"هرچه گيرمان مي آمد تكثير مي كرديم و همه جا هم مي برديم. يادم هست خودم مشهد كه مي رفتم مقدار زيادي اعلاميه مي پيچيدم [= لوله مي كردم] ... قطور... سه چهار لوله ...توي تورهاي پلاستيكي مي گذاشتيم، سوار قطار مي شدم... هيچ كس باور نمي كرد اينها اعلاميه باشد ...واقعاً هزارها هزار اعلاميه اين طرف و آن طرف پخش مي شد. "

گروه فرهنگی مشرق - شرح اسم" عنوان کتاب زندگینامه رهبر معظم انقلاب از سال ۱۳۱۸ تا ۱۳۵۷ است که توسط هدایت الله بهبودی به رشته تحریر در آمده و توسط موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی به چاپ رسیده است. البته این کتاب اولین بار همزمان با برگزاری نمایشگاه بین المللی کتاب تهران رونمایی شد؛ اما به دلیل وجود برخی اغلاط تاریخی، توزیع آن متوقف شد تا اینکه مدتی قبل پس از برطرف شدن اغلاط، چاپ و در اختیار علاقه مندان گرفت. در نظر داریم هر روز بخشی از این کتاب را منتشر کنیم.
آنچه در ادامه از نظرتان می گذرد بخش سی و سوم ام این کتاب است.


***نهضت تكثير اعلاميه

بيشترين فعاليت آقاي خامنه اي پس از حادثه مدرسه فيضيه تا شروع ماه محرم، تكثير و توزيع اعلاميه بود. اين كار در خانه سيد جعفر شبيري زنجاني انجام مي گرفت. او خانه اي پراتاق در قم كرايه كرده بود. همسرش تاب ماندن در اين خانه بزرگ را
نداشت. " نمي ماند و مي رفت منزل... قوم و خويش هايش."


سيد جعفر شبيري زنجاني

در برخي از اتاق هاي اين خانه دستگاه تحرير و تكثير گذاشتند و تا توانستند اعلاميه و اطلاعيه عليه دستگاه حكومتي چاپ كردند . هر از گاهي كه ميهماني براي شبيري مي آمد، اتاق خالي براي پذيرايي بود. از كساني كه براي گرفتن اعلاميه و توزيع آن به
اين خانه رفت و آمد مي كرد، آقاي عبدالرحيم رباني شيرازي بود. "يك بغل اعلاميه ... مي گرفت. من اول درست نمي دانستم كه آن پيرمرد كيست. بعد شناختم ... آن وقت نسبت به ما پيرمرد بود. موهاي سرش سفيد و محاسنش مقدار زيادي سفيد بود. "

رباني شيرازي اعلامیه ها را زير عبا مي گرفت، از جلو شهرباني مي گذشت و به طرف
خانه اش مي رفت كه آن زمان اول باجك بود. "مي آمد پيش ما مي خنديد. مي گفت اين حمق ها هيچ خيال نمي كنند زير عباي من اين همه اعلاميه و تراكت... است؟"

از ديگر دوستان آقاي خامنه اي كه براي بردن اعلاميه به اين خانه سر مي زد سيدجعفر طباطبايي قمي بود. او از تهران مي آمد. ته چمدان را اعلاميه مي چيدند، مي آمد بالا. فضايي را براي گذاشتن لباس، زيرپيراهن و زيرشلوار خالي مي گذاشتند. سيدعلي و سيد جعفر با چمدان سوار تاكسي مي شدند. به گاراژ نمي رفتند؛ سر راه اتوبوس ها
مي ايستادند، با فاصله ده متر از هم . سيدعلي دست بلند مي كرد. اتوبوس مي ايستاد. "من چمدان را برمي داشتم دوان دوان طرف ماشين ... شاگرد شوفر مي پريد پايين ، صندوق بغل را باز مي كرد... چمدان را مي گذاشتم توي صندوق بغل . او تا در را مي بست آقاجعفر [قمي] سوار شده بود [و] من هم ماشين را دور زده رفته بودم."

وقتي اتوبوس به تهران مي رسيد و چمدان ها را پايين مي آوردند، صاحب اين چمدان، ظاهراً در قم بود. جعفر قمي دوروبر خود را نگاه مي كرد، اگر از امنيت اوضاع مطمئن مي شد، چمدان را برمي داشت و مي رفت. اين كار بارها تكرار شد . سر و كار داشتن با دستگاه هاي تكثير اعلاميه، نام آقاي خامنه اي را به دستگاه هاي امنيتي هم رساند. ماجرا از جايي شروع شد كه او و دوستان همقطارش به فكر افتادند دستگاه تحرير شيخ محمد صادقي تهراني را كه از ايران فرار كرده بود بخرند. دستگاه نزد امير صادقي بود. سيدجعفر قمي كه با امير صادقي ارتباط داشت و آشنا بود، ترجيح داد شخص ناشناسي را به عنون خريدار معرفي كند. او سيدعلي خامنه اي بود. امير صادقي بعدها كه دستگير و زنداني شد، اسمي هم از آقاي خامنه اي برد، اما اطلاعات او چندان درست نبود : خامنه اي، سعيد خامنه اي، علي خامنه اي، سيد خامنه اي... حكم اين
ناشناس، شش ماه زندان بود كه بريده شد.

سالها بعد در بازجويي
" از من پرسيدند كه شما توي خانواده تان سعيد داريد ؟ گفتم بله يك سعيد داريم آمريكاست. آن وقت هم آمريكا بود. [پرسيدند] سيد كي است؟ گفتم پدرم سيد است، برادرم سيد است، همه خامنه اي ها سيدند. گيج مانده بودند و براي اينها ثابت نشد كه سيد كيست. توي روزنامه اعلام كردند سيدخامنه اي يا سعيد خامنه اي و جعفر طباطبايي بيايند زندان خودشان را معرفي كنند... خودمان را معرفي نكرديم... و ما آن شش ماه را هرگز نكشيديم."

آن روزها بيشتر اعلاميه هايي كه در قم توزيع مي شد، سرنخي در خانه سيد جعفر شبيري زنجانی داشت. اعلاميه هاي امام خميني، مدرسين حوزه، علما، اعلاميه اي پنج
صفحه اي به امضاء "اعلاميه مسلمانان" علاميه خطاب به نظاميان و ارتشيان، "هرچه گيرمان مي آمد تكثير مي كرديم و همه جا هم مي برديم. يادم هست خودم مشهد كه مي رفتم مقدار زيادي اعلاميه مي پيچيدم [= لوله مي كردم] ... قطور... سه چهار لوله ...توي تورهاي پلاستيكي مي گذاشتيم، سوار قطار مي شدم... هيچ كس باور نمي كرد اينها اعلاميه باشد ...واقعاً هزارها هزار اعلاميه اين طرف و آن طرف پخش مي شد. "