فرزند شهید «شعبان نصیری» گفت: کوچک‌تر که بودم همراه پدر به سر کار ایشان می‌رفتم. بعدها فهمیدم ناهارش را به من می‌دهد و خودش چیزی نمی‌خورد؛ چون تنها یک سهمیه غذا داشت، می‌خواست رعایت بیت‌المال را کند.

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، شهید «شعبان نصیری» در آخرین روز از ماه شعبان سال ۹۶ در موصل عراق به شهادت رسید. وی در دوران هشت سال دفاع مقدس از بنیان‌گذاران لشکر «بدر»، فرمانده گردان حضرت علی اکبر (ع) و گردان امام سجاد (ع) از لشکر ۱۰ سیدالشهدا (ع) بود و پس از هشت سال حماسه و سال ها فعالیت در عرصه های مختلف فرهنگی و اجتماعی با حمله تکفیری ها برای دفاع از حرم های مطهر عازم عراق شد تا از جمله فرماندهان میدانی در منطقه باشد. در ایام سالگرد شهادت این سردار شهید بخشی از خاطرات وی را از زبان خانواده و دوستانش می‌خوانید.

کوله‌پشتی نجات

زمان دفاع مقدس یک کوله پشتی داشت که همیشه همراهش بود. به او می گفتیم: «این چیست هرجا می روی با خودت همراهش می کنی؟!»

یک روز آمده بود لب هور. قایق با لبه هور برخورد کرد و عقب رفت. مجبور شد بپرد توی آب. بیرون که آمد موش آب کشیده شده بود! کوله اش را برداشت و رفت لباسش را عوض کرد. وقتی برگشت، خندید و گفت: «این یک فایده کوله پشتی!»

انصافا هم هرچه می خواستیم در کوله اش داشت: چراغ قوه، باتری، کاغذ و خودکار، ناخن گیر، نقشه و...

لباس رسمی

عادت نداشت لباس رسمی بپوشد. همه جلسه هایش با لباس شخصی برگزار می شد. یک بار نزدیک شروع جلسه ای خیلی رسمی بود که فهمیدیم باید لباس فرم داشته باشد. رفت سراغ سروان حمیدی، خوش و بشی کرد و لباسش را گرفت و پوشید.

خواست برود داخل جلسه جلویش را گرفتیم و گفتیم: «حاج آقا! درجه این لباس مناسب شما نیست، صبر کنید لباس مناسب تهیه کنیم.»

گوشش بدهکار نبود. یک‌سره طفره می رفت. بعد از کلی التماس و کلنجار فقط توانستیم درجه های آن لباس را جدا کنیم. همان طور با لباس ساده بدون درجه و بی تکلف، رفت داخل جلسه.

راهیان نور با بچه های شهدا

اوایل دهه ۷۰ تصمیم گرفت خانواده های شهدا را به مناطق جنگی ببرد. آن سال ها هنوز راهیان نور راه نیفتاده بود. به من گفت: «حاضری همکاری کنی؟» من هم از خدا خواسته قبول کردم. خودمان دوتایی و خودجوش شروع کردیم. فرزندان شهدا را گرد هم جمع و آن ها را مسوول ثبت نام خانواده ها کردیم. بعد از ثبت نام آن ها را با هم به مناطق جنوب می بردیم.

آن روزها مناطق هنوز بکر و دست نخورده بود و به دلیل وجود مین های خنثی نشده بسیار هم خطرناک بود. خودش جلو می رفت و می گفت جا پای قدم او برداریم که اگر خطری بود اول برای خودش اتفاق بیوفتد. خمپاره های عمل نکرده همه جا بود. تمام مسیر آیه الکرسی می خواندم که اتفاقی نیوفتد.

می گفت: «این ها باید ببینند پدرانشان کجا شهید شدند و چه سختی هایی کشیدند.» هم رهبری گروه را برعهده داشت و هم روایت های جنگ را برای بچه ها می گفت.

اعزام به مناطق جنگی ادامه داشت تا زمانی که ستاد راهیان نور تشکیل شد. آن موقع نفس راحتی کشید و انگار باری از روی دوشش برداشته شد.

رعایت بیت المال حتی در خوردن غذا

موقع امتحانات ثلث سوم سال اول راهنمایی مرا با خودش سر کار می برد که آنجا جلوی چشم خودش باشم و درس بخوانم. آن زمان در نیروی انتظامی مسوول دفتر سردار نقدی بود.

همیشه قبل از ظهر می گفت: «بنشین دَرسَت را بخوان. من می روم جلسه و برمی‌گردم.» جانماز هم به من می داد و می رفت. نمازم را که می خواندم برایم غذا می آوردند و من می خوردم. همیشه بعد از غذا می آمد. من فکر می کردم ناهارش را جای دیگری می خورد. بعدها متوجه شدم چون آن جا یک سهمیه ناهار داشت غذای دیگری نمی گرفت و خودش آن روزها ناهار نمی خورد. رعایت بیت المال را می کرد.

سهمیه خوراکی محرومین

عادت نداشت سهمیه خوراکی و سایر چیزهایی که محل کارش می داد را به منزل ببرد. حتما نیازمندی را پیدا می کرد و همان روز آن ها را می بخشید. یک بار اقلام را بردیم و به خانه ای رساندیم. خودش جلو نیامد. زنگ زدم، پیرزنی بیمار و نحیف دم در آمد. کلی در حقم دعا کرد. بنده خدا فکر می کرد من آن‌ها را هدیه کردم.

پیگیر رفع مشکل شخص ارمنی

یک روز برایش از مشکلات یک ارمنی که در محله مان بود گفتم. از آن روز به بعد پیگیر کارش شد. برایش دغدغه شده بود. هر روز از من سوال می کرد که: «مشکلش حل شد؟!» می‌گفت: «این ها از خود ما هستند. نباید از دستشان بدهیم.»

منبع: دفاع پرس