شهيد عماد علي جابر

در جولای همان سال به او گفتم: ۵ سال در دنیا زمان داری. گفت: درست است، دنیا یک پل است، اگر بدانی مرگ یک لطف است و برای کسانی که انتظار آن را می‌کشند، زندگی است.

سرویس جهان مشرق - ساعت یک صبح را نشان می‌داد که "عماد علی جابر" را از کابوسی طولانی بیدار کردم. به سرعت روی کاناپه ای که نشسته بود، جست و به سمت سجاده اش رفت، سجاده‌ای که سال‌ها بود آن را از زمین برنداشته بود. مدت‌ها بود که شب‌ها خوب نمی خوابید. دو رکعت نماز خواند و سجده طولانی رفت. نزدیک ساعت دو بود که سرش را بلند کرد و به من گفت: همان‌طور که گفتم من سی سال و چند روز بیشتر عمر نمی کنم. گفتم: یعنی تا جولای ۲۰۰۶. گفت: بله. این اتفاق در زمستان ۲۰۰۱ رخ داد.

در جولای همان سال به او گفتم: ۵ سال در دنیا زمان داری. گفت: درست است، دنیا یک پل است، اگر بدانی مرگ یک لطف است و برای کسانی که انتظار آن را می‌کشند، زندگی است. این سخنان در چهار سال بعد نیز بین ما رد و بدل شد تا اینکه وارد اوایل سال ۲۰۰۶ شدیم. در آن سال کمتر شوخی می کرد، اما در عین حال بسیار شاد بود.

عماد زیاد حرف نمی‌زد و معمولاً سکوت می‌کرد، اما بسیار باهوش بود. یک شب بارانی در جنوب لبنان به من گفت: انگشتر عقیق و تسبیح دُر امام حسین و سجاده سفیدم را به تو می دهم. در جولای ۲۰۰۶ هر موقع که به چهره‌اش نگاه می‌کردم، به صورت غیرعادی لبخند می‌زند. چشمانش برق می‌زد. من زمان موعود را به او یادآوری می‌کردم، این در حالی بود که هیچ نشانه ای از جنگ وجود نداشت.

بیشتر بخوانید:

"آقای دکتر" با کلکسیونی از مجروحیت‌ها در یمن شهید شد +عکس

دامادی که جانشین شهید «الصماد» شد/ مرد مذاکرات انصارالله را بشناسید +عکس

یک شب قبل از عملیات اسارت نظامیان رژیم صهیونیستی، ما در ساحل قهوه می خوردیم. شهید وسیم شریف نیز با ما بود. عماد در کنار من نشسته بود. من از سکوت و هیبت دریا استفاده کردم و این سوال را پرسدم: زمان موعود فرا رسیده است. گفت: بله.

من گفتم: "کذب الوقاتون" (کسانی که وقت تعیین می کنند، دروغ می گویند) نگاه عاشقانه ای کرد و گفت: بله والله. من ادامه دادم: از جنازه تو چیزی باقی می‌ماند؟ گفت: هیچ چیزی از آن نمی‌ماند. گفتم: چطور؟ گفت: نمی دانم، اما می دانم که چیزی از آن نمی‌ماند.

شهید عماد علی جابر

در روز بعد جنگ جولای آغاز شد. ما شب را در منزل یکی از دوستان سپری کردیم. فردایش قرار بود از هم جدا شویم. من نمی‌خواستم از عماد جدا شوم. دوست داشتم مانند یک روح واحد با هم عروج کنیم. اما چاره ای نداشتم.

آنها پنج نفر بودند که وضوی آخر خود را گرفتند و استخاره کردند. پاسخ این بود که کفش‌های خود را در آورید، چرا که شما در سرزمین مقدس هستید...

جنگ به پایان رسید و من این خاطرات را در ذهن خود ثبت کردم. موفق شدیم پیکر ۴ شهید را از خاک بیرون بکشیم، اما هیچ اثری از عماد نبود. تنها یادگاری وی انگشتر عقیق و تسبیح در و سجاده سفیدش بود.

این پنج شهید که در جولای ۲۰۰۶ در منطقه جنوبی صریفا به شهادت رسیدند، عبارت بودند از : عماد جابر – وسیم شریف – وسیم نجدی – هشام حمودی – علی محمود نجدی.

نظرات

  • انتشار یافته: 3
  • در انتظار بررسی: 0
  • غیر قابل انتشار: 0
  • IR ۰۶:۲۱ - ۱۳۹۷/۰۴/۳۰
    16 0
    سبحان الله
  • مهدی علوی IR ۰۷:۲۷ - ۱۳۹۷/۰۴/۳۰
    11 0
    ایکاش من هم با آنها بودم.
  • ۱۱:۲۶ - ۱۳۹۷/۰۴/۳۰
    6 0
    یادتون باشه عملیات اینها شهادت طلبانه محسوب می شه انتحاری نیست

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

این مطالب را از دست ندهید....

فیلم برگزیده

برگزیده ورزشی

برگزیده عکس