کتاب متولد مارس - شهید حاج قاسم سلیمانی - کراپ‌شده

داخل کابین گفتم؛ لباس هات رو در بیار. به حاج قاسم هم گفتم: حاج آقا لطفاً شما هم لباس هاتون رو در بیارید. حاج قاسم بی، چون و چرا کاری که خواستم انجام داد. او لباس‌های مهندس فنی را پوشید و...

گروه جهاد و مقاومت مشرق - کتاب «متولد مارس»، جستاری در خاطرات دوستان و همرزمان شهید حاج قاسم سلیمانی است. این کتاب به اهتمام علی اکبری مزدآبادی و با مقدمه ای به قلم محمدعلی صمدی روانه بازار نشر شده است.

متولد مارس را انتشارات یازهرا در ۲۰۰ صفحه با قیمت ۲۵۰۰۰ تومان عرضه کرده است.

آنچه در ادامه می خوانیم، بخشی از این کتاب است:

خرداد سال ۹۲ قرار بود با هفت تُن بار ممنوعه به سمت دمشق پرواز کنیم. علاوه بر بار، تقریباً ۲۰۰ مسافر هم داشتیم که حاج قاسم یکی‌شان بود. حاجی مرا از نزدیک و به اسم می‌شناخت.

طبق معمول وارد هواپیما که شد اول سراغ گرفت خلبان پرواز کیه؟ گفتند اسداللهی. صدای حاج قاسم را که گفت: امیر. شنیدم و پشت بندش دَرِ کابین خلبان باز شد و خودش در چارچوب در جاگرفت.

بیشتر بخوانیم:

«قاسم» هنوز زنده است... /۱

بگردم دور «اسمت» حاج قاسم

«قاسم» هنوز زنده است... /۲

آیا «حاج قاسم» موافق «برجام» بود؟

«قاسم» هنوز زنده است... / ۳

ترس حاج قاسم از آدم‌های دولت!

«قاسم» هنوز زنده است... / ۴

چرا «حاج قاسم» لباس مهندسان پرواز را پوشید؟

«قاسم» هنوز زنده است... / ۵

«حاج قاسم» چگونه زیر آن حجم آتش زنده ماند؟!

مثل همه پروازهای قبلی آمد داخل کابین و کنارم نشست. زمان پرواز تا دمشق تقریباً دو ساعت و نیم بود. این زمان هر چند کوتاه بود، ولی برای من فرصت مغتنمی بود که همراه و هم صحبتش باشم. تقریباً ۷۰، ۸۰ مایل مانده به خاک عراق قبل از اینکه وارد آسمان عراق شویم باید از برج مراقبت فرودگاه بغداد اجازه عبور می‌گرفتیم. اگر اجازه می‌داد اوج می‌گرفتیم؛ و بعد از گذشتن از آسمان عراق بدون مشکل وارد سوریه می‌شدیم.

گاهی هم که اجازه نمی‌دادند ناگزیر باید در فرودگاه بغداد فرود می‌آمدیم و بار هواپیما چک می‌شد و دوباره بلند می‌شدیم. اگر هم بارمان مثل همین دفعه ممنوع بود اجازه عبور نمی‌گرفتیم از همان مسیربه تهران بر می‌گشتیم. آن روز طبق روال اجازه عبور خواستم، برج مراقبت به ما مجوز داد و گفت: به ارتفاع ۳۵ هزار پا اوج گیری کنم. با توجه به بار همراهمان نفس راحتی کشیدم و اوج گرفتم. نزدیک بغداد که رسیدیم، برج مراقبت دوباره پیام داد. عجیب بود! از من می‌خواست هواپیما را در فرودگاه بغداد بنشانم.


با توجه به اینکه قبلا اجازه عبور داده بودند شرایط به نظرم غیر عادی آمد. مخصوصاً اینکه کنترل فرودگاه دست نیروهای آمریکایی بود. گفتم:” با توجه به حجم بارم امکان فرود ندارم. هنگام فرود چرخ‌های هواپیما تحمل این بار را ندارد. مسیرم را به سمت تهران تغییر می‌دهم. ” به نظرم دلیل کاملاً منطقی و البته قانونی بود، اما در کمال تعجب مسئول مراقبت برج خیلی خونسرد پاسخ داد: نه اجازه بازگشت ندارید در غیر اینصورت هواپیما را می‌زنیم!

من جدای از هفت تُن بار، حجم بنزین هواپیما را که تا دمشق در نظر گرفته شده بود محاسبه کرده بودم تا به دمشق برسیم بنزین می‌سوخت و بار هواپیما سبک‌تر می‌شد. تقریباً یک ربع با برج مراقبت کلنجار رفتم، اما فایده نداشت. بی توجه به شرایط من فقط حرف خودش را می‌زد. آخرش گفت: آنقدر در آسمان بغداد دور بزن تا حجم باک بنزین هواپیما سبک شود. حاج قاسم آرام کنار من نشسته بود و شاهد این دعوای لفظی بود. گفتم: حاج آقا الان من میتونم دو تا کار بکنم، یا بی توجه به این‌ها برگردم که با توجه به تهدید شان ممکنه ما رو بزنن، یا اینکه به خواسته شان عمل کنم.

حاج قاسم گفت: کار دیگه‌ای نمیتونی بکنی؟ گفتم: نه. گفت: پس بشین! آقای رحیمی مهندس پروازمان بین مسافرها بود، صدایش کردم. داخل کابین گفتم؛ لباس هات رو در بیار. به حاج قاسم هم گفتم: حاج آقا لطفاً شما هم لباس هاتون رو در بیارید. حاج قاسم بی، چون و چرا کاری که خواستم انجام داد. او لباس‌های مهندس فنی را پوشید و رحیمی لباس‌های حاج قاسم را. یک کلاه و یک عینک هم به حاجی دادم.


از زمین تا آسمان تغییر کرد؛ و حالا به هر کسی شبیه بود الا حاج قاسم. رحیمی را فرستادم بین مسافرها بنشیند و بعد هم به مسافرها اعلام کردم: برای مدت کوتاهی جهت برخی هماهنگی‌های محلی در فرودگاه بغداد توقف خواهیم کرد. روی باند فرودگاه بغداد به زمین نشستیم. ما را بردند به سمت جت وی که خرطومی را به هواپیما می‌چسبانند. نیم ساعت منتظر بودیم، ولی خبری نشد. اصلاً سراغ ما نیامدند. هر چه هم تماس می‌گرفتم می‌گفتند صبر کنید…

بالاخره خودشان خرطومی را جدا کردند و گفتند استارت بزن و برو عقب و موتورها را روشن کن و دنبال ماشین مخصوص حرکت کن. هرکاری گفتند انجام دادم. کم کم از محوطه عادی فرودگاه خارج شدیم، ما را بردند انتهای باند فرودگاه جایی که تا به حال نرفته بودم و از نزدیک ندیده بودم. موتورها را که خاموش کردم، پله را چسباندند. کمی که شرایط را بالا و پایین کردم به این نتیجه رسیدم که در پِیِ حاج قاسم آمده اند. به حاجی هم گفتم، رفتارش خیلی عادی و طبیعی بود.

نگاهم کرد و گفت: تا ببینیم چه میشه. به امیر حسین وزیری که کمک خلبان پرواز بود گفتم: امیرحسین! حاجی مهندس پرواز و سر جاش نشسته! تو هم کمک خلبانی و منم خلبان پرواز. من که رفتم، دَرِ کابین رو از پشت قفل کن. بعد هم با تاکید بیشتر بهش گفتم: این “در” تحت هیچ شرایطی باز نمی‌شه، مگه اینکه خودم با تو تماس بگیرم.

از کابین بیرون آمدم. نگاهم روی باند چرخید. سه دستگاه ماشین شورلت ون، به سمت ما می‌آمدند. دو تایشان، آرم سازمان اف بی آی آمریکا را داشتند و یکی شان آرم استخبارات عراق را. شانزده، هفده آمریکایی و عراقی از ماشین‌ها پیاده شدند و پله‌ها رابالا آمدند و توی پاگرد ایستادند. برایشان آب میوه ریختم و سر حرف را باز کردم. به زبان انگلیسی کلی تملق شان را گفتم و شوخی کردم و خنداندمشان تا فقط حواسشان را از سمت کابین پرت کنم.


سه چهار نفرشان که دوربین‌های بزرگ فیلمبرداری داشتند وارد هواپیما شدند. توی هر راهرو هواپیما دو تا دوربین مستقر کردند. بعد هم یکی یکی لنز دوربین را روی صورت مسافرها زوم می‌کردند. رفتارشان عادی نبود. به نظرم داشتند چهره‌ی مسافران پرواز را اسکن می‌کردند و با چهره‌ای که از حاج قاسم داشتند تطبیق می‌دادند. این کارها یک ربع، بیست دقیقه‌ای طول کشید و خواست خدا بود که فکرشان به کابین خلبان نرسید.

آمریکایی‌ها دست از پا درازتر رفتند و عراقی‌ها ماندند. تا اینکه گفتند: زود در “کارگو” را باز کن تا بار رو چک کنیم. نفسم بند آمد. خیالم از حاج قاسم تا حدودی راحت شده بود، اما با این بار ممنوعه چه کار باید می‌کردم؟! این را که دیگر نمی‌شد قایم یا استتارکرد. مانده بودم چطور رحیمی را بفرستم کارگو را باز کند؟ این جزو وظایف مهندس فنی پرواز بود، اما رحیمی که لباس شخصی تنش بود هم مثل بید می‌لرزید، منم بلد نبودم.

دیدم چاره‌ای برایم نمانده، خودم همراهشان رفتم. از پله‌ها بالا رفتم و از روی دستورالعملی که روی در کارگو نوشته بود در را با زحمت و دلهره باز کردم. یکی شان با من آمد یک جعبه را نشان داد و گفت: این جعبه رو باز کن… سعی کردم اصلا نگاش نکنم. قلبم خیلی واضح توی شقیقه هایم می‌زد. حس می‌کردم رنگ به رویم نمانده. دست بردم به سمت جیب شلوارم، کیف پولم را بیرون کشیدم و درش را باز کردم و دلارهای داخلش را مقابل چشمش گرفتم. لبخند محوی روی لبش آمد و چشمکی حواله ام کرد. نمی‌دانم چند تا اسکناس بود همه را کف دستش گذاشتم، او هم چند عکس گرفت و گفت: بریم…

روی باند فرودگاه دمشق که نشستیم، هوا گرگ و میش بود. حاجی رو به من گفت: امیر پیاده شو. پیاده شدم و همراهش سوار ماشینی که دنبالش آمده بود شدیم. رفتیم مقرشان توی فرودگاه. وقت نماز بود. نمازمان را که خواندیم گفت: کاری که بامن کردی کی یادت داده؟ گفتم: حاج آقا من ۶۰ ماه توی جنگ بوده ام این جورکارها رو خودم از برم…

قد من کمی از حاجی بلندتر بود،گفت: سرت رو بیار پایین. پیشانی ام را بوسید و گفت:اگرمن رئیس جمهور بودم مدل افتخار گردنت می‌انداختم. گفتم:حاج آقا اگه با اون لباس میگرفتنتون قبل از اینکه بیان سراغ شما،اول حساب من رو می‌رسیدند، اما من آرزو کردم پیشمرگ شما باشم…

لبخند ملیحی زد و اشک از گوشه‌ی گونه‌هاش پایین افتاد.

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha

نظرات

  • انتشار یافته: 30
  • در انتظار بررسی: 0
  • غیر قابل انتشار: 12
  • IR ۰۸:۲۸ - ۱۳۹۹/۰۹/۲۰
    17 3
    این مگه تکذیب نشده بود! حالا شده کتاب
    • مجد IR ۱۰:۵۷ - ۱۳۹۹/۰۹/۲۵
      3 1
      توکتابه بخون یکچیزی شایدیادبگیری دنبال تکذیب وتاییدنباش. حاج قاسم عزیز هنوز زنده هست. لعنت بردشمنان حاج قاسم
  • س.ب. IR ۰۸:۵۲ - ۱۳۹۹/۰۹/۲۰
    11 2
    البته هواپیمایی ماهان این ماجرا را تکذیب کرده است.
  • IR ۰۸:۵۹ - ۱۳۹۹/۰۹/۲۰
    18 7
    نمیدونم چی بگم! چقدر دیر حاج فاسم رو شناختیم.امریکایی ها بهتر و بیشتر میشناختنش :/
  • IR ۰۹:۲۶ - ۱۳۹۹/۰۹/۲۰
    20 4
    همه ما حاج قاسمیم
  • شهروند ارومیه IR ۱۰:۲۴ - ۱۳۹۹/۰۹/۲۰
    10 7
    سلام با افتخار و شهامت باید گفت خدا چگونه مومنان صادقش را از گزند دشمنان نگه می دارد و باید ایمان آورد که این کشور هزاران قاسم سلیمانی دارد که در گمنامی هستند و باید به دشمنان خدا گفت که این انقلاب اسلامی به انقلاب جهانی امام مهدی عج الله الفرجه وصل خواهد شد و شما در آینده خواهید دید و چه زیبا خواهد بود در این سپاه امام عدالت گستر سرباز و یاور باشی خدا همه ما را در این سپاه قرار دهد الهی آمین.
  • IR ۱۰:۲۴ - ۱۳۹۹/۰۹/۲۰
    26 7
    جدا از شوخی حلال ترین رشوه ای که در تاریخ داده شده همین بود که به مامور عراقی دادن مطمئنم اون دنیا برای این خلبان محترم ثواب هم می نویسن
  • IR ۱۰:۳۹ - ۱۳۹۹/۰۹/۲۰
    20 7
    کار شما بالاتر از خطر بود. این فیلمهای هالیوودی بالاتر از خطر (مشن امپاسبل) با بازی تام کروز سوسول منش کاملاً الکی و هالیوودی هستند. درود بر همه تان
  • محمداسماعیل IR ۱۰:۴۳ - ۱۳۹۹/۰۹/۲۰
    8 5
    عالی بود.چقدر داستان واقعی وبانمکی بود.
  • IR ۱۰:۵۵ - ۱۳۹۹/۰۹/۲۰
    18 2
    دمت گرم خلبان فداکار که تو هم محافظ سردار عزیز بودی. اجرک عند الله
  • IR ۱۱:۰۲ - ۱۳۹۹/۰۹/۲۰
    24 6
    افسوس و صد افسوس که سپهد سورنای زمانه به دست حرامیان و جگرخواران روزگار مظلومانه از دست رفت و رواست که همچون تورانیان در سوگ سیاوش صدها سال علم سیاه بر درگاه خانه ها بیاویزیم و با خون دل به عزایش بنشینیم. و رحمت خدا بر شهیدان و فرزندان روح الله و سلام خدا بر مردان دلسوز و پاک و خدمتگذار این سرزمین که شب و روز را به هم بافته و در تکاپوی ایثار و خدمتند...
    • IR ۱۴:۴۴ - ۱۳۹۹/۰۹/۲۰
      23 6
      درود بر تو پارسی مرد راستین
  • سید IR ۱۱:۰۵ - ۱۳۹۹/۰۹/۲۰
    18 3
    من که خوندم قلبم اومد تو دهنم
  • IR ۱۱:۱۸ - ۱۳۹۹/۰۹/۲۰
    3 16
    اين روايت رو خانواده حاج قاسم تكذيب كردند لطفا به شهيد بزرگوار توهين نكنيد
  • ساسان IR ۱۱:۲۳ - ۱۳۹۹/۰۹/۲۰
    12 7
    چرا این چیزارو رسانه ای میکنید ؟؟
  • IR ۱۲:۰۹ - ۱۳۹۹/۰۹/۲۰
    7 8
    کاش منتشر نمی کردید
  • حمید IR ۱۳:۳۵ - ۱۳۹۹/۰۹/۲۰
    9 5
    این یه خاطره من درآوردی بود قبلا هم چندین بار تکذیب شده است
  • IR ۱۳:۴۹ - ۱۳۹۹/۰۹/۲۰
    18 6
    کشور آمریکا علنا B52 هاش از آمریکا بلند میشن میره کشور ثالث و رابع و خامس یکی زر نمیزنه یه عده ترسو هم هستن که کمک ما به شریکمون در مقاومت رو ذلیلانه جلوه میدن اگه ماهان این کارو کرده درود بر شرفش و اگه نکرده خاک توسرش آمریکا علنا به داعش کمک میکرد و ابایی نداشت نمیدونم شیعه ها چرا انقدر ترسو شدن؟
  • IR ۱۴:۴۲ - ۱۳۹۹/۰۹/۲۰
    10 7
    شهید مهدی زین الدین:هرکس در شب جمعه شهدا را یاد کند،شهدا هم او را نزد اباعبدالله الحسین یاد می کنند.نثار روح همه شهدا صلوات
  • IR ۱۴:۴۷ - ۱۳۹۹/۰۹/۲۰
    8 2
    نثار روح این شهید بزرگوار و همرزمان شهیدشون صلوات
  • IR ۱۷:۴۴ - ۱۳۹۹/۰۹/۲۰
    15 4
    چه قصه وحشتناکی بود. یاد حاج قاسم به خیر
  • مهدی IR ۱۸:۳۵ - ۱۳۹۹/۰۹/۲۰
    1 5
    رشوه؟ فکر میکنید درسته؟ آیا خود حاج قاسم اهل رشوه بود؟
    • احمد IR ۱۹:۴۲ - ۱۳۹۹/۰۹/۲۰
      5 5
      کاری کرده کارستان این رشوه نبوده این دفع شر با دینار بوده که اجر یک رزمنده را دارد .اجرش با خدا که این محموله را به مقصد رساند .
  • IR ۱۹:۱۹ - ۱۳۹۹/۰۹/۲۰
    3 2
    #سردار_دلها
    • رضا IR ۲۰:۵۷ - ۱۳۹۹/۰۹/۲۰
      3 2
      آفرین بردلیران مردان سر زمینم ایران
  • محمدرضا IR ۲۲:۱۹ - ۱۳۹۹/۰۹/۲۰
    3 5
    #سردار_دلها
  • IR ۱۳:۰۱ - ۱۳۹۹/۰۹/۲۱
    0 0
    #سردار دلها
  • IR ۱۳:۰۳ - ۱۳۹۹/۰۹/۲۱
    0 0
    سلام خدا بر شهید سلیمانی
  • میلاد IR ۱۵:۰۴ - ۱۳۹۹/۱۰/۰۸
    0 0
    بخدا حاج قاسم سلیمانی انسان نبود اون یک فرشته و فرستاده خدا بود آخه تا حالا کسی دیده این همه آدم توی جهان چه کسانی که می‌شناختند و نمی‌شناختند توی قلبشون جا کنه. ای کاش یه راهی بود و باعث و بانی کسی که حاج قاسم رو زخم کرد (من معتقدم حاج قاسم برای ما زنده هستند و مواظب کشور مون هست) با دستای خودم زجر کشش میکرد و نمی زاشتم بمیره فقط زجر زجر زجر ،،،،،آخه از خدا بیخبر چرا چرا . لعنت خدا بر روح کسی که تربیتت کرد ،اگه انسان باشه که نیست ایشالله خدا داغ تک تک فرزندانش رو برداره رو دلش و هر روز آرزوی مرگ بکنه ولی نمیره . لعنت لعنت لعنت بر شرافت تمام دست اندر کاران و حمایت کننده گانی که حاج قاسم رو زخم کردند
  • مرتَضی IE ۲۰:۲۸ - ۱۳۹۹/۱۰/۰۸
    0 0
    درود وسلام خدا بر امیر اسداللهی..واقعا باید مدال افتخار داد به این عزیزان..

این مطالب را از دست ندهید....

فیلم برگزیده

برگزیده ورزشی

برگزیده عکس