به گزارش مشرق؛ کیوان امجدیان فعال رسانه‌ای-فرهنگی در یادداشتی نوشت:

امروز خیلی یاد امیرخان افتادم ...امیرحسین خان فردی(اگرچه خودش دوست نداشت اما همه همینطور صدایش میزدند) ...این روزها عجیب دلم برایش تنگ میشود.

دیروز فراستی را بابت انتقاد از رواج کمدی های گیشه ای و به تعبیر او مبتذل یا مستهجن، بدجور توی تلویزیون زدند و امروز سرتیپی(که به تعبیری پدرخوانده سینمای گیشه ای امروز است و حالا دیگر از ثروتمندترین افراد سینماست که بیشتر از مدیران ارشاد خط و خطوط سینما را تعیین میکند) دارد توی برنامه حالا خورشید از همان کمدی های گیشه ای جانانه دفاع میکند.

بیشتر بخوانید:

فیلم/ برخورد زننده مجری سیما با فراستی در آنتن زنده تلویزیون!

عوامل و مجری برنامه «من و شما» توبیخ شدند

اوضاع بعضی شبکه های تلویزیون خوب نیست. آدمهای متعهد و شریفی که یکباره و بی هیچ تجربه موفقی نشستند روی صندلی های مهم حالا دارند بدترین ضربه را به جریان متعهد میزنند.

البته این فقط توی تلویزیون هم نیست ...خیلی جاها همین است ...دیروز کنار دفترم ناخودآگاه نوشته بودم: خسته ام ...بعد از 22 سال کار کردن جز یک خانواده خوب و رفقای باصفا  هیچ ندارم... م. باز دم بعضی رسانه ها و نهاد کتابخانه هاگرم که همچنان مردانه ایستاده اند و پشتم گرم رفاقت آنهاست ...اما جز اینها چه دارم؟ جز تهمت ها و توهین هایی که توی شبکه های مجازی شنیده ام و جز خستگی و دلتنگی خانواده ام که از من مخفیش میکنند و جز بی انگیزگی و نداشتن هیچ افق روشنی ...بعد وسوسه شدم ...کاش فلان سال که هم توی ارشاد موثر بودم و هم تازه از کیهان بیرون آمده بودم وقتی گفتند بیا فلان شبکه خارجی و فلان چیزها را به تو میدهیم، شوخی و جدی گرفتمشان به بد و بیراه...کاش چند جا چشمم را میبستم و بعضی چیزها را نمیدیم و بابتش کلی پول و امکانات میگرفتم تا اقلا حالا شرمنده خانواده نباشم. کاش تند نمیرفتم آن وقتها...آن وقتهایی که بعضی ها میگفتند : تند نرو! داری گور خودت را میکنی.

 حوالی سال 88 بود و خیلی از نویسنده ها و هنرمندهایی که امروز مدعی هستند و مسولیتهای رده بالای فرهنگی را به آنها داده اند، آن زمان و حتی بعد از نمازجمعه معروف آقا، یا میدان خالی کرده بودند و یا اصلا کاسه داغتر از آش شده بودند و به زمین و زمان فحش میدادند.

یادم می آید آن وقتها که بود من کلافه بودم(مثل این روزها که اوضاع اقتصادی و فرهنگی عجیب عصبی ام میکند) مدام غر میزدم که فلانی چرا اینطور است و بهمان چیز چرا اینطور و...؟  امیرخان هم با همان آرامش همیشگی اش میگفت: کیوان جان! (همیشه همینطوری صدایم میزد) دستمان زیر پوتین است ...

پیشتر گفته بود که توی سالهای دفاع مقدس یک گروه غواص برای عملیات به منطقه ای که بعثی ها هستند میروند و اولین غواص دستش را که به لبه ای میگیرد تا بیرون بیایدگشتی عراقی که از آنجا رد میشده بی هوا و نادانسته پا میگذارد روی انگشتهای غواص و می ایستد همانجا.

غواص اگر داد میزد یا مثلا آن بعثی را میکشت  ممکن بود عملیات لو برود و یک گردان شهید بشوند و عملیات شکست بخورد. میگفت غواص آنقدر درد را تحمل کرده که بعدا انگشتهایش را قطع کرده بودند تا زنده بماند...حالا هم همین جمله را مدام یادمان می انداخت...دستمان زیر پوتین است ...

بیشتر بخوانید:

واکنش فراستی به اتفاقات برنامه «من و شما»

عذرخواهی مجری برنامه «من و شما» از فراستی

بعد از صحبتهای آقا، امیرخان به خیلی ها رو انداخت که بنویسند اما فقط بعضی ها اجابت کردند. دست آخر هم گفت: کیوان جان! خودمان دست به کار شویم ...هر کداممان  چند مطلب نوشتیم که البته مطالب من ضعیف بودند و نوشته های امیرخان خواندنی.

یکروز شنبه که آمدم امیرخان بوسیدم و گفت ماشاالله کیوان...گل کاشتی. برو پیش آقای شایانفر ...

رفتم. با عمو حسن(همه آنجا به مرحوم شایانفر میگفتند عمو حسن) سلام و علیکی کردم و پرسید: خودت فیلم را دیده ای؟

کمی ترسیده بودم. خدا به خیر کند. نکند چیزی گفته ام و نوشته ام و حالا باید جواب پس بدهم. "نه. چه فیلمی"

عمو حسن گفت: یک ثواب بزرگ رفت توی پرونده ات. صدای آمریکا بابت مطلب "ک‌ژراهه" کلی فحش بارت کرد.

بعد هم خندید. با هم رفتیم و فیلمش را گذاشت...

امیرخان اما مطالبش بینظیر بود. یکی را برای مخملباف نوشته بود. عجیب خواندنی بود! روزی که چاپ شد خوشحال نبود. غصه داشت. میگفت: اگر چاره ای برایم گذاشته بود چاپش نمیکردم.

****.

امروز عجیب هوای امیرخان را کردم. نشستم و نامه اش را به مخملباف دوباره خواندم. چقدر حالم خوب شد. چقدر حس خوبی داشت. حالا دیگر از اوضاع ناراحت نیستم. حالا خوشحالم شخصی را که  پیشنهاد رفتن به شبکه های خارجی را داد، بستم به بد و بیراه. خوشحالم که چشمهایم را نبستم و خودم را به ندیدن نزدم. گور پدر پول و امکانات ...بچه ها و خانواده ام هم انشاالله میبخشند و حلال میکنند...خوشحالم که اگرچه سخت زندگی میکنم اما حالم از خودم به هم نمیخورد. بگذار هرچه میخواهند بگویند ...حداقل وقتی میروم مزار امیرخان خودم از خودم خجالت نمیکشم. صاف زل میزنم توی چشمهایش در تصویر مهربانش و میگویم: سلام امیرخان ...انگشتامونم قطع کردن. هنوز نباید داد بزنیم؟ تو رو خدا از اون بالا یه کاری کنید پاشونو بردان. دیگه جون نداریما. بعد میبوسمش و میگویم ...شوخی کردم. ما شاگردای شماییم ... غلط کنیم خسته بشیم.

***

نامه مرحوم فردی به مخملباف:

متن نامه امیرحسین فردی که در  کیهان چاپ تهران منتشر شده بود، به این شرح است: «پارسال وقتی همکارانم در تحریریه کیهان بچه ها، عکس تو را که در جشنواره کن انداخته بودی نشانم دادند، اول نشناختمت، بعد هم که شناختم، خنده ام گرفت و بی اختیار به پشتی صندلی تکیه دادم و بهشان گفتم: «ا... این که محسن خودمان است، چرا این ریختی شده؟» پاپیونی به قاعده گندگی یک مشت چسبانده بودی بیخ سیبک گلویت! اول فکر کردم می خواهی در یک فیلم کمدی فرانسوی بازی کنی که آن قدر خنده دار شدی، مثلاً مثل مرحوم لوئی دوفونس. اما دیدم، نه خیلی خودت را گرفته ای و اصلاً دوست نداری مضحک و خنده دار باشی، سخت به دنبال تشخص و ابهت هستی.

راستش، آن کت و شلوار مشکی، پیراهن سفید و پاپیون سیاه، به تنت زار می زدند، شده بودی عین آن داماد دهاتی هایی که شب عروسی ناچار کراوات می زنند و موقع راه رفتن دست راستشان با پای راستشان بالا می آید و دست چپشان با پای چپ و موجب خنده و انبساط خاطر خانم ها و آقایان می شوند. تو هم یک همچین موجودی شده بودی، مضحک قلموی قابل ترحم! ظاهراً در حاشیه آن جشنواره جسارت هایی علیه ملت ایران کرده بودی، مثلاً این که مردم ایران خواب هایشان هم ایدئولوژیک است، آنها عقب مانده هستند و از این قسم پرت و پلاها که به قول معروف مرغ پخته روی برنج هم از این افاضات بامزه تو خنده اش می گیرد. یاد حرفی افتادم که پس از یک شب خوابیدن در خانه ما این طرف و آن طرف گفته بودی که تو خانه فلانی موقع خوابیدن باید نوک دماغ آدم رو به سقف اتاق باشد. واقعاً این جوری بود که تو رفتی این طرف و آن طرف چو انداختی و به گوش من هم رسید؟ خوب است این را هم بشنوی که هنوز هم بوی گند آن کفش های پت و پهن کهنه و جوراب های پاره پوره و کثیفت که ماه به ماه نمی شستی، توی خانه ما مانده است. مثل این که اصلاً مشرب تو این است که پشت سر میزبان بروی حرف بزنی و لودگی کنی. کاری که الان داری با ملت ایران می کنی و تصویری وارونه و مشوه، از این ملت رشید و نجیب به چپاولگران و آدم کشان غربی می دهی. مگر نه این که تو با پول و امکانات همین مردمی که حالا بدشان را می گویی به همه چیز رسیدی؟ جوانمردی و لوطی گری هم خوب چیزی است که تو خیلی از آنها بی بهره ای. شاید بگویی که من به خاطر همین مردم دست به آژان کشی زدم و افتادم زندان شاه و لقب چریک نوجوان را بهم دادند، حالا این حق من است که از مردم طلب کار باشم. محسن، خودت را گول نزن، فریب حرف های بامزه خودت را نخور. یادت هست می گفتی: من مثل یک اسب درشگه ای هستم که از دو طرف بغل چشم هایش را گرفته اند تا فقط جلوی رویش را ببیند و راهش را برود.

تو واقعاً همین طور شدی، افسارت را دادی به دست درشگه چی، تا شلاق به کپل هایت بزند و تو را هر جا خواست ببرد. مسافر کشی کند و تو دلت به این خوش باشد که بدون توجه به اطرافت داری می تازی و به اهدافت نزدیک می شوی! کدام هدف؟ آخر سر که کمرت تاب برداشت، درشگه چی بازت می کند و می اندازدت جلوی سگ ها. بگذریم. خیلی حرف ها دارم که اگر لازم شد می زنم. گفتم که همکارانم عکس پاپیون دارت را نشانم دادند تا من عصبانی بشوم، امانه تنها عصبانی نشدم، بلکه خنده ام هم گرفت. می دانی چرا؟ برای این که هیچ وقت نتوانستم تو را جدی بگیرم، چه آن زمان که جماعتی پشت سرت راه می افتادند و هی برادر مخملباف، برادر مخملباف بهت می گفتند، و نه حالا که شده ای موسیو مخملباف. تو هیچ کدام از این ها نیستی، تو فقط محسنی، محسن مخملباف. با تمام جیغ و دادهایت، این در و آن در زدن هایت، آوارگی هایت، در به دری هایت، تو همان یهودی سرگردانی هستی که ناگزیر باید به ارض موعودت بروی و کنار دست قصابان اسرائیلی پادویی کنی و برایشان حرف های بامزه بزنی و یا به تعبیر ضد انقلابیون سلف، محمل ببافی، چیزی بالاتر این نیستی.

من نمی دانم تو این همه کینه را از کجا آوردی، نه که حالا این طور باشی، اوائل دهه 60 هم، همین بودی. یادت هست آن خانواده باغبان را که گوشه حیاط حوزه هنری زندگی می کردند، چه طور از آنجا بیرون ریختی و هیچ از خودت نپرسیدی که آنها چه وضعی خواهند داشت، چه بر سرشان می آید؟ جرمشان چه بود؟ کجا رفتند، چه شدند؟ و یا با موتور تو خیابان های تهران راه می افتادی تا عناصر فراری سازمان مجاهدین خلق را شناسایی و معرفی کنی، می گفتی من تو زندان با این ها بودم و می شناسمشان. شده بودی شکارچی گراز. دنبال مسعود رجوی می گشتی، حالا خوب تو فرانسه به هم رسیدید! بازی روزگار را می بینی؟ تو و مسعود رجوی، به هم پیوند خوردید! آن هم احتمالاً تو پاریس! فکرش را می کردی؟ کارت به اینجاها بکشد؟ رجوی که هیچ، تو حیثیتت را با سلطنت طلب ها، چریک های فدایی زهوار در رفته، همجنس بازها، قوادها، دزدهای فراری از ایران، گره زدی، تو فکر می کنی مخالفان انقلاب اسلامی غیر از این ها هستند؟ تو وسط این آدم های عوضی چه کار می کنی؟ جای تو آنجاست؟

راستی از ابوالحسن خان بنی صدر چه خبر، بد نیست با مسعود رجوی سری هم به آن رئیس جمهور سابق و ناکام بزنید، عصرانه ای، شامی، چیزی، هر چه باشد هر سه نفر غریب هستید و جیره خوار اجنبی و خائن به ملت خودتان. اگر چه تو حسابت از آن دو نفر جداست، تو بیشتر قابل ترحم هستی تا نفرت، آنها با هوش تر و خبیث تر از تو هستند، تو درصد بلاهتت از آنها بیشتر است. یک زمانی پاریس پاتوق شخصیت های خوشنام و انقلابیون موجه، مثل فرانتس فانون و دکتر شریعتی و از این دست آدم ها بود، حالا شده محل نگه داری حشرات موذی و بیماری زا. حواست باشد که پرزیدنت زپرتی سابق یادش نیاید که تو چه بلایی سر مشاورش، موسوی گرمارودی آوردی و آبرویش را در روزنامه ها بردی، جرمش هم فقط مشاور بودنش بود. همین! آخر تو آن موقع هنوز برادر مخملباف بودی و خانه تکانی روحی و از این شامورتی بازی ها نکرده بودی.

خلاصه حواست جمع باشد، تو پیش آنها هنوز چریک نوجوانی. چند هفته پیش، یکی از روزنامه ها عکس حسین قدیانی را انداخته بودند که سرش باندپیچی شده بود. حسین، پسر اکبر شهید اکبر قدیانی. تو او را خوب می شناختی، بعد از شهادتش دوتایی برایش مطلبی در همین روزنامه کیهان نوشتیم. همان طور که شهید حسن جعفربیگلو و شهید حبیب غنی پور را می شناختی. اگر یادت باشد وقتی حسین به دنیا آمد شهید اکبر در حوزه چه قدر خوشحالی کرد. شیرینی داد. بعد هم رفت جبهه و شهید شد. حالا پسر او را طرفداران همان کسی که نمایندگی اش را در فرانسه یدک می کشی، مضروب کرده اند. البته می دانم که برای تو مهم نیست، برای این که از آن طرفی خانه تکانی روحی کرده ای. باز هم فرزندان اصیل این ملت را می کشند. خانه خدا را به آتش می کشند، دروغ می گویند گردن کلفتی می کنند، قانون را قبول نمی کنند، در خیابان های تهران عربده کشی می کنند و دقیقا مثل رفتار آن پرزیدنت ناکام و چریک همیشه در حجله! البته، خیلی مهم نیست. این انقلاب از جنس اقیانوس است که هراز چندگاهی اجساد متعفن، مردار و خس و خاشاک ها را به ساحل می ریزد. این انقلاب و این ملت، نجاست و پلشتی را برنمی تابند، مدام درحال بازسازی و پاک سازی خود هستند... د. و اما چند هفته پیش رفته بودی پارلمان اروپا و محمل بافته بودی.

گفته ای که تو نماینده ملت ایرانی و از طرف آنها حرف می زنی، آقاپسر! این نمایندگی را کی به تو داده؟ بازهم دستخوش توهم شده ای و یاوه می بافی و به مردم ایران توهین می کنی. داری از آن حرف های بامزه می زنی. بله، بخشی از مردم به نتیجه انتخابات اعتراض داشتند، خواسته و یا ناخواسته در تهران پایشان به چند خیابان کشیده شد، نامزد ناکام با کمک رسانه های دشمن بر آتش کینه دمیدند و برادرکشی راه انداختند، اما همین که درصد بالایی از همان جمعیت معترض، متوجه شدند که پای اجنبی در میان است و بوی توطئه از دیگ پلو انگلیسی ها بلند می شود، هوشیارانه دست از اعتراض کشیدند و همه چیز را به قانون واگذار کردند. تو فکر کردی همه آن معترضین برانداز بودند! زبانت را گاز بگیر بچه! آنها فقط فریب تبلیغات شیطانی را خوردند. بسیاری از آنها پاره تن این ملت و عزیزان این نظام هستند، جوانان پراحساسی اند که داشتند اعتراض می کردند، اما آنها وطن فروش نبودند و نیستند، حاضر نمی شوند نوکر بیگانه باشند. مرافعه ای بود که پیش آمد و تمام شد تو دیگر نمی خواهد گلویت را جر بدهی. تو هنوز ملت ایران را نشناختی. چون فکر می کنی فامیلت مخملباف است، پس می توانی انقلاب مخملی در ایران راه بیاندازی! همان انقلاب مخملی که در قالب خانه تکانی روحی در خودت راه انداختی آبرو را خوردی و غیرت را قی کردی! می نشینی جلوی دوربین های تلویزیون، ادا در می آوری، یک بار با دو دستت جلوی دهانت را می گیری، بعد جلوی چشمهایت، بعد گوش هایت، بعد... این مسخره بازی ها چی است که می کنی، حرکاتت من را یاد داستان عنتری که لوطی اش مرد انداخت، چقدر بهت می دهند که آن طور روی دست هایت راه می روی، پشتک می زنی وجای دوست و دشمن را نشان می دهی؟

بگذار آخر سر حرف دلم را بزنم، من نمی توانم از تو متنفر باشم، ما با هم رفیق بودیم، نان و نمک خوردیم، به خودت دقت کن، به صورتت نگاه کن. هنوز اندوه لابه لای خطوط چهره ات موج می زند. تو غمگینی، همیشه غمگینی و من دوست ندارم تو را این طور ببینم. این دادوفریادها را هم به حساب برادر بزرگتری بگذار که از رفتار برادر کوچک ترش دل شکسته و عصبانی است. این طور پل ها را پشت سرت خراب نکن، برگرد بیا و دلخوری هایت را هم با خودت بیار، تو فرزند این ملتی، اگرچه لجوج و یکدنده ای. با این حال دل به اجنبی نبند، بیا و به ملت خودت ملحق شو.».