به گزارش مشرق، ابراهیم ماجد، تحلیلگر عرب در صفحه شخصی خود در شبکه اجتماعی «ایکس» نوشت، در بطن این بحران، یک عدم تعادل ساختاری در رابطه آمریکا و رژیم صهیونیستی قرار دارد. در حالی که واشنگتن همچنان حامی نظامی، دیپلماتیک و اقتصادی اصلی این رژیم است، رویدادهای اخیر نشان دادند تشدید تنشهای منطقهای میتوانند صرف نظر از خواست و نظر آمریکا هزینههای غیرمنتظره جدیدی را بر ایالات متحده تحمیل کند. نتیجه این وضعیت، پویایی جدیدی است که در آن تصمیمات گرفته شده در تلآویو، محیط راهبردی را شکل میدهد و سپس واشنگتن را ناچار به مدیریت آن میکند.
این تحلیلگر عرب در ادامه به تحلیل و شرح عوامل پشت روند جدید تنشآفرینیها و تجاوزگریهای رژیم صهیونیستی پرداخته است.
محرک تنش
آخرین دور از تنشها، ناشی از ادامه عملیات نظامی اسرائیل در لبنان، از جمله حملات جدید به حومه جنوبی بیروت، بود. این حملات به رغم هشدارهای فزاینده منطقهای و اعلام صریح ایران که هرگونه تشدید تنش در خاک لبنان را خط قرمز خود میداند، انجام شد. این اقدامات عملا چارچوب شکننده کاهش تنشی را که در ماههای اخیر شکل گرفته بود، نابود کرد.
اما اهمیت راهبردی این بحران تنها به تبادلات نظامی مستقیم محدود نمیشود. درگیری به سرعت از طریق یک جبهه نامتقارن گسترش یافت. جنبش انصارالله یمن، محاصره جامعی را علیه کشتیرانی مرتبط با اسرائیل در تنگه باب المندب اعلام کرد و آنچه میتوانست یک درگیری محلی باقی بماند را به یک چالش ژئواکونومیک تمامعیار تبدیل کرد. پیامدهای این اقدام فوری بود. یکی از حیاتیترین گلوگاههای دریایی جهان ناگهان به صحنه اعمال فشار راهبردی تبدیل شد. بازارهای انرژی به سرعت واکنش نشان دادند و قیمت نفت به دلیل ارزیابی خطرات برای مسیرهای کشتیرانی جهانی و ثبات منطقه، جهش کرد.
تعارض بین برنامه های زمانی سیاسی
تشدید اخیر تنشهای نظامی در پسزمینه واگرایی فزاینده سیاسی بین «دونالد ترامپ» رئیسجمهور آمریکا و «بنیامین نتانیاهو» نخستوزیر اسرائیل رخ داد. ساعاتی پیش از حملات اسرائیل، ترامپ این اطمینان را القا میکرد که واشنگتن کنترل کامل اوضاع را در دست دارد. بر اساس گزارشهای منتشر شده پیرامون یک گفتگوی تلفنی سطح بالا، رئیس جمهور آمریکا چنین وانمود کرده بود که همچنان بر تصمیمگیریهای اسرائیل نفوذ تعیینکنندهای دارد و میتواند از درگیری گستردهتر جلوگیری کند.
اما حملات بعدی اسرائیل پیام دیگری را مخابره کرد. صرف نظر از خواست واشنگتن، رویدادها در میدان بر اساس محاسبات اسرائیل پیش رفت. این عملیات، محدودیتهای نفوذ آمریکا را در زمانی نشان داد که کاخ سفید در تلاش برای مهار تنشهای منطقهای و حفظ کانالهای دیپلماتیک بود. مهمتر اینکه، این رویدادها درک رو به رشدی را در سراسر منطقه تقویت کرد: اگرچه ایالات متحده قدرت خارجی مسلط است، توانایی آن برای دیکته کردن رفتار به متحدان اصلیاش نامحدود نیست.
کابوس انتخاباتی ترامپ
برای کاخ سفید، زمان این بحران بدترین زمان ممکن است. دولت ترامپ در سال ۲۰۲۶ به دنبال کاهش تنشهای منطقهای، تثبیت بازارهای انرژی و اجتناب از بحران دیگری در غرب آسیا که بتواند گفتمان سیاسی داخلی را پیش از انتخابات میاندورهای تحتالشعاع قرار دهد است. تشدید درگیری هر سه هدف را همزمان به خطر میاندازد.
در حالی که پیش ازا ین تماسهای دیپلماتیک غیرمستقیم بین واشنگتن و تهران به سمت یک چارچوب احتمالی برای کاهش تنشها پیش میرفت رویارویی اخیر این تلاشها را به خطر میاندازد و در عین حال احتمال چرخههای تلافیجویانه بیشتری را در سراسر منطقه افزایش میدهد.
پیامدهای اقتصادی نیز به همان اندازه برای دولت ترامپ نگرانکننده است. تداوم قیمتهای بالای انرژی فراتر از آستانههای بحرانی، به ناچار به هزینههای حمل و نقل، قیمتهای کالاهای مصرفی و انتظارات تورمی در داخل آمریکا راه مییابد. در زمانی که عملکرد اقتصادی یکی از مهمترین مسائل انتخاباتی است، هر گونه شوک طولانی در حوزه انرژی ، یک مسئولیت سیاسی قابل توجه برای دولت به همراه دارد. برای ترامپ، این بحران صرفاً یک چالش سیاست خارجی نیست، بلکه یک تهدید سیاسی داخلی با پتانسیل تأثیر بر نتایج انتخابات و کنترل کنگره است.
برنامه زمانی بقای نتانیاهو
نتانیاهو بر اساس یک جدول زمانی سیاسی کاملا متفاوت عمل میکند. دولت او با فشارهای داخلی فزایندهای از جمله کاهش حمایت عمومی، قطبی شدن فزاینده سیاسی، اعتراضات گسترده و اختلافات حلنشده پیرامون خدمت سربازی جامعه یهودیان ارتدکس مواجه است. روندهای سیاسی کنونی حاکی از آن است که بازگشت به شرایط عادی سیاسی میتواند ائتلاف حاکم را در معرض خطرات شدید انتخاباتی قرار دهد. در چنین محیطی، بیثباتی طولانیمدت و تشدید نگرانیهای امنیتی، مکانیسمی برای به تاخیر انداختن تسویه حساب سیاسی و حفظ انسجام ائتلاف فراهم میکند.
از دیدگاه نتانیاهو، محیط راهبردی از محیط داخلی جداییناپذیر است. رویارویی خارجی میتواند به عنوان ابزاری برای مدیریت آسیبپذیریهای داخلی، حفظ ارتباط سیاسی و به تعویق انداختن چالشهایی که ممکن است در غیر این صورت قدرت او را تهدید کنند، عمل کند. فارغ از اینکه با این تحلیل موافق باشیم یا نه، این یک عامل مرکزی در شکلدهی به تصمیمگیری اسرائیل باقی میماند.
تله ساختاری برای واشنگتن
مشکل عمیقتر برای واشنگتن این است که گزینههایش محدود باقی میماند. علیرغم اختلافنظرهای عمومی گاهبهگاه، دولتهای متوالی آمریکا به دلیل حمایت کنگره، روابط نهادینه شده، ملاحظات سیاسی داخلی و تعهدات راهبردی دیرینه، اعمال هزینههای واقعی بر اسرائیل را در دورههای رویارویی، دشوار مییابند. در نتیجه، سیاستگذاران آمریکایی اغلب خود را در موقعیتی مییابند که سعی در مدیریت پیامدهای تصمیماتی دارند که نه خودشان آغازگر آن بودهاند و نه کنترل کامل بر آن دارند.
این پویایی، یک تله راهبردی ایجاد میکند: ایالات متحده هزینههای دیپلماتیک بیثباتی منطقهای را متقبل میشود، مسئولیت حفاظت از مسیرهای تجاری دریایی را بر عهده میگیرد، پیامدهای اقتصادی اختلال در بازار انرژی را مدیریت میکند و همچنان انتظار میرود که تضمینهای امنیتی را در سراسر منطقه ارائه دهد. با این حال، توانایی آن برای شکل دادن به رفتاری که این هزینهها را ایجاد میکند، توسط واقعیتهای سیاسی در داخل محدود شده است.
هزینه راهبردی
خطر بزرگتر برای واشنگتن فراتر از بحران فوری است. آنچه پدیدار شده، واگرایی روزافزون بین الزامات سیاست داخلی اسرائیل و اهداف راهبردی کلان آمریکا است. در حالی که واشنگتن به دنبال ثبات منطقهای، بازارهای انرژی قابل پیشبینی و اجتناب از یک درگیری منطقهای هزینهبر دیگر است، تصمیمگیری در اسرائیل به طور فزایندهای تحت تأثیر فشارهای سیاسی داخلی قرار دارد که اغلب در جهت مخالف عمل میکنند. این واگرایی، پیامدهای بلندمدت قابل توجهی به همراه دارد. هر تشدید تنش جدید، ابتکارات دیپلماتیک را پیچیدهتر میکند، فشار بر بازارهای جهانی انرژی را افزایش میدهد، تجارت دریایی را تهدید میکند و ایالات متحده را مجبور میکند تا منابع بیشتری را به مدیریت بحران اختصاص دهد. در عین حال، بازیگران منطقهای به دقت در حال مشاهده محدودیتهای نفوذ آمریکا هستند. اگر واشنگتن مکرراً ناتوانی خود را در مهار متحدانی نشان دهد که اقداماتشان مستقیماً اهداف گستردهتر آمریکا را تضعیف میکند، تصور موجود از اعتبار و کنترل راهبردی آمریکا فرسایش خواهد یافت.
نتیجهگیری: در نهایت، سوال اصلی دیگر این نیست که آیا ایالات متحده میتواند به حمایت از اسرائیل ادامه دهد یا خیر. بلکه این است که آیا سیاستگذاران آمریکایی میتوانند تعهدات راهبردی بیقیدوشرط خود را با واقعیتی منطقهای آشتی دهند که در آن منافع خودشان به طور فزایندهای تحت تاثیر تصمیمات متحدی قرار دارد که دستور کار سیاسی کاملاً متفاوتی را دنبال میکند. اگر روند فعلی ادامه یابد، بزرگترین چالش برای استراتژی خاورمیانهای واشنگتن ممکن است از جانب دشمنانش بروز نکند، بلکه از شکاف رو به گسترش بین منافع آمریکا و اقدامات شریکی ناشی میشود که همچنان متعهد به دفاع از اوست.




