کد خبر 484890
تاریخ انتشار: ۲۹ مهر ۱۳۹۴ - ۱۷:۱۳

40 قطعه شعر از شاعران برجسته آئینی ویژه روز هشتم محرم الحرام

گروه دین مشرق- به مناسبت برگزاری سوگواری سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین(علیه السلام)، 40 قطعه شعر از شاعران آئینی برجسته و به نام کشور را با موضوع "حضرت علی اکبر (علیه السلام)"، به محبان آل الله (علیهم السلام) تقدیم می نماید.

دیدم اعضای تنت را جگرم سوخت علی
پاره های بدنت را جگرم سوخت علی

ناگهان زانویم افتاد زمین چون دیدم
طرز چانه زدنت را جگرم سوخت علی

چه کنم عمه نبیند بدن حمزه ای اَت
مُثله دیدم بدنت را جگرم سوخت علی

لخته خونی که برون از گلویت آوردم
ریخت خون دهنت را جگرم سوخت علی

باورم نیست که جسمت ز نظر پنهان است
نیزه بینم کفنت را جگرم سوخت علی

یوسفم ،کاش که می شد به میان حرمت
ببرم پیرهنت را جگرم سوخت علی

آن لبانی که اذان گفت، بهم ریخته است
خُرد بینم دهنت را جگرم سوخت علی

داغ پرپر شدنت جای خود، امّا بینم
داغ بی سر شدنت را جگرم سوخت علی

این همه نیزه میان بدنت گم شده است
با که گویم محنت را جگرم سوخت علی

از همان دور شنیدم رجزت را پسرم
این حسین و حسنت را جگرم سوخت علی

نعرة حیدری و نالة یا زهرایت
می شنیدم سخنت را جگرم سوخت علی

نشد آخر لب عطشان تو را آب دهم
چه کنم سوختنت را جگرم سوخت علی

گر نیایند جوانان حرم یاری من
که بَرَد خیمه تنت را جگرم سوخت علی

(محمود ژولیده)



قد رعنای تو چون سرو سپیدار شده
کربلا محو رخ احمد مختار شده

دور تا دور سرت آیینه می چرخانم
بسکه گیسوی بلند تو دل آزار شده

تا کمی راه روی این دل من می لرزد
قد طوبایی زهراست پدیدار شده

چشم بد دور از آن قد رشیدت پسرم
قامتت شانه به شانه با علمدار شده

گر ترک خورده لبت غصه مخور ای بابا
تشنه ی وصلی و هنگامه ی دیدار شده

تا صدای تو شنیدم که پدر زود بیا
گفتم ای وای علی بی کس و بی یار شده

نیزه ها رفت چو بالا به سر خویش زدم
وسط معرکه این یاس گرفتار شده

کوچه ای باز شدو هر که زره آمدو زد
ماجرای تو شبیه درو دیوار شده

زشکافی که به پهلوی تو خورده پیداست
نوک نیزه اثرش چون نوک مسمار شده

دشمن آن بغض علی را سر تو خالی کرد
تن تو طعمه هر گرگ جگر خوار شده

بین محراب دو ابروی تو از هم شد باز
صورتت جلوه ای از حیدر کرار شده

خیز و زیر بغلم گیر و سوی خیمه ببر
ای جوانم ز غمت دیده ی من تار شده

اربا اربایی و کس معنی آن کی فهمد
این عبا تا به ابد محرم اسرار شده

(قاسم نعمتی)



نشد بلند شود هرچه سعی خود را کرد
نداشت فایده هر قدر که تقلّا کرد

دو پلک زخمی خود را گشود با زحمت
غریب کرب و بلا کمی تماشا کرد

پدر کنار تن او شبیه ابر گریست
کشید آه و نگاهی به «ارباً‌ اربا» کرد

گذاشت صورت خود را به صورت پسرش
دوباره مرگ خودش را پدر تمنّا کرد

دل امام دو عالم به یک نگاه شکست
نشست و زخم قدیمیِ کوچه سر وا کرد

شکافت بیشتر از پیش از دو سو پهلو
نداشت فایده هر قدر نیزه را تا کرد

کسی ز خیمه رسید و به دست زینبی‌اش
امام مرده‌ی خود را دوباره احیا کرد

(سید محمد جوادی)



بازدلشوره ای افتاده به جانم چه کنم
تندترمیزند آخرضربانم چه کنم

پسرم رفته و چندیست از او بی خبرم
باز هم بی خبری برده امانم چه کنم

آه یا راد یوسف پسرم برگردد
نگرانم نگرانم نگرانم چه کنم

همه ترسم از این است صدایم بزند
دیر خود رابه کنارش برسانم چه کنم

گرگهادور وبر یوسف من ریخته اند
پدری پیرم وافتاده جوانم چه کنم

به زمین خورده انار من وصد دانه شده
جمع باید کنم او راو ندانم چه کنم

جگرسوخته ام را زحرم پوشاندم
مانده ام زار که باقد کمانم چه کنم

(محسن عرب خالقی)



قصد دارد بدود تاب و توانش رفته
پیرمردی که غریبانه جوانش رفته

هرچه میخواست که با پا برود باز نشد
عجبی نیست سوی معرکه جانش رفته

وقت پیری همه امید پدرها پسراست
تکیه گاه قدو بالای کمانش رفته..

فرصت اینکه کند پا به رکابش هم نیست
دیر راهی شود از دست زمانش رفته

از سر ماذنه افتاد موذن برخاک
تا به خیمه غم هنگام اذانش رفته


باچه ضجری به سر نعش علی می آید
باچه حالی که توان بهر بیانش رفته

آمد و دید پیمبر به زمین افتاده
آمد و دید که حیدر ضربانش رفته

هرچه میدید علی بود علی بود علی
بدنش بیشتر از حد مکانش رفته

آنقدر نیزه به هرجای تنش ریخته اند
که توان از بدن نیزه زنانش رفته

تیرها مثل حسن با بدنت لج کردند
هرچه تیر است دراین دشت نشانش رفته

عصمت الله به بالای سر شاه آمده
دید افتاده کنارش،  وَ جانش رفته..

نوبت کار جوانان بنی هاشم شد
کار بسیار جوانان بنی هاشم شد

سید پوریا هاشمی



بويي شبيه بوي پيراهن مي آيد
 كنعانييان گفتند يار من مي آيد


اميدواري در وصال او مرا كشت

حالا اگر كه نه دم مردن مي آيد


كرده دعا ما را ميان هر قنوتش

كه پشت آن حال دعا كردن مي آيد


گردن نهادن بر مسير اشك و روضه ست
 
سنگيني حقي كه بر گردن مي آيد


اين روزها با مادر خود شك ندارم

پاي بساط روضه ها حتما مي آيد


پيچيد در گودال بانگ يا بنيَ

يعني به جنگ لشكري يك زن مي آيد


با زينبش دنبال سر ميگشت و مي گفت

چه بر تن او كهنه پيراهن مي آيد


پيش خودش اصلا تصور هم نمي كرد

پيراهنش بعدا برون از تن مي آيد

(رضا دین پرور)



 پدر آرامش دنیا، پدر فرزند أعطینا
پدر خون خدا اما، پسر مجنون پسر لیلا

به کم قانع نبود اکبر، لبالب گشت از دلبر
به یکدیگر رسید آخر، لب رود و لب دریا

پسر دور از پدر می‌شد، مهیّای خطر می‌شد
پدر هی پیرتر می‌شد، پسر می‌بُرد دلها را

در اين آشوب طوفانی، مسلمانان مسلمانی
مبادا اینکه قرآنی بیفتد زیر دست و پا

پسر زخمی، پدر افتاد، پسر در خون، پدر جان داد
پسر ناله، پدر فریاد، میان هلهله، غوغا

پسر از زخم آکنده، پسر هر سو پراکنده
پدر چون مرغ پرکنده،  از این صحرا به آن صحرا

که دیده این‌چنین گیسو چنین زخمی شود پهلو؟
و خاک‌آلوده‌تر از او به غیر از چادر زهرا

(سيد حميد رضا برقعی)



 نقـش بـیـابـان دیـدم آخـر پـیـکـرت را
از مـن نـگـیـر اکـبـر نـگـاه آخــرت را

داغت تمام خیمه گاهم را به هم ریخت
حـالا چـه گـویـم مـن جواب مادرت را

مـن هـم شبیه خاک صحرا تشنه هستم
بـالا بـگـیـر ای شـبه پـیغمبر سرت را

دشمـن مـیـان مـقـتـلت بـا خنده میگفت
حــالا بـیــا بــردار جـسـم اکــبـرت را

فریاد بابا گفـتـنـت خـیلی ضعیف است
از بس که خون پُر کرده راه حنجرت را

از زیر بال وپر سرت بیرون گرفتی
باران تیر آمد وضو در خون گرفتی


گـفـتـم خـدایـا اسـتـجـابـت کـن دعــایـم
از مــن نـگـیـر یـارب تـمـام کـربـلایم

این خاک صحرا با صدایت خوگرفته
بـرخیـزازجـا تـا اذان گــویـی بـرایــم

هـر تکه ات در بین صحرا شد مکرّر
بــایـد بـچـیـنـم پـیـکـرت را در عبایم

از کـودکی مـنزلگهت آغوش من بود
حـالا شـدی در بـین صحرا فرش پایم

بـرخـیـز تـا تـنـها نـمانم عصر امروز
ای اولـیـن ذبـح عـظـیـم در مـنــایـــم

نـور مـحـمـد بـین صحرا مـنجلی شد
درجای به جای کربلاپر از علی شد


ای نــور دیـده پـیـش چشمم دلبری کن
در بـیـن مـیدان بـاز کـاری اکبری کن

یکـبـار دیـگر پـا بـچـسـبان در رکابت
هــمــراه ســاقـی حـــرم آب آوری کن

تـو یـادگـار ذولــفـقـار خـیـبـر هـسـتی
بـرخـیـزودرمـیـدان قیامی حیدری کن

خـیـلی عـلی دلـتـنگ روی مـصطفایم
ای شــبـه پـیغـمـبـر کمی پیغمبری کن

درپیش عـمه پا نکـش برخاک صحرا
برخیزودراین عرصه کاردیگری کن

روی لـبـت گـل واژه از آیـات حـق خورد
در زیر پای نیزه های جسمت ورق خورد

در بین صحرا شد زمین گیری دچارت
امــا نـشـد چـیــزی کــم از اوج وقارت

داغ جـگـر سـوزت امـانــم را بـریــده
از بس شـمـردم زخـمهای بی شمارت

حالا بـیـا و چـاره ای کـن تـا که عمه
در بـیـن نـا مـحـرم نـیـایـد بر مزارت

این دوروبر بوی گلاب ویاس پیچید
انگار زهـرا مـادرم شـد هم جوارت

در خاک وخون افتادنت دیگرروانیست
برخـیــز از جا عـمـه مـی آیـد کنارت

(مجید قاسمی)



 بار من را كمرم نه سر زانو برداشت
كاسه ي زانوي من در طلبت مو برداشت

در خداحافظي ات بود كه من افتادم
آه راحت نتوان چشم ز آهو برداشت

آهوي خوش قد و بالاي حرم، ميكُشَمَش
نيزه زن را كه رسيد از رويت ابرو برداشت

هر چه كردم بخدا روي به قبله نشدي
علتش نيزه ي آن بود كه پهلو برداشت

ديدم از دور كسي رَختِ تو را ميپايد
آمدم زودتر از من او همه را او برداشت

زخمهاي بدنت از دو طرف مرتبط اند
هر كسي نيزه اي از پشت زد از رو برداشت

بين ِ ميدان نشد اما وسطِ خيمه كه شد
آخرش عمه ي تو دست به گيسو برداشت

بخدا خسته شدم آه كجايي اكبر
كاسه ي زانوي من در طلبت مو برداشت

عاقبت توي عبايي جگرم را بردم
با چه وضعييتي آخر پسرم را بردم

(علی اکبر لطیفیان)



 گیسو به خاک می کشی ای مصطفای من
پای تنت به لرزه فتاده ست پای من

قرآن من ورق ورق افتاده ای به خاک
ذبح عظیم من شده ای در مِنای من

در خون جاری از تن خود دست و پا مزن
ای وسعت ضریح تنت کربلای من

از بس صدا زدم ولدی حنجرم گرفت
شاید محل دهی تو به سوز صدای من

هرگز مجال نیست سخن با دهان پُر
خون لخته مانع است بخوانی برای من

آئینه بودی آینه بندان شدی علی
زهرا و حیدر و نبی، مجتبای من

از بس که نیزه خورده، تنت وا شده ز هم
ای پیکر سوا شده و جابجای من

خون محاسنم همه بر گردنت پسر
از بس که بوسه ات زدم این شد حنای من

(حسین قربانچه)



 مُحرم میخانه جان شو، ز ساغر یاد كن
شست‌ و شو در زمزم دل كن، ز كوثر یاد كن

چون سپند از جای خود برخیز در راه طلب
عود شو، از جان سوداسوز مجمر یاد كن

گرده نان در بغل تا چند چون ماه تمام؟!
ماه نو می‌باش از پهلوی لاغر یاد كن

موی مشكینت خبر داد از شب تاریك قبر
گیسوانت شد سپید از صبح محشر یاد كن

ای دریغا می‌روی از خاك با دست تهی
ای صدف! دریا ببین! از موج گوهر یاد كن

توبه كن! آبی به روی آتش عصیان بریز
نیمه‌شب از جُرمِ خود با دیده تر یاد كن

پر كن از شوق شهادت چون شلمچه سینه را
از دل شب‌های شورانگیز سنگر یاد كن

كعبه جان بانگ "هل من ناصر"ی دارد رسا
عازم هنگامه لبیك شو، فریاد كن

حاجیا! از مشعر آهنگ منا باید كنی
جان به قربان شهید كربلا باید كنی

شعله‌ور شد آن قَدَر تا عاشقی معنا شود
عاشقی چون او كجا در هر زمان پیدا شود؟!

مثل رعد آهنگ عمرش تند بود و پرخروش
تا زمین غرق تجلی‌های برق‌آسا شود

كشته شد تا همتش آیینه «همت» شود
كشته شد تا كه «جهان‌آرا» جهان‌آرا شود

گفت: «مثلی لا یُبایع مِثلَهُ» یعنی یزید
گاه اسرائیل غاصب گاه آمریكا شود

سرّ اكبر بود فرزندش، به میدان روی كرد
تا كه محرابِ طلوعِ عَلّمَ الأسما شود

اكبر و شوق شهادت، اكبر و شوق شهود
اكبر و شوقی كه در كم عاشقی پیدا شود

أنفِقوا مِمّا تُحِبّون را پدر آیینه است
میوه جان را فرستاده‌ست تا احیا شود

با نگاهش از جوانش می‌كند قطع امید
در دلش كم مانده تا هنگامه‌ای برپا شود

او نبی را أشبه‌الناس است هم در خَلق و خُلق
این پیمبر بعثتش فی یومِ عاشورا شود

آمد اظهار عطش كرد و پدر را آب خواست
تشنگی نزدیك بود او را توان‌فرسا شود

خاتم‌العشاق در كام پسر، خاتم نهاد
تا مبادا رازهای عاشقی افشا شود

گفت عمان: این عطش رمز است و عارف واقف است
این عطش خود چشمه جوشان استغنا شود

دفن شد پایین پای چشمه آب حیات
تا كه خضر عاشقان تا عالم بالا شود

گرچه مهر و ماه هم در محضرش زانو زدند
تیره‌روزان، شب‌پرستان طعنه‌ها بر او زدند

امّتی كه از نبی، شق‌القمر را دیده‌اند
از چه رو فرزند او را تیغ بر ابرو زدند؟!

این طرف شمشیرداران ضربه بر فرقش زدند
آن‌طرف‌تر، نیزه‌داران نیزه بر پهلو زدند

(حجت الاسلام جواد زمانی)



 من چگونه سوی خیمه خبرت را ببرم؟
خبــر ریختــن بــــــــــال و پرت را ببرم

واژه های بدنت سخت به هم ریخته است
سینه ات یـا جگـرت یــا که سرت را ببرم؟

مثل مـــــادر وسط کوچه گرفتــــار شدی
تـــن پامــــال شـــــده در گذرت را ببرم

ولــــدی لب بــزن و نـــــام مرا بــــــاز ببر
تا به همـراه نســـــــیم این اثرت را ببرم

ارباً اربا تر از این قامت تو قلب من است
چــــــونکه باید بدن مختصـــــرت را ببرم

میوه های لب تو روی زمین ریخته است
بــا عبــــــــا آمده ام تـــــا ثمرت را ببرم

بت شکن بودی وبیش از همه مبعوث شدی
حـــالیــــــــا آمــــــده ام تــا تبرت را ببرم

شبــه پیغمبـــر من معجزه هـــا داری، حیف!
قســـمت من شــده شق القــمرت را ببرم

سفره ات پهن شده در همه دشت، کریم
ســهم من هم شده ســوز سحرت را ببرم

لشـــگر روبـرویت "آکله الاکبـــــاد" اســت
کاش می شد که علی جان جگرت را ببرم

بدنی نیســت که تشـییـع کنم ، مجبــورم
تـکه تـکه تنـــــــــی از دور و برت را ببرم

عمه ات آمده بالای ســــرت می گوید:
تو که رفتــی بگــــذار ایــن پدرت را ببرم

ترسم این است که لب بر لب تو جان بدهد
بگــــــذار ایـــن پـــــدر محتضـــرت را ببرم

مادرت نیست ولی منتظر سوغات است!
عطر گیســـوی تو از این سفرت را ببرم

(مصطفی هاشمی نسب)



 می كِشم خویش را به رویِ زمین
گـاه بـر سیـنـه گاه بـر زانـو
ای عصـایِ شكستـه بعـد از تـو
كـمكـم كـرده بیـشتـر، زانـو

چنـدمـیـن بـار می شود یـادِ
شـبِ دامــادیِ تــو افـتـادم
فـرصتی بـود و بعدِ عـمری شرم
بـر جـمـالِ تـو بـوسه می دادم

حیـف دیـگر نـمـی شود بـوسید
از لبـانی كه چـاك خـورده پـسر
وای بـر مـن چـرا مـحـاسـنِ تو؟
ایـنقـدر روی خـاك خـورده پسر

گـفتـه بـودی زمـانِ پـیـریِ مـا
آب هـم در دلـم تـكـان نـخـورد
تـا تـو هستـی و تـا عمویـت هست
بـاد حتـی به دخـتـران نـخـورد

خـواستـم رویِ پـایِ خـود خیـزم
بـاز هـم بـا سـرم زمـیـن خوردم
كــمــرم را بــگـیـر مـانـنـدِ
چــادرِ مــادرم زمـیـن خـوردم

زِرِه و خـود و زیـن و تـیـغـت را
زیـرِ پـایِ سـپـاه مـی بـیـنـم
چقـدر چهره ات عـوض شده است
نـكـنـد اشـتـبـاه مـی بیـنم

هـمـه تقصیرِ تـوست سمتِ حـرم
كِـل كِشیدنـد، بـعد خنـدیدنـد
بـعـدِ پـنجـاه و چنـد سال اینجا
عـاقبـت قـدِّ عـمـه را دیـدنـد

زحـمـتِ مـجـتـبی و بـابـایت
رفـتـه بـر بـاد غصه ام كـم كـن
پـیـشِ ایـن چشمـهایِ نـا مَحـرم
مـعجـرِ عمه را تـو مـحكـم كـن

كاش مـی شد سَرت یكی مـی گفت
زیـرِ ایـن ضربه هـا كَـمَش نكنیـد
آه ای نـیـزه هـا مـیـانِ حــرم
خـواهـرش هست دَرهَـمش نكنیـد

(حسن لطفی)



 ثمر دلم که وجود تو شده پاره چون جگرم علی
منم آسمان ولایت و تو ستارۀ سحرم علی
بنگر ز داغ تو ای پسر، که چه آمده به سرم علی

تو بگو چگونه نگه‌کنم، که تو جان دهی به برم علی
پسرم علی، پسرم علی، پسرم علی، پسرم علی

 نه مراست طاقت داغ تو، که تو در جمال، پیمبری
پدرت قتیل غم تو و تو شهید نیزه و خنجری
به کدام زخم تو بنگرم، که قتیل این‌همه لشکری

تو ز زین فتادی و آسمان، شده تیره در نظرم، علی
پسرم علی، پسرم علی، پسرم علی، پسرم علی

 مه آرمیده به خون من، بدن لطیف تو یکسره
ز هجوم نیزه و تیرها شده حلقه‌حلقه‌تر از زره
همه زخم‌های تن تو را، زده نوک نیزه، به هم گره

به شهادت همه تیغ‌ها، شده سینه‌ات، سپرم علی
پسرم علی، پسرم علی، پسرم علی، پسرم علی

 به صدای گریۀ عمه‌ات، به سرشک دیدۀ خواهرت
به رباب و اشک خجالتش، به گلوی خشک برادرت
که دریده فرق تو را ز هم؟که نشانده نیزه به حنجرت؟

به‌کدام زخم تو خون‌ دل، چکد از دو چشم‌ترم علی؟
پسرم علی، پسرم علی، پسرم علی، پسرم علی

 به کدام عضو تو بنگرم؟ که جدا شدند جدا جدا
تن پاره‌پاره نشان دهد، که هزار بار شدی فدا
ز هزار زخم تو می‌رسد، به فلک صدای خدا خدا

به چه طاقتی بدن تو را، سوی خیمه‌ها ببرم علی
پسرم علی، پسرم علی، پسرم علی، پسرم علی

(غلامرضا سازگار)



 ای قامتت هبوط بهشت پدر، علی
وی روح و جان من، قدمی پیش تر، علی

ای روی و خوی و صوت تو آئینه ی رسول
با خنده می روی به کدامین سفر، علی

نازل کدام آیه شد ای مصطفای من
آهنگ جبرئیل لبت خوش خبر، علی

عطر تبسّم تو کند زنده، وحی را
قالو بلی شنیده پدر از پسر، علی

رِندانه می روی به تمنّای فتلگاه
هل من مبارزت ز عطش بیشتر، علی

آه ای جوان خوش بر و رویم سخن بگو
دیگر مکن ز غصّه مرا خون جگر، علی

محراب کوفه آمده تا کربلا مگر
که فرق گیسویت شده تا عمق سر، علی

در اشهدت ضمیر«محمد» حضوری است
خود را مگر در آینه کردی نظر، علی

منعم مکن که «یا ولدی» مرهم من است
من داغدیده ام که شدم نوحه گر، علی

از من نیایش پدرانه ولی ز تو ...
دستی بکش به گوشه ی چشمان تر، علی

جمعی به انتظار قدوم تو مضطرب
قومی نگر به هلهله، بی درد سر، علی

با پیکرت چگونه به سوی حرم روم
بابا ز نعش توست زمینگیرتر، علی

تا عمّه ات نیامده برخیز ای جوان
نعش مرا به دست جوانان ببر، علی

(محمود ژولیده)



 اکبر که جز وجود خدا باوری نداشت
غیر از خدا به دل هدف دیگری نداشت

اکبر که خلقتش چو کلامش الهی است
قرآن کربلا بجز او کوثری نداشت

آن یل که در حضور علمدار کربلا
میدان نینوا بجز او حیدری نداشت

اول قتیل نسل خلیل ولایت است
بی او سرای عشق و حقیقت دری نداشت

از هستی اش گذشته و ایثار می کند
آن مادری که بهتر از این گوهری نداشت

حیف از جمال مصطفوی اش که جلوه کرد
آنجا که سیره ی نبوی مشتری نداشت

در موج خون فتاده شناور دل حسین
فلک نجات وادی طف، لنگری نداشت

حتی برای آه کشیدن رمق نداشت
آمد پدر، ولی نفس دیگری نداشت

هر کس به هر وسیله که شد ضربه زد به او
حتی کسی که در کف خود خنجری نداشت

جسم و سلاح و کینه، جدا ناپذیر شد
سر نیزه های خصم از اینجا سری نداشت

هر عضوی از تنش به سر نیزه ی یکی
چیزی از او نمانده، دگر پیکری نداشت

دیگر به جای هلهله و سوت و کف زدن
گیرم که این شهید جوان مادری نداشت

جنگ آوران کوفه به خود مطمئن شدند
سقا غریب مانده و همسنگری نداشت

می رفت تا حسین به همراه او رود
وای از حسین اگر که چنان خواهری نداشت

انفاس زینبی سبب رجعتش شدند
آنجا مسیح قدرت احیاگری نداشت

دردا پدر ز داغ پسر، پیر می شود
تنها حسین بود و علی اکبری نداشت

(سید محمد میر هاشمی)



 سالــها  یک به  یک  گـذر  می کرد
مرد   همــــسایه  پیـــرتر  می شد
لحــظه ها   از  مقـابل   چـــشمش
می گذشــت  و  دیـــرتــر   می شد

 

پسرش نیست خـانه اش قبر است
دل  ا و   بیـــن  بـ ـاغ   می گـــیرد
بــشنود   تــــا   شـــهید     آوردند
از  جوانـــش   ســـراغ  می گیـــرد

آمــد  امـــا  پســـر  نــه،  تابوتـــش
پیر  شد  تا  که  او جوان شده است
این  که  دق  کرده  است  حق دارد
پدر  چـــند  استــخوان  شده  است

تازه  حق  داشت  استخوان  را  هم
تــک   و   تنــــها  نمی شود  ببری
گریه  می کرد  و  زیر  لب  می گفت
پـــسر   من   فــدای   آن پـــدری...

کـــه   روی  خـــاک   داغ   کربـــبلا
جگــری  پـــاره  پــــاره    پیـــدا کرد
ســر اکــبر  حــسیـن  جان  هم داد
زینــب   او   را   دوباره   احـــیا  کرد

صـورت  از   صـورت  پسـر  بـرداشت
بعد  از  ان  بوسه  زد  بـه روی  عــلی
با  دو  انگــشت  لخــته  خون ها  را
در  مــی آورد   ا ز   گــلوی   عـــلی

نــــا   امیـــدانه   الـتماسش  کرد
علـــی اکـــبر  جـــوان  بگـــو  بــابــا
ســـر  ظــــهر  نمـــاز  آمــــده  است
پاشــــو  اکبـــــر  اذان  بگـــو  بــابــا

(صابر خراسانی)



 بی عصا آمد عصایش را زمین انداختند
‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ پیش چشمش مصطفایش را زمین انداختند

حل مشکلهای هر پ‍یری جوانش می شود
آه این مشکل گشایش را زمین انداختند

بار دیگر بین کوچه پهلوی زهرا شکس‍ت
بار دیگر مجتبایش را زمین انداختند

دست بر روی محاسن داشت مشغول دعا
احترام ربنایش را زمین انداختند

این علی اکبر دگر صدها علی اصغر است
تکهء آیینه هایش را زمین انداختند

بود آویزان مرکب نای افتادن نداشت
با کمر افتاد و پایش را زمین انداختند

نوبت کار جوانان بنی هاشم شد و
پیش بابایش عبایش را زمین انداختند

چند عضو پیکرش را از زمین برداشتند
چند قسمت از تنش را چند جا انداختند

(سید پوریا هاشمی)



 بگو هنوز برایت کمی توان مانده
بگو هنوز برای حسین جان مانده؟

فقط برای نمازی کنار بابا باش
هنوز نیمه ای از روز تا اذان مانده

چه میشود کمی این پلک را تکان بدهی
چرا که چشم تو خیره به آسمان مانده

کمر شکسته ام از حال و روز من پیداست
عجیب بر جگرم داغ این جوان مانده

بیا به گریه ی این پیرمرد رحمی کن
 عصای من نشکن، قامتی کمان مانده

نسیم هم بدنت را به دست می گیرد
شبیه مشت پری که در آشیان مانده

شدی شبیه اناری که دانه دانه شده
کمی به خاک و کمی دست باغبان مانده

شبیه مادر من جمع میکنی خود را
که بین پهلوی تو درد بی امان مانده

چنان به روی سرت ریختند،ترسیدم
هزار شکر که از تو کمی نشان مانده

حساب آنچه که مانده است از تو مشکل نیست
دوباره میشِمرم چند استخوان مانده

تو را به روی عبا تکه تکه می چینم
بقیه ی تو ولی دست این و آن مانده

چقدر روی دو چشمت هلال ابرو هست
برای بدر شدن ماه من زمان مانده

چقدر تیغه لب پر، میان دنده ی توست
چقدر نیزه شکسته در این میان مانده

تو را از این همه غم میکنم سوا اما
هنوز داغی یک نیزه در دهان مانده

قرار نیست پدر جان دهد کنار پسر
هنوز قصه ی گودال و ساربان مانده

قرار نیست فقط عمه ات بماند و من
ببینی اش که میان حرامیان مانده

کمی به روی سرم باشد و میان حرم
که چند دختر نوپا به کاروان مانده

بدون تو بدَود چند بار تا گودال
ببیندم که نگاهم به آسمان مانده

کمان حرمله تیری به سینه ام زده است
به چند جا اثر نیزه ی سنان مانده

نشسته شمر و عرق می چکد ز پیشانیش
برای ضربه ی آخر نفس زنان مانده

(حسن لطفی)



  امیرالمؤمنین! صحرای محشر را تماشا کن
به دشت کربلا تکرار حیدر را تماشا کن
ولی‌الله! ولی‌الله دیگر را تماشا کن
دوباره خاطرات جنگ خیبر را تماشا کن
پیمبر را پیمبر را پیمبر را تماشا کن
بگو الله اکبر جنگ اکبر را تماشا کن
به تن پوشیده با دست حسین‌بن‌علی جوشن
زده بر یاری فرزند زهرا بر کمر دامن
خدا گوید تعالی‌الله پیمبر گویدش احسن
خوراک ذوالفقارش جرعه‌جرعه خون اهریمن
کند تحسین به دست و بازویش هم دوست هم دشمن
بیا ای شیر داور شیر داور را تماشا کن
سپر گردیده پیش نیزه و شمشیر، پا تا سر
رخش قرآن، تنش فرقان، دلش یاسین، لبش کوثر
نبی خلق و نبی خلق و نبی خُلق و نبی منظر
زمین کربلا صحرای بدر و او چو پیغمبر
در امواج خطر از بیم شمشیر علی‌اکبر
فرار و ترس یک دریای لشکر را تماشا کن
جبین، بشکسته تن، خسته دهن، خونین دو ‌لب، عطشان
به دیدار پدر در خیمه‌گه بشتافت از میدان
سرشکش از بصر جاری شرارش در جگر پنهان
زبان چون چوب خشکیده، نفس چون شعلۀ سوزان
سرشک عمه، اشک چشم خواهر را تماشا کن
زبانش در دهان باب و خونش جاری از حنجر
وجودش باغ گل از تیغ و تیر و نیزه و خنجر
گلو خشکیده، دل تفتیده، چشم از اشک خونین تر
پدر گفت ای همای من مزن از تشنگی پرپر
که سیرابت کند با دست خود امروز، پیغمبر
برو سقایی جدت پیمبر را تماشا کن
برو بابا! که اکنون چشم در راه‌اند قاتل‌ها
برو بابا که دریا گردد از خون تو ساحل‌ها
برو بابا! که زخمت گل کند تا حشر در دل‌ها
برو تا شعلۀ داغ تو گردد شمع محفل‌ها
برو پرپر بزن در خون خود مانند بسمل‌ها
جمال بی‌مثال حی داور را تماشا کن
دوباره در اُحد رو کرد آن پیغمبر ثانی
دوباره کربلا را کرد با یک حمله طوفانی
ز تیر و نیزه دشمن کرد بر رویش گل‌افشانی
تنش گردید از شمشیر، چون آیات قرآنی
هزاران زخم خورد و شد هزاران بار قربانی
بگرد ای آسمان؛ صدپاره پیکر را تماشا کن
دریغا! گشت نقش خاک، سرو قد دلجویش
جدا گردید تا پیشانی از هم طاق ابرویش
پدر بشتافت از میدان  و رو بگذاشت بر رویش
ز اشک دیده زینب شست خون از جعد گیسویش
بیا «میثم»! خدا را دیدۀ دل بازکن سویش
به سرتاپای او زخم مکرر را تماشا کن

(غلامرضا سازگار)



 غم به من چیره شد و تیره جهان در نظرم
خیز و کن یاری ام ای چشم و چراغم پسرم

تا صدای تو شنیدم ز رخم رنگ پرید
خبرم داد صدایت که چه آمد به سرم

چشم خود وا کن اگر لب به سخن وا نکنی
مکن از موی پریشان خود آشفته ترم

بسکه غم هست به دل جای غمت دیگر نیست
می نهم داغ جگر سوز تو را بر جگرم

پیش دشمن مپسند این همه من گریه کنم
داغت آخر کشدم لیک بدان من پدرم

چشمه ی چشم مرا اشک فشان خیز و ببین
لب خشکیده مگر تر کنی از چشم ترم

منکه خود خضر رهم بر سر تو پیر شدم
چون نهادم لب خود بر لب تو ای پسرم

خصم لبخند زند من کف افسوس به هم
بین دل ریش و از این بیش مزن نیشترم

گه سرت، گاه رخت، گاه لبت می بوسم
دلم آرام نگیرد، چه کنم من پدرم

(علی انسانی)



 آرام کن اهل حرم را با قدمهایت
با آیه‌ی چشمان خود پیغمبری کن باز
لب باز کن حرفی بزن با من علی اکبر!
با لحن شیرینت برایم دلبری کن باز

از شوق تو در عاشقی دارم خبر اما
آرامِ جان! آرامتر رو سوی میدان کن
مویت نمانَد از پَرِ عمامه‌ات بیرون
کمتر پدر را این دمِ آخر پریشان کن

خیلی ندیدم صورتت را خوب در خیمه
وقتی که خود را ماه من! آماده می‌کردی
رو می‌گرفتی از من اما خوب می‌دانم
دل کندن من از خودت را ساده می‌کردی

دیدی خدا ! در عشقت از اکبر گذشتم من
دل کندن از این نور حق، الحق که مشکل بود
می‌دانی از حس پدر بودن نمی‌گویم
عشق است در پرده، تمامش قصه‌ی دل بود

اکبر شبِ سجاده‌اش روشن تر از روز است
تو خوب می‌دانی که مست نور ذات است او
خُلق محمد دارد و انوار زهرایی
مثل علی تصویر اسما و صفات است او

با دیدنش آه از دل اهل حرم برخاست
تا روبروی خیمه چون آهو قدم می‌زد
میدان نرفته، برق چشمانش رجز می‌خواند
صف های دشمن را دو ابرویش به هم می‌زد

بر مرکبش بنشست و «لا حول ولا...»یی گفت
با ذکر «یا قهار» تیغش را به کار انداخت
می‌زد چنان انگار شمشیرش دو دم دارد
پیران میدان را به یاد ذوالفقار انداخت

با «یا علی» هر ضربه‌اش یک جان دیگر داشت
با «یا حسین» از میسره تا میمنه می‌رفت
گاهی میان رزم اگر می‌گفت «یا زهرا»
تا قلب لشکر مثل حیدر یک تنه می‌رفت

یک عده مبهوت شجاعت های بی حدش
یک عده مقهور توان و سرعتش بودند
آنقدر زیبا بود این شمشیر زن، حتی
سرهای روی خاک محو صورتش بودند

آمد به سویم با لب خشکیده از میدان
آمد به جانم آتشی دیگر زد و برگشت
این بار هم تا رفت این قلب پریشانم
پشت سرش یک چند باری آمد و برگشت

دیدم که فرقش چون علی وا شد دلم لرزید
حس می‌کنم «فزت و رب الکربلا» می‌خواند
چه اتفاقی داشت در آن نقطه می‌افتاد؟
یا رب! چرا اعضا و رگ هایش مرا می‌خواند؟

در گرد و خاک صحنه اکبر را نمی‌شد دید
از مشرکانِ بدر آنجا هر که بود آمد
وقتی که دیدم نا‌له از هفت آسمان برخاست
فهمیدم آن شه زاده از مرکب فرود آمد

دیدم دلم را «اِرباً اربا» کرده‌اند انگار
من زودتر از عمه پی بردم به راز تو
اما خودش را زودتر زینب رساند آنجا
من مانده بودم غرق در راز و نیاز تو

می‌خواستم یک بوسه، اما هر چه ‌می‌گشتم
در پیکرت بابا! دریغ از گوشه‌ای سالم
دیدم توانی نیست در پای من و زینب
گفتم: بیایید ای جوانان بنی هاشم

بابا برای بردنت حسرت به دل ماندم
کم بود آغوشم، عبایی پهن لازم بود
تشییع تو زیبا شد آخر این عبا تابوت
در دست عون و جعفر و عباس و قاسم بود

(قاسم صرافان)



 بخوان به گوش سحرها اذان علی اکبر
بخوان دوباره برایم بخوان علی اکبر

لب ترک ترکت را به هم بزن اما
تکان نخور که نپاشد جهان علی اکبر

دوباره داغ پیمبر تحملش سخت است
نرو جوانی حیدر بمان علی اکبر

به دست غصه نده چشم دخترانم را
تمام دل خوشی کاروان علی اکبر

ببین که تیر فراغت نشسته بر جگرم
ببین قدم ز غمت شد کمان علی اکبر

عصای پیری بابا مقابلم نشِکن
توان بده به منِ ناتوان علی اکبر

کنار جسم تو رسم جهان عوض شده است
نشسته پیر کنار جوان علی اکبر

مسیح زندگی ام روی خاک افتاده ست
عجیب نیست شدم نیمه جان علی اکبر

بریده گریه امانِ مرا کنار تنت
میان هلهله ها الامان علی اکبر

اگر چه پهلوی تو یاد مادرم افتادم
شکسته کوفه سرت را چنان علی... اکبر

(عطیه سادات حجتی)



 نگاه و آه چه در هم شدند پشت سرت
امیدهای دلم کم شدند پشت سرت

خبر ز رفتن تو بین خیمه تا پیچید
ز غصه، قامت و قد، خم شدند پشت سرت

تو رفتی و دل اهل حرم به همراهت
و چشم ها همه زمزم شدند پشت سرت

" أنا علیِ" تو تا به گوش کوفه رسید
یکی یکی همه ملجم شدند پشت سرت

همه برای تو خیرات نیزه می کردند
همه برای تو حاتم شدند پشت سرت

عجب رقابت سختی برای کشتن توست
رقیب سکه و درهم شدند پشت سرت

کسی حریف تو از پیش رو نمی گردید
عمود و نیزه که با هم شدند پشت سرت

کنار پیکر تو ناله ی غریبی گفت
امیدهای دلم کم شدند پشت سرت

(حسین ایزدی)



 لشکر کوفه به اشک بصرم می خندند
همه دیدند شده خون جگرم می خندند

نخل امید مرا چون که ز ریشه کندند
دور تا دور تن گل پسرم می خندند

پاسخ ناله ی من هلهله ی لشکر شد
هر چه گویم : "پدرم ... من پدرم" می خندند

ای جوان بر سر بالین تو من پیر شدم !
به خم افتادگی در کمرم می خندند

ز پریشانی جسم تو پریشان شده ام
چون که گم کردم علی راه حرم می خندند

(رضا رسول زاده)



 پسرم رفت و طالعم برگشت
خشک لب رفت و دیده ام تر گشت

نه كه امروز مصطفی شده است
از قدیم این پسر پیمبر گشت

در طواف رسول، خونین گشت
هر سنان كه به گرد اكبر گشت

سرشكسته شده است كوفه دو بار
مصطفی هم شبیه حیدر گشت

خون دویده است بر رخ گلِ من
یاس، چون لاله های احمر گشت

سر به سر گشت بیع اكبر و من
تا رخم با رخش برابر گشت

جلوه های حسین رنگین است
گاه اكبر شد و گه اصغر گشت

مطلع معنی است مقطع او
پسرم رفت و طالعم برگشت

(محمد سهرابی)



در خیمه بود دست پدر سوی آسمان
ناگه ز رزمگاه صدای پسر شنید

بر پُشت زین نشست و بدان سوی روی کرد
اما نَسیم وار، پی اش عمه می دوید

می خواست بلکه بار دگر زنده بیندش
«یارب مکن امید کسی را تو نا امید»

با زانو آمد و به سر نعش او نشست
او را به بر کشید و ز دل آه بر کشید

تا در کنار نعش پسر جا پدر گرفت
در یک اُفُق قِرانِ مه و مِهر شد پدید

می رفت تا پدر برود همره پسر
زینب اگر کنار برادر نمی رسید

(علی انسانی)



 با سر ِنیزه تنت را چه به هم ریخته اند
ذره ذره بدنت را چه به هم ریخته اند

سنگها روی لب خشک تو جا خوش کردند
این عقیق یمنت را چه به هم ریخته اند

وسط معرکه ای رفتی و گیر افتادی
سر فرصت بدنت را چه به هم ریخته اند

تابه حالا نشده بود جوابم ندهی
وای بر من دهنت را چه به هم ریخته اند

چشم من تار شده به چه مداواش کنم
یوسفم پیرهنت را چه به هم ریخته اند

عمه ات آمده تا دست به معجر ببرد
پدر بی کفنت را چه به هم ریخته اند

ابروان تو حسینی ست و چشمت حسنی ست
این حسین و حسنت را چه به هم ریخته اند

(علی اکبر لطیفیان)



 جاری عبور كردی و نم نم شدی علی
از خاك می خروشی و زمزم شدی علی

چه مادرانه دور تو می گشت خواهرم
با دست های عمه مُعَمَم شدی علی

بعدش دوباره مثل همان سال های قبل
آیینه ی رسول مُكَرَم شدی علی

پیغمبرانه رفتی و زیر نزول تیغ
مثل شروع سوره ی مریم شدی علی

تا از میان معركه پیدا كنم تو را
گیسو به باد دادی و پرچم شدی علی

معراج ذوالفقاری و پهلو شكافدار
زهرا، نبی، علی؛ همه با هم شدی علی

زخمی، شكسته ،خورد شده ،ذره ذره ،ریز ریز
یك جا تمام آن چه كه گفتم شدی علی

من از تنت هر آن چه كه شد جمع كرده ام
ای وای بر دلم! چقدر كم شدی علی

(حسین رستمی)



 بیا و بال‌ و پر بستۀ مرا واكن‌
بیا و پر زدنم‌ را كمی‌ تماشا كن‌

بیا و راهی‌ جبهه‌ نما مرا بابا
بیا و جیرۀ‌ جنگی‌ من‌ مهیا كن‌

بیا بسیجی‌ خود را به‌ جبهه‌ كن‌ اعزام‌
بیا و اذن‌ جهاد مرا تو امضا كن‌

نوشت‌ نام‌ قشنگی‌ به‌ روی‌ سربندم
‌ نظر ز مهر و محبت‌ به‌ نام‌ زهرا كن‌

كنار پیكر من‌، آمدی‌ اگر بابا
به‌ حال‌ خویش‌ نما رحمی‌ و مدارا كن‌

میان‌ لشگر دشمن‌، اگر رهم‌ گم‌ شد
 میان‌ حلقۀ‌ خنجر مرا تو پیدا كن‌

ز بین‌ آن‌ همه‌ زخمی‌ كه‌ بر تنم‌ آید
 برای‌ بوسۀ‌ خود ای‌ پدر رهی‌ وا كن‌

برای‌ بردن‌ جسمم‌ به‌ سوی‌ دارالحرب‌
عبای‌ هاشمی‌ خویش‌ را مهیا كن‌

(احسان‌ محسنی‌فر)



وقت وداع ازحرم نگاه پدرها
ملتمسانه تر است پشت پسرها
آه،پدرهاي خسته، آه، کمرها
آه،پسرهاي رفته، آه، جگرها

می رود و یکصدا به گریه می افتند
پشت سرش خیمه ها به گریه می افتند

کیست که خاکش بوي گلاب گرفته
اینکه برایش ملک رکاب گرفته
بهرشهادت چنان شتاب گرفته
زودتراز دیگران جواب گرفته

سرکشی عشق او مهار ندارد
بسکه به شوق آمده قرار ندارد

باز نمایان شده جلال پیمبر
بازتماشا شده جمال پیمبر
پرده برانداخته کمال پیمبر
اینکه وصالش بود وصال پیمبر

سمت عدو نه علیِّ اکبرخیمه
می رودازخیمه هاپیمبرخیمه

حیدرکرارشد، زمان خطرگشت
لشگرکوفه تمام مثل سپرگشت
ریخت بهم دشت را و موقع برگشت
ضرب عمودي که خورد، واقعه برگشت

خون سرش بر روي عقاب چکید و....
راه حرم راندید و شیهه کشید و....

آن بدنِ از جفا شکسته ترین را
آن بدنِ له شده به عرشه ي زین را
برد سوي دیگري، شکسته جبین را
لشگرآماده نیزخواست همین را

واي که شمشیرها محاصره کردند
ازهمه سو تیرها محاصره کردند

بی خبرانه زدند، بی خبرافتاد
خوب که بیحال شد ز پشت سر افتاد
در وسط قتلگاه تا پسر افتاد
درجلوي خیمه گاه هم پدر افتاد

واي گرفتند از دلم ثمرم را
میوه ي باغ مرا،علی، پسرم را

آه ازاین پیرمرد خسته، شکسته
سمت علی می رود شکسته، شکسته
آمد و دیدآن تن خجسته، شکسته
دربدنش نیزه دسته دسته، شکسته

کاش جوانان خیمه زودبیایند
یاري این قامت شکسته نمایند

(علي اكبر لطيفيان)



دور چون بر آل پیغمبر رسید
اولین جام بلا اكبر چشید

اكبر آن آئینه رخسار جد
هیجده ساله جوان سر و قد

در مناى طف ذبیح بى بدا
ذبح اسمعیل را كبش فدا

برده در حسن ازمه كنعان گرو
قصه هابیل ویحیى كرده نو

دید چون خصمان گروه‏ اندر گروه
مانده بى یاور شه حیدر شكوه

با ادب بوسید پاى شاه را
روشنائى بخش مهر و ماه را

كاى زمان امر كن در دست تو
هستى عالم طفیل هست تو

رخصتم ده تا وداع جان كنم
جان در این قربانكده قربان كنم

چند باید دید یاران غرق خون
خاك غم بر فرق این عیش زبون

چند باید زیست بى روى مهان
زندگى ننگست زین پس درجهان

واهلم اى جان فداى جان تو
كه كنم این جان بلا گران تو

بی تو ما را زندگى بى حاصل است
كه حیات كشور تن با دل است

تو همى مان كه دل عالم توئى
مایه عیش بنى آدم توئى

دارم اندر سر هواى وصل دوست
كه سرا پاى وجودم یاد اوست

وصل جانان گرچه عود و آتش است
لیك من مستسقیم آبم خوشست  

وقت آن آمد كه ترك جان كنم
رو به خلوت خانه جانان كنم

شاه دستار نبى بستش به سر
ساز و برگ جنگ پوشاندش ببر

كرد دستارش دو شقه از دوسو
بوسه‏ها دادش چو قربانى بر او

گفت بشتاب اى ذبیح كوى عشق
تا خورى آب حیات از جوى عشق

اى سیم قربانى آل خلیل
از نژاد مصطفى اول قتیل

حكم یزدان آن دو را زنده خواست
كاین قبا آید به بالاى تو راست

زان كه بهر این شرف فرد مجید
غیر آل مصطفى در خور ندید

رو به خیمه خواهران بدرود كرد
مادر از دیدار خود خوشنود كن

رو برو نِه زینب و كلثوم را
دیده مى بوس اصغر مغموم را

شاهزاده شد سوى خیمه روان
گفت نالان كى بلاكش بانوان

هین فرازآئید بدرودم كنید
سوى قربانگه روان زودم كنید

وقت بس دیر است و ترسم از بدا
همچو اسماعیل و آن كبش فدا

الوداع اى خواهران زار من
كه بود این واپسین دیدار من

خواست چون رفتن به میدان و غا
در حرم شور قیامت شد به پا

شد زآهنگ نواى الفراق
راست بر اوج فلك شور از عراق

شبه پیغمبر چون زد پا در ركاب
بال و پر بگشود چون رفرف عقاب

از حرم بر شد سوى معراج عشق
بر سر از شور شهادت تاج عشق

كوى جانان مسجد اقصاى او
خاك و خون قوسین او ادناى او

گفت شاه دین به زارى كاى اله
باش بر این قوم كافر دل گواه

كز نژاد مصطفى ختم رسل
شد غلامى سوى این قوم عتل

خَلق و خُلق و منطق آن پاك راى
جمع دروى همچو اندر مصحف آى

هر كه را بود اشتیاق روى او
روى ازین آئینه كردى سوى او

آرى آرى چون رود گل در حجاب
بوى گل را از كه جویند از گلاب

آن كه گم شد یوسف سیمین تنش
بوى او دریابد از پیراهنش

زان سپس با پور سعد بد نژاد
گفت با بیغاره آن سالار راد

حق كنادت قطع پیوند اى جهول
كه نمودى قطع پیوند رسول

شاهزاده شد به میدانگه روان
بانوان اندر قضاى او نوان

حقه لب بر ستایش كرد باز
كه منم فرزند سالار حجاز

من على بن الحسین اكبرم
نور چشم زاده پیغمبرم

حیدر كرار باشد جد من
مظهر نور نبوت خد من

من سلیل طایر لاهوتیم
كز صفیر اوست نطق طوطیم

شبه وى در خلق و خلق و منطقم
كوكب صبحم نبوت مشرقم

در شجاعت وارث شاهى مجید
كایزدش بهر ولایت برگزید

روش مرآت جمال لایزال
خودنمائى كرد دروى ذوالجلال

باب من باشد حسین آن شاه عشق
كه نموده عاشقان را راه عشق

جرعه نوشیده از جام الست
شسته جز ساقى دو دست از هر چه هست

عشق صهبا و شهادت جام اوست
در ره حق تشنه كامى كام اوست

آفتاب عشق و نیزه شرق او
هشته ایزد دست خود بر فرق او

وین عجب تر كه خود او دست حقست
فرق دست از فرق جهل مطلقست

تیغ من باشد سلیل ذوالفقار
كه سلیل حیدرم در كار زار

آمدم تا خود فداى شه كنم
جان فداى نفس ثار الله كنم

این بگفت و صارم جوشن شكاف
بالب تشنه بر آهخت از غلاف

آنچه میر بدر با كفار كرد
سبط حیدر اندر آن پیكار كرد

بس كه آن شیر دلاور یك تنه
زد یلان را میسره بر میمنه

پر دلان را شد دل اندر سینه خون
لخت لخت ازچشم جوشن شد برون

شیر بچه از عطش بى‏تاب شد
با لب خشكیده سوى باب شد

گفت شاها تشنگى تابم ربود
آمدم نك سویت اى دریاى جود

اى روان تشنگان را سلسبیل
عیل صبرى هل الى ماء سبیل

برده نقل آهن و تاب هجیر
صبرم از پا دستگیرا دستگیر

شه زبان اوگرفت اندر دهان
گوهرى در درج لعل آمد نهان

تر نكرده كام از او ماه عرب
ماهى از دریا بر آمد خشك لب

گفت گریان اى عجب خاكم به سر
كام تو باشد زمن خشكیده‏تر

آب در دریا و ماهى تشنه كام
تشنگان را آب خوش بادا حرام

نى كه دل خون با دریا را چو نیل
بى تو اى ساقى كوثر را سلیل

شاه جم شوكت گرفت اندر برش
هشت بر درج گهر انگشترش

شد ز آب هفت دریا شسته دست
سوى بزم رزمگه سرشار و مست

موج تیغ آن سلیل ارجمند
لطمه بر دریاى لشگر گه فكند

سوختى كیهان ز برق تیغ او
گرنه خون باریدى از پى میخ او

گفت با خیل سپهسالار جنگ
چند باید بست بر خود طوق ننگ

عارتان باد اى یلان كار زار
كه شود مغلوب یك تن صد هزار

هین فروبارید باران خدنك
عرصه رابر این جوان دارید تنك

آهوى دشت حرم زان دار و گیر
چون هما پر بست از پیكان تیر

ارغوان زارى شد آن جسم فكار
عشق را آرى چنین باید بهار

حیدرانه گرم جنگ آن شیر مست
منقذ آمد ناگهان تیرى به دست

فرق زاد نایب رب الفلق
از قفا با تیغ بران كرد عشق

برد از دستش عنان اختیار
تشنگى و زخم‏هاى بى شمار

گفت با خود آن سلیل مصطفى
اكبرا شد عهد را وقت وفا

مرغ جان از حبس تن دلگیر شد
وعده دیدار جانان دیر شد

چون نهادت بخت بر سر تاج عشق
هان بران رفرف سوى معراج عشق

عشق شمشیرى كه بر سر مى‏زند
حلقه وصل است بر در میزند

عید قربان است و این كوه منا
اى ذبیح عشق در خون كن شنا

چشم بر راهند احباب كرام
اندرین غم خانه كمتر كن مقام

مرغزار وصل را فصل گلست
راغ پر نسرین و سرو و سنبل است

هین بران تا جا در آن بستان كنى
سیر سرو و سنبل و ریحان كنى

همرهان رفتند ماندى باز پس
اكبرا چالاك­تر میران فرس

شد قتیل عشق را چون وقت سوق
دست‏ها بر جید باره كرد طوق

هر فریقى هبر او كردى گذر
مى‏زدندش تیر و تیغ و جانشگر

با زبان لابه آن قربان عشق
رو به خیمه كرد كاى سلطان عشق

دور عیش و كامرانى شد تمام
وقت مرگست اى پدر بادت سلام

اى پدر اینك رسول داورم
داد جامى از شراب كوثرم

تا ابد گردم از آن پیمانه مست
جام دیگر بهر تو دارد به دست

شد زخیمه تاخت باره با شتاب
دید حیران اندر آن صحرا عقاب

برگ زین برگشته بگسسته لجام
آسمانى لیك بى بدر تمام

دیده روى یوسفى را چون بشیر
لیك در چنگال گرگانش اسیر

یا غرابى كه ز هابیلى خبر
با نعیب آورده سوى بوالبشر

شد پدر را سوى یوسف رهنمون
آن بشیر امامیان خاك و خون

دید آن بالیده سرو نازنین
او فتاده در میان دشت كین

گلشنى نورسته اندام تنش
زخم پیكان غنچه‏ هاى گلشنش

با همه آهن دلى گریان بر او
چشم جوشن اشك خونین مو به مو

كرده چون اكلیل زیب فرق سر
شبه احمد معجز شق القمر

چهر عالم تاب بنهادش به چهر
شد جهان تار از قرآن ماه و مهر

سر نهادش بر سر زانوى ناز
گفت كاى بالیده سرو سر فراز

چون شد آن بالینت در باغ حسن
اى بدل بنهاده مه را داغ حسن

اى درخشان اختر برج شرف
چون شدى سهم حوادث را هدف

اى به طرف دیده خالى جان تو
خیز تا بینم قد و بالاى تو

مادران وخواهران پر غمت
مى‏برد نك انتظار مقدمت

اى نگارین آهوى مشگین من
با تو روشن چشم عالم بین من

این بیابان جای خواب ناز نیست
كایمن از صیاد تیر انداز نیست

خیز تا بیرون از این صحرا رویم
نك به سوى خیمه لیلى رویم

رفتى و بردى ز چشم باب خواب
اكبرا بى توجهان بادا خراب

گفتمت باشى مرا تو دستگیر
اى تو یوسف من تو را یعقوب پیر

تو سفر كردى و آسودى ز غم
من در این وادى گرفتار الم

شاهزاده چون صداى شه شنفت
از شعف چون غنچه خندان شگفت

چشم حسرت باز سوى باب كرد
شاه را بدورد گفت و خواب كرد

زینب از خیمه بر آمد با قلق
دید ماهى خفته در زیر شفق

از جگر نالید كاى ماه تمام
بى تو بر من زندگى بادا حرام

شه به سوى خیمه آوردش ز دشت
وه چه گویم من چه بر لیلى گذشت

(نیّر تبریزی)



ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان
مثل تیری که رها می شود از دست کمان

خسته از ماندن و آماده رفتن شده بود
بعد یک عمر رها از قفس تن شده بود

مست از کام پدر بود و لبش سوخته بود
مست می آمد و رخساره برافروخته بود

روح او از همه دل کنده، به او دل بسته
بر تنش دست یدالله حمایل بسته

بی خود از خود، به خدا با دل و جان می آمد
زیر شمشیر غمش رقص کنان می آمد

یاعلی گفت که بر پا بکند محشر را
آمده باز هم از جا بکند خیبر را

آمد ، آمد به تماشا بکشد دیدن را
معنی جمله در پوست نگنجیدن را

بی امان دور خدا مرد جوان می چرخید
زیرپایش همه کون و مکان می چرخید

بارها از دل شب یک تنه بیرون آمد
رفت از میسره از میمنه بیرون آمد

آن طرف محو تماشای علی حضرت ماه
گفت: لاحول ولاقوه الابالله

مست از کام پدر، زاده لیلا، مجنون
به تماشای جنونش همه دنیا مجنون

آه در مثنوی ام آینه حیرت زده است
بیت در بیت خدا واژه به وجد آمده است

رفتی از خویش ، که از خویش به وحدت برسی
پسرم! چند قدم مانده به بعثت برسی

نفس نیزه و شمشیر و سپر بند آمد
به تماشای نبرد تو خداوند آمد

با همان حکم که قرآن خدا جان من است
آیه در آیه رجزهای تو قرآن من است

ناگهان گرد و غبار خطر آرام نشست
دیدمت خرم و خندان قدح باده به دست

آه آیینه در آیینه عجب تصویری
داری از دست خودت جام بلا می گیری

زخم ها با تو چه کردند؟ جوان تر شده ای
به خدا بیش تر از پیش پیمبر شده ای

پدرت آمده در سینه تلاطم دارد
از لبت خواهش یک جرعه تبسم دارد

غرق خون هستی و برخواسته آه از بابا
آه ، لب واکن و انگور بخواه از بابا

گوش کن خواهرم از سمت حرم می آید
با فغان پسرم وا پسرم می آید

باز هم عطر گل یاس به گیسو داری
ولی اینبارچرا دست به پهلو داری؟!

کربلا کوچه ندارد همه جایش دشت است
یاس در یاس مگر مادر من برگشته است؟!

مثل آیینهء در خاک مکدر شده ای
چشم من تار شده ؟یا تو مکرر شده ای؟!

من تو را در همه کرب و بلا می بینم
هر کجا می نگرم جسم تو را می بینم

ارباْ اربا شده چون برگ خزان می ریزی
کاش می شد که تو با معجزه ای برخیزی

مانده ام خیره به جسمت که چه راهی دارم
باید انگار تو را بین عبا بگذارم

باید انگار تو را بین عبایم ببرم
تا که شش گوشه شود با تو ضریحم پسرم

(سید حمید رضا برقعی)



خواهم اگر به آن قد و بالا ببینمت
باید تو را به وسعت صحرا ببینمت

تکه به تکه جسم تو را جمع کردم و
می چینمت به روی عبا تا ببینمت

حالا که نیزه خورده و پهلو گرفته ای
پیغمبرم... به کسوت زهرا ببینمت

خوبست این که حداقل مادر تو نیست
ور نه چگونه در بر لیلا ببینمت

جان کندن مرا به تمسخر گرفته اند
پیش بساط خنده این ها ببینمت

ترسم ز عمه بود بیاید... که آمده
حالا من عمه را ببرم ... یا ببینمت؟!

تشنه نرفته است ز خون تو دشنه ای
باید به نیزه ها نگرم تا ببینمت

(محمد علی بیابانی)



خواهم که بوسه ات زنم اما نمی شود
جایی برای بوسه که پیدا نمی شود

لب را به هم بزن و نفس زن که هیچ چیز
شیرین تر از شنیدن بابا نمی شود

این پیرمرد بی تو زمین گیر می شود
بی شانه ی تو مانده اگر پا نمی شود

هر عضو را که دیده ام از هم گشوده است
جز چشم تو که بر رخ من وا نمی شود

خشکم زده کنار تو و خنده هایشان
خواهم بلند گردم از این جا نمی شود

ای پاره پاره تن ز دل پاره پاره ام
گفتم بغل کنم بدنت را نمی شود

باید کفن به وسعت یک دشت آورم
در یک کفن که پیکر تو جا نمی شود

حجله گرفته پای تنت مادرم ببین
اشکم حریف گریه ی زهرا نمی شود

(حسن لطفی)



بسوخت آخر جگرم، بگوی با من سخنی
دریغ منما پسرم، چرا دلم می‌شکنی؟

جهان همه رفته زهوش، منم سراپا همه گوش
مگر از آن لعل خموش، رسد بگوشم سخنی

تو صید خونین دهنی، تپیده در خون بدنی
تو میوه قلب منی، عقیق سرخ یمنی

مخور غم ای لاله عذار، خزان ندارد به تو کار
همیشه حسن تو بهار، گل بهشت عدنی

به باغ خلقت گل من، به زندگی حاصل من
زداغ همچون دل من، چراغ بیت‌الحزنی

بریزد اشک از بصرم که رفته عطشان پسرم
همه تویی در نظرم، همیشه در قلب منی

کند فغان طبع «حسان» که بر لب آب روان
تو را به لب آمده جان، تو تشنه دور از وطنی

(حبیب الله چایچیان)



 ای که صدها غزل از هر نظرت می ریزد
می روی پای تو اشک پدرت می ریزد

می روی و دل بابا به تپش می افتد
دل شیدایی من پشت سرت می ریزد

رحم کن بر پدر محتضرت می میرد
آسمان بر سرم از این سفرت می ریزد

پشت دشمن ز رجز خوانی تو می لرزد
جگر از نعره ی هل من نفرت می ریزد

تیغ هرکس بخورد بر سپرت می شکند
خون هرکس که شده حمله ورت می ریزد

به سرت تیغ فرود آمد و از هم واشد
خون ز پیشانی قرص قمرت می ریزد

وای از آن دم که تو از اسب می افتی به زمین
گله ای گرگ ز هر سو به سرت می ریزد

چقدر نیزه به پهلوست خدا می داند
آنقدر هست که خون از جگرت می ریزد

صید صد نیزه و تیری کمی آرام بگیر
دست و پا گر بزنی بال و پرت می ریزد

جسم تو مثل خبر در همه جا پخش شده
بخش بخش از سر نیزه خبرت می ریزد

خواستم در بغلم گیرمت اما دیدم
پاره پاره تن زیر و زبرت می ریزد

تکه تکه به عبا می برمت اما حیف
به تکانی بدن مختصرت می ریزد

(هادی ملک پور)



خِس خِس سینه ات انداخت زپا بابا را
به زمین هِی نکش آنقدر عزیزم پا را



پیرمردم!همه دلخوشی من برخیز
برنمیخیزی اگر باز کن این لبها را



دشت پُر گشته ز تو یا که تو از دشت پری؟

به زمین ریخته ای مینگرم هر جا را

سهم آهوی من از زندگی اش صیاد است

بست با نیزه به رویش ره این صحرا را

پهلویت آمدم و پهلویت آزارم داد

باز دیدم وسط آتش در زهرا را

خُنکای جگرم بی تو نمیخواهم من
به خدا لحظه ای از زندگی دنیا را



تو تجلای غم پنج تنی ای ولدی
که بهر زخم به تصویر کشیدی ما را

(سید پوریا هاشمی)



 ای قامتت هبوط بهشت پدر، علی
وی روح و جان من، قدمی پیش تر، علی

ای روی و خوی و صوت تو آئینه ی رسول
با خنده می روی به کدامین سفر، علی

نازل کدام آیه شد ای مصطفای من
آهنگ جبرئیل لبت خوش خبر، علی

عطر تبسّم تو کند زنده، وحی را
قالو بلی شنیده پدر از پسر، علی

رِندانه می روی به تمنّای فتلگاه
هل من مبارزت ز عطش بیشتر، علی

آه ای جوان خوش بر و رویم سخن بگو
دیگر مکن ز غصّه مرا خون جگر، علی

محراب کوفه آمده تا کربلا مگر
که فرق گیسویت شده تا عمق سر، علی

در اشهدت ضمیر«محمد» حضوری است
خود را مگر در آینه کردی نظر، علی

منعم مکن که «یا ولدی» مرهم من است
من داغدیده ام که شدم نوحه گر، علی

از من نیایش پدرانه ولی ز تو ...
دستی بکش به گوشه ی چشمان تر، علی

جمعی به انتظار قدوم تو مضطرب
قومی نگر به هلهله، بی درد سر، علی

با پیکرت چگونه به سوی حرم روم
بابا ز نعش توست زمینگیرتر، علی

تا عمّه ات نیامده برخیز ای جوان
نعش مرا به دست جوانان ببر، علی

(محمود ژولیده)



  تنها نه از غمت جگرم شعله ور شده
داغی به دل زدی که سرشکم شرر شده

دارد به عرش می رسد اشراق سینه ات
آه ای نبی، زمان عروجت مگر شده؟

وضع شکاف زخم سرت هیچ خوب نیست
زیر کلاه خوود تو شقّ القمر شده

داری مرا کنار خوت می کُشی پسر
حرفی بزن، ببین پدرت محتضر شده

برخیز و اشک چشم مرا روبرو نکن
با نیشخند حرمله ی دربدر شده

اینها برای هرچه علی نقشه داشتند
نامت اسیر بغض هزاران نفر شده

گویا برای نیزه به پهلوی تو زدن
هرکس که داشت کینه ی زهرا خبر شده

تنها تو را نمی شود از خاک جمع کرد
از سنگ ریزه ها بدنت ریز تر شده

وقتی که در عبا بدنت چیده شد علی
معلوم شد چقدر تنت مختصر شده

(مصطفی متولی)