا تُشْتَرَطُ مُوافَقَةُ أحَدٍ مِن أهلِ الْحَلِّ وَ العَقْدِ عَلَی ذلِک.»[۲] « یزید ، حسین را نکشت مگر با شمشیری که جدّ حسین در کف یزید نهاده بود. یعنی موجب قتل حسین اعتقاد باطل یزید بود که خود را خلیفه و حسین را طغیان کننده بر خود می پنداشت . چرا که مردم قبلاً با یزید بیعت نموده بودند، و در تحقق بیعت ، بیعت بعضی از اهل حلّ و عقد کفایت می کند . و بیعت با یزید اینچنین بود، به علت آنکه بسیاری از مردم از روی اختیار اقدام بر بیعت با یزید کردند. این در صورتی است که از جانشین قرار دادن معاویه وی را در جای خود صرف نظر نمائیم؛ و اما با در نظر گرفتن استخلاف معاویه،*دیگر موافقت أحدی از اهل حلّ و عقد، شرط نیست» ابن عربی در کتاب « الغوامض و العواصم» می نویسد: «إنّ یزیدَ إمامُ زمانِهِ، و خلیفةُ اللهِ فِی أرضِهِ، و خروجُ الحُسَین [الإمام علیه السلام] کانَ غَیرَ مَشروعٍ، و اِنَّ الحُسینَ قُتِلَ بِشَرِیعَةِ جَدِّهِ؛ » ( یزید پیشوای زمان خودش و خلیفه خدا در زمینش بود و خروج (جنگیدن) حسین مشروع نبود, بنابراین حسین براساس شریعت جدّش کشته شد) [۳] یعنی همان طور که در شریعت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است که هر کس بر ضد امام زمان خودش قیام کند، باید کشته شود، به همان جهت حسین بن علی علیه السلام کشته شد. آیت الله سید عزالدین زنجانی در مقدمه کتاب «اشعة اللمعات» در ذیل عبارت ابن عربی می نویسد: « فَضَّ اللهُ فاکَ، و عَلیکَ و عَلَی کُلِّ مُنحَرفٍ، مُعانِدٍ حَفنَةً مِنَ التُّرابِ! بِأَیِّ حُجَّةٍ کانَ یزیدُ القُرود و الفُهُود إمامَ المُسلِمینَ، و خَلِیفَةَ اللهِ فی الأرضِ أَبِقَتلهِ سَیِّدَ شَبابِ أَهلِ الجَنَّةِ؟! أَم بِإباحَةِ مدِینَةِ الرَّسولِ، حتَّی حَمَلَت أَلفُ باکِرٍ مِنَ السَّفاحِ؟! أَم بِحَرقةِ الکعبة، کانَ إماماً للمسلمین؟! » ( خدا دهانت را بشکند و بر دهان تو و هر منحرف معاند دیگر خاک باد! به کدام دلیل یزید بوزینه باز، پیشوای مسلمان ها و جانشین خدا در روی زمین شد، آیا با کشتن سید شباب اهل جنّت (ابا عبدالله الحسین)؟! یا مباح کردن ناموس مهاجر و انصار که در مدینة الرسول صلی الله علیه و آله و سلم هزار دختر به طور غیر مشروع حامله شدند؟! و یا با آتش کشیدن کعبه؟!) خرمن فوق به محبان ابن عربی تقدیم می شود.
  • خوشه چین خرمن عرفان ۲۲:۲۷ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    ابن عربی: خداوند هر شب به آسمان دنیا نزول می کند! از جمله عقاید عجیب و البته سخیف و باطل ابن عربی قائل شدن به تجسیم در مورد خداوند است. این بنیانگذار عرفان نظری در مواضع بسیاری همچون فرقه مجسمه اهل سنت به مجسم شدن خداوند تصریح می کند، از جمله آن که در کتاب فتوحات مکية بر حدیثی اسراییلی مهر تایید می زند و بارها آن را نقل می کند. بر اساس این حدیث خداوند در یک سوم آخر هر شب به آسمان دنیا نزول می کند و می گوید آیا توبه کننده ای هست؟ آیا دعا کننده و آمرزش خواهی هست؟ این در حالی است که در حدیثی راوی می گوید: از امام رضا علیه السلام پرسیدم: نظر شما در باره حدیثی که مردم از رسول خداوند صلی الله علیه و آله نقل می کنند که آن حضرت فرمود: خداوند هر شب به آسمان دنیا نزول می کند، چیست؟ حضرت فرمود: خداوند تحریف کنندگان کلمات را از معانی واقعی خویش لعنت کند. سوگند به خدا، پیامبر چنین نفرمود بلکه فرمود: خداوند تبارک و تعالی هر شب در یک سوم آخر آن و در شب جمعه در اول آن فرشته ای را به آسمان دنیا روانه می کند و به او فرمان می دهد که ندا در دهد آیا سائلی هست که به او عطا کنم و آیا توبه کننده ای هست که توبه او را بپذیرم و آیا آمرزش خواهی هست تا او را بیامرزم.... پس فرشته تا طلوع سپیده این ندا را تکرار می کند و هنگام سپیده به جایگاه خودش در ملکوت آسمان باز می گردد.[1] ابن عربی همچنین حدیثی دیگر که مجسمه اهل سنت آن را نقل می کنند، تایید می کند. این حدیث می گوید خداوند هروله می کند. ابن عربی می گوید: مراد اثبات این صفت برای خداوند به نحوی است که در خور جلال او باشد ... هروله معقول است، اما صورت و شکل آن نسبت به خداوند مجهول است و همچنین تمام چیزهایی که خداوند خودش را به آنها توصیف می‌کند.[2] ابن عربی همچنین در باره دیدار خداوند در روز قیامت داستان سرایی می کند و یادآور می‌شود که خداوند در روز قیامت بر جمیع مخلوقات متجلی می‌شود. خداوند می‌گوید: أنا ربکم، من پروردگار شما هستم. خلایق می‌گویند: از تو به خدا پناه می‌بریم، ما منتظریم تا خدایمان بیاید. خداوند جلّ و علا به ایشان می‌گوید: آیا بین شما و خدایتان علامتی هست تا او را بشناسید؟ گفتند: بله. خداوند به صورتی متحول می‌شود تا بدان نشانه او را بشناسند. سپس مخلوقات می‌گویند: أنت ربنا، تو پروردگار مایی....[3] اکنون باید با شگفتی از ستایش برخی از بزرگان فلسفه و عرفان معاصر از ابن عربی یاد کرد که گفته اند: در اسلام احدی نتوانسته یک سطر مانند ابن عربی بیاورد. !! [1] . توحید صدوق ص 176 بحار الأنوار ج‏3 ؛ ص314 [2] . فتوحات مکیه ج5 ص 237، تحقیق ابراهیم مدکور و عثمان یحیی [3] . فتوحات مکیه ج 4ص 462 تحقیق ابراهیم مدکور و عثمان یحیی
  • شیعه علی مظلوم و خصم ابن عربی ۲۲:۳۰ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    ابن عربی: پیامبر مرد و کسی را به عنوان جانشین خود تعیین نکرد! ابن عربی در کتاب فصوص الحکم (ص 163) می نویسد: "مات رسول الله صلى الله عليه و سلم و ما نص بخلافة عنه إلى أحدو لا عَيَّنَه لعلمه أن في أُمته من يأخذ الخلافة عن ربه فيكون خليفة عن الله مع الموافقة في الحكم المشروع. فلما علم ذلك صلى الله عليه و سلم لم يحجر الأمر" يعني "پیامبر صلی الله علیه و آله رحلت کرد و بر جانشینی کسی برای پس از خود تصریح نکرد و فردی را برای خلافت تعیین ننمود زیرا او می دانست که پس از او کسی هست که خلافت را مستقیما از پرودگارش بگیرد و در نتیجه از جانب خداوند خلیفه شده باشد و البته حکمش با شریعت موافق و سازگار باشد. پس چون چنین چیزی را پیامبر می دانست امر تصدی خلافت پس از خود را از کسی منع نکرد." یکی از شارحان معاصر و شیعی ابن عربی و البته جزء شیفتگان افکار و آرای وحدت وجودی این شیخ سنی،در پانوشتی بر این عبارت ابن عربی می نویسد: «شک نیست که رسول الله برای خود وصی تعیین فرمود و آن امیر المؤمنین علیه السلام بود چنانکه شک نیست که رسول الله در حین ارتحال تعیین خلیفه نفرمود زیرا چون قلم و کاغذ خواست، عمر گفت: کتاب خدا ما را کافی است و ان الرجل لیهجر [یعنی این مرد(پیامبر) هذیان و چرند می گوید] و کار به مشاجره و نزاع در حضور رسول الله کشید به تفصیلی که در کتب فریقین مذکور است.» یعنی شارح محترم بر خبط و خطای شیخ و مراد معرفتی و علمی اش تاکید می کند اما در ادامه در صدد توجیه و تخفیف این خطای ایمان سوز بر می آید و می نویسد: «و اگر خیلی جمود و سماجت در ظاهر لفظ بشود باید گفت که شیخ صاحب عصمت نبود و در اول کتاب تصریح کرد که گفت من رسول و نبی نیستم ولی وارثم و حارس آخرتم و چون صاحب عصمت و رسول و نبی نیست، کشف او را که اخذ از حق تعالی است به حسب معتقد و سوابق انس و الفت اشتباهی روی آورد.» در اینجا باید چند نکته را یاد آور شویم: 1. جای شکرش باقی است که این شارح محترم در اینجا به توجیه مضحک تقیه ـ که اکنون در میان دوستداران و پیروان معرفتی ابن عربی رایج است ـ متوسل نشد. 2. ظاهر لفظ گویا تر از این حرفهاست که نیاز به جمود و سماجت داشته باشد تا بتوان از آن سنی مسلک بودن ابن عربی را استنباط کرد. 3. ابن عربی در مواردی شأن خود را فراتر از انبیاء دانسته و مدعی اخذ معارف به طور مستقیم از خود خداوند است لذا هرگز این توجیه دوستداران و مریدان خویش را که چون معصوم نبوده است در مکاشفه اش به خطا رفته است، نمی پذیرد! بنا بر این شاگردان باید نگران عاق استاد و مراد و شیخ خویش باشند! 4.شارح محترم همچنان شیفته مکاشفات این مرد است اما در این مورد معتقد است که اشتباهی رخ داده است. بله فقط اشتباهی!!
  • حسین ۲۳:۱۰ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    بسم الله الرحمن الرحيم چهل اقيانوس معرفت در پاسخ به چهل جرعه معرفت طرفداران وحدت ذات احديت با اعيان تمامي مخلوقات و حيوانات و جمادات، براي اثبات نظريه واضح البطلان خود به چهل آيه وروايت تمسک نابجا کردهاند که ما به پاسخ آنها اشاره مختصري ميکنيم: در مقدمه گفتهاند: "دو نظريه براي تبيين كيفيت ربط خالق و مخلوق: 1) ... خدايي در كنار مخلوقات كه آنها را با علم خود كنترل مي‌كند. 2) ... رابطه خدا با موجودات، رابطه احاطه وجودي است." و سپس دومي را برگزيدهاند! پاسخ ما: هر دو نظريه باطل و نادرست است بلکه صحيح اين است که خداوند متعال نه در کنار مخلوقات است و نه وجود مخلوقات در ذات خداست بلکه خداوند متعال موجودي است غير متجزي و بدون زمان و مکان لذا نه در کنار مخلوقات واقع ميشود و نه عين آنها خواهد بود. بنابراين آيات و روايات ذکر شده با هيچ کدام از دو نظريهاي که ايشان ارائه نمودند و هر دو باطل و خلاف عقل و برهان است نميسازد بلکه توحيد حقيقي برگرفته از عقل و برهان و مکتب اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام چيز ديگري است غير از آن دو راه. و بايد بگوييم در خداشناسي دو ديدگاه وجود دارد: 1) ديدگاه فيلسوفان و عارفان: اين ديدگاه بر اين پايه استوار است که جز وجود خداوند، هيچ وجودي در کار نيست و خداوند متعال هيچ وجودي خلق نکرده، بلکه جهان هستى و وجود ساير اشيا همان وجود خداوند است که به صورت‌ها و شکل‌ها و تعين‌هاي گوناگون در آمده است و حتي وجود شيطان هم غير وجود خدا نيست. 2) عقيده مکتب برهان و وحي: بر خلاف انديشه بشر ساخته پيشين، در اين ديدگاه، جهان هستى، غير وجود خداوند متعال است. همه اشيا مخلوق و آفريده او مي‌‌باشند و او همه چيز را پس از نيستي حقيقي (لا من شيء) خلق نموده است. مخلوقات، نه پديد آمده از ذات خداوندند و نه مرتبه‌ها، جلوه‌ها، اجزاء، تعين‌ها، اشکال و صورت‌هاي وجود او. اينک به توضيح آيات و روايات بر اساس معارف عقلي و برهاني مکتب عصمت ميپردازيم و در مقابل تفسير فلاسفه و عرفا را نيز بيان مينماييم. 1 ) هُوَ الاوَّلُ وَ الاخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَليمٌ يعني خداوند اول و آخر است از جهت اينکه زمان ندارد که چيزي پيش يا پس از او تواند بود، و ظاهر است از حيث اينکه مخلوقات به گونه غير قابل انکار بر وجود او دلالت ميکنند و باطن است از جهت اينکه ذات او اصلا قابل حس و لمس و يافت و وصول و ادراک نميباشد؛ نه اينکه مانند فلاسفه و عرفا بگوييم اول و آخر عالم، و بيرون و درون سنگ و چوب و انسان و شيطان و يزيد و شمر و هم چيزها خداست و اصلا چيزي غير از او وجود ندارد! وقد سئل الامام أبو عبد اللّه‏ عليه السلام عن قوله عزّ وجلّ: «هو الاول والاخر» فقال: الاول لا عن أول قبله، ولا عن بدء سبقه. وآخر لا من نهاية كما يعقل من صفات المخلوقين. ولكن قديم أول آخر، لم يزل ولا يزال، بلا بدء ولا نهاية ولا يقع عليه الحدوث، ولا يحول من حال إلى حال، خالق كل شيء. الامام الرضا عليه السلام: وأما الظاهر فليس من أجل أنه علا الاشياء بركوب فوقها وقعود عليها وتسنم لذراها، ولكن ذلك لقهره وغلبته الاشياء وقدرته عليها كقول الرجل: ظهرت على أعدائي، وأظهرني اللّه‏ على خصمي يخبر عن الفلج والغلبة فهكذا ظهور اللّه‏ على الاشياء. ووجه آخر أنه الظاهر لمن أراده لا يخفى عليه شيء، وأنه المدبّر لكل ما يرى، فأي ظاهر أظهر وأوضح أمرا من اللّه‏ تبارك وتعالى فإنك لا تعدم صنعته حيثما توجهت وفيك من آثاره ما يغنيك، والظاهر منا البارز بنفسه والمعلوم بحده... الامام أمير المؤمنين عليه السلام: الظاهر بعجائب تدبيره للناظرين، والباطن بجلال عزته عن فكر المتوهمين. الامام أمير المؤمنين عليه السلام: لم يزل أولا قبل الاشياء بلا أوليّة، وآخرا بعد الاشياء بلا نهاية، عظم أن تثبت ربوبيته بإحاطة قلب أو بصر. الامام الرضا عليه السلام: ولا تصحبه الاوقات. 2 ) هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ هر کجا باشيد او با شماست. يعني او با علم و قدرت و فرمان‌روايي‌اش بر شما احاطه دارد نه اينکه ذاتش يا علم و قدرت فراتر از زمان و مکانش چيزي باشد که در همه مکانها! باشد. الامام أمير المؤمنين عليه السلام: وهو في كل مكان بغير مماسة ولا مجاورة يحيط علما بما فيها ولا يخلو شيء من تدبيره تعالى. به طور کلي بايد دانست که اگر در آيات و روايات، متشابهاتي باشد که بوي جبر يا تشبيه يا جسميت خداوند تعالي از آن استشمام شود بايد همه آن‌ها را بر اساس محکمات معنا و تأويل کرد، نه اين‌که دست از محکمات برداشته و بر اساس متشابهات به مطالب انحرافي معتقد شد. امام رضا عليه‏ السلام مي‌فرمايند: هر چه در مخلوق باشد در خالقش پيدا نمي‏شود، و هر چه در خلق ممكن باشد در آفريننده‏اش ممتنع است... و گرنه وجود او داراي اجزاي متفاوت مي‏شد. امام صادق عليه ‏السلام مي‌فرمايند: همانا خداوند ـ تبارك و تعالي ـ جدا از خلقش، و خلقش جدا از او مي‏باشند، و هر چيزي كه نام شي‏ء بر آن توان نهاد مخلوق است مگر خداوند عز و جل. و خداوند آفريننده همه چيز است، بس والاست آنكه هيچ چيز مانند او نيست. اميرالمومنين عليه ‏السلام مي‌‏فرمايند: معناي صمد اين است كه خداوند نه اسم است و نه جسم، نه شبه دارد و نه صورت، و نه تمثال، و نه حدّ، و نه حدود، و نه موضع، و نه مكان، و نه چگونگي، و نه جايگاه، و نه مکان، و نه اين‌جاست، و نه آن‌جا، و نه پر است، و نه خالي، و نه قيام دارد، و نه قعود، و نه سکون، و نه حركت، و نه ظلماني است و نه نوراني، و نه روحاني است، و نه نفساني. و هيچ جايي از او خالي نيست و هيچ موضعي هم او را در بر نمي‌‌گيرد، و نه رنگي دارد، و نه بر قلبي خطور كند، و نه داراي بويي است. همه اين چيزها از او نفي مي‌‏شود. 3 ) فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ ‏ به هر طرف روي کنيد پس آنجا وجه خداوند است. مقصود آيه اين است که خداوند تعالي در جا و مکاني قرار ندارد که شما خيال کنيد مثلاً اگر به قبله رو کرديد به خدا رو کرده باشيد، و اگر از قبله رو برگردانديد از خدا هم رو برگردانده باشيد. اساساً او متعالي از داشتن زمان و مکان است، و روي آوردن به او امري معنوي است، و روي به هر طرف داشته باشيد مي‌‌توانيد با او به مناجات و دعا و انس بپردازيد. الامام الباقر عليه السلام: ... إن اللّه‏ عزّ وجلّ أعظم من أن يوصف بالوجه. الامام الرضا عليه السلام: من وصف اللّه‏ بوجه كالوجوه فقد كفر، ولكن وجه اللّه‏ أنبياؤه ورسله وحججه صلوات اللّه‏ عليهم، هم الذين بهم يتوجه إلى اللّه‏ وإلى دينه وإلى معرفته. وقال النبى صلی الله عليه وآله ‏وسلم "من زارني في حيوتي أو بعد موتي فقد زار اللّه‏"، ودرجة النبي صلی الله عليه وآله ‏وسلم في الجنة ارفع الدرجات، فمن زاره إلى درجته في الجنة من منزله فقد زار اللّه‏ تبارك وتعالى. … قال: فقلت له: يا بن رسول اللّه‏، فما معنى الخبر الذي رووه أن ثواب "لا إله إلا اللّه‏ النظر إلي وجه اللّه‏؟ فقال عليه السلام: يا أبا صلت، من وصف اللّه‏ بوجه كالوجوه فقد كفر، ولكن وجه اللّه‏ أنبياؤه ورسله وحججه صلوات اللّه‏ عليهم. هم الذين بهم يتوجه إلى اللّه‏ عز وجل وإلى دينه ومعرفته. وقال اللّه‏ عز وجل «كل من عليها فإن ويبقى وجه ربك» وقال عز وجل: «كل شيء هالك إلا وجهه». فالنظر إلى أنبياء اللّه‏ ورسله وحججه عليهم السلام في درجاتهم ثواب عظيم للمؤمنين يوم القيامة. منظور آيه آن نيست ‌که فلاسفه و عرفا خيال مي‌کنند که وجود خدا آن‌قدر وسيع و بي نهايت است که همه جا پر از خدا مي‌باشد! چه اين‌که در اين صورت ذات متعالي وي داراي زمان و مکان و اجزا خواهد شد. 4 ) ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى تو پرتاب نکردي آن گاه که پرتاب کردي، بلکه خدا پرتاب نمود. مراد از اين آيه شريفه اين است که هنگامي که تو مشتي از خاک به سوي لشکر کفار پرتاب نمودي و فرمودي: "شاهت الوجوه" (صورت‌هايتان زشت باد)، در واقع ما بوديم که به دنبال آن طوفاني از خاک و شن ايجاد نموديم و در نتيجه آن‌ها شکست خوردند و فرار نمودند. مفهوم کلي آيه اين است که کارهاي نيکي که انجام مي‌‌دهيد تأييد و نصرت و توفيق آن را ما عطا مي‌‌نماييم؛ نه اين‌که کسي مانند فلاسفه و عرفا خيال کند معنايش اين است که تو اصلاً وجود نداري که فعلي از تو سرزند، بلکه هر طاعت يا معصيتي که شما انجام مي‌‌دهيد در واقع فعل شما نبوده و _ نعوذ بالله _ خداوند است که آن گناه و معصيت يا طاعت و عبادت را انجام مي‌‌دهد! 5 ) اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الارْض‏ خداوند نور آسمان ها و زمين است. مقصود اين است که همان‌گونه که نور هدايت کننده در تاريکي‌هاست، خداوند تعالي نيز هادي و هدايت‌گر اهل آسمان‌ها و زمين است؛ نه اين‌که خداوند تعالي وجود آسمان‌ها و زمين باشد! چنان‌که فلاسفه و عرفا مي‌پندارند. ... سَأَلْتُ الرِّضَا عَنْ قَوْلِ اللَّهِ: اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الارْضِ فَقَالَ: هَادٍ لاهْلِ السَّماءِ وَ هَادٍ لاهْلِ الارْضِ. ... از امام رضا در باره فرموده خداوند تعالي: "خداوند نور آسمان‌ها و زمين است" پرسيدم. پس فرمودند: يعني او هدايت کننده اهل آسمان‌ها و هدايت کننده اهل زمين است. 6 ) إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلا يُسَبِّحُ بِحَمْدِه‏ در پاسخ مي‏گوييم: برخي آيات مانند: «ان من شيء الا يسبح بحمده»، «لله يسجد ما في السموات والارض»، دلالت دارند که همه چيز‏ها تسبيح خدا را مي‏گويند، معناي اين آيات اين است که هر مخلوقي از حيث وجود خود تحت فرمان و حاکميت خداوند است، و از جهت مخلوقيت خود بر تنزيه خالق از شباهت با مخلوقات خود دلالت مي‏کند، و در مقابل عزت خداوند خاضع و ذليل است، عبادت حقيقي عملي است که اختياري باشد و عبادت تکويني عبارتي کاملا بي¬معنا و جاهلانه است، و تسبيح تکويني در حقيقت عبادت نيست، و معناي آيه از قبيل آن چيزي است که گفته شد که با اصول و ضروريات مکتب منافات نداشته باشد، نه اينکه بتپرستي زنادقه و متصوفه هم عبادت خداوند محسوب گردد، و نهي از بت¬پرستي از روي جهالت و نقص و قصور معرفت انبيا باشد! وقتي که گفته شود همه چيز ـ حتي نفس کشيدن ابن ملجم ـ تحت اراده و فرمان و حاکميت امير المؤمنين عليه السلام است، معناي آن اين است که حتي ابن ملجم هم از حثيث قدرت، غالب بر امام عليه السلام نيست، و در مقابل قدرت ايشان هيچ غالبيتي ندارد، نه اينکه قتل امام عليه السلام هم عبادت و مورد رضاي الهي و امير المؤمنين عليه السلام باشد، و هر کس ابن ملجم را نهي کند از روي نفهمي و قصور در معرفت او باشد که البته متأسفانه عرفاي گمراه مانند مولوي در مثنوي خود و اتباع وي چنين مي‏پندارند. حقيقت تسبيح در مورد اشياي عاقل و مختار و مکلف، با اشياي غير عاقل کاملا تفاوت دارد، لذا بت¬پرستي کاملا مردود است، و اشياي غير عاقل ـ حتي خود بت¬ها! ـ هرگز بت¬پرستي نمي¬کنند، و تسبيح آنها تأييد بتپرستي نيست بلکه تسبيح اشيا اين است که از حيث حدوث و امکان و زمان و مکان و حرکت و تغير داشتن و از هم فرو پاشيدن خود، بر سبوحيت و قدوسيت و تعالي و تنزه ذات خالق خود دلالت مي¬کنند، و چنان¬چه به قدرت و اراده الهي به نطق و بيان باشند بر خلاف انسان ظلوم جهول، به تنزيه ذات احديت و لعن بت پرستان قائمند. و البته اينها چيزهايي است که هرگز بت پرستان و کافران و صوفيه آنها را نمي¬فهمند و بايد به تعليم معصومين عليهم السلام فهميده شود، چنان¬که امام صادق در تفسير آيه "وَإِنْ مِنْ شَي‏ءٍ إِلا يسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ" مي¬فرمايند: خراب شدن ديوار، همان تسبيح اوست: عَنْ دَاوُدَ الرَّقِّي عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ وَإِنْ مِنْ شَي‏ءٍ إِلا يسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ قَالَ: تَنَقُّضُ الْجُدُرِ تَسْبِيحُهَا. عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عليهما السلام أَنَّهُ دَخَلَ عَلَيهِ رَجُلٌ فَقَالَ لَهُ فِدَاكَ أَبِي وَأُمِّي إِنِّي أَجِدُ اللَّهَ يقُولُ فِي كِتَابِهِ وَإِنْ مِنْ شَي‏ءٍ إِلا يسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ فَقَالَ: هُوَ كَمَا قَالَ. فَقَالَ لَهُ: أَ تُسَبِّحُ الشَّجَرَةُ الْيابِسَةُ؟ فَقَالَ: نَعَمْ أَ مَا سَمِعْتَ خَشَبَ الْبَيتِ تَنَقَّضَ وَذَلِكَ تَسْبِيحُهُ فَسُبْحَانَ اللَّهِ عَلَى كُلِّ حَالٍ. تفسير فلسفي و عرفاني: همه عبادتها عبادت خداست و هر کسي که در مقابل هر بتي سجده کرده است خداوند را سجده نموده است: مسلمان گر بدانستي كه بـت چيست بدانسـتي كه دين در بت‌پرستي است بت‌پرستي ارادة الله است پس کسي را ازآن چه اکراه است؟ معبود در هر صورت و شکلي كه باشد ـ چه صورت محسوس مانند بت‏ها، چه صورت خيالي مانند جن، و چه صورت عقلي مانند ملائكه ـ همان حق است. وحدت وجود، مطلبي است عالي و راقي. كسي قدرت ادراك آن را ندارد... من نگفتم "اين سگ خداست". من گفتم "غير از خدا چيزي نيست" [كاملا دقت شود!]... وجود بالاصالة و حقيقة الوجود در جميع عوالم... اوست تبارك و تعالي، و بقيه موجودات، هستي ندارند و هست‏نما هستند. عارف كسي است كه حق را در هر چيزي ببيند؛ بلكه عارف حق را عين هر چيزي مي‌‏بيند. موسي عليه السلام به واقع و نفس الامر و به امر توحيد اعلم از هارون بود. چه اين‌كه مي‏دانست اصحاب عجل چه كسي را پرستش مي‏كردند. زيرا او عالم بود كه خداوند حكم فرموده كه جز او پرستش نشود و آن چه را حكم فرمود، غير آن نخواهد شد (پس جميع عبادت‌ها عبادت حق تعالي است و لكن، «اي بسا كس را كه صورت راه زد». بنابر اين عتاب موسي برادرش هارون را از اين جهت بود كه هارون انكار عبادت عجل مي‏نمود و قلب او چون موسي اتساع نداشت. چه اينكه عارف حق را در هر چيز مي‏بيند بلكه او را عين هر چيز مي‏بيند (غرض شيخ در اين‌گونه مسائل در فصوص و فتوحات و ديگر زبر و رسائلش بيان اسرار ولايت و باطن است براي كساني كه اهل سرّند. هر چند به حسب نبوّت تشريع مقرّ است كه بايد توده مردم را از عبادت اصنام بازداشت. چنان‌كه انبيا عبادت اصنام را انكار مي‏فرمودند). 7 ) إِنَّ في‏ خَلْقِ السَّماواتِ وَ الارْضِ لاياتٍ لاولِي الالْباب‏ آيه مذکور دلالت ميکند خداوند متعال خالق آسمان و زمين است و هر بنده عاقلي که در خلقت اين دو تعقل کند مييابد که همه مخلوقند و دلالت بر خالقي متعالي از مخلوقات مينمايند. تفسير فلسفي و عرفاني: آسمان و زمين حصهاي از وجود خدايند بنابراين هر کس به آن دو نگاه کند حصهاي از ذات خدا را مشاهده کرده است: ليس في دار الوجود غيره ديّار. وكل ّما يترائي في عالم الوجود أنّه غير الواجب المعبود فإنّما هو من ظهورات ذاته وتجلّيات صفاته الّتي هي في الحقيقة عين ذاته... فكلّ ما ندركه فهو وجود الحقّ في أعيان الممكنات... فالعالم متوهّم، ما له وجود حقيقيّ. فهذا حكاية ما ذهبت إليه العرفاء الالهيّون والاولياء المحقّقون. الأسفار، 2/292 ـ‌ 294. 8 ) يُوَفِّيهِمُ اللَّهُ دينَهُمُ الْحَقَّ وَ يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبينُ تمامي مخلوقات دلالت بر اين دارند که ايشان را خالقي است که متعالي از تمامي مخلوقات است که آنها را آفريده است لذا وجود خداوند متعال حق آشکار ئ غير قابل انکار است. الامام أمير المؤمنين عليه السلام: هو اللّه‏ الحق المبين، أحق وأبين مما تراه العيون. تفسير فلسفي و عرفاني: وجود خداوند سراسر هستي را فرا گرفته است لذا هر چيز آشکاري عين ذات خداست. 9 ) ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّ ما يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ هُوَ الْباطِل‏ آيه شريفه دلالت ميکند که غير از خداوند متعال چيزهايي وجود دارد که مخلوقات اويند و عبادت هر چيزي غير از خداي متعال باطل است. تفسير فلسفي و عرفاني: از انجا که جز وجود خداي متعال وجودي در کار نيست پس هر چيزي که پرستيده شود خدا پرستيده شده است. 10 ) وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلا بِقَدَرٍ مَعْلُوم‏ خزائن خداوند متعال کن فيکون او و ايجاد و آفرينش اوست که هر چيزي را که اراده کند محقق ميشود بدون اين که ماده اوليه يا ابزار و آلاتي در کار باشد. تفسير فلسفي و عرفاني: تمامي اشيا همان وجود خدايند که بيه صورت هاي مختلف در آمده است به اين صورت که اگر وجود آنها بدون شکل و صورت لحاظ گردد خود خدايند و اگر صورت و تعين آنها در نظر گرفته شود غير خدايند. 11 ) نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَريد معناي صحيح تقرب به سوي خداوند متعال، قرب معنوي است نه وجودي و ذاتى، چنانكه امام حسين عليه السلام مى‏فرمايند: احتجب عن العقول كما احتجب عن الابصار، و عمن في السماء احتجابه عمن في الارض، قربه كرامته و بعده إهانته. از عقل‏ها همان‏سان پنهان است كه از ديدگان در نهان است، و از اهل آسمان همان‏گونه پوشيده است كه از اهل زمين پوشيده است. قربِ او گرامي داشتن اوست، و بُعد و دوري از او خواركردن اوست. تفسير فلسفي و عرفاني: هر يک از ما حصه اي از وجود خدا هستيم پس او از هر چيز به ما نزديکتر است همان طور که موج به آب دريا نزديک است. 12 ) اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِه‏ آيه شريفه دلالت ميکند که انسان و قلب او هر دو مخلوق خداوندند و غير اويند و هيچ کدام از مخلوقات الهي از اشراف علم و قدرت الهي بيرون نيستند. حضرت صادق (ع) در مورد قول خداى عز و جل وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ‏: «و بدانيد كه خدا حائل و مانع مى‏شود در ميان مرد و دل او» فرمودند: خداوند حائل مى‏شود بين بنده و اينكه چنان بداند كه باطل حق است. تفسير فلسفي و عرفاني: همان طور که قلب و اراده انسان بيرون او وجود او نيست ما هم بيرون از وجود خدا نيستيم همان طور که امواج از دريا بيرون نيستند و دريا نيز از امواج بيرون نيست. 13 ) يا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَميد آيه شريفه دلالت ميکند که تمامي مخلوقات محتاج و فقير الي الله ميباشند. تفسير فلسفي و عرفاني: در فلسفه و عرفان معني فقير الي الله بودن تحريف گرديده و آن را به اين معنا برگرداندهاند که اشيا مراتب و حصص و اجزاي وجود خدايند، به اين معنا که مخلوقات همگي عدمند و تنها خداست که وجود او سراسر هستي را فرا گرفته است و وجود او عين تمامي موجودات است. 14 ) كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ مُحيطا مراد آيه شريفه اشراف علم و قدرت و سلطنت خداوند بر همه چيز است. سألت ابا عبدالله عليه ‏السلام عن قول الله عز وجل «و هو الله في السموات وفي الارض» قال كذلك هو في كل مكان. قلت بذاته؟! قال: ويحك ان الا ما كن اقدار، فاذا قلت في مكان بذاته لزمك ان تقول في اقدار وغير ذلك، ولكن هو بائن من خلقه محيط بما خلق علما وقدرة واحاطة وسلطانا، ليس علمه بما في الارض باقل مما في السماء لا يبعد منه شي والاشيا له سواء علما وقدرة وسلطانا وملكا واحاطة. از امام صادق عليه ‏السلام درباره فرموده خداوند «او در آسمانها خداست و در زمين» پرسيدم، فرمودند: او در هر مكاني چنان باشد، عرض كردم: به ذات خود؟ فرمودند: چه مي‏گويي!! همانا مكانها اقدار و اندازه هايند و چون بگويي به ذات خود در مكان مي‏باشد، لازمت آيد كه بگويي در اندازه‏ها و مانند آن باشد، در حالي كه او جداي از خلق خود مي‏باشد آنچه آفريده است، در حيطه علم و قدرت و احاطه و سلطنت اوست، و علم او به آنچه در زمين است كمتر از آنچه در آسمان است نيست. هيچ چيز از او دور نيست، و يكسان بودن اشيا براي او، از جهت علم و قدرت و سلطنت و ملك و احاطه است. تفسير فلسفي و عرفاني: ذات خداوند همه جا را فرا گرفته است و همه زمانها و مکانها و موجودات پر از وجود خداست. 15 ) وَ إِلَيْهِ تُقْلَبُون‏ مقصود آيه شريفه اين است که شما به قيامت و حکم الهي باز ميگرديد و اعمال شما مورد حسابرسي قرار ميگيرد. تفسير فلسفي و عرفاني: ما از وجود خدا آمدهايم و به وجود و ذات او باز ميگرديم مانند موجي که از درياست و به دريا باز ميگردد. 16 ) فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا مقصود تجلي خداوند تجلي مخلوقات الهي ميباشد نه اين که ذات خداوند متعال که داراي اجزاء و زمان و مکان و حالات نيست جلوه کند و رؤيت گردد. قال محمد بن علي بن الحسين مصنف هذا الكتاب رضي الله عنه إن موسى ع علم أن الله عز و جل لا يجوز عليه الرؤية و إنما سأل الله عز و جل أن يريه ينظر إليه عن قومه حين ألحوا عليه في ذلك فسأل موسى ربه ذلك من غير أن يستأذنه فقال رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ قالَ لَنْ تَرانِي وَ لكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكانَهُ في حال تزلزله فَسَوْفَ تَرانِي و معناه أنك لا تراني أبدا لان الجبل لا يكون ساكنا متحركا في حال أبدا و هذا مثل قوله عز و جل- وَ لا يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتَّى يَلِجَ الْجَمَلُ فِي سَمِّ الْخِياطِ و معناه أنهم لا يدخلون الجنة أبدا كما لا يلج الجمل في سم الخياط أبدا- فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ‏ أي ظهر للجبل بآية من آياته و تلك الاية نور من الانوار التي خلقها ألقى منها على ذلك الجبل- جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسى‏ صَعِقاً من هول تزلزل ذلك الجبل على عظمه و كبره- فَلَمَّا أَفاقَ قالَ سُبْحانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ أي رجعت إلى معرفتي بك عادلا عما حملني عليه قومي من سؤالك الرؤية و لم تكن هذه التوبة من ذنب لان الانبياء لا يذنبون ذنبا صغيرا و لا كبيرا. تفسير فلسفي و عرفاني: ذات خداوند تجلي نموده و رؤيت شده است! 17 ) يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ وَ إِلَى اللَّهِ الْمَصيرُ اين آيه در آيه 15 توضيح داده شد. 18 ) كُلَّ يَوْمٍ هُوَ في‏ شَأْن‏ آيه شريفه دلالت ميکند خداوند متعال هر لحظه فعل جديدي دارد. خَطَبَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع فَقَالَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لا يَمُوتُ وَ لا تَنْقَضِي عَجَائِبُهُ لانَّهُ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ مِنْ إِحْدَاثِ بَدِيعٍ لَمْ يَكُن. (بحار الانوار، ‏54 / 167). تفسير فلسفي و عرفاني: ذات خداوند هر لحظه به شکل و صورتي ظهور و تجلي ميکند چه اين که ذات او عين همين موجوداتي است که سر تا سر هستي را فرا گرفته است! 19 ) كُلُّ شَيْ‏ءٍ هالِكٌ إِلا وَجْهَه‏ وجه خداوند تعالي يعني همان دين و جهتي که از آن به سوي او رفته مي‌‌شود، و چون تجلّي کامل دين در وجود و بيان اهل بيت عليهم السلام مي‌‌باشد، ايشان وجه الله مي‌‌باشند. ... سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: كُلُّ شَيْ‏ءٍ هالِكٌ إِلا وَجْهَهُ قَالَ: دِينَهُ وَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ وَ أَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ دِينَ اللهِ وَ وَجْهَهُ وَ عَيْنَهُ فِي عِبَادِهِ وَ لِسَانَهُ الَّذِي يَنْطِقُ بِهِ وَ يَدَهُ عَلى خَلْقِهِ وَ نَحْنُ وَجْهُ اللَّهِ الَّذِي يُؤْتى مِنْهُ. ... از امام صادق عليه السلام در باره فرموده خداوند عزيز و جليل: "جز وجه او همه چيز نابود است" پرسيدم. فرمودند: منظور از وجه خدا، دين خداوند است، و رسول خدا و امير المؤمنين دين خدا، و وجه او، و چشم او در ميان بندگانش، و لسان او که با آن سخن مي‌‌گويد، و دست قدرت او بر خلقش مي‌‌باشند و ما همان وجه الله هستيم که از آن به سوي خداوند آمده مي‌‌شود. تفسير فلسفي و عرفاني: هر چيزي غير از خدا هالک است يعني معدوم است جز ذات خدا زيرا وجود او عين موجودات هستي است! 20 ) سَنُريهِمْ آياتِنا فِي الافاقِ وَ في‏ أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَوَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ شَهيد آيه شريفه دلالت ميکند که آفاق و انفس، مخلوقات خداي متعالند که بر وجود خالق خود دلالت مينمايند و خداي متعال بر هر چيزي گواه و داناست. كلينى در كافى از ابو بصير روايت ميكند كه گفت از حضرت صادق عليه السّلام راجع باين آيه سؤال كردم، فرمود: خداوند باهل باطل نشان ميدهد كه چگونه مسخ ميشوند و آفاق بر آنها تنگى ميگيرد، پس در آن وقت قدرت پروردگار را در خود و آفاق خواهند ديد. عرض كردم: حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ يعنى چه؟ فرمود ظهور قائم آل محمد بامر خداوند حتمى است، خدا او را ظاهر گرداند تا همه مردم او را ببينند. تفسير فلسفي و عرفاني: تمامي آفاق و انفس عين ذات خدايند، لذا به هر چيز که نگاه کني ذات خدا را در آن مشاهده ميکني! 1 ) مَنْفِيٌّ عَنْهُ الاقْطَارُ مُبَعَّدٌ عَنْهُ‏ الْحُدُود 2 ) كُلَّ مَحْدُودٍ مُتَنَاهٍ إِلَى حَدٍّ فَهُوَ غَيْرُ مَحْدُودٍ وَ لا مُتَزَايِدٍ وَ لا مُتَجَزٍّ وَ لا مُتَوَهَّمٍ 3 ) غَيْرُ مَوْصُوفٍ بِحَدٍّ مُسَمًّى؛ لَمْ يَتَنَاهَ إِلَى غَايَةٍ إِلا كَانَتْ غَيْرَهُ لايَزِلُّ مَنْ فَهِمَ هَذَا الْحُكْمَ أَبَداً وَ هُوَ التَّوْحِيدُ الْخَالِصُ 4 ) لا يُقَالُ لَهُ حَدٌّ وَ لا نِهَايَةٌ وَ لا انْقِطَاعٌ وَ لا غَايَةٌ وَ لا أَنَّ الاشْيَاءَ تَحْوِيهِ فَتُقِلَّهُ أَوْ تُهْوِيَهُ‏ أَوْ أَنَّ شَيْئاً يَحْمِلُهُ فَيُمِيلَهُ أَوْ يُعَدِّلَهُ وَ لَيْسَ فِي الاشْيَاءِ بِوَالِجٍ‏ وَ لا عَنْهَا بِخَارِج چهار روايات شريفه دلالت ميکند که خداوند متعال مانند مخلوقات خود نيست که داراي امتداد و اقطار و حدود وجودي باشد بلکه خالق همه مکانها و زمانها و حدود است نه اين که عين اقطار آسمانها و زمينها و مخلوقات باشد چنانکه فلاسفه ميپندارند. اساس نظريه وحدت وجود اين توهم باطل است که برخي خداوند متعال را "نامتناهي" پنداشته‌اند در حالي که بديهي است تناهي و عدم تناهي از اعراض است. عرض هم از خواص جسم مي‌‌باشد، و خداوند متعال نه جسم است و نه عرض و هرگز به نامتناهي بودن که از خواص اجسام است متصف نمي‌گردد. لذا کسي که خداوند را متناهي يا نامتناهي بداند، او را جسم دانسته است، اگر چه خودش هم متوجه نباشد. خود فلاسفه هم صريحا معترفند که متناهي بودن و نامتناهي بودن از خواص کمّيت است. چنان‌که مي‌‌نويسند: تناهي و عدم تناهي از اعراض ذاتي‌اي هستند که به کميت و مقدار ملحق مي‌‌شوند. کم عرض است... و خواص و ويژگي‌هايي دارد که... پنجمين آن‌ خواص، متناهي بودن و نامتناهي بودن است. بنابر اين "تناهي و عدم تناهي" از ويژگي‏هاي اشياي داراي اجزا، و امتداد، و حادث، و ممكن، و مخلوق است، لذا به چيزي که اصلا جزء و کل و امتداد وجود ندارد نه متناهي گفته مي‎شود و نه نامتناهي. به عبارت ديگر "تناهي و عدم تناهي" دو معناي نقيض هم نيستند که از بودن يا نبودن هر دو محال لازم آيد، بلكه مانند "ملكه و عدم" تنها و تنها از صفات اشياي متجزي و مخلوق مي‏باشند، و خداوند تعالي كه خالق تمامي اشياي داراي مقدار و اجزا و كوچك و بزرگ است ذاتاً مباين با همه آن‏ها مي‏باشد. لذا خالق تعالي نه كوچك است و نه بزرگ، و نه متناهي و نه نامتناهي. نيز بر خلاف توهم برخي افراد، هيچ روايتي وارد نشده است که دلالت بر نامتناهي بودن ذات خدا داشته باشد، بلکه روايات بر اين دلالت دارد که خداوند متناهي نيست، و با توجه به توضيحي که داديم البته نامتناهي هم نخواهد بود. امير المؤمنين عليه السلام مي‏فرمايند: بزرگي او اين‌گونه نيست كه جوانب مختلف، او را به اطراف كشانده، و از او جسمي بزرگ ساخته باشند، و عظمت او چنان نيست كه اطراف به او پايان يافته، و از او جسدي بزرگ ساخته باشند، بلكه او داراي بزرگي شأن و عظمت سلطنت است. امام جواد عليه السلام مي‏فرمايند: همانا جز خداوند يگانه همه چيز داراي اجزا است، و خداوند يكتا نه داراي اجزا، و نه قابل فرض پذيرش كمي و زيادي مي‏باشد. هر چيزي كه داراي اجزا بوده، يا قابل تصور به پذيرش كمي و زيادي باشد مخلوق است و دلالت بر اين مي‏كند كه او را خالقي مي‏باشد. امام صادق عليه السلام مي‏فرمايند: همانا خداوند تعالي جدا از خلقش، و خلقش جدا از او مي‏باشند، و هر چيزي كه نام شي‏ء بر آن توان نهاد مخلوق است مگر خداوند عز و جل. و خداوند آفريننده همه چيز است، بس والاست آنكه هيچ چيز مانند او نيست. حضرت امام رضا عليه السلام مي‌فرمايد: اوست خداوند غير قابل شناخت آگاه شنواي بيناي يكتاي يگانه بي‏مانندي كه هيچ چيز از او صادر نشده، و او خود نيز از چيزي پديد نيامده، و هيچ چيزي مانند او نيست. آفريننده اشيا، و خالق اجسام، و پديد آورنده صورت‌ها است. اگر چنان بود كه ايشان مي‏پندارند، خالق با مخلوق و آفريننده با آفريده شده تفاوتي نداشت، در حالي كه او آفريننده و خالق است. فرق است بين او و اجسام و صوري كه او آن‏ها را آفريده است؛ زيرا هيچ چيزي مانند او نيست، و او نيز مانند هيچ چيزي نمي‏باشد. امام صادق عليه السلام مي‌‏فرمايند: اگر خداوند به صورت خلق باشد، به چه نشانه و دليلي استدلال خواهد شد که يكي از آن دو خالق و آفريننده ديگري است؟! 5 ) وَ لَمْ يَكُنْ لَنَا بُدٌّ مِنْ إِثْبَاتِ مَا لا نِهَايَةَ لَهُ مَعْلُوماً مَعْقُولا أَبَدِيّاً سَرْمَدِيّاً فَقَدْ ثَبَتَ فِي عُقُولِنَا أَنَّ مَا لا يَتَنَاهَى هُوَ الْقَدِيمُ الازَلِي‏ روايت شريفه دلالت ميکند که خداي متعال مانند مخلوقات نيست که بايد حتما امتدادي و متجزي و محدود الوجود باشند بنابر اين ما وقتي به مخلوقات که همه داراي حدود وجودي و محدوديتند مينگريم پي به وجود خالقي ميبريم که وجود او فراتر از اتصاف به حدود و نهايات ميباشد و چنين وجودي قديم و ازلي است نه اين که خدا مساوي با کل عالم و وجود بينهايت اشيا باشد چنانکه فلاسفه و عرفا ميپندارند. 6 ) فَسُبْحَانَكَ مَلاتَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ وَ بَايَنْتَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ فَأَنْتَ الَّذِي لا يَفْقِدُكَ شَيْ‏ء روايت شريفه دلالت ميکند که سلطنت خداي متعال همه جا را فرا گرفته و او به همه چيز داناست و ذات او مباين با تمامي اشيا است و هر کس او را بخواند و دست نياز و حاجت به سوي او بردارد او را سريع الاجابة مييابد نه اين که ذات خدا همه عالم وجود را پر کرده باشد چنانکه فلاسفه و عرفا ميپندارند. 7 ) الْحَمْدُ لِلَّهِ الْمُتَجَلِّي لِخَلْقِهِ بِخَلْقِه‏ روايت شريفه دلالت ميکند که خداوند تعالي خلقت دارد وجود خود را به واسطه آفرينش و هستي دادن به مخلوقات خود، به ايشان نمايانده و اثبات نموده است. نه اين که ذاتش به صورت همه اشنا ظهور کرده باشد و هيچ خلقي در کار نباشد چنانکه فلاسفه و عرفا ميپندارند. 8 ) هو فِي الاشْيَاءِ كُلِّهَا غَيْرُ مُتَمَازِجٍ بِهَا وَ لا بَائِنٌ مِنْهَا، مُتَجَلٍّ لا بِاسْتِهْلالِ رُؤْيَةٍ نَاءٍ لا بِمَسَافَةٍ قَرِيبٌ لا بِمُدَانَاة 9 ) دَاخِلٌ فِي الاشْيَاءِ لا كَشَيْ‏ءٍ فِي شَيْ‏ءٍ دَاخِلٍ وَ خَارِجٌ مِنَ الاشْيَاءِ لا كَشَيْ‏ءٍ مِنْ شَيْ‏ءٍ خَارِج‏ منظور از داخل بودن خداوند در اشيا اين است که او تبارک و تعالي مانند اشياي داراي اجزا و زمان و مکان نيست که بتوان او را خارج و دور از آن‌ها فرض کرد، و خارج بودن او از آن‌ها نيز به اين معنا است که باري تعالي مانند اشياي داراي اجزاء و زمان و مکان نيست که بتوان او را مانند شير و شکر ممزوج و داخل هم، يا مانند جوهر و عرض و صفت و موصوف متحد در وجود دانست؛ بلکه او ذاتي است متعالي از داشتن جزء و کلّ و زمان و مکان، و ماسواي او همه داراي اجزاي وجودي مي‌‌باشند. لذا ممازجت ( درهم آميختگي) و مباينت (کنار هم بودن، و دور يا نزديک هم قرار گرفتن) و اتّحاد و يگانگي او با اشيا ذاتاً محال است، و همه چيز تحت سلطنت و قدرت و علم او مي‌‌باشد، نه اين‌که _ نعوذ بالله_ وجود خداوند با اشيا يکي باشد! چنانکه فلاسفه و عرفا ميپندارند. 10 ) أَحَدِيُّ الْمَعْنَى يَعْنِي بِهِ أَنَّهُ لا يَنْقَسِمُ فِي وُجُودٍ وَ لا عَقْلٍ وَ لا وَهْم روايت شريفه دلالت ميکند که خداوند متعال بر خلاف تمام موجودات عالم است که متجزي و قابل انقسام در خارج يا عقل يا وهم ميباشند، نه اين که ذات او عين اشياي قابل انقسام در خارج و عقل و وهم باشد چنانکه فلاسفه و عرفا ميپندارند. 11 ) َقدْ كَانَ وَ لا خَلْقَ وَ هُوَ كَمَا كَان‏ روايت شريفه دلالت ميکند که خداوند متعال ازلي و قديم است و مخلوقات او حادثند و ذات خداوند متعال زمان و قبل و بعد ندارد و هرگز مانند خلق خود تغيير نميکند نه اين که گفته شود خداوند هيچ خلقي ندارد و خودش عين همه اشياء ميباشد و هر لحظه به صورتي در ميآيد چنانکه فلاسفه و عرفا ميپندارند. 12 ) حَدَّ الاشْيَاءَ كُلَّهَا عِنْدَ خَلْقِه روايت شريفه دلالت ميکند که خداوند متعال با آفريدن اشياء همه آنها را داراي حد و حدود وجودي قرار داده است نه اين که گفته شود هيچ خلقي در کار نيست و همه اشيا روي هم به طور بينهايت مساوي با ذات خدا است چنانکه فلاسفه و عرفا ميپندارند. 13 ) عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه‌السلام: أَنَّهُ قَالَ أَيَّ شَيْ‏ءٍ اللَّهُ أَكْبَرُ فَقُلْتُ اللَّهُ أَكْبَرُ مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَالَ وَ كَانَ ثَمَّ شَيْ‏ءٌ سِوَاهُ‏ فَيَكُونَ أَكْبَرَ مِنْهُ؟! قُلْتُ وَ مَا هُوَ فَقَالَ اللَّهُ أَكْبَرُ مِنْ أَنْ يُوصَف‏ روايت شريفه دلالت ميکند که تنها مخلوقاتند که با يکديگر مقايسه ميشوند و بعضي کوچکتر و بعضي بزرگتر ميباشند اما ذات احديت از سنخ موجودات متجزي و مخلوق نيست که به بزرگي يا کوچکي وجود وصف گردد و فراتر از اين است که قابل وصف باشد يا با مخلوقات مقايسه شود، نه اين که گفته شود وجود او آنقدر بزرگ است که جايي براي غير باقي نگذاشته است و وجود همه چيز حصهاي از وجود خداست! چنانکه فلاسفه و عرفا ميپندارند. 14 ) قَالَ لَهُ السَّائِلُ فَلَهُ إِنِّيَّةٌ وَ مَائِيَّةٌ قَالَ نَعَمْ لا يُثْبَتُ الشَّيْ‏ءُ إِلا بِإِنِّيَّةٍ وَ مَائِيَّةٍ روايت شريفه دلالت ميکند که خداوند متعال موجودي حقيقي و واقعي و داراي انيت و مائيت واقعي ميباشد نه اين که گفته شود انيت و مائيت خدا همان انيت و مائيت همه اشياست و وجود خداي خالق ماوراي اشياء انکار گردد! چنانکه فلاسفه و عرفا ميپندارند. 15 ) مَا هُوَ قَالَ شَيْ‏ءٌ بِخِلافِ الاشْيَاءِ ارْجِعْ بِقَوْلِي إِلَى إِثْبَاتِ مَعْنًى وَ أَنَّهُ شَيْ‏ءٌ بِحَقِيقَةِ الشَّيْئِيَّةِ غَيْرَ أَنَّهُ لا جِسْمٌ وَ لا صُورَةٌ روايت شريفه دلالت ميکند که خداي متعال موجودي واقعي است و بر خلاف همه اشياست که نه جسم دارد و نه صورت، نه اين که گفته شود خدا عين همه اشيا و اجسام و جمادات و حيوانات است چنانکه فلاسفه و عرفا ميپندارند. 16 ) مَعْرِفَتُهُ تَوْحِيدُهُ وَ تَوْحِيدُهُ تَمْيِيزُهُ مِنْ خَلْقِهِ وَ حُكْمُ التَّمْيِيزِ بَيْنُونَةُ صِفَةٍ لا بَيْنُونَةُ عُزْلَة معناي تباين صفتيه در مکتب وحي اين است که صفت مخلوقات اين است که اجزا و قابليت زيادت و نقصان دارند، ولي خداوند فراتر از داشتن اين وصف است، و بر خلاف اشيا و صفات آن‌ها مي‌باشد نه اين که گفته شود تباين مخلوقات و مجعولات، با خالق و جاعلشان، تباين صفت با موصوف است به اين معني که وجود مخلوقات با خدا يکي است، و تفاوت و تباين آن‌ها مانند تفاوت صفات يک شيء با ذات آن، و مانند تفاوت جواهر با اعراض آن‌ها است چنانکه فلاسفه و عرفا ميپندارند؛ چرا که در واقع صفت و موصوف، و جوهر و عرض يک چيزند نه دو چيز. لذا در نظر ايشان خالق و مخلوق هم در واقع يک چيزند نه دو چيز. 17 ) إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى كَانَ وَ لَيْسَ شَيْ‏ءٌ غَيْرُهُ وَ كَذَلِكَ هُوَ الْيَوْمَ وَ كَذَلِكَ لا يَزَالُ أَبَدا معني اين روايت شريفه در روايت يازدهم گذشت. 18 ) لا يَخْلُو مِنْهُ مَكَانٌ وَ لا يَشْغَلُ بِهِ مَكَانٌ قَرِيبٌ فِي بُعْدِهِ بَعِيدٌ فِي قُرْبِه‏ 19 ) سَبَقَ فِي الْعُلُوِّ فَلا شَيْ‏ءَ أَعْلَى مِنْهُ وَ قَرُبَ فِي‏الدُّنُوِّ فَلا شَيْ‏ءَ أَقْرَبُ مِنْهُ فَلا اسْتِعْلاؤُهُ بَاعَدَهُ عَنْ شَيْ‏ءٍ مِنْ خَلْقِهِ وَ لا قُرْبُهُ سَاوَاهُمْ فِي الْمَكَانِ بِه‏ دو روايت شريفه دلالت ميکند که خداي متعال مکان ندارد و هيچ جايي از سلطنت و آگاهي او خارج و دور نيست نه اين که گفته شود ذات خدا عين همه زمانها و مکانها و اشيا ميباشد چنانکه فلاسفه و عرفا ميپندارند. توضيح بيشتر در معني روايت نهم گذشت. 20 ) قُلْتُ أَيُّ شَيْ‏ءٍ الظِّلالُ قَالَ أَ لَمْ تَرَ إِذَا ظُلِّلَ فِي الشَّمْسِ شَيْ‏ءٌ وَ لَيْسَ بِشَيْ‏ء روايت شريفه دلالت ميکند که قطعا سايه چيزي است اما نه مانند خود چيزي که سايه دارد، نه اين که روايت دلالت بر جواز اجتماع نقيضين، يا اعتباري و عدمي بودن وجود ساير اشياء کند چنانکه فلاسفه و عرفا ميپندارند! 21 ) إِنَّ رُوحَ الْمُؤْمِنِ لاشَدُّ اتِّصَالا بِرُوحِ اللَّهِ مِنِ اتِّصَالِ شُعَاعِ الشَّمْسِ بِهَا. اگر کسي خيال کند بين ذات خدا و مخلوقات اتصالي وجود دارد خدا را متجزي و جسم دانسته است، و لذا منظور از اتصال روح مؤمن به خداوند متعال، قرب معنوي ميباشد، و اين مطلب خلاف وحدت وجود است نه تأييد وحدت وجود چنانکه فلاسفه و عرفا ميپندارند! 22 ) لَيْسَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ خَلْقِهِ حِجَابٌ غَيْرُ خَلْقِهِ احْتَجَبَ بِغَيْرِ حِجَابٍ مَحْجُوب‏ روايت شريفه دلالت ميکند که خداوند متعال مخلوقاتي واقعي دارد و البته از انجا که خداوند متعال موجودي غير متجزي و غير مقداري و بدون زمان و مکان ميباشد اصلا معني ندارد که بين او و مخلوقاتش حجاب و پردهاي واقع شود، نه اين که چنانکه فلاسفه و عرفا ميپندارند توهم شود خدا عين موجودات است و موجودات عين خدايند و وجود خدا همه هستي را فرا گرفته و اصلا دوئيتي بين او و مخلوقات نيست که فرض حجاب بين ان دو صحيح باشد! 23 ) فَبِهِمْ مَلاتَ سَمَاءَكَ وَ أَرْضَكَ حَتَّى ظَهَرَ أَنْ لا إِلَهَ إِلا أَنْت‏ روايت شريفه دلالت ميکند که خداوند متعال به واسطه پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم و ائمه عليهم السلام که ابواب معرفت خداوندند معارف توحيدي را به همه جا رسانده است به گونهاي که توحيد حقيقي در تمام آسمانها و زمين کاملا ظاهر شد، نه اين که پنداشته شود اين علوم را از هر جايي ولو از کفار و مشرکين يونان و... ميتوان اخذ نمود و در نتيجه هم گفته شود نعوذ بالله وجود خدا و پيامبر و و ائمه و شمر و يزيد و فرعون و... همه يک چيز است که همه جا را پر کرده است و اصلا خالق و مخلوق دو چيز نيستند! چنانکه فلاسفه و عرفا ميپندارند. 24 ) لا فَرْقَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَهَا إِلا أَنَّهُمْ عِبَادُكَ وَ خَلْقُك‏ روايت شريفه دلالت ميکند که خداوند موجودي است متعالي از مخلوقات خود و فرق ايشان با خدا اين است که ايشان بندگان و خلق خدايند نه خود خدا يا تطورات و تغيرات ذات خدا! يعني تو ايشان را افريدهاي و تو از تمامي اينها متعالي هستي نه اين که توهم شود خلق و عباد عين ذات خدايند و خدا عين ذات ايشان چنانکه فلاسفه و عرفا ميپندارند! 25 ) كَانَ إِذْ لا شَيْ‏ءَ غَيْرَهُ وَ خَلَقَ الشَّيْ‏ءَ الَّذِي جَمِيعُ الاشْيَاءِ مِنْهُ وَ هُوَ الْمَاءُ الَّذِي خَلَقَ الاشْيَاءَ مِنْه‏ روايت شريفه دلالت ميکند که خداوند متعال ازلي و قديم است و تمامي مخلوقات موجوداتي حادثند که او آنها را خلق نموده است نه اين که توهم شود خدا هيچ چيز خلق ننموده است و تمامي اشيا صادر شده از ذات خدا، بلکه خود خدايند! چنانکه فلاسفه و عرفا ميپندارند. 26 ) كَانَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه‌السلام يَقُولُ أَنَا عِلْمُ اللَّهِ وَ أَنَا قَلْبُ اللَّهِ الْوَاعِي وَ لِسَانُ اللَّهِ النَّاطِقُ وَ عَيْنُ اللَّهِ النَّاظِرُ وَ أَنَا جَنْبُ اللَّهِ. روايت شريفه دلالت ميکند که امير المومنين علي بن ابي طالب صلوات الله و سلامه عليه عبد خداي متعال ميباشد و از جهت علم و اراده و لسان و سمع و بصر حجة الله ميباشد و تمام حرکات و سکنات ايشان همان چيزي است که خداوند ميخواهد نه اين که توهم شود نعوذ بالله امير المومنين علي بن ابي طالب صلوات الله و سلامه عليه و عمر و ساير اشيا همگي به طور مساوي حصههاي ذات خدايند چنانکه فلاسفه و عرفا ميپندارند! 27 ) بِكَ عَرَفْتُكَ وَ أَنْتَ دَلَلْتَنِي عَلَيْكَ وَ دَعَوْتَنِي إِلَيْكَ وَ لَوْ لا أَنْتَ لَمْ أَدْرِ مَا أَنْت‏ معناي صحيح معرفت خداوند به خودش، داراي وجوه صحيحي است كه به برخي از آن‌ها اشاره مي‏كنيم: وجه اول) از آنجا كه ذات خداوند، تعاليي از دارا بودن مقدار و اجزا، و منزه از داشتن شكل و شبح و شبيه و مثل و مانند و نظير است، پس هيچ چيزي غير از خود او آينه شناخت و معرفي او واقع نمي‏شود، و تنها او را بايد به خودش شناخت نه چيزي ديگر. امير المؤمنين عليه ‏السلام مي‌فرمايند: إنما يشبه الشيء بعديله، وأما ما لا عديل له فكيف يشبه بغير مثاله. همانا هر چيزي به عديل و نظير خود تشبيه مي‏شود، و اما آن چيزي که براي او عديل و نظيري نيست چگونه به چيزي تشبيه ‏شود که مانند و مثال او نيست. وجه دوم) "موجود"، در نظر مخلوق منحصر است به ذات داراي مقدار ـ حال يا متناهي و يا نامتناهي ـ و احتمال وجود ذاتي كه مباين با مقدار و تعاليي از جزء و كل باشد صرفا در نظر او منتفي است. بنابراين تا هنگامي كه خداوند تعالي، خودش بشر را از اين قصور در فكر، و عدم التفات به موضوع لايق براي الوهيت نجات ندهد، و او را به وجود تعاليي از مقدار و اجزاي خود متوجه نفرمايد، موضوع حقيقي خداشناسي براي وي مجهول مطلق خواهد بود، و در اين حال مکلف نمودن او به تحصيل معرفت "تكليف بما لا يطاق" مي‏باشد. پس تنها خود اوست كه اولا مخلوقات را متوجه وجود خودش ـ به عنوان ذاتي كه بر خلاف همه اشيا است ـ مي‏سازد، و ثانيا از راه وجود مخلوقات خود، وجود خويش را براي عقول اثبات مي‏نمايد. امام صادق عليه ‏السلام مي‏فرمايند: فعرفهم نفسه ولو لا ذلك لن يعرف أحد ربه. پس خداوند خود را به ايشان معرفي نمود، و اگر چنين نبود هيچ کس پروردگار خود را نمي‌شناخت. (يعني اين که خداوند تبارک و تعالي معناي توحيد و يگانگي غير قابل حس و ادراک و شناخت بودن ذات خود را به ايشان شناساند وگر نه هرگز کسي متوجه اين مطلب نمي‌شد و ذات خدا را داراي شکل و صورت و قابل شناخت و ادراک و وجدان و يافتن مي‌دانست.) ولو لا ذلك لم يدر أحد من خالقه ولا من رازقه. و اگر چنين نبود احدي نمي‌دانست خالق و رازق او کيست. ... لابي عبد الله‏ عليه ‏السلام: هل جعل في الناس أداة ينالون بها المعرفة؟ قال: لا، إن علي الله‏ البيان لا يكلف الله‏ نفسا إلا وسعها ولا يكلف الله‏ نفسا إلا ما آتاها. از امام صادق عليه السلام سوال کردم: آيا در مردم وسيله‌اي قرار داده تا به معرفت او برسند؟ فرمودند: نه بلکه بر خداست که بيان کند و خداوند تعالي هيچ نفسي را تکليف مگر به اندازه قدرت و توانش و هيچ کسي را تکليف نمي‌کند مگر به همان اندازه که به او قدرت داده است. توضيح معناي روايت فوق اين است که سائل پرسيد آيا مردم به خودي خود مي‌توانند به معرفت صحيح خداوند تبارک و تعالي دست يافته و او را بر خلاف همه اشيا، و فراتر از حس و ادراک و شناخت بدانند يا خير؟ و امام عليه السلام در جواب مي‌فرمايند که اگر خداوند تبارک و تعالي شناخت صحيح، و فراتر از قابليت درک و حس بودن خود را به ايشان نمي‌شناساند، ذات او را مانند ساير اشياي قابل تصور و توهم و ادراک و شهود و وجدان مي‌پنداشتند، و به ضلالت و گمراهي مي‌افتادند. لم يكلف الله‏ العباد المعرفة ولم يجعل لهم إليها سبيلا. خداوند بندگان را به معرفت تکليف نفرموده، و براي ايشان راهي به سوي آن قرار نداده است. ليس لله‏ علي خلقه أن يعرفوا، وللخلق علي الله‏ أن يعرفهم ولله‏ علي الخلق إذا عرفهم أن يقبلوا. خدا را بر بندگان اين حق نيست که او را بشناسند، بلکه بر خدا لازم است که خود رابه ايشان بشناساند. و بر خلق واجب است که هنگامي که خداوند خود را به ايشان شناساند بپذيرند. وجه سوم) گر چه انسان‌ها فاعل افعال خير و شر خود مي‌باشند اما اين خداوند تعالي است که اسباب هدايت ايشان را فراهم ساخته، و براي ايشان کتاب‌هاي آسماني و پيامبران و امامان معصوم قرار داده است، لذا نسبت هر گونه خير و نيکي که از انسان‌ها صادر شود ـ كه از جمله آن‌ها نعمت تعقل و اقرار به معرفت الهي هم مي‌باشد ـ به خداوند، اولي از نسبت آن‌ها به مخلوق مي‏باشد، اما نسبت اعمال زشت ايشان به خود آن‌ها اولي است، چرا که نعمت‌هاي خداوند را کفران نموده، و آن‌ها را در مسير معصيت الهي مصرف نموده اند. امير المؤمنين عليه ‏السلام مي‏فرمايند: عرفت محمد
  • حسین ۲۳:۱۶ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    جناب آقای وکیلی توجه فرمایند که عالم مجردات گوشه ندارد! لذا گوشه عالم هستی با گوشه آسمان تفاوتی ندارد لذا جوابشان به درد امثال خودشان می خورد که اجرارا حتی ادعای تخصص هم ندارند!
  • حسین ۲۳:۱۸ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۹
    0 0
    این اشکال به آقای نصیری وارد نیست بلکه به کسانی وارد است که از یک طرف خدا بر روی کعبه کتابشان را تأیید می کند! و از طرف دیگر خودشان به مزخرفات همان کتاب اشکال می کنند!!
  • ۰۴:۲۵ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۰
    0 0
    یادش بخیر!..در کلاس درس های مراجع کار را تا دعوا و درگیری هم پیش میره!!..
  • سید ۰۸:۵۹ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۰
    0 0
    میشه بفرمایید از کجای داستان بیشتر لذت بردید؟
  • سید ۰۹:۰۲ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۰
    0 0
    بابا اینقدر پاستوریزه نباش یه نگاهی به مطلب قبلی جناب آقای وکیلی مینداختی بعد جوابیه!!! آقای نصیری رو میخوندی تا یه وقت ذوق مرگ نشی
  • سید ۰۹:۱۰ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۰
    0 0
    میگم این جناب حسین هم ترشی نخوره یه چیزی میشه!!! منتهی تریبون نداره بابا یکی از ایشون هم دعوت کنه تا بچه از شدت فوران علوم نترکه؟
  • سید ۰۹:۵۱ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۰
    0 0
    جناب نصیری و شاگردانشان دقت کنند!؟: مدرسه وحی و اهل بیت علیهم السلام از پیروانشان اکیدا خواسته اند که شناخت حق و حقیقت را با رجال [دقیقا یعنی بزرگان و نامداران] پیوند نزنند و بلکه حق را با موازین خاص خودش که برهان و قران و عصمت است بشناسند و آنگاه بر اساس آن بزرگان را تایید یا تخطئه نمایند: اولا این که رجال دقیقا ... است از کجا به این دقت رسیدید؟ دوما لازمه این حرف یعنی بازگشت به اخباریت محض چون: 1- راه دستیابی به حق کدام است؟ لابد جنابان خودتان؟ و بعد از شناخت حق چه حاجت به بزرگان تا محکشان بزنیم؟ 2- شما میگویید برهان و دریغ از یک برهان ساده در ادعاهای شما!؟ 3- لطفا اگر حکمت متعالیه درس گرفته اید یا نه مجددا نزد اساتیدی بخوانید که براهین موجود در این کتب را به تفصیل برای شما شفاف نمایند! 4- نقش تفکر را هم که اینقدر در روایات مورد توجه بوده بیان بفرمایید که اکثر عبادت ابی ذر التفکر! 5- آیا این نیست که برهان را باید از رجال متخصص آموخت یا برهانی که شما میگویید نوع جدیدیست؟ پس اگر میدانید دور چیست دور بوجود نمی آید؟ 6- آیا فهم قرآن و حدیث اینقدر سطحش پایین است که هر کس خودش مراجعه نماید او را از شاگردی متخصصینی که دنباله سلسله شریف شاگردان مکتب امام صادق علیه السلام هستند بی نیاز کند؟ 7- آیا ریشه تفکر بدبینانه(مشککانه) شما سر از سوفسطائیه در نمی آورد؟ 8- شما حتی اگر دروس فقه و اصول را بخوبی فرا می گرفتید در می یافتید که با تعطیل قول رجال متخصص بسیاری از مسائل شرعی تعطیل میشود، همچون اخباریه؛ و هکذا سوالات متعددی که با آن مواجه هستید که البته مواجه نیستید چون شما حرف فقط حرف خودتان است و برداشت فقط برداشت خودتان از منابع.
  • ۱۰:۲۴ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۰
    0 0
    احسنت احسنت احسنت
  • ۱۰:۲۵ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۰
    0 0
    مقداد جان من اشتباه منفی زدم
  • ۱۰:۲۶ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۰
    0 0
    آفرین هدی
  • ۱۰:۲۸ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۰
    0 0
    این فلسفه زده ها در پس آینه ی جهل طوطی صفت هر چه استاد جهالت گفت بگو میگویند
  • ۱۰:۲۸ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۰
    0 0
    حقا همینطور است
  • ۱۰:۳۴ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۰
    0 0
    جناب هدی اصولا این فلاسفه استاد از این شاخه به آن شاخه پریدن هستند و این وکیلی در ادامه بحث با سپر قرار دادن افراد و شهیریت آنان قصد داشت بحث را قولا سیاسی کند اما انصافا نه این وکیلی بلکه بزرگترهایش هم در مقابل استاد نصیری زانو خواهند زد و چون در کشکولشان چیزی جز مهملات نیست
  • ۱۰:۳۴ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۰
    0 0
    زیبا قاطع و بنیان کن
  • ۱۰:۳۵ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۰
    0 0
    احسنت به شما
  • ۱۰:۳۶ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۰
    0 0
    خارج بوده و خواهند بود و به هیچ بابی قابل داخل شدن نیستند الا توبه
  • ۱۰:۳۷ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۰
    0 0
    تمام توان شما در نقد طرف همین اتهام است
  • ۱۰:۴۱ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۰
    0 0
    جناب صادق وکیلی که هیچ بزرگترهاش هم نمیتونن جواب بدهند چون باطل را که نمیشود اثبات به حق نمود
  • ۱۰:۴۵ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۰
    0 0
    چرا شما زنها با این ادبیات لوس حرف میزنید ( جوجه کوچولو ) این تمام توان ادبیات و استدلال شماست
  • ۱۲:۵۹ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۰
    0 0
    به نام خدا سلام الله اکبر الله اکبر الله اکبر فتنه فتنه فتنه این فتنه است به جد می گویم نگذارید بال و پر بگیرد هر دو عزیز انشاءالله برای تعالی مومنین کار می کنند اما: برادران و خواهران مراقب باشید این بحث ها بحث های علمی است و اختلاف سلیقه و برداشت علمی را از فضای خود به میان مردم عادی و بازاری ها نکشانیم اجازه ندهید(( امام خمینی (ره): مشکلات صنف کامیون داران در میان خودشان است و خودشان حل می کنند برادران خبرگان شما هم مشکلات را در میان خود حل کنید زیرا بحث ها و اختلافات ما به میان مردم عادی کشیده می شود)) مردم دین دارند وحساسند اما علم و استدلال دینی کامل نه آقا می خواهند کاری کنند شیعه در مقابل شیعه بایستد چرا 2 طلبه در امام زاده صالح بر سر این موضوع صحبتشان به جنجال و تشنج برسد می خواهند شیعه برای شیعه حکم تکفیر دهند مراقب باشید این بحث ها برای راننده تاکسی نیست که در تاکسی بگوید من با کدام علم منطق و فسلفه موافق یا مخالفم که منبع را نیز بگوید فلان شخص یا اینکه در بحث دفاع و رد صحبتشان به درگیری ونزاع واتهام زنی برسد مراقب باشید و عظمت انسان های بزرگ شناخته شده قابل قبول همه را از بین نبریم اگر نقد است بین خودتان بعد نتیجه هم برای خودتان آنچه برای من عوام است فقط بگویید و لا غیر الهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
  • ۱۳:۱۲ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۰
    0 0
    سید بی ادب بجای بی ادبی و متلک پرانی به یک خط از نوشته های این ترشی نخورده جواب بده
  • ۱۳:۱۵ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۰
    0 0
    تو مواظب باش سر از یونان درنیاوری بقیه پیشکش
  • ۱۳:۱۹ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۰
    0 0
    به نام خدا سلام الله اکبر الله اکبر الله اکبر فتنه فتنه فتنه این فتنه است به جد می گویم نگذارید بال و پر بگیرد هر دو عزیز انشاءالله برای تعالی مومنین کار می کنند اما: برادران و خواهران مراقب باشید این بحث ها بحث های علمی است و اختلاف سلیقه و برداشت علمی را از فضای خود به میان مردم عادی و بازاری ها نکشانیم اجازه ندهید(( امام خمینی (ره): مشکلات صنف کامیون داران در میان خودشان است و خودشان حل می کنند برادران خبرگان شما هم مشکلات را در میان خود حل کنید زیرا بحث ها و اختلافات ما به میان مردم عادی کشیده می شود)) مردم دین دارند وحساسند اما علم و استدلال دینی کامل نه آقا می خواهند کاری کنند شیعه در مقابل شیعه بایستد چرا 2 طلبه در امام زاده صالح بر سر این موضوع صحبتشان به جنجال و تشنج برسد می خواهند شیعه برای شیعه حکم تکفیر دهند مراقب باشید این بحث ها برای راننده تاکسی نیست که در تاکسی بگوید من با کدام علم منطق و فسلفه موافق یا مخالفم که منبع را نیز بگوید فلان شخص یا اینکه در بحث دفاع و رد صحبتشان به درگیری ونزاع واتهام زنی برسد مراقب باشید و عظمت انسان های بزرگ شناخته شده قابل قبول همه را از بین نبریم اگر نقد است بین خودتان بعد نتیجه هم برای خودتان آنچه برای من عوام است فقط بگویید و لا غیر الهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
  • حمید ۱۳:۵۱ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۰
    0 0
    تو باغ نیستید ! به جای اصل بحث ببینید کجا رو گرفتید و اشکال می کنید.
  • ۱۳:۵۴ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۰
    0 0
    تو خودت آخر فرافکنی هست با این حرفت فرا فکنی اونی کرد که بحث را آورد رو اشخاص
  • ۱۳:۵۴ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۰
    0 0
    اه اه اه
  • ۱۳:۵۹ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۰
    0 0
    خیلی هم بر عکس شما جناب حمید
  • ۱۴:۰۰ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۰
    0 0
    احسنت ناشناس اول
  • ۱۴:۰۱ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۰
    0 0
    تهمتت خیلی وقته شمار وموی سرت تکراری
  • ۱۴:۰۳ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۰
    0 0
    ابن عربی وجودش انحراف است
  • ۱۴:۰۴ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۰
    0 0
    همه خوبان عالم تحت تاثیر اهلبیت عصمت ع هستند
  • ۱۴:۰۵ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۰
    0 0
    چرت و پرت فرمودید دانشجوی فلسفه
  • ۱۷:۰۲ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۰
    0 0
    الله اکبر الله اکبر الله اکبر فتنه ان است که جلوی ازاداندیشی گرفته شود
  • مهدی ۱۹:۵۹ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۰
    0 0
    هرکسی با روایات مانوسبشه و قرآن بخونه میفهمه که فلسف و عرفان مردود است نیاز به توضیح واضحات نیست با علم بشری(فلسفه و عرفان) نمی توان کلام خدا رو فهمید میشه؟ اصلا این دو تا رو نمیشه مقایسه کرد عزیزم یک کامپیوتر میتونه سازنده خودش رو و فکر سازنده خودش رو (نعوذبالله از این مثال که بسیار ناقص است) بفهمه و تصور کنه؟ عزیزان به مدارک و مدارج خود نبالید به مقامات و نامها غره نشوید کلام معصوم و قرآن ما را بس است اگر به مدرک است بند هم دکتر و عضو هیئت علم یدانشگاهم ولی دین خدا برای من و یک بیسواد 1400 پیش یکی اومده و اون چیزی که ما به نام فلسفه ریتضی فیزیک و ... میخایم دین رو با اون تبیین کنیم دین ساخته خودمون میشه نه دین خدا این خیلی واضحه به نظرم
  • ۲۱:۲۰ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۰
    0 0
    سید جان! قربان جدت! سوفسطایی ابن عربی است که با اذعان به تناقض آمیز بودن نظریه وحدت وجود (تنزیه در عین تشبیه) آن را می پذیرد. سوفسطایی مولف محترم ممد الهمم است که می گوید ذات خداوند محل اجتماع ضدین و نقیضین است و بسیاری دیگر از این دست حرفهای خلاف برهان و عقلاننیت و به تبع آن وحی. روایات به ما گفته اند تفکر کنید تا به این تهافت گویی های آشکار و فضیحت بار نیافتید و نام مشهور گویندگان این تناقضها شما را از تفکر باز ندارد.
  • هادی ۲۲:۵۳ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۰
    0 0
    سلام مرحوم شیخ بهایی در کتاب چهل حدیت خود ذیل حدیث 36 صفحه 434 چاپ جامعه مدرسین از ابن عربی با عظمت یاد می کند به نظر بنده این مطلب بهترین شاهد است بر تشیع ابن عربی و اینکه شیخ بهایی به عرفا و عرفان و به خصوص مکتب ابن عربی خوش بین بوده است
  • ۲۳:۴۷ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۰
    0 0
    حضرت آیت الله العظمی وحید خراسانی: این سنخیتی که بین علت و معلول قائلند باطل است، وحدت وجود و موجود از ابطل اباطیل است و کفر محض است. ما امام صادق را نشناختیم، اگر جعفر بن محمد را می شناختیم، دنبال این و آن نمی رفتیم، قی کرده های فلاسفه یونان را نشخوار نمی کردیم، زباله های عرفان اکسلوفان را هضم نمی کردیم
  • عمو ۰۹:۲۲ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۱
    0 0
    جای اینکه تیترا رو بخونی و زحمت نظر دادن به خودت بدی برادر ابتدا مطلب دو طرف رو بخون. مثلا مطلب آقای وکیلی و آقای نصیری رو درباره مرحوم کمپانی بخون ببین آقای نصیری آقای وکیلی رو چه طور متهم کرده بدون اینکه پاسخ قانع کننده ای به حرف ایشون بده.
  • عمو ۰۹:۳۱ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۱
    0 0
    باز به جای جواب دادن رفقا در حال اتهام زدن هستند. اولا آقای نصیری خودشان ابتدا فیض و شیخ بهایی را مطرح کرده اند و امروز از دادن جواب کافی طفره می‌روند. در واقع ادعای دو مطلب آقای نصیری با هم متفاوت است و ایشان پاسخ نقل های ناقص و تفسیر به رای خودشان از مطالب این بزرگواران را که مورد نقد آقای وکیلی بود نداده اند. در ثانی شروع گفت و گو از این بخش به نظر بنده هم شروع درستی است. چون از همه مطالب ساده تر و برای عموم قابل فهم تر است. وگرنه بخش هایی که آقای نصیری زحمت کشیده و به عنوان محور مطرح کرده قابل بحث تر است و رد و بدل کردن اتهام در آنها ساده تر. و البته به طبع کسانی که سریع به دنبال تکفیر و تفسیق هستند خوش تر می آید چون در ابتدا و البته نه در انتهای بحث سریع تر می‌توان چنین اتهاماتی را مطرح کرد. اما گوی و میدان حاضر است. آقای نصیری هم مجبور شد برای خالی نماندن عریضه از اتهامات خلافی که به بزرگان داده بالاخره پاسخی داد که خواندن بحث دو طرف به وضوح نشان میدهد ماجرا چیست. چون ظاهرا به نوعی آقای نصیری تلاش می‌کند با مغلطه های بچه گانه درباره تخصص آقای وکیلی از زیر بحث فرار کرده و کلیت بحث را به حاشیه ببرد.
  • عمو ۰۹:۳۷ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۱
    0 0
    پس احتمالا یا این شعر از مولوی نیست یا مولوی در زمره اهل عرفان نبوده از بیخ: گفت توبه كردم از جبر اى عيار اختيار است اختيار است اختيار انشالله میگیم مولوی هم توبه کنه. چون ظاهرا باب تهمت و تکفیر باز شده و به این راحتی هم بسته نمی شه.
  • عمو ۰۹:۴۱ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۱
    0 0
    چون دامادش راهشو ادامه نداده باید فاتحه ادعاشو خوند؟ بابا این دیگه چه جور بحث کردنه؟ چون دامادش راه طرفو ادامه نداده مثلا میشه تکفیرش کرد؟ این روش به کجای سیره و روش معصومین شبیهه؟
  • عمو ۰۹:۴۶ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۱
    0 0
    فعلا که بر خلاف مدعا شما حضرات ریش رجال را چسبیده اید و آن رجال هم کمکی به نفسانیات شما و میل شدیدتان به منکوب و سرکوب کردن معارف دین نمی‌کنند. حضرات شما به صرف اینکه آقای نصیری جوابیه ای نوشته اند حتی به خودتان زحمت مقایسه ادعاهای مطرح شده در این سه مطلب رد و بدل شده را نداده اید و به حواشی خود ساخته چسبیده اید.
  • عمو ۰۹:۵۰ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۱
    0 0
    ظاهرا آقای نصیری با دادن نسبت خلاف بحث اشخاصو کشید جلو نه؟
  • حسين ۱۰:۰۱ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۱
    0 0
    با سلام 1- در دوران جنگ‌هاي صليبي متاسفانه بدليل همين تكفيرها و تفسيق‌ها جامعه اسلامي نتوانست در برابر صليبيون در ابتداي امر موفقيتي پيدا كند بلكه در برخي موارد به نفع صليبيون با گروه ديگر مي جنگيدند و نتيجه‌اش كشتار مسلمين و ... بود. 2- بهتر است به جاي تكفير و تجهيل همديگر به يك بحث علمي آزاد با مبنا و درست و حسابي بپردازيد. 3- يقينا نمي‌توانيد بزرگان فراواني كه معتقد به فلسفه و عرفان بودند را تكفير كنيد. كفر قول با كفر قائل متفاوت است. بر فرض هم كه بتوانيد كفر بودن و انحراف فلسفه و عرفان را از مباني قرآن و عترت ثابت كنيد باز هم نمي توانيد كفر قائلان را اثبات نماييد. 4- بايد مشخص كنيم كه نظر اسلام مساوي نظر قرآن يا عترت به تنهايي نيست. بلكه مبنا اينطور است كه با بررسي يك آيه و بررسي آن با آيات مشابه و در نهايت كل قرآن، نظر قرآن بدست مي‌آيد نه نظر اسلام. سپس يك روايت را بايد از نظر سند بررسي كرد و با قرآن و مسلمات عقلي بررسي كرد و در صورت عدم مخالفت، بايد با روايات ديگر اهل البيت (ع) مقايسه شود و در نهايت نظر اهل البيت (ع) بدست مي‌آيد نه نظر اسلام. حاصل برآيند نظر قرآن و عترت (ع) با توجه به مسلمات عقلي، نظر اسلام مي‌شود. اين يك منظومه فكري درست و حسابي مي‌شود. بايد توجه داشت كه آنچه عدل قرآن است عترت (ع) است نه روايات عترت (ع) مگر آنكه ثابت شود از عترت (ع) است. 5- نهيت امر اينكه نبايد باب بي احترامي و بي ادبي و مراء را گشود كه موجبات خوشحالي خناسان انس و جن خواهد شد.
  • ۱۰:۳۳ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۱
    0 0
    آقای نصیری سوال کرده و جواب اون سوالات مهم هستند.
  • ۱۰:۳۸ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۱
    0 0
    آقای نصیری 3 سوال مهم پرسیدند. این خیلی خوب است ولی جواب منتقدین از جمله خود آقای نصیری به این سوالات چیست؟ آیا آقای نصیری قائل به این هستند که به جز خدای متعال موجود دیگری هم در این دنیا موثر هستند و اگر موثرند درباره توحید افعالی توضیح دهند. صرف سوال پرسیدن و شبهه درست کردن صحیح نیست با ید به سوالات مطروحه پاسخ نیز داده شود.
  • ۱۰:۴۴ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۱
    0 0
    هدی خانم اگر بجز خدا چیز دیگری قائلید که وجود دارد، لطفاً بگویید آن چیز چیست؟
  • جواد ۱۰:۴۸ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۱
    0 0
    علامه بيسواد ميلاني در وبلاگ خود نقدي نوشته بر كتاب از برهان تا عرفان استاد طاهرزاده در انجا ميگويد اينكه در كتاب از برهان تا عرفان گفته عين الوجود مانند عين شيريني است ما عين شيريني نداريم. بنده خدا ميلاني فكر كرده عين شيريني بايد چيز خاصي باشد بلكه منظور مولف اين است كه مثلا شكر شيريني ذاتي اوست يعني شكر شيريني اش از خودش مي باشد و ميتواند باعث شيريني چيزهاي ديگر هم شود يا مثلا اب را گويند عين تري است يعني تري اب از خودش هست و باعث تر شدن چيزهاي ديگر ميشود خداوند هم عين الوجود هست يعني وجودش از خودش هست و به ديگران هم وجود ميدهد البته نه اينكه ابتدا چيزي هست بعد او به ان وجود ميدهد بلكه همين كه اراده ميكند چيزي خلق شود ان خلق ميشود و وجود پيدا ميكند كه به اين ميگويند تجلي
  • الهی ۱۱:۰۱ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۱
    0 0
    آقای نصیری کاش بجای نقد فلسفه بنابر فهم فلسفه داشته باشد گویا ایشا ن علاقه ای به خواندن موضوعات ومسایل فلسفه ندارد ولی دوستدارد آن ها را نقد کند به ویژه مباحثی که علی الظاهر با روایات وآیات سازگاری ندارد
  • ۱۱:۰۳ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۱
    0 0
    آقایان مدافع ابن عربی چه پاسخی برای این همه بی ربط گویی و خلاف عقل و منطق و وحی حرف زدن محیی الدین دارند؟ آیا این است آن دامن دامن و خرمن خرمن معارف که در فصوص و فتوحات است؟ این یتاه بکم؟
  • رضا ۱۱:۱۴ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۱
    0 0
    جناب آقاي نصيري در پاسخ آقاي وكيلي خاموش بماني پاسخي است در خور
  • جواد ۱۳:۱۶ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۱
    0 0
    چه مزخرف ميگي اگر كسي اطلاعات فلسفي اش در حد فلسفه مقدماتي اقاي عبوديت باشد و مثنوي را گذرا مطالعه كرده باشد ميبيند حرفهاي نصيري و ميلاني روي هواست
  • جواد ۱۴:۰۳ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۱
    0 0
    خداوند فقهاي عالي مقام را حفظ كند ولي بهتر است ايشان توحيد مفضل را هم مطالعه بفرمايند كه امام صادق در جايي به فلسفه يونان استناد ميكند و در جايي از قول ارسطو مطلبي ميگويد البته همه قبول داريم ارسطو ها بايد فداي ائمه شوند ولي اين ربطي به اينكه اگر كسي سخن حقي گفت مورد تاييد واقع شود ندارد
  • ۱۶:۵۷ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۱
    0 0
    امان از وقتی که بی ادبی با بی سوادی جمع شود که محصولش همین جیمی است!
  • ۱۶:۵۹ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۱
    0 0
    از قیاسش خنده آمد خلق را ... مع الفارق قیاسیدید
  • ۱۷:۰۲ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۱
    0 0
    شهید ثانی: این عین خواری نزد خداوند است که مدعی پیروی از پیامبر و اهل بیت علیهم السلام در پی احیای دین ارسطو و دیگر فیلسوفان مانند او باشد. زین الدین بن علی عاملی معروف به شهید ثانی فقیه برجسته شیعه (متوفی 966 هجری) و مولف آثار متعدد فقهی و اعتقادی از جمله شرح بر لمعه شهید اول در یکی از رساله های خود در نصیحتی خطاب به طلاب و اهل علم زمان خود ضمن گلایه از این که برخی از فضلا و عالمان زمانش با کتب حدیث مثل کافی و ... بیگانه هستند، می نویسد: « و محنت بزرگتر و مصیبت جانکاه تر که موجب معصیت مرتکب آن است، آن چیزی است که در زمانه ما بین بسیاری از کسانی که نام اهل علم بر خود نهاده اند در شهرهای ایران شایع است و آن این که عمر و روزگار خود را صرف فراگیری علوم حکمت مانند منطق و فلسفه و غیر این دو می کنند، در حالی که تحصیل این قبیل علوم یا ذاتا و یا به دلیل منافات آن با امری واجب [مانند این که تحصیل این علوم فرصت تحصیل و توغل در علوم حقیقی و معارف برهانی وحیانی را از شخص سلب می کند] حرام است. در حالی که اینان اگر بخشی از این وقت خود را صرف تحصیل علم دینی ـ که خداوند در قیامت از آنان در باره آن به جدّ سئوال خواهد کرد و به خاطر کوتاهی در تحصیل آن مورد بازخواستشان قرار خواهد داد ـ کنند به آن مقدار از علم دین که تحصیلش بر آنها واجب است دست خواهند یافت. شگفت آن که اینان با این وضعیت [بی اعتنایی به علوم حقیقی دینی و در پی تحصیل فلسفه رفتن] فکر می کنند که کار خوبی انجام می دهند و بلکه بر این گمانند که آنچه آنها در پی آموختن آن هستند بزرگترین فضیلت بوده و متضمن سود سرشار است؛ در حالی که این عین خواری نزد خداوند متعال و دوری از اوست. بلکه این فاصله گرفتن و بریدن اساسی از دین است که کسی که مدعی پیروی از آقای رسولان حضرت محمد و اهل بیت پاکش صلوات الله علیهم اجمعین است، در پی احیای دین ارسطو و امثال او از فلاسفه باشد و دین حقیقی الهی را که ساکنان زمین آسمان بدان پایبندند رها کند. به خداوند بزرگ از این غفلت پناه می بریم و از جنابش درخواست بخشش و رحمت داریم. (به نقل از: رسائل الشهيد الثاني( ط- الحديثة) ، عاملى، شهيد ثانى، زين الدين بن على‌، ‌ ناشر: انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم‌ تاريخ نشر: 1421 ه‍ ق‌ مصحح:مختارى، رضا و شفيعى، حسين‌)
  • ۱۷:۰۹ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۱
    0 0
    آقای عرفان نشناخته سالها باید تلمذ کنی تا فهم این مطلب کنی حتما با این استدلال غلط العیاذ باالله این آیه قران را هم «الرحمان علی العرش الستوی»به غلط بودن متهم مینمایی
  • ۱۷:۳۳ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۱
    0 0
    حسین آقا کاش منبع این مطالب را ذکر می فرمودید تابیشتر استفاده کنیم در مجموع باید گفت چه فلاسفه و متکلمین اسلامی ویا عرفای نامدار اسلامی وعالمان دینی فارغ از غرفان فلسفه همه از ذات اقدس حضرت حق ، با فهم خوذ میگویند که براساس همین روایات ... إن اللّه‏ عزّ وجلّ أعظم من أن يوصف بالوجه. است لذا براساس گفته شیخ بهایی ... مقصود تویی کعبه وبتخانه بهانه... ودر نهایت به قول مولانا ..... اگر در دست هریک شمعی بدی اختلاف از گفتشان بیرون بدی لذا کشاندن چنین مباحثی که گاهی از حد عقول افراد عادی خارج است از اشتباهات غیر قابل جبران است که بیشتر موجب تضعیف باورهای دینی است تا تحکیم آن
  • جواد ۱۹:۰۱ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۱
    0 0
    خوب بود نقد را جواب میدادی انسانی که منظور از عین شیرینی بودن را نمیفهمد و اظهار نظر میکند اگر بیسواد نیست پس چیست؟
  • بهروز ۱۹:۵۳ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۱
    0 0
    دوستان وقت خود را برای خواندن اینگونه مناظره ها هدر ندهید. بعد از مدتی خودتان خواهید فهمید که حق با من است
  • واجد ۲۰:۴۸ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۱
    0 0
    آقا جواد آدم حدو حود خودش حفظ کنه بهتره شما زشته به آیت الله وحید اینگونه توصیه کنی بع هم اینکه اسمی از ارسطو اوردن در یک حدیث در بین دهها هزار حدیث هیچ دلیلی بر فدا کردن دین اسلام در پای فلسفه یونانی نیست
  • ۲۰:۴۹ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۱
    0 0
    شما هم مودب باشی درخورتر است
  • ۱۰:۲۸ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۲
    0 0
    ابن عربی و مدافعان سینه چاک او از فهم مسائل عاجزند که با اذعان خود ابن عربی به تناقض آمیز بودن نظریه وحدت وجود (تنزیه در عین تشبیه) آن را می پذیرد.
  • ۱۰:۲۹ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۲
    0 0
    این جوادِ علاوه بر فلسفه، شاگرد درس اخلاق و آیین نگارش آقای وکیلی هم بوده است!
  • مولوی شناس ۱۱:۴۴ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۲
    0 0
    قران بالاتر است یا مثنوی؟! شمس: مثنوی! در مناقب العارفين كه توسط يكي از شیفتگان مولوی نوشته شده است داستاني از او نقل مي كند كه يكي از مريدان مولوي با احترام به او مي گويد: علما مي گويند: چرا مثنوي را قرآن بايد گفت؟! مولوي در جواب به شدت بر مي خروشد، ودر حالي كه به توجيه فرزندش، كه آن را تفسير قرآن معرفي مي كند، قانع نمي شود، با تندي و دشنام، مخاطب را در هم مي كوبد. متن مناقب العارفین چنین است: «روزي حضرت سلطان ولد ( فرزند مولوي ) فرمود: كه از ياران، يكي به حضرت پدرم شكايتي كرد، كه دانشمندان با من بحث كردند كه مثنوي را چرا قرآن گويند؟ من بنده ( در جواب ) گفتم كه تفسير قرآن است. همانا كه پدرم لحظه اي خاموش كرده فرمود كه: اي سگ! چرا ( قرآن ) نباشد ؟ اي خر! چرا نباشد ؟ اي غر خواهر (!) چرا نباشد ؟ همانا كه در ظروف حروف انبيا و اوليا جز انوار اسرار الهي مدرّج نيست. و كلام خدا از دل پاك ايشان رسته، بر جويبار زبان ايشان روان شده است. خواه سرياني باشد ، خواه سبع المثاني، خواه عبري، خواه عربي... » شمس تبريزي در مقالات (در مقام تعريف از مولوي) مي گويد: ما نبشته تو را با قرآن نياميزيم! (يعني نوشته هاي تورا از قرآن برتر مي دانيم!!! ) ضمنا ادب کلامی مولوی را هم که شبیه ادبیات برخی از مدافعان فلسفه و عرفان است، از متن بالا می شود، فهمید!
  • فیروزی ۱۶:۲۴ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۲
    0 0
    برخی بچه ها در مدرسه وقتی برخی معادلات ریاضی نمی توانستند حل کنند شروع می کردند به فحاشی به ریاضی که چه علمی است که این همه مشکل دارد؟ چرا نباید دنبال علوم بی مشکل برویم و چرا این دروس را حذف نمی کنند و از این قبیل حرفهای بچه گانه... مخالفان فلسفه نظیر میلانی و نصیری نیز از این دسته اند.
  • جواد ۰۸:۱۴ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۳
    0 0
    خدا رحمت كند امام خميني را در كتاب چهل حديث ميفرمايد فقهاي ما نبايد بگويند ما اسلام شناسيم بايد بگويند ما فقه اسلام را ميشناسيم يا شيخ مرتضي انصاري عليه الرحمه در مورد مسائل معرفتي ميفرمود اينها را از حاج ملاهادي سبزواري بپرسيد
  • محسن ۰۸:۲۱ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۳
    0 0
    جناب نصیری سلام به مقام شامخ علمی حضرت عالی تبریک می گویم ، چرا؟ می گویم ، به تحقیق باید شما واساتید حضرت عالی را مدونین فلسفه مرقیه بدانیم واین علم نو بنیان والبته دارای سابقه بطول تاریخ بشریت از قابیل تا به اکنون مدافعین سر تاپا سختی را دارا می باشد ، یکی از مقدمات این فلسفه منطق قاطی وپاتی است از آن جا که شما از مخالفین مدونین منطق ارسطوی هستید وخواهید بود و این از لوازم اخباریه نوظهور است برآن شدید منطقی نو بنا نموده و از قبل آن فلسفه مرقیه را رو بنای این زیر بنای منطقیتان نهاده اید وتنهاترین برهان این منطق این است که مرق ( غ ) یک پا دارد .
  • جواد ۰۸:۲۷ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۳
    0 0
    فلسفه از روز ورودش به جامعه اسلامي تا زمان ملاصدرا يك سير تحولي را طي نموده است ابن سينا كه از مشائيون مي باشد به اين نتيجه رسيد كه تزكيه نفس و سير باطني در فهم معارف موثر است كه در نمط هشتم و نهم مسائل عرفاني را وارد كرد اين اولين تحول بود چون ارسطو كه فلسفه مشا از اوست فقط استدلال و برهان را قبول دارد كاري به تزكيه نفس و غيره ندارد بعد ابن سينا به اين نتيجه رسيد كه اين فلسفه بدرد عوام ميخوورد بايد فلسفه را طور ديگر نوشت بعدا شيخ اشراق امد و به ضرورت هماهنگي عقل و شهود اشاره كرد و فلسفه اشراقي را پايه گذاري نمود و دستوراتي مانند تلاوت قران در دل شب را براي فهم معارف مورد نياز دانست بعدا ابن عربي امد و تحول شگرفي در حوزه معرفتي عرفان ايجاد كرد و مسائل مهمي مانند انسان كامل كه همان شرح علم الاسما كلهاي قران هست مسئله اسفار اربعه و غيره را بيان نمود بعدا ملاصدرا امد شهيد بزرگوار مطهري مطلب خوبي دارد در مقدمه اصول فلسفه ايشان ميفرمايد ملاصدرا همه ميراث گذشتگان را استفاده نمود خوب هضم كرد و فلسفه را با اسلوب جديد بنيان نهاد كه براهين ان حالت رياضي پيدا كرد از بديهيات مانند مفهوم وجود استفاده ميكند و مسائل را يكي بعد از ديگري از هم استنتاج مي نمايد و مسائل معرفتي را با قران و روايات هماهنگ نمود
  • ۱۰:۳۹ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۳
    0 0
    اين تازه يك سوال محترمانه از مولوي كرده كه فحش خواهر شنيده اگر يك كم جدي تر بحث مي كرد تا فيها خالدونش را مولوي بباد داده بود
  • عمو ۱۴:۵۸ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۳
    0 0
    بزرگوار ناشناس یک دانشجوی فلسفه حرفی را به خطا یا درست زده. الان چه کنیم درباره فلسفه قضاوت کنیم با اظهار نظر یک دانشجو؟
  • عمو ۱۵:۰۲ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۳
    0 0
    میبینید چه کسی استاد از شاخه ای به شاخه ای پریدن است؟ شما جواب واضحات مدعیات خلاف خودتان را نمیدهید و برای اینکه دستتان خالی نماند به سراغ اختلافی ترین بخش ها میروید که درباره درست و غلط بودن آن بحث فراوان است و در میان اهل فلسفه و عرفان نیز مورد اختلاف است. در عین حال پیچیدگی این مباحث و تحریف یا عدم تحریف آنها هم هرگز نباید از نظر دور بماند. پس شما عجالتا به دروغ ها و نسبت های خلافی که محضا لله داده اید پاسخ بدهید. گام به گام پیش خواهیم رفت.
  • عمو ۱۵:۰۵ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۳
    0 0
    تیتر مطلب آقای نصیری درباره بزرگ زدگی رو خوندید؟ الان بالاخره در حد آقا جواد هست به آقای وحید توصیه کنه یا فقط حق آقای نصیریه که بزرگانی مثل اما و شهید مطهری و علامه صاحب المیزان رو مورد عنایت قرار بده؟
  • ۱۵:۱۹ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۳
    0 0
    خودت فهمیدی چی گفتی؟!!!
  • ۱۵:۲۰ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۳
    0 0
    جناب محسن سلام شما هم از پیروان مکتب بی ادبان هستید
  • الماسی ۱۵:۲۱ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۳
    0 0
    باید هم در پاسخ لنگ بزنید و این مثالهای بچگانه را بیاورید
  • دایی ۱۵:۲۴ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۳
    0 0
    عموجان این حرف دانشجو فلسفه نیست حرف فلاسفه است که این بنده خدا به زبان ساده بیان کرده است
  • جواد ۱۹:۳۷ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۳
    0 0
    در جواب ناشناس : اری برادر ولی شما را نمیدانم
  • ۱۱:۵۲ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۴
    0 0
    وقتی سلمان رشدي ملعون و مرتد هم کتاب ایات شیطانی اش را منتشر کرد و با مخالفت گسترده روبرو شد برخی از روشنفکران مريض و بی غیرت می گفتند کتاب رشدی رمانی سورئالیست و فنی است و هر کس نمی تواند در باره آن نظر بدهد و اصلا شاید مقصودش اهانت و سب پیامبر نبوده است!! و حالا هم طرفداران متعصب ابن عربی با توجیهاتی شبیه آنچه گفته شد می خواهند کفریات واضح ابن عربی را توجیه کنند.
  • حسین ۰۱:۲۱ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۶
    0 0
    جواد جان مطلب جناب میلانی کاملا درست است و برداشت و توضیح شما اصلا مطابق با مبانی و توضیحات ملا صدرا نیست ملا صدرا و فلسفه و اتباع وی اصلا وجود را قابل جعل نمیدانند لذا در نظر ایشان معنایی ندارد که وجود چیزی، از چیز دیگر باشد شیرینی شکر هم ذاتی نیست بلکه قابل سلب است و لو اینکه بعد از سلب دیگر شکر شیرین نباشد لذا فلسفه شکر را عین شیرینی نمیداند بلکه آن را چیز شیرین میداند نه عین شیرینی توضیحات شما کمی مبنای کلامی دارد که وجود را قابل جعل و خلق میدانند نه فلسفی که واقع را عین وجود میدانند و غیر قابل وجود ثانیا باید بدانی که نه شکر چیزی را شیرین میکند و نه آب چیزی را تر میکند بلکه ذرات شگر شیرین با شیرینی خودشان منتقل می شوند به جای دیگر و ذرات تر آب با تری خودشان منتقل میشوند به جای دیگر نه اینکه شیرینی یا تری خودشان را به چیز دیگر بدهند! باید در کلام استاد میلانی خیلی بیشتر دقت کنی بعد شاید بفهمی که بی سواد کیست
  • حميد ۱۹:۵۹ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۷
    0 0
    استاد انصاری شیرازی كه خود از شاگردان مرحوم علامه‌ طباطبایی و از مدرسان كتاب اسفار آخوند ملاصدرا هستند، از حضرت امام خمینی (ره) نقل می‌كنند كه ایشان فرموده‌اند: « انقلاب اسلامی را دو كتاب شكل داده است : اسفار اربعة صدرالمتألهین و جواهرالكلام نجفی ».* --------------------- *. به نقل از حجت‌الإسلام حمید پارسانیا در نشست "حكمت متعالیه و فلسفه سیاسی در ابران معاصر" كه در تاریخ 12 بهمن 1385 در پژوهشكده علوم و اندیشه‌ی سیاسی برگزار شده است. http://harfetaze0311.blogfa.com/
  • جواد ۱۳:۳۴ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۸
    0 0
    در جواب حسين اقا: در وحدت وجود شخصي كه ملاصدرا بعد از وحدت وجود تشكيكي به ان قائل ميشود ميگويند ذات الهي است و تجليات او يعني خدا تجلي ميكند ابتدا عالم الهي و اسما بوجود ميايد كه همه از سنخ وجود هستند 2- صفت ذاتي صفتي است كه از شي قابل سلب نباشد يعني شيئيت شي به ان باشد اينكه ميگويي قابل سلب است هر چند ديگر شكر نباشد مهم نيست مهم ان است كه صفت شيريني سلب شود ولي باز هم به ان شكر بگوييم 3- اينكه ميگويي ذرات شكر منتقل ميشود حرف عجيبي است اينكه نحوه شيرين شدن به چه صورت است ملاك نيست بلكه سخن ان است كه عامل شيريني شي ديگر شكر است. بعد هم اينها مسائل مادي است براي فهم مسئله چون شكر كه تجلي نميكند كه بدون انتقال چيزي را بتواند شيرين كند ولي خدا تجلي ميكند و ايجاد مينمايد.
  • مسلم ۰۹:۰۳ - ۱۳۹۱/۰۹/۱۹
    0 0
    از مجموع فرمایشات ایشان انسان بیداد هوای نفس را می بیند اولا:هرکس بگوید من فلسفه می دانم ایشان انگ اظهار فضل می چسباند و ملای 15 سال مکتب رفته می گوید اگر بکوید من فلسفه نمی دانم انگ بی سوادی و عدم شایستگی برای مناظره می زنند ثانیا: یا ایشان فرق مفهوم و منطوق را نمی دانند یا تجاهل به عدم فهم منطوق کلام و مفاهیم را دارند که در هر دو صورت جای تاسف دارد ثالثا: عبارت ایشان که فرمود:(اگر صدها بزرگ غیر معصوم بر مطلب یا مطالبی غیر عقلانی مانند تنزیه خداوند در عین تشبیه او و بساطت او در عین مرکب بودن او اتفاق پیدا کنند و اجماع نمایند، سر سوزنی برای آن حجیت و مشروعیت درست نخواهد کرد) کلمه حقی است که جز اراده باطل نکرده صدها آدم عاقل همانند امام خمینی (ره ) شهید مطهری علامه و حضرات جوادی و حسن زاده و......بر خلاف خدا و سنت می گویند آنوقت تو از کتاب تو به عقل خودت اعتماد صد در صد می کنی و به خود جرات می دهی که بگویی آنها اشتباه کردند یا در عقل و فهم خود شک می کنی آدم عاقل
  • مهدی ۲۳:۱۸ - ۱۳۹۱/۰۹/۲۰
    0 0
    شما یه بازنگری بکن ... اصن فهمیدی نصیری چی میگه؟؟؟ قول میدم نخوندی که بخوای بفهمی
  • مهدی ۲۳:۲۱ - ۱۳۹۱/۰۹/۲۰
    0 0
    بهتره دوستان اول یه دوره عقاید شیعی بخونن بعدش یه نگاهی به ادبیات عرفانی بندازن بعد هم دقت کنن که توی اسلام شعرِ دلیلی بر اثبات عقیده شاعر نیست...
  • مهدی ۲۳:۲۲ - ۱۳۹۱/۰۹/۲۰
    0 0
    شما با همین قصه های مضحک راحت تر خوابتون میبره حتماً ما که از جواب آقای نصیری قانع نشدیم چه زود باورین شماها
  • مهدی ۲۳:۲۵ - ۱۳۹۱/۰۹/۲۰
    0 0
    آقای رضایی کجای دین به ما اجازه تخطئه بزرگان رو میده ؟؟ پس حدیث وقروا کبارکم چی میشه؟؟ اونایی که آقای نصیری باهاشون مخالفه هم معتقدن مطابق قرآن و حدیث حرف میزنن... یعنی برداشت ها از یک متن دینی متفاوت شده... پس نمیشه به راحتی به یکی حمله کرد ، در حالی که نصیری همین کارو میکنه و حمله میکنه
  • مهدی ۲۳:۴۵ - ۱۳۹۱/۰۹/۲۰
    0 0
    کسی در اصالت یونانی فلسفه شک نداره .... اما این دلیل بر رد این علم نیست چه استدلال نخ نماییه این که فلسفه وارداتیه پس حرامه!! آخه شیمی و فیزیک و باقی علوم جدید هم که وارداتیه پس بذارین کنار دیگه آقای نصیری... خشک مغزی از تمام کلمات اینا میباره الآن فلسفه اسلامی با اون چیزی که از یونان اومد خیلی فرق داره ، غایت فلسفه اسلامی برای رشد دین و مبارزه با فلسفه های غربی و پاسخ به شبهات بر علیه دینه حالا آقایون خشک مغز میخوان اینو از ما بگیرن تا دوستان ماسون شون راحت تر ریشه دین رو بزنن و به اهدافشون که تزلزل اسلامه برسن...
  • مهدی ۲۳:۴۷ - ۱۳۹۱/۰۹/۲۰
    0 0
    آقای ناشناس اصل حرف رو بچسب ... به جزئیات بی تاثیر گیر نده عزیز دل...
  • مهدی ۲۳:۵۲ - ۱۳۹۱/۰۹/۲۰
    0 0
    من که چهارتا کلمه فلسفه خوندم میفهمم نصیری و میلانی شعر میبافن بهم... میرفتن شاعر میشدن کارشون بیشتر میگرفت...
  • ملكي ۱۱:۵۵ - ۱۳۹۱/۰۹/۲۹
    0 0
    عزيز دلم زود تهمت هواي نفس نزن اينها سوء تفاهم هست شما چرا جوگير ميشي زود تفسيق ميكني؟ حقيقت بر خلاف آنچه گمان كرده ايد آنقدرها هم واضح نيست هر دو جريان از شيوه ژورناليستي و مغالطه بهره مي برند ولي خيلي وقتها اينها غيرعمدي يا ناشي از شتابزدگي است. اينجا جاي تفسيق و مطرح كردن موضوع هواي نفس نيست. وقتي آيت الله گلپايگاني و ميرزا جواد تهراني كه دست امام خميني ره را مي بوسيد مخالف ميراث فلسفي بودند پس موضوع به اين سادگيها ينست
  • دانشجوي علوم قرآن و حديث ۱۸:۱۱ - ۱۳۹۱/۰۹/۲۹
    0 1
    اينكه گفته مي شود امام صادق ع در توحيد مفضل از ارسطو به عنوان يك موحد ياد فرموده اند درست نيست. كساني كه مدعي اين حرف هستند ناخودآگاه دارند به امام صادق ع تهمت مي زنند. اگر امام صادق ع واقعا از ارسطو چنين تجليلهايي كه ادعا مي شود كرده بودند قطعا متكلمان بزرگ شيعه مثل هشام بن حكم و فضل بن شاذان «الرد علي ارسطاطاليس في التوحيد» و «الرد علی الفلاسفة» نمي نوشتند و قطعا كساني مثل اقاي وحيد خراساني نيز پيرو ارسطو مي شدند.
  • ۱۰:۳۱ - ۱۳۹۱/۱۰/۰۷
    0 0
    آقاي مشرق خوابي وكيلي مقاله 5اشم داد
  • احمدرضا ۱۶:۰۱ - ۱۳۹۳/۱۱/۲۹
    0 0
    اشتباهی مثبت دادم

این مطالب را از دست ندهید....

فیلم برگزیده

برگزیده ورزشی

برگزیده عکس