... چند روز بعد، منشي انتشارات، جسد ناشر را در دفتر محل كارش پيدا كرد. روزنامه ها نوشتند كه مردي سياه پوست به جرم قتل ناشر دستگير شده است.

گروه جهاد و مقاومت مشرق - نويسنده، در يك شب سرد پاييزی، با يك برنامه ريزی دقيق و حساب شده، درحالي كه تنها يك صفحه از نگارش آخرين داستانش باقي مانده بود، به ضرب گلوله كشته شد.

****

مرد سياه پوست، بدون شناخت كافي از نويسنده، بعد از تحويل گرفتن سه هزار دلار دستمزد و يك اسلحه كمري، پس از پیاده شدن از ماشین سیاه رنگ مرد ناشر، به قصد انجام ماموريت به طرف خانه نويسنده حركت كرد. ناشر برای این که کسی به او مشکوک نشود، ماشین خود را با فاصله ای زیاد از خانه نویسنده پارک کرده و قسمتی از صورت خود را پوشانده بود...

براي مرد سياه مهم نبود كه هدف كيست و چرا بايد كشته شود؛ او در اولين ماموريت خود به خوبي مي دانست كه يك مامور هرگز نبايد سوال كند. او در بين راه سعي كرد به رابطه ناشر و نويسنده فكر كند؛ اين كه چرا ناشر مي خواهد نويسنده را از سر راه خود بردارد و...

مرد سياه، تنها چيزي كه از آن دو مي دانست همكاري و دوستي قبلي آن ها در انتشار چند كتاب بود. او می خواست به حرف های ناشر و معادن زغال سنگ آفریقا فكركند، اما خيلي زود منصرف شد و زن و بچه گرسنه اش را به خاطرآورد كه در آن هواي سرد، دركنار آشغالداني يكي از ايستگاه هاي متروي شهر به انتظارش نشسته بودند...

مرد سياه هرچه به مقصد نزديك مي شد، سوز سرما و وحشت غریبی، همه وجودش را دربر می گرفت. سياه سعي كرد تندتر گام بردارد. دستور، كشتن بود؛ او بايد فقط به اين موضوع فكر مي كرد...

****

مرد ناشر، روي صندلي خانه اش نشست و با نفرت به كتاب روي ميز چشم دوخت. او فكر مي كرد كه كتاب جديد نويسنده، چندين و چند بار تجديد چاپ خواهد شد، چرا كه مدت كوتاهي بعد از اولين چاپ، در سراسركشور ناياب شده بود و چه بسا خيلي زود ركورد فروش سال انتشارات او را بشكند و...

با اين فكر، چهره اش از خشم برافروخته شد و با عصبانيت به نويسنده ناسزا گفت. چند لحظه بعد، براي اين كه بر اعصابش مسلط شود، سيگاري بر لب گذاشت و پس از روشن كردن آن، با دستهاي لرزان، كتاب منتشرشده نويسنده را از روي ميز برداشت و براي چندمين بار صفحات آن را ورق زد...

چشم ناشر به عكس دختربچه زيبايي افتاد كه با چهره اي خندان و لبخندی شیرین، عروسكش را در آغوش گرفته بود و با آن بازي مي كرد. او اين عكس را قبلا نديده بود. به سيگارش پك زد و به سراغ صفحه بعد رفت و به محض ديدن عكس دوم، با ناراحتي رو برگرداند و فرياد زد:

" آه، تکان دهنده و چندش آور است!"

و گوشي تلفن را برداشت و شماره گرفت:" اين ديگه چيه آقا؟!"

صدايي ازآن طرف سيم به گوش رسيد:" چي آقا؟!"

- اين عكس هايي كه دركتاب تان چاپ کرده اید؛ اين دختر بچه كه زیرآوار مانده؛ اين عروسك خاكي و بي سر؛ اين خانه هاي ويران و چهره هاي خون آلود؛ وحشتناك است آقا؛ وحشتناك و بسيار تلخ!

نويسنده گفت:"بله آقا، وحشتناك است؛ بمباران، هميشه وحشتناك است و من نيز اين حقيقت تلخ را باور دارم!"

- حقيقت؟! كدام حقيقت؟!

و با تمسخر ادامه داد:"ممكن است بگوييد فضاي اين عكس ها كجاست، اي نابغه زمان؟!"

نويسنده نتوانست تحمل كند؛ دهانش را به گوشي تلفن نزديك کرد و فریاد زد:

"يك جاي دور؛ بسيار دور؛ آن سوي آب ها و اقيانوس ها؛ منطقه اي در ناحيه جنوب غربي آسيا!"

و احساس كرد كه سرش تير مي كشد و بيش از اين تحمل حرف هاي زهرآلود ناشر را ندارد. لحظاتي بعد، آب دهانش را فرو داد و با ناراحتي بر شقيقه اش فشار آورد...

ناشر از اين كه بعد از مدت ها باز هم توانسته بود نويسنده را بر سرخشم بیاورد خوشحال بود؛ او از اين كار لذت مي برد و احساس مي كرد بار سنگيني از روي شانه اش برداشته مي شود. او درحالي كه به نرمي و در آرامش از روي صندلي بلند می شد، گفت:" اي واي دوست من؛ ناراحت شديد؟!"

و منتظر ماند تا نويسنده چيزي بگويد. نويسنده درحالي كه از درد به خود مي پيچيد، از كشوي میز کارش، قرصي بيرون آورد و به دهان گذاشت:" خواهش مي كنم دست از سرم برداريد آقا! شما را به عيسي مسيح بگذاريد راحت باشم!"

ناشر مي دانست كه چنين رفتاری، تاثير خودش را بر نویسنده گذاشته است، اما این نمی توانست به شکل کامل اعصاب او را آرام کند؛ درحالي كه پوزخند مي زد، ادامه داد:" اي نويسنده جوان! ما كه با هم دشمني نداريم! من شما را دوست دارم. شما كه مرا مي شناسيد! من مطمئنم كه شما به خاطر اين گرايش آرمانخواهانه و انساندوستانه، روزي برنده جايزه نوبل ادبيات..."

نويسنده از خشم، آه بلندي كشيد و با ناراحتي گوشي تلفن را سرجايش گذاشت...

او و ناشر يكديگر را خوب مي شناختند و سال ها با هم ارتباط داشتند. نويسنده درعبور از مشكلات زندگي، چند جلدكتاب سبك، سرگرم كننده، فريبنده و به دور از واقعيات روزگار را در انتشارات ناشر به چاپ رسانده بود، اما از سه سال قبل، بنا به دلايلي به يكباره با او قطع رابطه كرد و به سراغ ناشران ديگر رفت. اين موضوع براي ناشر به شكل يك كينه عذاب آور درآمد. اين كينه زماني شدت گرفت كه نويسنده دست به نگارش خاطرات خود از مناطق جنگی و مظلوميت انسان ها زد و با الهام گرفتن از عكس دختر بچه اي زيبا و يك عروسك بي سر و نيز پسري نوجوان با يك نارنجك در دست، كتاب پرفروشي را به بازار عرضه كرد كه بي شك براي انتشارات او خطر بزرگي محسوب مي شد. چنين موضوعي اعتبار و موقعيت شغلي ناشر را به خطر مي انداخت و او نمی خواست و نمي توانست خود را به بي خيالي بزند و به راحتي از كنار آن بگذرد...

ناشر از اين كه نويسنده تلفن را قطع كرد، ناراحت شد و با چهره اي خشمگين از يخچال شيشه اي كوچك بيرون آورد و پس از پركردن ليوان، همه محتوي آن را سركشيد. او در حالي كه سعي مي كرد حرف هاي نويسنده را در ذهنش مرور كند، به طرف صندلي اتاق رفت و كتاب چاپ شده او را برداشت و به مطالب آن چشم دوخت... او در موقع خواندن، احساس مي كرد كه صداي نويسنده را بر روي كلمات کتاب مي شنود:

" من در دياري دور، شاهد گام هاي استوار پسربچه سيزده ساله اي بودم كه يكه و تنها، با لبخندي زيبا در مقابل تانك غول آسا ايستاد و با تكرار دو كلمه برلب، ضامن نارنجك را كشيد و... آه، خداي من!..."

ناشر از شدت عصبانيت از جا بلند شد و فرياد زد:"ديوانه!"

او تحمل خواندن چنين مطالبي را نداشت. چند روز پيش يك بار اين موضوع را با نويسنده در ميان گذاشت و جواب شنيد كه:" بله، این مطالب برای شما جذابیتی ندارد؛ با شما بايد از جزاير خوش آب و هواي هاوايي یا از زنان زيبا روي مشرق زمين و يا از عظمت برج ايفل صحبت كرد!..."

ناشر احساس كرد كه سرش گيج مي رود و پاهایش هر لحظه سست تر و ناتوان تر می شود. لحظاتي بعد حالش به هم خورد و دلش، آشوب شد؛ انگار چیزی از درون، می خواست به تمام وجودش چنگ بزند و او را منقلب و در خود مچاله کند. بلافاصله گره كرواتش را باز كرد و به طرف پنجره رفت و به فضاي مه گرفته آسمان و خيابان خيس پاييزي چشم دوخت، اما هيچ تغييري در حالش به وجود نيامد... چند دقيقه بعد، به سختی سوييچ ماشين را برداشت و درحالي كه روي پايش بند نبود، از آپارتمان بزرگش بيرون زد و درگوشه ای از پیاده رو خلوت و در زیر لامپ های نورانی و رنگی خیابان، دچار تهوع شدید شد و...

مدتي بعد، ناشر در تماس تلفني با نويسنده، به خاطر همه چيز ابراز پشيماني كرد و از او خواست كه دعوتش را براي صرف شام در شيك ترين رستوران شهر بپذيرد. ناشر به نويسنده گفت كه آن دو باز هم مي توانند دركنار هم باشند و ارتباط كاري و دوستي خود را همچنان حفظ كنند، اما نويسنده با صراحت جواب داد كه به هيچ وجه حوصله اش را ندارد و ديگر حاضر نيست حتي با او همکلام شود...

نويسنده به چيزهاي ديگري فکر می کرد. او بارها فرياد زد كه نمي تواند چشمش را برحقايق ببندد و از عشق هاي دروغين بنويسد؛ او در بيست هزار فرسنگ زير دريا، بازي سياست را مي ديد و در بلندترين قله آفريقا كليمانجارو، در فاصله زياد از زمين، به دنبال عيسي مسيح مي گشت. او مي دانست و باور داشت که اینک در عصر تمدن نیز باید به "ژان والژان" های روزگار اندیشید که چگونه از فرط گرسنگی، باز هم به خاطر یک قرص نان، به زندان با اعمال شاقه محکوم می شوند. نويسنده به تاريخ و سازندگان تاريخ مي انديشيد؛ به مالكوم ايكس، پاتريس لومومبا، بابي ساندز و پسربچه سيزده ساله ايراني. او دلش مي خواست كه باپيرمرد ماهيگير همراه شود و خودش را به درياي خروشان بسپارد و به جنگ نهنگ ها برود تا...

ناشر به اين نتيجه رسيد كه براي راضی كردن نويسنده بهتر است به ملاقاتش برود و از نزديك با او صحبت كند. چند روز پس از اين تصميم، بدون اطلاع قبلی، با یک دسته گل زيبا به خانه نويسنده رفت. او اطمينان داشت كه بعد از انتشار کتاب بعدی، نام و شهرت نويسنده، خیلی زود از مرزهاي جغرافيايي كشور گذشته و تمام قاره های جهان را دربرخواهد گرفت. تيراژ وسيع و سود فراوان اثر تازه نويسنده، به شدت ناشر را وسوسه و آرامش را از او سلب کرده بود؛ كتابي كه نگاهي نو و بکر به شكل برده داري جديد دنياي صنعتي داشت و نگارش آن هنوز به پايان نرسيده بود...

ناشر، درچند نوبت و به شکل های مختلف تلاش کرد که نویسنده را به همکاری با خود مجاب کند، اما او گفت که تحت هیچ شرایطی چنین کاری نخواهد کرد... ناشر چند روز قبل از دیدار پایانی، با وجود كينه و نفرتي كه از نويسنده داشت، در ملاقات حضوري خواهش كرد كه چاپ آن نوشته ناتمام را به او بسپارد و قول داد كه دستمزدي بيش از ناشران دیگر به حسابش واریز کند، اما نويسنده با عصبانيت او را از خانه اش بیرون کرد و در را به رویش بست.

ناشر، درآخرین مرحله درکمال عصبانیت نویسنده را به مرگ تهدید کرد و نویسنده فریاد زد که به خاطر برخورد بی ادبانه و خشونت بار او، ضمن حضور در اداره پلیس، ناشر را نزد مردم و رسانه هاي گوناگون و دیگر همکارانش رسوا و بي اعتبار خواهد کرد...

حرف های نویسنده، ناشر را به مرز جنون رساند، طوري كه با چشم هاي خونبار و چهره اي برافروخته و آتشين، به مرد سياه پوست بیکار و گرسنه اي انديشيد كه همراه با زن و بچه اش دركثيف ترين مكان يكي از ايستگاه هاي متروي شهر زندگي مي كردند...

****

مرد سياه پوست، پس از يك برنامه ريزي از پيش تعيين شده، در يك شب سرد پاييزی از ماشين سياه رنگ ناشر پياده شد و با احتياط به اطراف خیابان چشم دوخت. ناشر كه قسمتي از صورت خود را پوشانده بود، درسكوت و بي هيچ سخني، دستهايش را روي فرمان گذاشت و مرد سياه، در دل تاريكي و با گام هاي لرزان، به دور از چشم رهگذران به سمت خانه نویسنده حرکت کرد...

او پس از چند دقیقه پیاده روی، به مکان مورد نظر رسید و با شتاب از ديوار خانه بالا رفت و خودش را به راهرو باریک رساند؛ سپس در اتاق را باز كرد و به سرعت اسلحه را از كمرش بيرون كشيد و بلافاصله در پشت سر نويسنده قرار گرفت.

نويسنده تنها پشت پنجره نشسته و مشغول نوشتن بود. او متوجه حضور مرد سياه شد، اما سرش را بلند نكرد و همچنان به كارش ادامه داد. سياه فكر كرد كه هدف، در دَم مرگ عجز و ناله مي كند و يا به دفاع از خود بر مي خيزد، اما نويسنده با خونسردي و آرامش به سياه نگاه كرد و به روي او لبخند زد:

" سلام دوست من! خوش آمدي!"

و نگاهش را از سياه گرفت و قلم را در دست فشرد. تمام وجود سياه به لرزه درآمد. او نمي توانست چنين آرامشي را بپذيرد و به آن اطمينان كند. با احتياط تمام، نويسنده را دور زد و در مقابلش قرارگرفت؛ او می خواست اعمال نویسنده را از نزديك ببیند. سياه با صدايي لرزان گفت:

" داري چه كار مي كني؟!"

نويسنده باز هم درچشم هاي سياه نگاه كرد و با مهربانی گفت:

" دارم داستان مي نويسم!"

- داستان؟!

- بله؛ داستان زندگي تو را؛ داستان روح و تن زنجيري يك مرد سياه را!

سياه، تحمل نگاه نويسنده را نداشت و آماده شليك شد. او مي خواست هرچه زودتر و قبل از آن كه به جرم قتل بازداشت شود، كارش را تمام كند و از آن جا بگریزد. انگشت سبابه اش به طرف ماشه تفنگ رفت و خواست آن را بفشارد، اما چيزي از درون، او را از اين كار منع كرد. به سختي آب دهانش را فرو داد و فرياد زد:" كي تمام مي شه!"

نويسنده به دستنوشته هايش نگاه و اشک گوشه چشمش را پاک كرد:" چند دقيقه ديگه تمام مي شه؛ فقط يك صفحه اش باقي مانده! "

سياه، با پشت دست عرق پيشاني اش را گرفت و به چشم هاي نويسنده خيره شد. نويسنده حدس می زد كه سياه دير يا زود شليك مي كند؛ نگاه او مات و پريشان بود و نشاني از خشم و كينه درآن ديده نمي شد. نويسنده می دانست كه براي كشتن، نیازی به خشم و كينه نیست؛ در پريشاني و سردرگمي هم مي توان شلیک و جنایت کرد. نويسنده دلش مي خواست كه فرصت داشته باشد تا نوشته اش را كامل كند و به دست چاپ بسپارد. به همین منظور به آرامي از جا بلند شد و خواست آرزويش را با سیاه در ميان بگذارد، اما او وحشت زده چند قدم عقب كشيد و با تعجب به چشم هاي نويسنده نگاه كرد:" تو كي هستي؟!"

و صداي مرد ناشر در ذهنش طنين انداخت:" او را مي شناسي سياه؟!"

- نه!

- يك سفيده؛ با دلي سياه چون معادن زغال سنگ آفريقا!

سياه، به آرامی و زيرلب تكرار كرد:" معادن زغال سنگ آفريقا!"

- سياه تر از قلب سياه يك سياه!

سياه برخود لرزيد:" نه!! "

نويسنده به سياه نزديك شد و عاجزانه التماس كرد:" خواهش مي كنم اجازه بده تا اين داستان به پایان برسد؛ بگذار نام مناسبي برايش انتخاب كنم؛ چیزی كه لايق نام پاك تو باشد! "

سياه از نويسنده دور شد و فرياد زد:" نه، جلو نيا!"

و چهره ناشر را در مقابل خود ديد:" مواظب باش كاكا سياه؛ او مسلح به قوي ترين سلاح است!"

سياه، وحشت زده قبضه اسلحه را فشار داد:" مسلح؟!!"

نويسنده به طرف سياه قدم برداشت وآن دو به چشم هاي يكديگر خيره شدند. نگاه نويسنده غريب و مهربان بود و سياه تاكنون با چنين نگاهي برخورد نكرده و نمي توانست آن را باور و تحمل كند... لحظاتي بعد، مرد سياه با شنيدن صداي آژير ماشين پليس، درحالي كه تمام وجودش مي لرزيد، چشم هايش را بست و همه قدرتش را به دستهايش داد و ماشه را كشيد؛ به ناگهان صداي انفجارگلوله، شيشه هاي ساختمان هاي محل را به لرزه درآورد و نويسنده درخون غلتید و درست در همان زمان، ناشر در پشت فرمان ماشين، ديوانه وار خنديد...

****

... چند روز بعد، منشي انتشارات، جسد ناشر را در دفتر محل كارش پيدا كرد. روزنامه ها نوشتند كه مردي سياه پوست به جرم قتل ناشر دستگير شده است.

پليس درجستجوي رابطه قتل نويسنده و ناشر است.

* نمايش"مرگ یک نویسنده" در سال يكهزار و سيصد و شصت و هشت هجري شمسي، به نویسندگی و کارگرداني حمیدرضا نظری، پس از حضور در اولين جشنواره تئاتر و اجراي عمومي، در قالب يك فيلمنامه بلند، در خانه سينما- بانك فيلمنامه ايران- به ثبت رسيد.

*حمیدرضا نظری