به گزارش مشرق، در آن شب پر التهاب با برادرش از مسجد بیرون آمد و پس از گشتی در محل با موتور راهی منزل بودند که با صدای شلیک گلوله شوکه شد، سر اغتشاشگر مسلح فریاد زد که چرا شلیک کردی؟ چرا اسلحه داری؟ گمان میکرد که شلیک هوایی بوده اما خبر نداشت که سرنوشت برای برادرش به گونهای دیگر رقم خورده است.
عرفان تازه شده بود آقا عرفان
چند روزی بود که در مسجد شده بود آقا عرفان تعدادی از بچهها، رسم بر این بود که هرگاه یکی از جوانان سرپرستی گروهی را برعهده میگرفت میشد آقا، حالا او شده بود آقا عرفان و برای خودش برو و بیایی داشت و با انگیزه دنبال اجرای برنامههای تربیتی و تفریحی برای بچهها بود و پول توجیبیهایش را هم برای بچهها خرج میکرد.
در آن شب هم با برادرش در مسجد بودند و بعد از نماز مغرب کارهای بچهها را رتق و فتق کردند و راهی منزل شدند، اما سرنوشت دیگری برای آقا عرفان نوشته شده بود، دست آخر هم آقا عرفان شد شهید عرفان دربانی.
روایتی از شب حادثه
علیرضا برادرش درباره آن شب میگوید با موتور به مغازه دوستم که آرایشگاه داشت رفتیم قدری آنجا ماندیم و من برای اینکه ببینم محل شلوغ شده یا نه با موتور به یک خیابان بالاتر رفتم، عرفان اما در مغازه دوستمان ماند. چند دقیقه بعد تماس گرفت که بیا تا برویم، چون دوستمان هم میخواست مغازهاش را ببندد. من هم آمدم و عرفان نشست پشت موتور و من هم ترکش نشستم و راه افتادیم.

قدری مسیر را طی کردیم که موتور شروع به ریپ زدن کرد و خاموش شد، توقف کردیم تا موتور را روشن کنیم که تعدادی دختر و پسر جوان از خیابان بالایی دوان دوان از جلوی ما رفتند و انگار در حال فرار بودند، مشخص شد که خیابان بالایی شلوغ شده. مشغول روشن کردن موتور بودیم که صدای شلیک گلوله از فاصله چند قدمی ما را شوکه کرد.
چرا شلیک کردی؟ چرا اسلحه داری؟
چند موتورسوار که صورتشان را بسته بودند، به ما نزدیک شدند و شلیک کردند، با دیدن این صحنه عصبانی شدم و سر فردی که اسلحه در دست داشت فریاد زدم که چرا شلیک کردی؟ چرا اسلحه داری؟ اگر گلوله به برادرم میخورد چه میکردی؟ آنها توجهی نکردند و سوار شدند و رفتند. برگشتم دیدم عرفان روی زمین افتاده است.
فریاد زنان به سمت عرفان رفتم و بلندش کردم، دیدم از دماغش خون میآید، هنوز نفهمیده بودم چه شده، ابتدا بلند شد و گفتم الان موتور را روشن میکنم تا به خانه برویم، اما وضع برادرم وخیمتر از اینها بود و دوباره افتاد. فریاد میزدم و کمک میخواستم، عرفان آرام گفت که داد نزن آبرویمان را بردی، اما حالش خوب نبود. به خانه زنگ زدم و خبر دادم و پدر و مادر بلافاصله راه افتادند.
اینها بسیجیاند، کمک نکنید، بگذارید بمیرند
یک خانم جلو آمد و گفت بلندش کن بیاورش داخل پارکینگ خانه ما، در این هنگام از بالای یک ساختمان شخصی فریاد زد که به اینها کمک نکنید بسیجی هستند، بگذارید بمیرند.

به سختی برادرم را جابجا کردم اما دیدم عرفان از دهانش هم خون جای شده، چشمهایش را بسته و نفس نمیکشد، یک خانم جلو آمد و گفت من پرستار هستم بگذار کمک کنم، شروع کرد به ماساژ قلب دادن و قفسه سینه را فشار داد، گفت بیا به برادرت تنفس دهان به دهان بده، در همین حین پدر و مادرم هم رسیدند، چند بار تنفس دادیم و گفت برگشت. یک خودرو کوئیک توقف کرد و گفت سوارش کنید تا به بیمارستان ببریمش، عرفان را داخل ماشین گذاشتیم و حرکت کرد.
خبر شهادت
من هم قصد داشتم با موتور به دنبالش بروم که پدر و مادرم هم گفتند ما هم میآییم، با هم سه ترک سوار موتور شدیم و راه افتادیم، اما ماشین را گم کردیم، به چند بیمارستان رفتیم و پیدایش نکردیم چند ساعتی سرگردان دنبال خبری از عرفان بودیم که مادربزرگم تماس گرفت که نگران نباشید عرفان حالش خوب است، به مسجد محل بیایید. با خود گفتم، با آن حال وخیم چگونه خوب شده؟ حتماً اتفاقی رخ داده، به مسجد آمدیم و خبر شهادت عرفان را به ما دادند.
ره صد ساله را خیلی زود پیمود
پدر شهید هم آن شب را برایمان روایت کرد اما بیشتر به بیان ویژگیهای این جوان پرداخت، ویژگیهایی که باعث شد او ره صد ساله را خیلی زود بپیماید و در نوجوانی برات شهادت دریافت کند. پدرش میگفت که رفتارهایی در عرفان وجود داشت که در هم سن و سالانش کمتر به چشم میخورد.
روحیه عجیبی برای کار در مسجد و خدمت به بچههای گروه داشت. برنامههای تفریحی، آموزشی، عقیدتی، استخر، سفر مشهد و... آرام و قرار نداشت و هر لحظه دوست داشت برای بچهها کاری انجام دهد.

روحیه قوی خانواده شهید
روحیه بالای خانواده شهید ستودنی بود، گویا خدا همزمان با این مصیبت صبری زینبی هم بر دلشان انداخته است. مدام از حسن خلق فرزندشان میگفتند، اما راضی بودند به رضای پروردگار عالم. پدر میگفت که عرفان بسیار از من شرم داشت، اگر به خانه میآمدم و در خواب بود، فوراً بلند میشد و به اتاق میرفت، خجالت میکشید جلوی من بخوابد یا حتی پایش را دراز کند. همواره دائمالوضو بود و نماز اول وقت را ترک نمیکرد.
گفتند بچههای گروهی که آقا عرفان سرپرستشان بود در مسجد جمع هستند، ساعت حدود ۱۰ شب بود، گفتم این ساعت هنوز در مسجد هستند؟ گفتند بچهها در حال تدارک برای بزرگداشت مربی شهیدشان هستند. به مسجد رفتیم و همه آمده بودند، از آقا عرفان برایمان گفتند که چگونه با سن کم به دنبال حسن خلق بچهها بود، چگونه به دنبال تفریحات سالم آنها بود، چگونه به سختی پولی تهیه میکرد تا بچهها را خوشحال کند.
آقا حسین یکی از بزرگترهای مسجد و مربی آقا عرفان بود، میگفت که آقا عرفان شاید ۱۵، ۱۶ سال سن داشت اما به قدری بزرگ بود که گویا دهها سال کار کرده، آموخته و طی طریق کرده و به درجاتی از عرفان رسیده است. خیلی زود هم خدا برات شهادت به او داد و آقا عرفان را از این دنیا چید و برد. آقا حسین هم مثل بقیه خصوصیات اخلاقی شهید را برایمان شرح داد و از دلتنگی بچههای مسجد برای شهید عرفان گفت.

تدفین شهید در امامزاده عبدالله پس از ۵۰ سال
از مزار آقا عرفان برایتان بگویم، با درخواست اهالی محل و با موافقت مسئولان اوقاف در حیاط آستان امامزاده عبدالله سه راه آذری، یک جای دنج در میان گلها و درختان برای این شهید عزیز در نظر گرفتند تا پیکر مطهرش در همین محل و کنار بچهها بماند. مسئولان امامزاده میگفتند که بیش از ۵۰ یا ۶۰ سال است که کسی در اینجا تدفین نشده و چه سعادتی داشت این شهید عزیز که در این مکان نورانی آرام گرفت.
شامگاه پنجشنبه و جمعه ۱۸ و ۱۹ دیماه ۱۴۰۴ عناصر آمریکا و رژیم صهیونی اسلحه به دست وارد ناآرامیهای شهرهای مختلف شدند و با به شهادت رساندن نیروهای انتظامی و بسیجی موجی از خشونت را به اعتراضات وارد کردند.
ماجرا فراتر از اینها بود و آنها با کشتن معترضان و اغتشاشگران به دنبال این بودند که آتش اعراتضات را بسیار فراگیر کنند اما مردم هوشیار و بصیر کشورمان این فتنه را در کمترین زمان خاموش و نقشههای شوم دشمنان را به باد دادند.




۱۸:۴۴ - ۱۴۰۴/۱۰/۳۰