کد خبر 419822
تاریخ انتشار: ۲ خرداد ۱۳۹۴ - ۰۹:۱۵

روزنامه‌های امروز سرمقاله خود را به جاهلیت مدرن و ناامنی جهانی، سوریه،‌ آزادی قلمون، سقوط تدمر، صدای واحد، مذاکرات هسته‌ای و خطر بازنمایی نادرست برای افکارعمومی، اینجا سیسیل نیست!، شواهد شکست جنگ نیابتی، محال و محاق جریان سوم، ضرورت تغییر وزرا در کابینه دولت، هستم چون می‌فروشم و... اختصاص دادند.

به گزارش مشرق، برخي روزنامه هاي صبح امروز سرمقاله و یادداشت روز خود را به موضوعات جاهلیت مدرن و ناامنی جهانی، سوریه،‌ آزادی قلمون، سقوط تدمر، صدای واحد، مذاکرات هسته‌ای و خطر بازنمایی نادرست برای افکارعمومی، اینجا سیسیل نیست!، شواهد شکست جنگ نیابتی، محال و محاق جریان سوم، ضرورت تغییر وزرا در کابینه دولت، هستم چون می‌فروشم و...  اختصاص داده اند که مشروح آن به شرح زیر است.


سوریه، آزادی قلمون، سقوط تدمر

سعدالله زارعی: روز پنجشنبه گذشته شهر تاریخی «تدمر» در شمال استان حمص به دست داعش سقوط کرد و این گروه تروریستی به ازای منطقه «قلمون» که طی روزهای گذشته از تسلط النصره خارج شد، توانست به یک شهر از استان حمص دست پیدا کند. اثر روانی اشغال تدمر توسط داعش بر مردم سوریه مخرب بود از این رو ارتش سوریه باید در زمان کوتاه عملیاتی را متوجه مناطق تحت اشغال داعش نموده و با ضربه قاطع روحیه مردم را در مواجهه با تروریزم تحت الحمایه بازسازی کند. در خصوص تحولات نظامی امنیتی سوریه نکات قابل تاملی وجود دارد:

1- شهر باستانی تاریخی «تدمر» که در زمان سلطه بیزانس بر شامات (پالماریا» (Palmaria) خوانده می شد و هم اینک حدود 50 هزار نفر جمعیت دارد، دارای ارزش اقتصادی، صنعتی و توریستی می باشد. پیش از بحران سوریه، این شهر بطور متوسط بین 5 تا 6 هزار توریست را در خود جای می داد و از این رو دولت در عمران و آبادی و امکانات رفاهی نظیر هتل های مجلل این شهر توجه ویژه ای داشت. اما بعد از آغاز بحران امنیتی در سوریه این شهر از رونق افتاد. هر چند خود این شهر تا پیش از حمله روز پنجشنبه داعش دارای امنیت کامل بود. شهر تدمر دارای منابع فسفات و از نظر گاز و پتروشیمی منطقه ای غنی به حساب می آید و از این رو بعضی از گمانه زنی ها و اسناد بیانگر آن است که اشغال تدمر با نوعی همراهی خارجی توام بوده و در این بین از دولت ترکیه نام برده می شود.

2- تدمر از آنجا که در استان حمص- اولین استانی که با دولت درگیری نظامی پیدا کرد- واقع شده است از حساسیت زیادی برخوردار می باشد از این رو داعش با تبلیغات زیاد، تسلط بر تدمر را مقدمه تسلط بر استان پهناور حمص- بعنوان بزرگترین استان- معرفی کرده است اگر چه حدود سه هفته پیش، داعش بر یک منطقه دیگر استان یعنی «سخنه» مسلط شده بود اما کوچکی منطقه سخنه که بین تدمر و دیرالزور قرار دارد، مانع شکل گیری تبلیغات روانی از سوی داعش گردید. فاصله داعش از سمت تدمر با شهر دمشق حدود 215 کیلومتر و با شهر حمص حدود 160 کیلومتر مربع می باشد؟ و این نشان دهنده آن است که با تصرف تدمر، داعش به مراکز استان های حساس شامل دمشق، دیرالزور و حمص دسترسی پیدا نکرده و موقعیت تثبیت شده ای بدست نیاورده است اما در عین حال از آنجا که این منطقه به مناطق تحت اشغال داعش در دیرالزور و رقه تا حدی نزدیک است، تسلط بر تدمر می تواند یک علامت خطر برای دولت سوریه بخصوص در مناطق دیرالزور باشد. استان دیرالزور در اواسط سال 1391 به تصرف داعش درآمد ولی دولت سوریه با انجام عملیات های خود در سال های 92 و 93 توانست نیمی از مناطق تحت اشغال را از داعش بازپس بگیرد. اگر نیروهای داعش در تدمر تثبیت شوند وضع امنیتی مناطق جنوبی شهر دیرالزور- مرکز استان- تضعیف شده و امکان تسلط دوباره داعش بر آن می رود اما مهمترین نکته در اشغال تدمر از سوی داعش، متلاطم کردن استان حمص که پهناورترین استان سوریه بوده و با کشورهای عراق، اردن و لبنان مرز دارد، است.

3- بعد از بازپس گیری منطقه «قلمون» از سوی ارتش و نیروهای مردمی سوریه، جمع بندی داعش این بود که دولت سوریه روی سرعت دادن به پاکسازی حلب و آغاز عملیات سنگین در دیرالزور تمرکز خواهد کرد. تجربه داعش در مواجهه با نیروهای مقاومت سوریه در فاصله خرداد 92 که عملیات القصیر انجام شد تا عملیات حلب که در اواخر سال قبل تشدید شد، از برتری نیروهای مردمی و ارتش سوریه حکایت می کرد. بر این اساس داعش با پیش بینی عملیات نیروهای مردمی و ارتش سوریه در دیرالزور به منطقه بی دفاع «تدمر» حمله کرد و در واقع بدون درگیری این شهر را به تصرف درآورد.

تدمر در زمان سقوط، فاقد یگان های ارتش و حضور نیروهای مردمی- نیروهای دفاع وطنی- بود و از این رو داعش در تدمر به یک پیروزی آسان و بدون درگیری دست یافت. در این میان دولت سوریه اگر چه در زمان از دست دادن تدمر نیرویی را از دست نداده است اما مسلماً در بازپس گیری این شهر تاریخی باید متحمل تلفات زیادی شود. اما در اینکه آیا در عملیات نظامی، آزادسازی تدمر در اولویت باشد و یا حلب و دیرالزور تردیدهایی وجود دارد. نیروهای داعش و جبهه النصره علاقه مندند تا ارتش سوریه را در مناطق کمتر استراتژیکی مثل ادلب و تدمر درگیر نمایند تا آنان با خیال آسوده تر مناطق تحت سیطره خود در حلب و دیرالزور که از هر جای دیگر استراتژیک تر می باشند، تثبیت نمایند. البته ذکر این نکته هم لازم است که انجام عملیات در ادلب و تدمر بنا به دلایلی برای دولت و ارتش آسان تر می باشد.

وقتی داعش بر تدمر مسلط شد، پادگان هایی را نشان داد که در آن نیروهایی برای اعزام به دیرالزور در حال آموزش و تمرین بودند. این تصاویر می گوید عملیات تدمر یک اقدام پیشگیرانه و با هدف مانع شدن از عملیات ارتش و نیروهای مردمی سوریه در استان دیرالزور صورت گرفته است.

نیروهای سوریه مخفی نمی کردند که با عملیات پاکسازی دیرالزور قصد دارند تا از یک سو منابع انرژی - نفت و گاز - سوریه را از سیطره داعش خارج کنند و از سوی دیگر ارتباط داعش در عراق و سوریه را از هم بگسلند.

4- تصرف تدمر در سوریه و تصرف کامل رمادی مرکز استان الانبار سوریه از سوی داعش طی دو هفته اخیر، یک سوال جدی را در اذهان پدید آورده است. آیا داعش به نیروی جدیدی دست پیدا کرده است و به عبارت دیگر آیا دوره جدیدی از پیشروی های داعش در عراق و سوریه آغاز گردیده است؛ ظاهر ماجرا بیانگر آن است که داعش دو سال پس از درجا زدن در سوریه و 10 ماه پس از آغاز شکست در عراق، هم اینک وضع جدیدی پیدا کرده و بار دیگر به موضع «تهاجمی» دست پیدا کرده است. اما واقعیت های میدانی این گمانه زنی طبیعی را تایید نمی کنند.

پیروزی روزهای اخیر داعش در شهر رمادی عراق، پس از آن صورت گرفت که در داخل عراق درباره ادامه عملیات نیروهای بسیجی عراقی موسوم به «حشد الشعبی» اختلاف پدید آمد و بعضی از گروه های عراقی و از جمله برخی از گروه های شیعه، در طیف بندی سیاسی، حشد الشبعی را برتری دهنده به بعضی از گروه های شیعی دانسته و درباره ضرورت تداوم حیات آن تردید ایجاد کردند. دولت حیدر العبادی در مقابل حشد الشعبی، دو هفته پیش طرحی را به مجلس عراق ارائه کرد که مطابق آن یک نیروی «حرس وطنی» زیر نظر ارتش عراق شکل گرفته و سایر گروه های شبه نظامی- از جمله حشدالشعبی- باید منحل می شدند. این در حالی است که ارتش های کلاسیک و از جمله ارتش عراق به هیچ وجه ظرفیت پرورش و مدیریت یک نیروی مردمی که باید در یک دفاع و یا هجوم نامتقارن عمل کند، ندارند. پشتیبانی آمریکایی ها و سایر مخالفان داخلی و منطقه ای اقتدار عراق از این طرح به خوبی ناصواب بودن لایحه مورد اشاره دولت العبادی را یادآور می شد. همزمان با این قضایا و بالا گرفتن این عبارت که «برای آزادسازی بقیه عراق به نیروهای حشدالشعبی نیاز نداریم» و به تبع آن ابومهدی فرمانده این نیروها ناچار شد دستور توقف حرکت آنان به سمت رمادی و فلوجه را صادر کند، داعش آمد و بدون درگیری جدی نیمه جنوبی الرمادی که تا پیش از آن در اختیار ارتش عراق بود را تصرف کرد و از این رو مرکز استان کاملا در اختیار آنان قرار گرفت. از این رو امروز بار دیگر عراقی ها روی ضرورت وجودی و فعالیت حشدالشعبی تاکید می نمایند و العبادی هم آن را ضروری می شمرد.

در سوریه نیز پس از تسلط سه هفته پیش داعش بر شهر کوچک «سُخنه»، اینک، «تدمر» دومین منطقه ای است که به تصرف داعش درآمده است. داعش سُخنه و تدمر را بدون درگیری به تصرف درآورد و همه خبرها بیانگر آن است که طی ماه ها و هفته های گذشته، نیروی جدیدی به داعش نپیوسته و تسلیحات تازه ای هم به دست آن نرسیده است و از این رو تحولات میدانی در عراق و سوریه ارتباطی به سلاح یا نفرات داعش ندارد. این البته در عین حال تا حدی زنگ خطر را در وضعیت طرف مقابل به صدا درآورده است به این معنا که طرف مقابل یعنی نیروهای مردمی و ارتش های سوریه و عراق باید نشان دهند که در توانایی آنان برای دفع گروه های تروریستی خللی پدید نیامده است.

5- در هفته های اخیر و پس از پیشروی جبهه النصره- گروه وهابی وابسته به عربستان که البته از حمایت جدی ترکیه و قطر نیز برخوردار می باشد- در ادلب و منطقه قلمون با محوریت جسرالشغور در سوریه، ارتش و نیروهای مردمی سوریه و به طور کلی نیروهای جبهه مقاومت در یک اقدام سریع منطقه قلمون را بار دیگر از تسلط جبهه النصره آزاد کردند. کما اینکه طی یک ماه گذشته ضربات سنگینی بر این گروه تروریستی در استان قنیطره واقع در جنوب سوریه وارد کرده و نیمی از مناطق این استان را از تسلط النصره آزاد و حرکت آنان به سمت شمال این استان را متوقف کردند. عملیات ارتش پس از آن متوجه منطقه دیرالزور شد ولی بنا به دلایلی این عملیات که حدود 10 روز پیش در این استان آغاز شد به نتیجه نرسید و ارتش سوریه با دادن تلفاتی ناچار به عقب نشینی گردید. در واقع عملیات های موفق ارتش سوریه در قلمون و قنیطره و عملیات ناموفق ارتش در دیرالزور به خوبی بیانگر آن است که ارتش پس از چهار سال درگیری، هنوز توانایی عملیاتی و آفندی خود را حفظ کرده است و از این رو این فرضیه که ارتش در سوریه در انتهای توانایی تهاجمی قرار گرفته است، درست نمی باشد.

عملیات ارتش سوریه در القلمون تاثیر زیادی بر امنیت سوریه و لبنان بر جای گذاشت چرا که این منطقه با حوزه های امنیتی بریتال و زبدانی در سوریه و بعلبک و هرمل در لبنان پیوند جدی داشته و علاوه بر آن تاثیر عمده ای بر امنیت استانهای حمص، حما، طرطوس، حلب و لاذقیه سوریه دارد اما متاسفانه نه تنها رسانه های خبری سوریه که با ضعف زیادی دست به گریبان می باشند، رسانه های خبری ایران هم توجه درخوری به عملیات حساس قلمون نکردند و لذا مردم سوریه، ایران و... در حالیکه از چند و چون پیروزی بزرگ مقاومت در قلمون و قنیطره خبر ندارند با خبر سقوط ادلب و تدمر شگفت زده شده و گمان می کنند اتفاق مهمی در میدان افتاده است. اما خبرهای زیادی از تجمع دوباره نیروهای عراقی و سوری خبر می دهند که سرنوشت میدان درگیری با تروریزم تحت الحمایه را رقم خواهد زد.


مذاکرات هسته ای و خطر بازنمایی نادرست برای افکارعمومی

محمد سعید احدیان: شنیده هایی از امکان برگزاری برخی تجمع های هسته ای باعث شد تکلیف بدانم و دغدغه ای جدی مبنی بر اتفاقی که این روزها در افکارعمومی در حال شکل گیری است را مطرح کنم اما ضروری است ابتدا تصویری از نخبگان، فعالان سیاسی و رسانه ای در نوع مواجهه با مذاکرات هسته ای را در چهار طیف مختلف ارائه کنم.

طیف اول گروهی هستند که موافق هر توافقی هستند و معتقدند به هرصورت باید به توافق دست یافت حتی توافقی که در آن ما امتیاز مهمی نگرفته باشیم و امتیازهای زیادی داده باشیم.

شاید در شروع دور جدید مذاکرات در آغاز به کار دولت یازدهم طرفداران این تفکر قابل اعتنا بودند اما با گذشت زمان و با روشن تر شدن نگاه و رفتار واقعی آمریکایی ها و مخصوصا با روشن شدن این مساله که ممکن است توافقی صورت گیرد اما فقط وعده حذف تحریم ها به عنوان مهمترین دغدغه این طیف داده شود، حامیان این تفکر بسیار کم شده اند به همین دلیل ضرورتی برای بحث چندان درباره آنان وجود ندارد.

طیف دوم را می توان «موافقان خوش بین» نام گذاشت که در راس آن ها تیم هسته ای قرار دارد. این نگاه معتقد به توافقی خوب است اما با خوش بینی ویژه ای که به علاقه دولت اوباما به موفقیت در مذاکرات دارد بر این باور است که مسیری در حال طی شدن است مخصوصا توافق های صورت گرفته در لوزان در راستای رسیدن به توافقی خوب است و معتقد است با دقت در انجام مذاکره در کنار اعتماد به توافق امضا شده می توان به توافقی خوب رسید. به نظر می رسد سه نقد جدی می توان بر این جریان فکری داشت اول اینکه واقعیت این است که در توافق های صورت گرفته در کنار نقاط قوت قابل اعتنا نقاط ضعف مهمی نیز وجود دارد که اگر رفع نشود ما شاهد توافقی بد خواهیم بود دوم اینکه آن ها به صورتی غیر منطقی به دولتمردان آمریکا خوش بین هستند به گونه ای که همه سخنان و حرف های زیاده خواهانه و بعضا تحقیر آمیز طرف مقابل را به دلیل حل مشکلات داخلی و منطقه ای آمریکا می دانند و به راحتی از کنار آن ها می گذرند مخصوصا چشمشان را بر بسیاری از بدعهدی های عملی مختلف آن ها می بندند و بدتر آن که در برخی موارد به جای موضع گیری متقابل با عبارت هایی مانند« با روح توافق صورت گرفته مخالف است نه با خود توافق» یا منظور از این سخنان در چارچوب فلان پیمان بین المللی بوده است در صدد توجیه آن ها بر می آیند نقد سوم بر این جریان فکری این است که جز چند نفری که عضو تیم هسته ای هستند هیچ کارشناس قابل اعتنایی که بتواند با اشراف به موضوع به صورت کارشناسی از بخش مثبت نتایج به دست آمده دفاع کنند، وجود ندارد .

طیف سوم را با نامی که برای خود انتخاب کرده اند «دلواپسان» می نامیم عمده اعضای این طیف نیز معتقد به مذاکره و رسیدن به توافقی خوب هستند اما بر این باورند که مسیری که در حال طی شدن است با ویژگی های یک توافق خوب فاصله بسیار زیادی دارد به عقیده این جریان مسیر فعلی مذاکرات به ناکجاآبادی می رسد که دستاوردهای چندساله ما را به باد می دهد. در نقد این طیف می توان مدعی شد که به نظر می رسد نگاه آرمانگرایانه این طیف چون با واقع بینی همراه نیست باعث می شود که اولا دستاوردهای به دست آمده مورد غفلت قرار بگیرد و ثانیا هدف گذاری که این طیف برای ویژگی های توافقی خوب مدنظر دارند، غیر قابل رسیدن باشد و ثالثا فلش نقدهایی که این طیف در بیان نگرانی های خود به کار می برند عمدتا رو به تیم هسته ای است و در بعضی مواقع همراه با ادبیاتی است که در آن بی اعتمادی کامل یا تخریب تیم هسته ای برداشت می شود. البته انصاف حکم می کند که در نقد این طیف به سه نکته مهم نیز اشاره کرد اول اینکه این عده نیز مخالف توافق خوب نیستند فقط ممکن است تصویری که از توافق خوب ترسیم می کنند به عقیده ما کمی آرمان گرایانه باشد.

ثانیا نقدهای این طیف حتی اگر نادرست باشد کمکی جدی به تیم هسته ای در مذاکرات است هم از اشتباه تیم هسته ای جلوگیری می کند و هم قدرت چانه زنی آن ها را بالا می برد لذا دولت و تیم هسته ای نباید با آن ها برخورد حذفی یا تحقیر آمیز کنند در عین حال نتیجه نوع ادبیاتی که این طیف انتخاب کرده اند باعث شده است که بسیاری از مخاطبان عمومی این گونه برداشت کنند که این طیف باور به مذاکره ندارند و اصولا مخالف هر نوع توافقی هستند این درحالی است که این برداشت نادرست است و باور عمده حامیان این طیف موافق با توافقی خوب البته با ویژگی هایی که تعریف می کنند، است.

طیف چهارم را شاید بتوان «موافقان نگران» نامید. از نگاه این طیف ، مسیر طی شده در مذاکرات قابل دفاع است هرچند نقدهای بسیار مهمی نیز بر آن وارد است همچنین در نتیجه به دست آمده یعنی توافق های لوزان در کنار نقاطی که ضروری است در ادامه مسیر مذاکرات اصلاح شود، دستاوردهای قابل اعتنایی نیز کسب شده است اما بر اساس تجربه های متعدد و واقعیت های غیر قابل انکار خوش بینی به دولت اوباما و چشم بستن بر مواضع، اظهارات و ادبیات آمریکایی ها و آژانس ساده اندیشانه است لذا این طیف در کنار انتقاد از برخی تصمیمات و مواضع تیم هسته ای، موافق مسیر کلی طی شده است اما به شدت نگران بدعهدی، فریب کاری، بازی های حقوقی و زیاده خواهی های آمریکا است که با توجه به خوش بینی تیم هسته ای به آژانس و دولت اوباما این نگرانی هرچه پیش می رود تشدید می شود. چون از نگاه کارشناسی با این نگاه موافقم نقد مهمی که به این طیف وارد می دانم «بی عملی» است چرا که این طیف که بخش اصلی مسئولان و رجال سیاسی دارای مناصب اصلی در حاکمیت و بسیاری از فعالان سیاسی یا رسانه ای را شامل می شود یا در سکوت هستند و نظاره گر یا صرفا به ابراز مواضع کلی بسنده می کنند.

آنچه هدف نوشتن این یادداشت است طیف شناسی نخبگان سیاسی درمواجهه با مساله هسته ای ایران است تا از رهگذر آن بتوان یک نگرانی روشن در مدیریت افکار عمومی را به فعالان سیاسی و رسانه ای تذکر داد و آن خطر دو قطبی شدن فضای سیاسی کشور به «موافقان توافق» و «مخالفان توافق» است.

از توصیفی که تلاش شد صادقانه و منصفانه صورت گیرد مشخص شد این دو قطبی به هیچ وجه واقعی نیست یعنی هیچ کدام از سه طیف مذکور نه موافق هر توافقی هستند و نه مخالف هر توافقی بلکه همه موافق توافقی خوب هستند فقط در تعریفی که در توافق خوب دارند و در مسیری که برای رسیدن به آن طی می شود اختلاف سلیقه دارند اما واقعیت این است که نتیجه عملکرد این چهار طیف مخصوصا نوع مناظرات تلویزیونی و غیر تلویزیونی از جمله پخش مستند «شطرنج با گرگ ها» به گونه ای است که تصور عمومی را به سمت دو قطبی شدن موافقان توافق و مخالفان توافق سوق می دهد.

هنگامی که در طیف «موافقان خوش بین» فقط تیم هسته ای توان کارشناسی دفاع از توافق لوزان را دارد و آن ها نیز، هم به دلیل مشغله های خود و بیشتر به دلیل این که مذاکره را فقط در پشت میزهای مذاکرات می دانند فقط به میز مذاکره می اندیشند و جز چند روزی که با فشار رهبری چند جلسه غیر علنی دفاع از عملکرد خود گذاشتند، اقدام مهمی نکردند و هنگامی که طیف «موافقان نگران» ناظران بی عملی هستند که نه خود اقدام می کنند نه محل دعوت در مناظرات تلویزیونی قرار می گیرند، و هنگامی که طیف آرمانگرا حسب تکلیفی که تشخیص داده اند به نقدهای صریح و عینی خود وارد عرصه نقادی یک سویه می شوند، طبیعی است که جامعه برداشت دو قطبی مخالف و موافق توافق کند.

وقتی مردم مدام در رسانه ملی مناظرات دو طرفه ای می بینیم که یک طرف همه چیز را از دست داده توصیف می کند و طرف دیگر در نقطه مقابل صرفا از اصل انجام توافق دفاع می کند بدون آنکه بتواند حتی بخش های خوب توافق را دفاع کند، مشخص است که برداشت نادرست فضای دو قطبی در افکار عمومی تقویت شود همه این ها در حالی است که همانطور که ذکر شد نه تیم هسته ای و طیف موافقان خوش بین موافق هر توافقی حتی توافق بد هستند، نه طیف دلواپسان مخالف هر توافق حتی توافقی خوب هستند و البته طیف اصلی مسئولان و فعالان سیاسی و رسانه ای موافقان نگران نیز در بین این دو گروه قرار دارند.

ادامه شرایط موجود علاوه بر نگرانی از دو قطبی شدن فضا آسیب دیگری را نیز به دنبال دارد و آن هم احساس شکست و تحقیر ملی آن هم در شرایطی که در بالاترین جایگاه بین المللی قرار داریم،است این مساله در حالی است که ما بعد از دوازده سال حرکت رو به جلو، آمریکایی ها را مجبور کرده ایم از سر ضعف و ناچاری از بسیاری از خط قرمزهای خود بگذرند و نسبت به مواضع خود عقب نشینی های بسیار زیادی را انجام دهند حتی اگر این عقب نشینی آن ها برای رسیدن به توافقی خوب کافی نباشد اما نافی پیروزی ما بر آن ها در یک روند 12 ساله و البته مبتنی بر دیپلماسی فعال صورت گرفته نیست حال چرا باید به گونه ای تصویر کنیم که ما تا اینجا شکست خورده کامل مذاکرات بودیم و آمریکایی های درمانده درمواجهه با ایران انقلابی، برنده این نبرد تاریخی؟

پس به نظر می رسد ضروری است همه رویه های خود را اصلاح کنند بعد از رسانه ملی که اصلی ترین نقش را در ارائه تصویری دقیق تر از این طیف بندی و عقاید آنان برعهده دارد، طیف موافقان خوش بین باید به وسط صحنه شنیدن و توضیح افکارعمومی بیاید و البته با مواضعی صریح و پاسخ هایی متقابل به زیاده خواهی ها نشان دهد فقط موافق توافق خوب است، طیف دلواپسان هم باید مراقب باشند که دغدغه های خود را به گونه ای نگویند که القای تکرار شرایط ترکمنچای را آن هم در عصر تمدن سازی انقلاب اسلامی کند و مردم به نادرستی تصور کنند آنان با هر توافقی حتی توافق خوب مخالف اند و طیف« موافقان نگران »نیز عافیت طلبی یا غفلت را کنار بگذارند و به وسط صحنه یکی از حساس ترین روزهای تاریخ سیاسی ایران بیایند چرا که در پیشگاه الهی سکوت بیشتر از عمل به تشخیص حتی تشخیص نادرست، حجت شرعی می خواهد.


صدای واحد

«صدای واحد»عنوان سرمقاله روزنامه جمهوری اسلامیاست که در آن می خوانید؛محورهای چهارگانه بیانات رهبری در دانشگاه افسری امام حسین علیه السلام، مهم ترین مسائل روز کشور هستند که باید مورد اهتمام قرار گیرند. این محورها عبارتند از:
1 – اجازه هیچگونه بازرسی از هیچیک از مراکز نظامی داده نخواهد شد.
2- به بیگانگان اجازه مصاحبه با دانشمندان هسته ای ایران داده نخواهد شد.
3 – مسئولان کشور، اعم از گروه مذاکره کننده و دولت، در میدان مذاکرات با شجاعت حرکت می کنند و در عین حال باید بدانند که تنها راه مقابله با دشمن وقیح، عزم راسخ و عدم انفعال است.
4 – خبرها حکایت از تلاش مشترک دشمنان و بعضی مسئولان سفیه منطقه خلیج فارس برای کشاندن جنگ های نیابتی به نزدیکی مرزهای ایران حکایت دارند. پاسداران انقلاب اسلامی و همه پاسداران حریم امنیت ملی در نیروهای مسلح هوشیار و بیدارند و اگر شیطنتی صورت بگیرد واکنش جمهوری اسلامی ایران بسیار سخت خواهد بود.

اینها مواضع روشن و قاطعانه نظام جمهوری اسلامی هستند که از زبان رهبری بیان شده اند و همانطور که رئیس جمهور روحانی در سفر تبریز گفت، ملت و دولت در برابر بدخواهان صدای واحد دارند. علاوه بر رئیس جمهور، سایر مسئولین کشور نیز بر این واقعیت تاکید کرده اند که موضع همگان در مسائل اساسی کشور به ویژه محورهای چهارگانه مورد تاکید رهبری همانست که ایشان در سخنرانی روز چهارشنبه در دانشگاه امام حسین علیه السلام اعلام کردند. اینها مسائل مهم امنیت ملی کشور هستند و طبیعی است که در امنیت ملی، صدای واحد و عملکرد واحدی وجود دارد و اقشار مختلف مردم و دولت پشت سر رهبری و در صف واحد در برابر دشمنان و بدخواهان قرار دارند و در برابر زیاده خواهی ها می ایستند.

اگر بعضی مسئولان آمریکائی با سخنان بی ماخذ و خلاف قانون خود، تلاش می کنند خوی سلطه طلبی و زیاده خواهی ویژه آمریکائی را به نمایش بگذارند، باید بدانند که این سخنان در ایران انقلابی خریدار ندارد. مسئولان امروز آمریکا شاید با شرایط ایران بعد از پیروزی انقلاب اسلامی آشنائی ندارند و نمی دانند که مردم ایران در تمام صحنه ها اعم از دفاع مقدس، تحریم اقتصادی و مقابله با توطئه های سیاسی دشمنان در طول 35 سال گذشته ایستاده اند و هرگز منافع ملی و مصالح عمومی کشور را با هیچ چیز دیگری معامله نکرده اند و نخواهند کرد. آنها باید بدانند که مردم ایران غیورتر از آنند که به بیگانگان اجازه بازرسی از مراکز نظامی و اطلاع یافتن از اسرار کشور را بدهند کما اینکه هرگز راضی نخواهند شد به دانشمندان هسته ای این کشور بی حرمتی شود و کسانی که این صنعت ارزشمند را به سطح بالای علمی رسانده اند و برای ملت ارزش والائی دارند مورد شناسائی و ارزیابی و بازجوئی بیگانگان قرار گیرند. اینها با استقلال کشور در تضاد است و هیچیک از آحاد مردم ایران به چنین اهانت هائی راضی نخواهند شد.

به نظر می رسد مسئولان آمریکائی هنوز درحال و هوای زمان رژیم وابسته پهلوی قرار دارند و از اقتضائات انقلاب اسلامی اطلاعات درستی ندارند. مشکل اصلی، مربوط به مجاری اطلاعاتی است که مسئولان آمریکائی در اختیار دارند. عناصر ضدانقلاب و منافق که به مسئولین آمریکائی اطلاعات می دهند، سوداگرانی هستند که می خواهند جیب های خود را پر کنند و ادامه وابستگی خود به بیگانگان را تضمین نمایند. تا زمانی که مسئولان آمریکائی و سایر دولت های غربی از این مجاری تغذیه اطلاعاتی می شوند، طبیعی است که ارزیابی صحیحی از شرایط ایران نداشته باشند و به زیاده خواهی های فاقد پشتوانه عملی دل خوش کنند.

هوس کشاندن جنگ های نیابتی به نزدیکی مرزهای ایران نیز از همین قبیل ارزیابی های خیالی ناشی می شود. اگر جمهوری اسلامی ایران تا امروز به صورت مستقیم وارد مبارزه با تکفیری های تروریست نشده، به این دلیل است که هنوز آنها به خطوط قرمز ترسیم شده توسط مسئولین نظام جمهوری اسلامی نزدیک نشده اند. اگر تروریست های تکفیری به این خطوط نزدیک شوند، مسئولان و مردم به صورت یکپارچه با آنها برخورد خواهند کرد و همانگونه که رهبر انقلاب در بیانات روز چهارشنبه گفته اند، واکنش جمهوری اسلامی ایران به این گستاخی بسیار سخت خواهد بود.

سران مرتجع عرب که در کاخ های شیشه ای زندگی می کنند، همچون علف های گلخانه ای هستند که با اندک نسیمی ریشه کن می شوند. این عناصر بی ریشه در برابر طوفانی که جمهوری اسلامی ایران در مقابله با بدخواهان به راه خواهد انداخت حتی لحظه ای هم یارای مقاومت نخواهند داشت.

بیگانگان و مهره های منطقه ای آنها نباید به انتقادهائی که در داخل ایران از دولت یا گروه مذاکره کننده هسته ای صورت می گیرد، دل خوش کنند. همانطور که در بیانات روز چهارشنبه رهبری آمده، ایشان برای چندمین بار، حمایت قاطع خود را از دولت و گروه مذاکره کننده هسته ای اعلام کردند و شجاعت آنها را ستودند. همین اعلام حمایت و شجاعت ستودنی دولت و گروه مذاکره کننده، به روشنی نشان می دهد که مخالفان و مخالفت ها از پشتوانه واقعی برخوردار نیستند و انتقادها نیز موجب قوت عملکرد گروه مذاکره کننده خواهد بود. درست به همین دلیل است که رئیس جمهور روحانی در استقبال از بیانات روز چهارشنبه رهبر انقلاب اعلام کرد: ملت و دولت در برابر مخالفان، صدای واحد دارند.


جاهلیت مدرن و ناامنی جهانی

دکتر مراد عنادی: دنیای امروز هر چند با چالش های متعددی از تغییرات آب وهوایی و گرم شدن کره زمین گرفته تا فقر، موج آوارگان، تروریسم و جنگ های تجاوزکارانه منطقه ای مواجه است، اما در سال های اخیر همگان اذعان دارند که تروریسم بزرگ ترین چالش دنیای قرن بیست ویکم است.

خاستگاه و آبشخور فکری این تروریسم لجام گسیخته و سرطانی، جاهلیت مدرن است که بسترهای لازم را برای جولان اندیشه تروریسم و سازمان های تروریستی فراهم آورده است؛ همان جاهلیت مدرنی که از نمودهای آن، برخی رسانه های مدعی حرفه ای گری هستند که هنوز با نعل وارونه زدن حاضر نیستند از اصطلاح تروریسم برای معرفی داعش استفاده کنند و همچنان از این گروه تروریستی با عنوان دولت اسلامی یاد می کنند.

جاهلیت مدرن در یک سطح دربرگیرنده دولت های حامی گروه های تروریستی است که به رغم ژست ظاهری مبارزه با تروریسم و جنجال تبلیغاتی بر سر راه انداختن ائتلاف جهانی برای ریشه کنی آن، در عمل به رشد و گسترش تروریسم کمک می کنند.

چنان که اوجگیری مجدد قدرت داعش و پیشروی های همزمان آن در عراق و سوریه آن هم پس از 10 ماه، به اصطلاح بمباران هواپیماهای ائتلاف شاخصی از عملکرد جاهلیت مدرن است، در سطحی دیگر تبلور این گفتمان اقدامات ضدانسانی گروه های تروریستی داعش، جبهه النصره، بوکوحرام، الشباب، احرار شام و ده ها گروه خطرناک دیگر است که در تروریسم جنون آمیز خود هیچ حد و مرزی نشناخته، نه تنها از گردن زدن و زنده به آتش کشیدن انسان ها ابایی ندارند که حتی به میراث تاریخی جوامع بشری نیز رحم نمی کنند.

تخریب آثار تاریخی عراق در موصل یا سوریه و تهدید این روزها برای آثار باستانی در پالمیرا همگی مبین آثار خطرناک چنین تفکری است.

زمانی پتروس غالی دبیرکل وقت سازمان ملل متحد تهدیدهای نظامی سنتی، تنش های قومی و نژادی، بی عدالتی های اجتماعی و نابرابری فزاینده اقتصادی و تخریب محیط زیست را مهم ترین تهدیدات امنیت بین المللی می نامید و همزمان با این رویکرد غالی، باری بوزان از صاحب نظران امنیت بین الملل با بازسازی مفهوم امنیت این ایده را مطرح ساخت که در اثر تغییرات سیستمی بین المللی از جمله وابستگی متقابل اقتصادی و دیگر عوامل، در برابر تهدیدات نوعی آسیب پذیری های همگانی به وجود آمده است.

به نظر می رسد ادامه بی تفاوتی نسبت به جنایات بدون مرز گروه های تروریستی و گسترش دایره جغرافیایی فعالیت آنها از خاورمیانه تا آفریقا و بعضا آسیای جنوب شرقی و اروپا نوعی آنارشی امنیتی در سطح جهان پدید آورده است که ریشه های آن را در گفتمان جاهلیت مدرن باید جستجو کرد؛ جاهلیت مدرنی که سبب آسیب پذیری همگانی شده است بنابراین دول غربی مدعی مبارزه با تروریسم دیگر نمی توانند با برخورد ابزاری نسبت به این پدیده شوم نقش خود را نادیده بگیرند چراکه ترکش های چنین گفتمان خطرناکی بزودی دامن آنها را نیز خواهد گرفت، پس کارگردانان جاهلیت مدرن بهتر است تا دیر نشده درصدد مبارزه عملی با بزرگ ترین و خطرناک ترین چالش فرا روی دنیای قرن بیست و یکم یعنی تروریسم برآیند.

هر چند با اقدامات تازه آمریکا، ترکیه و عربستان در آموزش و تسلیح النصره بر ضد داعش یا نبرد ساختگی با داعش نشان می دهد جاهلیت مدرن همچنان به این گفتمان وفادار مانده با راه انداختن بازی بین تروریسم خوب و تروریسم بد حاضر به دست کشیدن از آن نیست.

به این ترتیب وظیفه دولت ها و ملت های آگاه و بیدار است که به مقابله با چنین گفتمانی برخیزند چون بین تروریست ها و حامیان آنها که همگی زیر چتر جاهلیت مدرن جمع شده اند، فرقی نیست.


تو که آمدی خیال هستی راحت شد...

رقیه توسلی: جهان به حضرت نو رسیده لبخند می زند و مدینه سراپا شادباش است. عباس بن علی آمده است... پاسدار آب و آبرو. کودکی که مولا، سر، بر دستان نازنینش فرود می آورد و با بغضی شورانگیز بر آنان بوسه می نشاند.

ولادت قمر بنی هاشم است... میلاد بی کرانه نوری که در آغوش مهربان امیرالمؤمنین(ع) ، کلام ا... می نوشد. میلاد همان ماه روشنی که تاریخ را از شوریدگی و برادری سیراب می کند. از بصیرت ناب.

علمدار را کیست که نشناسد و روایت وفایش را نشنیده باشد!؟ فرزند رشید علی و ام البنین را کیست که دمادم حیرت و تسبیح نکند!

ولادت باب الحوائج است... ولادت حضرت صالحی که سبوها و مشک ها هنوز از لبان خشک و تشنه اش می گویند، از جرعه های آبی که به فرات پس می دهد تا قلبش را از عشق و عهدی بزرگتر و زیبنده تر لبریز سازد. پاره تن حسین، قدم به هستی می نهد و ام البنین، عاشورا را دوره می کند... صفوف دشمن و خیمه های منتظر و مشکهایی که هربار با عمو تا شریعه می روند.

شاه وفا و ادب به دنیا می آید تا فداکاری و جانبازی به دنیا بیاید. تا تکیه گاه امام و قافله عاشورا به دنیا بیاید. تا تاریخ به ام البنینی غبطه بخورد که "مادر پسران” است. مادر عباس و عون و جعفر و عثمانی که عبودیت و سربازی را در کربلای ارادت، مشق عشق می کنند.

حضرت نو رسیده مدینه لبخند می زند و جهان سراپا شادباش است... اباالفضل آمده است... سقایِ علمدارِعاشقِ تاریخ... امان نامه امویان کافر رد می شود... نهر علقمه شهید می گردد... تیر پشت تیر... فرشته ها اشک می ریزند... و وفادارترین برادر زمین در آغوش ولایت آرام می گیرد.

ا... اکبر. اهل حرم به حضرت سقا چشم دوخته اند. به عموی دلاور بنی هاشم. به عباسی که ایثار و جوانمردی اش نامیراست. چشم دوخته اند به استقامت و شرفی که پیمانهای جاودانه می بندد و دعوت به راستی و اخلاص را بشارت می دهد. ولادت است... ولادت فرخنده انسانیت و ایثار. ولادت مرد رشیدی که به دنیای بی حسین پشت می کند. به دست و چشم و سر و جان، پشت می کند تا از حقانیت عشق دفاع کند. از معشوقی که یگانه است و از امامی که تا پایان هستی، بیعت معرفت می بندد.


میراث ویران اوباما در پایان ریاست جمهوری

محمد صفری: آمریکایی ها که از بیانیه «لوزان سوئیس» برای خود کیسه ای دوخته بودند تا از آن به اهداف زیاده خواهانه و تحقیرآمیز خود دست یابند، اکنون با واکنش هایی که از سوی رهبر معظم انقلاب اسلامی و پاسخ های قاطع و تند ایشان روبه رو شده اند، مستاصل گشته و در بازی هسته ای، خود را مغلوب می دانند.

شکست آمریکا در رسیدن به یک توافق هسته ای برای اوباما گران تمام خواهد شد. ۲ سال است که گفت وگوهای فشرده هسته ای ایران و ۱+۵ ادامه دارد و همچنان اختلافات جدی در رسیدن به توافق باقی است به نظر نمی رسد که با توجه به درخواست های آمریکایی ها برای توافق مطلوب خود، نتیجه ای از آن حاصل شود.

آمریکا که به همپیمانان خود از جمله کشورهای مرتجع عربی منطقه و رژیم صهیونیستی وعده ای بزرگ بر سر توافق هسته ای با ایران داده است، در صورت به توافق نرسیدن بازنده بزرگ این میدان هسته ای کاخ سفید و شخص اوباما خواهد بود.
آمریکایی ها بیش از جمهوری اسلامی ایران نیاز به این توافق دارند اما توافقی که نشان دهنده تحمیل خواسته های آنها به ایران باشد. توافق یکجانبه و یکطرفه موردنظر آمریکا است. آنها وعده داده اند که فعالیت های هسته ای ایران مهار می شود، غنی سازی تعلیق می شود، تحقیقات محدود و تحت نظارت بازرسان آژانس قرار می گیرد و همه مراکز هسته ای ایران تحت نظارت شدیدترین بازرسی ها قرار خواهد گرفت، ضمن آن که مراکز نظامی ایران هم مورد بازرسی قرار می گیرد. همه این خواسته ها نهایت مطالبات آمریکایی ها است، که اگر محقق نشود، که البته نخواهد شد، افتضاح سیاسی برای دولت اوباما خواهد بود و او دو سال پایانی دوران ریاست جمهوری خود را با کابوس هسته ای ایران سپری خواهد کرد.

رهبر انقلاب بارها تاکید کرده بودند که در جریان گفت وگوهای هسته ای ایران و ۱+۵، تنها درباره موضوعات هسته ای مذاکره می شود و مسائل دیگر مانند مسائل نظامی، موشک های بالستیک و حقوق بشر مطرح نیست و نباید حتی مطرح شود.
این خط قرمزها از همان ابتدا از سوی ایشان تبیین شده بود و تازگی هم نداشت، اما آمریکایی ها از همان ابتدا علاوه بر مسائل هسته ای، این موارد را هم در مواضع و سخنانشان مطرح می کردند و همچنان هم بر آنها اصرار دارند.

آمریکایی ها از همان ابتدا در پی چنین توافقی بودند که طیفی وسیع از خواسته های آنها را دربربگیرد. حتی سیاست به مرگ بگیر تا به تب راضی شود. هم در مناسبات سیاسی آمریکا جایی ندارد، چون تاکنون آنها همچنان بر خواسته های غیرقانونی و مغایر با حقوق بین الملل پافشاری می کنند.

جمهوری اسلامی ایران هم که در این سال ها، به ویژه در ۲ سال گذشته تاکنون، در پی دستیابی و اثبات حقوق قانونی خود برای فعالیت های صلح آمیز هسته ای بوده است، علیرغم انعطاف سیاسی، برای رسیدن به توافق، تنها پاسخ های توافق برهم زدن از سوی آمریکایی ها و دیگر کشورهای غربی ۱+ را۵ دریافت کرده است.

حتی تمدید تحریم های نفتی ایران از سوی اوباما، نقض آشکار توافق اولیه است. در حالی که ایران پایبندی خود را همچنان به توافق اولیه نشان داده و اثبات کرده است.

اگر اوباما می خواهد، توافق هسته ای با ایران میراث دوران ریاست جمهوری اش باشد، باید تن به خط قرمزهای جمهوری اسلامی ایران بدهد، غیر از این، این میراث برای او به کابوسی تبدیل خواهد شد که تا پایان عمر او را رها نخواهد کرد.
آمریکایی ها، هنرمند «دبه» کردن هستند و خوشبختانه اینگونه رفتارها باعث می شود تا بی اعتمادی خود را هر چه بیشتر برای مردم کشورمان و افکار عمومی جهان نمایان تر سازند. با ادامه این سیاست پیروز مطلق گفت وگوهای هسته ای ایران خواهد بود.


اینجا سیسیل نیست!

محمد واعظی: در شرایطی که حساسیت عمومی جامعه نسبت به فعالیت آزادانه موسسات مالی و اعتباری بدون مجوز در کشور به بالاترین سطح خود رسیده، بانک مرکزی حتی حاضر به اعلام لیست این موسسات نیست و ضمن شانه خالی کردن از وظایف ذاتی خود اعلام می دارد تنها موظف به اعلام لیست موسسات و بانک های مجوزدار است! علاوه بر آن به صراحت می گوید حاضر به شکایت از موسسات فاقد مجوز که بنا به گفته خود مدیران بانک مرکزی رسما اخلال در نظام پولی- مالی کشور را به واسطه سوداگری و اعطای سودهای نجومی در دستور کار قرار داده اند، نیست! بانک مرکزی در قبال افشای نام موسسات پرشعبه فاقد مجوز می گوید: «بزودی مجوز می گیرند»! هفته اخیر صدا و سیما از واژه «مافیا» با بار معنایی خاص در توضیح این بخش سیاه از سیستم اقتصادی کشور استفاده کرد اما آیا واقعا ایران مافیایی نامعلوم و نامکشوف دارد؟

برای اثبات آشکار بودن هویت آنچه اکنون در کشور ما مافیای اقتصادی خوانده می شود، مسیر ثروت اندوزی و سیاست ورزی اعضای شناخته شده این لابی را مورد بررسی قرار می دهیم.

از باغ پسته تا...
شاید دارایی معلوم و مشروعی شامل مقداری باغ کشاورزی و زمین آباد نشده در «علی آباد» داشته باشند ولی قطعا این میزان ثروت برای اداره پشت پرده چندین موسسه مالی- اعتباری و یک رشته صرافی پر رفت و آمد در ایران کفایت نمی کند. ماجرا به شهادت تاریخ از پایان جنگ شروع شد و با سرمایه به دست آمده از بخش صنایع و معادن و با استفاده از «رانت قدرت»، مجموعه ای از دولتمردان آن دوران بر دارایی های ملی کشور چنبره زدند. از شرکت های نفت و گاز گرفته تا صنایع و معادن یک به یک فتح شد و به تدریج به نام ثروت خصوصی این لابی سند زده شد.

پس سرمایه اصلی از صنایع مادر از جمله معادن ملی شامل فولاد و مس و حوزه نفت و گاز تهیه شد و به واسطه آن سایر بخش های شبکه دلالی شامل ایرلاین و مجموعه ای از شرکت های راه سازی و بخش حمل ونقل و مونتاژ خودرو و واردات ماشین آلات و... شکل گرفت.

دزدگیر بی عرضه!
لابی خصوصی قدرت دست کم برای پنهان ماندن راه و رسم به قول خودشان «دزدی» هم که شده نیازمند حفظ «توپ قدرت» در درون بودند و دست به دست شدن کرسی های ریاست در چنین فضای محرمانه ای بسیار پرمخاطره ارزیابی می شد. یکی از افراد دیپلمه اما بانفوذ این لابی در یک رویارویی اساسی که متاسفانه به واسطه قدرت طلبی تیم مقابل به هدر رفت، خطاب به دانشجویانی که فریاد می زدند «دزد را بگیرید!» گفت: «ما دزدیم اما احمدی نژاد بی عرضه بود و نتوانست ما را بگیرد.» متاسفانه این جمله کاملا حقیقت داشت، چرا که دست کم لیست شرکت های ملی نفت و گاز و معادن و صنایعی که به علت اطمینان از باقی ماندن در عرصه قدرت «پنهان» نشده بود، امکان برپایی بزرگ ترین دادگاه عدالت اقتصادی را به دولتمردان می داد اما شعارهای دولت نهم دوامی نیافت و دولت دهم با اهداف و دغدغه هایی کاملا متفاوت رخ نمایاند!

غار سرمایه 40 دزد تهران!
لابی در حاشیه مانده بخشی از سرمایه هنگفت سر به فلک کشیده را پیش از این در بازار مسکن و طلا سرمایه گذاری کرده بود. سیاست های اقتصادی دولت جدید چنین بازارهایی را به واسطه افزایش عرضه و کاهش تدریجی تقاضا به خطر می انداخت. در نتیجه با اهدافی جالب توجه از جمله نهادینه کردن قدرت در فضای غیرشفاف اقتصاد کشور بی سر و صدا به حوزه پولی- مالی وارد شدند. چند بانک مشهورشان -که در حوزه خصوصی سازی عملیاتی بانک مرکزی در دوره قدرت، به راه انداخته بودند - در دولت نهم تضعیف شده بود. در نتیجه ابتدا در اردیبهشت 90 یک رشته صرافی تضامنی با تخصص در حوزه خرید و فروش ارز غیرالکترونیک و مسکوکات طلا و نقره به راه انداخته و مدتی نگذشت که از میدان فردوسی موازی با جمشید بسم الله یک لاقبا، بحران های عجیب و غریب ارزی کشور را با کمترین کثیف کاری قضایی مدیریت کردند. به علت افزایش حساسیت های پس از فتنه 88 و تحریم ها خروج سرمایه اضافی از کشور به صلاح نبود پس ثروت ناشی از این ترفند اقتصادی خانمان برانداز را صرف راه اندازی ده ها موسسه مالی و اعتباری کردند. حتی در برخی استان ها سهام تعاونی های تولیدکنندگان ورشکسته را خریداری کرده و بی نام اداره کردند.

کسب مجوز با سرعت نور!
اکنون بانک مرکزی رسما از وجود 700موسسه مالی و اعتباری غیرمجاز در کشور خبر می دهد. . هیچ بحثی بر سر تعاونی ها و صندوق های قرض الحسنه خرده پای بدون مجوز نیز وجود ندارد اما در این میان برخی به محض اعلام نام آنها در رسانه ها به عنوان موسسات مالی غیرمجاز در عین پرده پوشی بانک مرکزی، مسیر قانونی شدن و کسب مجوز را به سرعت طی می کنند!

ربا بگیر، نزول بده!
عبور از بانک مرکزی با چنین سرعتی چگونه ممکن است؟! بنا بر اعلامات رسمی متخصصان اقتصادی و خود بانک مرکزی، موسسات مذکور ابتدا با ارائه تسهیلات کم بهره و سود بالای سپرده گذاری، در شرایطی که بانک های رسمی کشور عبور از هفت خان رستم را برای ارائه وام قرض الحسنه پیشنهاد می دهند، سرمایه مجموعه ای از مشتریان گرفتار و مستاصل را جذب می کنند. به طور معمول 50 درصد سهم سرمایه موسسات مذکور از جیب مردم و به گفته مراجع از مسیر ربا و نزول خواری تامین می شود! در فاصله سکوت غیرقانونی بانک مرکزی، شعبات این موسسات همچون قارچ در کشور توسعه یافته و با تغییر نام پیاپی و بلعیدن تعاونی های ورشکسته کشاورزان و تولیدکنندگان، هزینه برخورد نهادهایی همچون قوه قضائیه را بالا می برند. سپس در وقت اضافه برآمده از قدرت لابی نام های بزرگ پشت پرده، وارد بورس شده و 50 درصد باقیمانده را با پذیره نویسی کسب می کنند.

از این جیب به اون جیب
اما چه کسانی حاضر به خرید سهام چنین موسسات مالی فاقد مجوز و نامطمئنی هستند؟! صاحبان صنایع و معادن سودآور، اطمینان بخش و ماندگار کشور! در حقیقت اعضای لابی قدرت با قرض گرفتن از آبرو و اعتبار شرکت های دست راستی خود برای موسسات بی آبروی دست چپی اعتبار تهیه می کنند. چه کسی مدیرعامل می شود؟ مجموعه ای از بازنشستگان قابل اطمینان و خوش سابقه سیستم بانکی دولتی کشور!

به این ترتیب چرخه سوداگری و فساد حاصل از پولشویی در بخش تاریک اقتصاد به واسطه بازماندن مسیر اعطای «سودهای بی ضابطه» و در دست گرفتن نبض زندگی مردم در همین موسسات مالی هرمی تثبیت می شود؛ علاوه بر اینکه قدرت ایجاد توفان های سهمگین اقتصادی به واسطه کنترل گلوگاه های پولی- مالی کشور در دست لابی مذکور باقی می ماند. به این ترتیب مسیری جانبی برای بر زمین زدن هر دولت مردم ساخته ای در آینده فراهم می شود و الزامات برپایی درگیری پر سر و صدا و هزینه سازی همچون «فتنه 88»، کمرنگ می شود.

شبکه آشکار دلالی
پس اقتصاد ایران نه با «مافیایی ناشناخته» دست به گریبان است و نه به علت تحریم ها شیرازه اش از دست رفته است. هر چه هست در لابی فساد امثال «ح - م» قابل بازیابی است که به رغم ابطال شخصیت حقوقی شان در فتنه 88 کماکان به واسطه فعالیت اقتصادی- سیاسی در صحنه حاضر هستند. آیا راز عدم برخورد بانک مرکزی با موسسات مالی و اعتباری فاقد مجوز و ترانسفر سریع آنها به لیست بانک های مجوزدار و قانونی، همین مردان در سایه نیستند؟ آیا پشت پرده مخالفت رسمی دولت با «مسکن مهر» و تعطیلی این طرح مبتنی بر عرضه، تضعیف سرمایه های همین لابی شناخته شده در حوزه مسکن نیست؟ آیا رمز حمایت عملیاتی لابی مذکور از دیپلماسی خارجی دولت تلاش برای رونق مجدد حوزه «واردات» و از دور خارج کردن تولیدکنندگان داخلی رشد یافته طی سال های اخیر نیست؟

روشویی و پولشویی
لابی مورد بحث تاکنون با هدف «روشویی و پولشویی» از چهره دزدانه آشکار خود و انتقال تدریجی قدرت به نسل بعد، علاوه بر تاسیس موسسات مالی، مدیریت مجموعه ای از «خیریه» های متنوع را در دستور کار قرار داده است. خیریه ها هم امکانی برای شبکه سازی اجتماعی فراهم می کنند و هم به واسطه بین المللی شدن می توانند به خط ارتباطی امنی برای مراوده دائمی با سفارتخانه های خارجی تبدیل شوند. اگر در اطراف آنها چندین شرکت با ماموریت واردات محصولات مرتبط با موضوع به نام فرزندان ثبت شود که عالی است!

«ز - ا» هم اکنون مهم ترین خیریه خانواده «م» است. خانه ای در فرانسه و خط مستقیمی با سفارتخانه های اروپایی و چندین شرکت واردات لوازم آزمایشگاهی و پزشکی و دندانپزشکی و ایمپلنت، آورده خوبی برای یک خیریه ایرانی- فرانسوی محسوب می شود که در ظاهر تنها «هزینه» به بار می آورد!

واردات دانش بنیان!
فعالیت های فرزندان لابی مردان مذکور اندکی متفاوت از پدران است. دوره خصوصی سازی صنایع و معادن و شرکت های نفت و گاز کشور به بهانه اصل 44 دیگر سپری شده و رشوه خواری در معاملات نفتی نیز پس از افتضاح «م - ه» دیگر مسیر امنی محسوب نمی شود. اکنون دوره واردات تجهیزات پیشرفته و تاسیس شرکت های مبتنی بر فناوری های نوین است تا مزایده های دولتی یکی یکی به واسطه بی رقیبی به نام شرکت های عزیزان به صورت کاملا قانونی ثبت شود. دوره شرکت های دانش بنیان و فناوری های نوین وارداتی از چین است! کار اندکی تمیز تر شده و فضای اقتصادی کشور هم آماده اعطای وام های چند هزار میلیاردی «بگیر و پس نده» به اسم واردات تجهیزات لوکس و پیشرفته است. اینجا سیسیل نیست و هیچ مافیای ناشناخته ای در کار نیست. برای مبارزه با فساد آشکار همت لازم است
و عزم راسخ!


شواهد شکست جنگ نیابتی

«شواهد شکست جنگ نیابتی»عنوان یادداشت روز روزنامه حمایت است که در آن می خوانید؛آنچه که این روزها در منطقه با طراحی غرب در حال پیگیری است، کاهش توان جبهه مقاومت است. تجربه جنگ افغانستان و عراق که هزینه هنگفتی را بر روی دست آمریکا گذاشت، کافی بود تا درس عبرتی بگیرند و جنگ های طراحی شده نیابتی به علاوه هزینه های آن را بر گرده برخی کشورهای بی خرد منطقه تحمیل کنند. لذا برای زمینه سازی این جنگ های نیابتی، از اهرم اقتصادی با استفاده از کاهش قیمت نفت که در دهه های اخیر بی سابقه بوده است نیز کمک گرفتند. پیش از این توطئه نفتی، حتی اگر در تاسیسات نفتی کشوری مانند اکوادور و نیجریه اتفاق کوچکی روی می داد، سبب بالا رفتن قیمت نفت می گردید. همچنین قیمت نفت به هنگام وقوع جنگ در لیبی که سهم یک و نیم میلیون بشکه در روز در سبد نفتی اوپک را دارا بود، حدود 40 دلار افزایش پیدا کرد، اما در حالی که منطقه ملتهب است، قیمت آن از بشکه ای 50 دلار تجاوز نکرده است.

اگر به زمان کاهش بی سابقه قیمت نفت بازگردیم، در می یابیم که هیچ دلیل موجهی ورای آن وجود نداشت. عرضه و تقاضا به حالت گذشته و در شرایطی به نسبت متعادل در جریان بود و این افت 50 درصدی با برهان اقتصادی همراه نبود.

بنابر این، به نفت به عنوان ابزار سنجش سیاست های غرب باید نظر داشت و یکی از نشانه های طراحی جنگ نیابتی در این منطقه، مواظبت بر ثابت نگه داشتن قیمت نفت در شرایط متشنج فعلی است. نشانه دیگر از هدف آنان برای فرسوده کردن توان جبهه مقاومت در منطقه، سخنان رئیس جمهور آمریکا و هم پیمانان ایالات متحده به هنگام تشکیل ائتلاف به اصطلاح ضدّداعش است که از «جنگ ده ها ساله» سخن به میان آوردند.

این موارد علاوه بر موارد ذکر شده، نشانه هایی است که گویای ناتوانی آنان در رویارویی مستقیم با ایران است. در تابستان دو سال پیش، زمانی که آمریکا در آستانه حمله به سوریه بود، آسیب پذیری رژیم صهیونیستی و توانمندی حزب الله لبنان باعث شد تا ایالات متحده از انداختن «جرقه در انبار باروت» صرفنظر کند. در واقع آنان به این نتیجه رسیدند که در برابر سدّ محکم مقاومت در منطقه نمی توانند از قلدرمآبی های گذشته سودببرند و باید در دراز مدت با استفاده از عناصر تکفیری برای ایجاد تحرکات ایذایی و فرسایشی به اهداف خود دست یابند. زمانی که ائتلاف ضدّداعش تشکیل گردید، تحلیل گران معتقد بودند که این ائتلاف برای مقابله با تکفیری های داعش در منطقه نیست بلکه نوعی از «هماهنگی منطقه ای بین ارتش های منطقه برای اهداف آینده آمریکا است.» این پیش بینی درست بود و می بینیم که شباهت های زیادی بین ائتلاف ضدداعش و ائتلاف ضدیمن وجود دارد؛ حال آنکه انقلابیون یمنی با عقاید تکفیری مخالف هستند.

زمانی به دروغگویی آمریکا برای نابود کردن داعش پی می بریم که فعالیت آنان در موصل عراق و رقّه سوریه منحصر و محدود بود و به راحتی می توانستند آنها را در همان روزها و هفته های اول ریشه کن کنند. اما چنین کاری به صلاح نبود زیرا باید محملی برای حضور در قالب جنگ نیابتی، دست و پا می کردند. اکنون آنان هدف بزرگ تری را در سر می پرورانند. تمام متحدین ایران در سوریه، عراق و یمن مورد حمله قرار گرفته اند. تنها جایی که نتوانسته اند بدانجا رسوخ کند، ایران است و با این استدلال که دوستان ایران در یمن سرگرم دفاع و در سوریه و عراق به شدت مشغول دفع حملات تکفیری ها هستند، به فکر واهی حمله به کشورمان افتاده اند. از نظر زمانی هم بهترین فرصت برای پیاده کردن این نقشه شوم به وجود آمده است.

راهبرد هوشمندانه سیاسی، مشاوره ای و تبلیغاتی ما دفاع از متحدین کشورمان در عراق و سوریه و یمن بوده و همیشه امنیت آنان را امنیت خود به شمار آورده ایم. آنچه سرگرم پیاده سازی آن در منطقه هستند، مبتنی بر ائتلاف ضدّداعش است که پیشتر، صف بندی سیاسی آن مشخص و معین گردیده بود. گرچه حضور کشورهایی مانند سودان و مغرب در ائتلاف ضدّ یمن را شاهدیم، اما ماهیت آن همان ائتلافی است که از نیروهای منطقه علیه منطقه بهره کشی می کند. پیاده نظام تبلیغاتی این اقدام پیش تر، با کمک های مالی حرام و فراوان عربستان سعودی به مناطق شرقی کشور ارسال شده است.

دشمن در صدد بود در زمان خیزش طالبان در افغانستان، چنین حرکتی را صورت دهد اما نقشه آن تحقق پیدا نکرد. گواه این مدّعا، آتش پرحجم تبلیغات روزنامه های منطقه است، به نحوی که در صورت چندی پیش حمله احتمالی، افکار عمومی، پشتیبان آن باشند. چندی پیش در دیدار ستاد پیشمرگان کرد با رهبر انقلاب، ایشان تاکید کردند: «البته در ایران دشمن از تحریکات قومیتی در مورد کُردها نمی تواند استفاده کند، اما به دنبال برانگیختن آتش تعصبات مذهبی و اختلاف شیعه و سنی علیه یکدیگر هستند.» تاکید معظم له بر تصمیم برخی حاکمان سفیه منطقه برای کشاندن جنگ نیابتی به مرزهای ما، با توجه به پیشینیه حساسیت مرزهای مورد نظر ایشان است. منطقه ای که در سال های اخیر بحران ساز بوده و ناآرامی های تلخی از آن ناحیه متوجه کشور شده است، مرزهای شرقی کشور و شعله ور شدن اختلافات تفرقه افکنانه به بهانه حمایت از برادران اهل سنت در منطقه سیستان و بلوچستان است و احتمال می رود برخی حاکمان نادان با استفاده از گروه های تندرو در پاکستان و افغانستان، از این ناحیه در صدد شعله ور کردن آتش جنگ باشند و با توجه به آمادگی های فوق العاده نیروی دریایی سپاه و ارتش جمهوری اسلامی ایران، ورود دشمن از منطقه خلیج فارس یا مرزهای غربی بعید است.

برنامه ناموفق آمریکا برای حمله به ایران در سال 2006 به دلیل بازدارندگی بیش از حدّ نیروهای نظامی ما بود و تصریح رهبری به اینکه خیز آنان برای بازرسی از مراکز نظامی با هدف ارزیابی توان دفاعی برای طراحی همان جنگ نیابتی است، با توجه به قرائن موجود بسیار دقیق است. هشدار چند سال پیش ایشان مبنی بر اینکه دوران زدن و گریختن تمام شده، باعث شد تهدیدات از ایران دفع شود و تاکید قاطع ایشان بر مجاز نبودن بازجویی از دانشمندان و بازرسی از مراکز نظامی نیز اخطار لازم را به دشمنان داده و همین مقدار کافی است تا آنان در نقشه های خود تجدید نظر کنند.


محال و محاق جریان سوم

دکتر عبدالله گنجی: در ماه های منتهی به انتخابات مجلس شورای اسلامی 1394 زمزمه الحاق بخشی از اصولگرایان قدیمی به جریان دولت به گوش می رسد. برخی آن را یک واقعیت و برخی آن را تدبیری برای بالا و پایین کردن وزن ها در صحنه معادلات می دانند. اگر اصل موضوع واقعیت داشته باشد، فلسفه و چشم انداز آن چگونه خواهد بود؟

از زمان تکوین دو جریان عمده کشور در زمستان 1366 تاکنون افرادی تلاش کردند حضور خود را در صحنه سیاسی کشور فراتر از این دو جریان سامان دهند و با نقد و هجمه به دو جریان مذکور، تلاش کردند مسیر و مجرای سومی برای ساختار سیاسی کشور بیابند. این افراد از جهت روانشناختی معمولاً افرادی بودند که نمی توانستند به عنوان «نفر دوم» یا «نفر سوم» ساختار یا سازمان ایفای نقش کنند. «سر بودن» عمده ترین دلیل روانشناختی برای این مسئله است. سابقه تاریخی سال های گذشته نشان می دهد که آقایان محمدی ری شهری، محسن رضایی، هاشمی رفسنجانی، احمدی نژاد و... تلاش کردند خود را محور «جریان سوم» نشان دهند، اما به دلایلی همچون نبود مبانی فکری، گفتمان و پایگاه اجتماعی متمایز، نتوانستند منشأ ثبات جدید در ساختار سیاسی قدرت باشند. اکنون خبرهای غیررسمی و تأیید نشده حاکی از آن است که بخشی از اصولگرایان متقدم با محوریت دکتر علی لاریجانی درصدد ائتلاف با دکتر روحانی و دولت هستند تا بتوانند به عنوان یک جریان جدید وارد گود سیاسی کشور شوند. آیا چنین امری قابل تحقق است؟

بدون تردید لاریجانی از جهت مبانی فکری، دستگاه معرفتی و بنیه و ریشه دینی- اجتماعی با تجدیدنظرطلبان و اصلاح طلبان اختلاف ماهوی دارد. اگرچه به این اختلافات تظاهر نمی کند و هزینه های این محافظه کاری را پرداخت می کند اما گذشته نه چندان دور وی این مدعا را در سطح مشی و رفتار مشخص می کند. علاوه بر آن لاریجانی باهوش تر از آن است که توسط افرادی مانند احمدی نژاد به حوزه اصلاح طلبان هل داده شود. لاریجانی اهل تصمیمات ریسک پذیر در عرصه سیاست نیست، بنابراین هر هدفی از این کار داشته باشد شخصاً از نگاه درونی انقلاب آن را قابل دفاع و قابل تفسیر می داند اما دلایل عمده این احتمال سیاسی- تاریخی چه می تواند باشد؟

1- برخی بر این باورند که با ظهور احمدی نژاد شکافی عمیق بین نیروهای انقلاب به وجود آمده و لازم است به «نقطه صفر» اختلافات که قبل از دوم خرداد 1376 یا سوم تیر 1384بود، برگردیم و سایش های تحمیلی را اصلاح و جبران نماییم. با این نگاه اگر روحانی و لاریجانی را قبل از خرداد 76 یا حتی تیرماه 84 ببینیم در درون یک قاب خواهند بود. لذا آن قاب مجدداً باید احیا و نزدیکی ها باید حقیقی تر شود.

2- نگاه دوم این است که لاریجانی و بخشی از نیروهای همسو وظیفه و مأموریت خویش می دانند که شرایطی ایجاد کنند تا با تولید پایگاه اجتماعی جایگزین برای روحانی، به مرزبندی بین روحانی و تجدیدنظرطلبان کمک نمایند. این جماعت بر این باورند که روحانی پایگاه اجتماعی منسجم و با انگیزه در درون کشور ندارد و لاجرم بر پایگاه اجتماعی تجدیدنظرطلبان و اصلاح طلبان تکیه زده است، لذا بخشی از اصولگرایان قدیمی یا راست سنتی می توانند با ارائه سرمایه اجتماعی به روحانی، وی را قانع کنند تا دامن خود را از عبورکردگان از مسیر انقلاب اسلامی پاک کند.

3- نگاه سوم اینکه بخشی از جریان اصولگرا که ورود آن به عرصه سیاست متأخر است با همان شاقولی لاریجانی را می سنجند که روحانی را می سنجند. بنابراین به میزانی که با روحانی احساس فاصله می کنند با لاریجانی نیز این احساس را دارند. لذا هم لاریجانی آنان را مانع از انسجام یکپارچه اصولگرایی می داند و هم آنان لاریجانی را فاقد شاخص های لازم برای محوریت اصولگرایان قلمداد می کنند. این دو نگاه که یک نتیجه را در بردارد منجر به تصمیم جدید طیف رهروان مجلس شده است. هر کدام از سه دلیل ذکر شده را مبنای تحلیل قرار دهیم واکنش آن در بین اصولگرایان و اصلاح طلبان موجب تصمیمات جدیدی خواهد شد که نهایتاً به شکل گیری جریان سوم کمک خواهد کرد. جریان سوم باید بتواند فهم و گفتمانی متفاوت ارائه کند و گرنه شکل گیری آن محال خواهد بود و همانند اسلاف خود به محاق خواهد رفت و به صورت یک بار مصرف در یک انتخابات هزینه خواهد شد. جریان جدید اگر بر اسلام و انقلاب اسلامی تأکید حداکثری کند، همان جریان اصولگرایی است و اگر در فاز واگرایی برود و نتواند بین اسلامیت و جمهوریت و ... جمع بندی کند به سرنوشت اصلاح طلبان دچار خواهد شد. بنابراین به نظر می رسد با یک جریان عمل گرا و غیرآرمانی مواجه باشیم که نه به دنبال مبارزه با استکبار است و نه به دنبال مبارزه با انقلاب اسلامی است. لذا چشم انداز آن را می توان به گونه جدید و با فهم جدید از آرایش سیاسی کشور به قضاوت نشست و سه جریان عمده را این گونه نامگذاری کرد تا رفتارشناسی آنان در قالب یک چارچوب مفهومی تقریب به ذهن شود.

1- جریان انقلابی – رادیکال: این جریان اصول انقلاب را صرفاً محترم نمی شمارد بلکه آن را بالای دست می گیرد و همانند شاقول در تمام مناسبات قدرت در داخل و خارج از آن استفاده می کند. ممکن است افرادی در آن باشند که قدری از قاعده خارج شوند اما کلیت آن را می توان در تراز انقلاب اسلامی دانست و در روز حادثه به عنوان سپر دفاع از انقلاب اسلامی روی آن حساب باز کرد.

2- جریان محافظه کار – عقلانیت اعتدال: این جریان انقلاب اسلامی را یک پروژه به اتمام رسیده می داند که به محصول (جمهوری اسلامی) تبدیل شده است. لذا خود را نه در تراز انقلاب اسلامی بلکه در تراز یک کشور – ملت به نام جمهوری اسلامی ایران تعریف می کند، رفتار سیاسی خود را با عرف سیاسی جهان تنظیم خواهد کرد و واقع گرایی شاخص اصلی آن خواهد بود. رفاه مادی در اولویت آنان است و انقلابی گری را معادل تندروی، شعارزد گی و تنش زدایی و بی توجهی به مشکلات مردم می دانند. این جریان در حوزه نخبگان نسل اول دارای جایگاه نسبی است اما در حوزه جوانان انقلابی فاقد خاستگاه است.

3- جریان واگرا – برون گرا: این جریان پس از دهها بار اشتباه استراتژیک تلاش می کند آرمانگرایی واگرایانه را با نگاه واقع گرایی به ثبات نظام مستقر تعدیل کند و در درون نظام سر پل بگیرد، استانداردهای غربی را به عنوان استانداردهای زندگی جهانشمول در ایران پیاده کند و با پرستیژ روشنفکری خود را واجد صلاحیت سیاسی – مردمی در نزد دنیای غرب معرفی نماید.

در صورت خروج روحانی از شعاع نگاه آنان، این جریان با «بحران اتصال» مواجه خواهد شد. لذا تلاش می کند برای ماندن در شعاع نظام به اثبات تصویری درون گرا از خود روی آورد. بنابراین ضمن احترام به مهره های رادیکال(که از درون آنان را «اصلاح طلبان ناب» می داند)، در روی صحنه آنان را در جایگاه تماشاگران می نشاند تا بتواند بازی جدید را با حوصله ادامه دهد و در لیگ برتر قرار گیرد.

اگر جریان روحانی – لاریجانی نتواند فردای انتخابات 1394 انسجام خود را نشان دهد، قطعاً به سرنوشت ری شهری، رضایی و ... دچار خواهد شد، آن موقع بازگشت پرهزینه تر از جدا شدن خواهد بود زیرا پیروی از آنان امری محال و سیر حرکت آنان به وادی محاق خواهد برد.


خانواده در چنبره مشکلات عصر حاضر

حمیدرضا عسگری: دنیای امروز با تمام پیشرفت ها و روی کار آمدن فناوری های جدید نتوانسته است انزوا و گوشه گیری افراد جامعه را کاهش دهد. گرایش به زندگی مجردی، خانه های کوچک، دوری از فعالیت های جمعی و تمایل به امور فردی از جمله رفتارهایی است که بشر امروز با آن همسو شده اند. درجامعه ایرانی وسنتی ما نیز این رویه درحال رشد و گسترش می باشد. به طوری که قشر جوان امروز ما دیگر علاقه و پایبندی به سنت های گذشته را ندارند. گرایش جوانان به سمت اینترنت و تبدیل شدن تلفن همراه به عنوان اصلی ترین مونس و همراه فرد، جای روابط چهره به چهره را پرکرده است. شاید به گونه ای تعبیر شود که امروزه جوانان با رشد عقلی سریع، گرایش بیشتری به خودکفایی و استقلال دارند. اما واقعیت چیزدیگری است و این تمایل افراد به خود محوری به عنوان یک آسیب اجتماعی شناخته می شود که تاثیرات آن در ابعاد مختلف جامعه و درامورسیاسی و اقتصادی نیز نمود پیدا می کند.

اما این معضل ازدلایل فراوانی نشات می گیرد که ریشه در مسائل خانوادگی، اقتصادی و فرهنگی دارد که می توان برخی کم کاری ها در عرصه سیاسی را نیز ازدلایل به وجود آمدن آن دانست. نقش خانواده به عنوان اصلی ترین پایگاه اجتماعی فرد در شکل گیری نوع رفتاروی بسیار تعیین کننده است. خانواده مهمترین واحدی است که هرگونه کم کاری و چالش درآن سبب بروز معضلات اجتماعی بزرگ می شود. این امر برکسی پوشیده نیست که دیگر خانواده نقش و تاثیرگذاری سابق خود را از دست داده و ناخواسته بسیاری از اموراجتماعی را به دوش خود فرد می گذارد. درامر تحصیل، دوست یابی،اشتغال، ازدواج و بسیاری موارد دیگر، نقش خانواده کمرگ شده است و شخص به تنهایی این امور را برعهده می گیرد و خانواده تنها نظاره گر این روند می باشد.

ازجمله موارد دیگری که میل به تنهایی ها را در جامعه افزایش می دهد و با مشکلات خانوادگی گره خورده است بحث مشکلات اقتصادی است. مشغولیت افراد در مسائل اقتصادی برای تامین نیازهای مالی، امروزه مهمترین دغدغه هر فردی است. هزینه های بالای زندگی شرایطی را به وجود آورده است که بعضاً تمام افراد خانواده مشغول به کار می باشند و مجبورند از بسیاری از نقش ها و وظایفشان چشم پوشی کنند.

مورد دیگر بحث فرهنگی است که ارتباطی با حوزه سیاست نیز دارد و بخش هایی از چالش های موجود این بخش به سبب کم کاری سیاستمداران درامر فرهنگ سازی ها می باشد. به دلایل مختلف چه از زمان گذشته و چه درزمان حال ما نتوانسته ایم فرهنگ وحدت و همکاری دسته جمعی را برای جامعه نهادینه سازیم. ما نتوانسته ایم افراد را در قالب یک حزب و گروه آموزش دهیم تا بتوانند در زمینه های مختلف برای رسیدن به اهداف مشترک، بادیگران همسوشوند. لذا افراد دست یافتن به اهدافشان را در خود محوری می بینند وشخصاً عمل می کنند. این روند باعث تمامیت خواهی از سوی افراد جامعه می گردد و لذا هرکسی برای تحقق منافع خویش تلاش می کند و قطعاً تضاد منافع باعث درگیری میان اقشار جامعه می گردد و تصویری خشن را در حوزه های مختلف اجتماعی شاهد خواهیم بود.


ضرورت تغییر وزرا در کابینه دولت

داریوش قنبری: به نظر می رسد ایجاد تغییر و تحولات در کابینه دولت یازدهم امری لازم و ضروری است با توجه به این که ما به پایان سال دوم فعالیت دولت نزدیک می شویم جا دارد که آقای روحانی یک بررسی از عملکرد وزرا را در دستور کار قرار دهد و آن دسته از وزیرانی که همفکر با دولت نبودند یا عملکردشان رضایت بخش نیست را کنار بگذارد و یک خانه تکانی در کابینه را توجه قرار دهد.

به طور کل این تغییرات متناسب با چارچوب های مدیریتی است و این اقدام می تواند باعث احساس مسوولیت بیشتر وزرا هم در قبال عملکردشان، هم در قبال رئیس جمهور و هم در قبال رای مردم شود. وزرا در کشور ما دو مسوولیت به عهده دارند یعنی یک مسوولیت در قبال مجلس و دیگری مسوولیت در قبال رئیس جمهور است. با توجه به این که طیف افراطی در درون مجلس از طریق تذکر و سوال و استیضاح فشارهای زیادی را وارد می کنند برخی از وزرا مسوولیت شان در قبال رئیس جمهور را فراموش کرده اند و فقط در قبال مجلس آن هم در قبال طیف تندرو و افراطی احساس مسوولیت می کنند و در هر حال نتوانسته اند به خوبی در جهت پیشبرد اهداف دولت و افکار دولت تلاش بکنند. تعهد به افکار دولت و آقای روحانی که مورد تایید اکثریت قاطع مردم در ایران در انتخابات خرداد 92 بود به هر حال یکی از اصول کاری وزرا باید باشد و وزرایی که به این تعهدشان عمل نکرده یا به خوبی نقش خود را ایفا نکرده اند بایستی کنار گذاشته شوند و این انتظار از آقای روحانی می رود که وزرایی که همفکر با ایشان نیستند و در جهت پیشبرد اهداف ایشان که اهداف ملت ایران است تلاش نمی کنند، آنها را یا کنار بگذارد یا تذکرات جدی به آنها داده شود تا همراه و همسو با دولت و خواست مردم شوند.

با توجه به اینکه دو سال از فعالیت رئیس جمهور می گذرد و هنوز این افراد همراه نشده اند به نظر می رسد که جایز نیست فرصت بیشتر به افرادی داده شود که بعد از دو سال هنوز پیام رای مردم و تفکر حاکم بر دولت و تفکر رئیس دولت را نتوانسته اند درک کنند و در جهت پیاده کردن و عملی کردن افکار دولت به خوبی عمل نکردند و در مجموع بیش از آنکه دغدغه رای مردم و پیشبرد اهداف دولت را داشته باشند، دغدغه عمل کردن به منویات و انتظارات تندروها و افراطیون مجلس را داشتند این آقای روحانی است که باید عملکرد وزرا را با توجه به آمار و ارقام مورد ارزیابی قرار دهد چراکه ایشان بهتر از هرکس دیگری می داند که کدام وزیر همسوی با اهداف دولت نبوده و یا کدام وزیر در جهت اهداف دولت کم کاری داشته و خوب کار نکرده است.

به طور کل دموکراسی می طلبد که وقتی مردم رای می دهند بایستی قدرت به تفکر و کسانی که رای آورده منتقل شود نه اینکه افرادی در درون سیستمی که رای آورده باشند که اعتقادی به آن رای نداشته باشند بنابراین وزرایی که هنوز تحولات لازم را در امور مربوطه نداده اند و یا اینکه از مدیران ناکارآمد استفاده کرده اند وجودشان در دولت صحیح نیست و باعث نارضایتی است. اینها از یک طرف همفکر با دولت نیستند و از طرف دیگر هم وجودشان باعث نارضایتی رای دهندگان هم هست لذا به وزرایی از این دست باید از طرف دولت کارت زرد داده شود چون برخی نیاز است کنار گذاشته شوند و برخی کارت زرد و اخطار دریافت کنند تا عملکرد خود را بازسازی کنند و از این حالت خارج شوند.


هستم چون می فروشم

احمد غلامی: اهالی اراک، مصطفی پیسه را خوب می شناسند. دکان محقر و نامرتبی در دهانه بازار داشت و هر رقم جنسی در دکانش پیدا می شد. لقب «پیسه»، نشانه انزجار مردم از او و دکانش بود. اما هر مشتری که درِ دکانش می رفت، بعید بود دست خالی برگردد. مصطفی پیسه در دهه چهل، با هوش غریزی ، از «سوژه انزجار»بودن نان می خورد. حالا برخی از نشریات ما، مصداق دکان مصطفی پیسه شده اند. البته با فرض اینکه برخی ما را هم از این طیف بدانند و ترو خشک با هم بسوزند، که ظلم بالسویه عدل است.

مصطفی پیسه به طرز غریزی، منطقِ بازار را درک کرده بود. اینکه باید برندی داشته باشد، حتی اگر سوژه انزجار باشد. نشریات ما اما دوره ای را با «سوژه قربانی»بودن سود کردند و اینک با سوژه انزجار ساختن. منطق بازار بی رحم است. باید فروخت. فروش رفت. سیاه و سفید، سرخ و سیاه هم نمی شناسد. نشریه فروش نرود، آگهی نداشته باشد، کُمیتش لنگ است. منطق بازار در عین پیچیدگی، صراحت و سادگی خود را دارد: هستم چون می فروشم. نمونه اش هم «شرق». سردبیر تلاش می کند روزنامه بهتر بفروشد. حال اینکه چه بفروشد، چطور بفروشد و تا کجا این فروش اهمیت داشته باشد، بماند به قضاوت مخاطبان اما هیچ سردبیری گزاره «باید بفروشیم تا بمانیم» را نفی نمی کند، حالا هرکس به فراخورِ شیوه و مسلک خود. بدترین شیوه اما، سوژه انزجارشدن برای فروش است.

تولید انزجار برای به هم ریختن اذهان جامعه و درگیرکردن پوچ و بیهوده اش، برای ارتزاق از بازار، که همان صدای پای پوپولیسم در نشریات ما است. همان پوپولیسمی که در دوران احمدی نژاد منتقدش بودیم و به نیابت از نخبگان، جامعه را از ابتلا به آن بر حذر می داشتیم اما گاه این تولیدِ انزجار صورتی آزادی خواهانه و روشنفکرانه هم پیدا می کند و از قضا با نظرات و عوالمِ جامعه هم سازگار و همسو می شود. روزگار دوم خرداد را به یاد بیاورید که روزنامه های اصلاحات چنان در دمیدنِ کوس رسوایی از یکدیگر سبقت می گرفتند که باورکردنی نبود. آن روزها من در روزنامه «خرداد»، دبیر گروه ادب وهنر بودم.

هنوز نمی دانم چرا اکبر گنجی مقالاتش را قبل از چاپ می داد تا بخوانم. مقاله که تمام می شد، همیشه جملاتی تکراری بین ما ردوبدل می شد. می گفتم، «واقعا می خواهید این را چاپ کنید؟» می گفت، «اشکال تو این است که هاشمی چی هستی!» روزنامه «خرداد» و «نشاط» هرچه خواستند به هاشمی گفتند. هاشمی هم خم به ابرو نیاورد. او بهتر از دیگران، هم کیشان خود را می شناخت. می دانست این جدل ها چندان مبنایی ندارد. مسئله فقط بازار است، همین. بگذریم از اینکه بعدها بسیاری از همین روزنامه نگاران نه تنها به خبط شان اعتراف کردند، که طرفدار پروپاقرص هاشمی هم شدند.

بازار هاشمی که کساد شد، برخی از همین روزنامه ها و روزنامه نگاران به جان نواندیشان دینی یا روشنفکران دینی افتادند و از شریعتی تا سروش و اصلاح طلبانی چون میردامادی را بی رحمانه نقد کردند، چون بازار داشت. دیگر مهم نبود که خاستگاه و هویت خودشان را از کجا وام گرفته بودند.

سرمایه که این چیزها سرش نمی شود. امروز چپ ها بازار دارند، و در این میان از دیگران بد اقبال تر و از سویی خوش اقبال ترند. بداقبال ترند، چون هرگز در قدرت نبودند تا همین مخالفان، ستایش شان کنند. و خوش اقبال تر، که از این حملات مضمونِ نمک خوردن و نمکدان شکستن بیرون نمی آید تا آزارشان بدهد. از قرار معلوم یکی از همین بد/خوش اقبال ها، بیژن جزنی است که چهل سال بعد از تیربارانش، به اقتضای بازار، «اعدام» شده است. و این نه تحلیل خاصِ یک جریان فکری، که دستکاری واقعیت مستند گذشته است. واقعیت آن است که جزنی در سال ٤٧ بازداشت و به پانزده سال زندان محکوم شد. در فروردین ٥٤ هم که او را به قتل رساندند، دستگاه تبلیغات پهلوی ادعا کرد که در حین فرار آنها را کشته است. بعد از انقلاب هم دادگاه انقلاب به ماجرای جزنی و آن شش تن رسیدگی کرد و معلوم شد که حکومت پهلوی آنها را با برنامه ریزی به قتل رسانده است. و خلاصه اینکه جزنی و یارانش در هیچ دادگاهی به «اعدام» محکوم نشدند.

کسب و کار این همکاران فعلا، سوژه انزجارساختن است. اینک مسئله این است که سوژه انزجار چه اثرات مخربی در مطبوعات و جامعه داشته است. کلنجار رفتن با رویداد های تاریخی از ساده ترین شیوه های تولید سوژه انزجار است. به بیان دیگر، می توان جای تقویم و تاریخ را عوض کرد و به طرح تحلیل های عجیب وغریب در سطح فضای رسانه ها پرداخت. یعنی جای «سیاست» را با «تاریخ» عوض کرد و به جای پرداختن به مسائل روز سیاسی - که همواره دغدغه ژورنالیسم بوده است- تاریخ را دستکاری یا تحریف کرد.

فرض اصلی غالب این مطالب، تزریق این باور است که ما زندگان از آنها که مرده اند به مراتب عاقل تر هستیم. روشن تر آنکه به مخاطب باج می دهیم و چنین القا می کنیم که بلاهت مفهومی است مربوط به گذشته و در آدمِ امروز هیچ رد و اثری از بلاهت نیست. حال اینکه چنین رویکردی مغلطه ای بیش نیست. مطابق با این مغلطه، نفسِ معاصر بودن خود به خود معادل است با مدرن بودن. لئو اشتراوس در کتاب «فلسفه سیاسی چیست» که فرهنگ رجایی آن را ترجمه کرده است، تأکید می کند که رویکردهای سیاسی ابطال پذیر نیستند، بلکه در بستر تاریخ یکدیگر را نقض یا تحکیم می کنند. علاوه بر این، باید گفت که بلاهت از بلایای دائمی نوع بشر است. هر بنی بشری در هر دورانی با بلاهت های خاص خود دست و پنجه نرم می کند و درواقع، هیچ گاه نمی توان ادعا کرد که به صرف اکنونی بودن همواره عاقل تر از گذشتگان هستیم.

اما در فرایند تولید و بازتولید سوژه انزجار، پیشاپیش به مخاطب اطمینان می دهیم که عاقل تر است. در کلاف سردرگم محیط پیرامون و حوادثِ واقعه و جاری سکوت می کنیم یا با کلیشه ای ترین شکل ممکن تحلیل های خبرگزاری ها و آژانس های خبری بزرگ را با اندکی تغییر ارائه می دهیم. بنابراین چاره ای نمی ماند جز اینکه به بهانه مناسبتی، بساطی فراهم آوریم و در مقام روزنامه نگار، تحلیل گر و روشنفکر از گذشته انتقام بگیریم. ایراد دیگر این رویکرد، ناتوانی از تعقیب و فهم جامعه است. تاریخ همواره بزنگاه های خود را خلق می کند. سیاست مملو از ائتلاف ها و انشعاب های نابهنگام است. نمونه اعلایش دوم خرداد بود که از قضا امروز سالگرد آن است. فراموش نکنیم که طرفین رقیب در آن انتخابات، شوکه و شگفت زده بودند و هیچ کدام چنین نتیجه ای را انتظار نداشتند.

برتولت برشت نمایشنامه ای دارد به اسم «کله گردها و کله تیزها» که در آن به خوبی نشان می دهد چطور عده ای از دون پایگان با ایجاد تمایز بی ربط و جعلی «کله گردها» و «کله تیزها» در رابطه بین مردم اخلال می کنند. و البته اخلال آنها حامل هیچ اتفاق خلاقانه و بدیعی نیست. آنها به ایجاد چنین تمایزی رو می آورند تا فقط جایگاه خود را حفظ کنند. در فضای مطبوعات و رسانه های ما هم هر از چندی تمایزاتی شبیه به کله گردها و کله تیزها سر بر می کند. دلیل اصلی این رویکرد، همان طور که اشاره شد، اقتضای بازار و افزایش چند ده یا چند صد نسخه ای نشریه مان است. تحلیل های مناسبتی مطبوعاتِ دورانِ رکود تورمی را نمی شود خیلی جدی گرفت. این حرف با آنکه تناقض آمیز به نظر می رسد، به گفتنش می ارزد. وجه نامطبوعِ پرده آخر بحران رسانه ها در وضعیت موجود، دستکاری و جعل تاریخ است. ظاهرا احمدی نژاد بیش از آنچه می پنداریم بر روحیه ما اثر گذاشته است. شاهد این مدعا هم اینکه مفاهیمِ نوظهور را بر گذشته حقنه می کنیم و به نتایج شعبده واری می رسیم.

در یکی از قسمت های سریال «سوپرانوها» که به مراسم و جشن سالگرد کشف آمریکا اختصاص دارد، پدر خانواده که اصالتا ایتالیایی است از اینکه کشور زادگاهش در این اتفاق میمون نقش مهمی داشته است، باد به غبغب می اندازد و پزش را به این و آن می دهد. در نقطه مقابل، پسر او بر این باور است که اگر کریستف کلمب در این دوران می زیست به دلیل اقدام به شکنجه، قتل، قاچاق، برده داری و چند جرم دیگر مورد تعقیب اف.بی.آی قرار می گرفت. پدر که سواد چندانی ندارد، در برابر پسرش کم می آورد و به مدرسه پسرش می رود و با معلم تاریخ دعوا راه می اندازد. طنز ماجرا هم در این برخورد نهفته است. واقعیت این است که در دوران کریستف کلمب، چیزی به اسم اف.بی.آی وجود نداشته و همه آن اتفاقات هم در برابر کشف قاره آمریکا چیزی جز عوارض زیستن در دورانی خاص نیست.

به همین قیاس، مصدق نمی توانست پوپولیست به معنای کنونی آن باشد، زیرا به سادگی در دهه بیست و سی قرن جاری چیزی به اسم پوپولیسم وجود نداشته است. حال بگذریم از اینکه کاربست پوپولیسم در علوم انسانی ربط چندانی به اصطلاحِ رایج در مطبوعات یک دهه اخیر ما ندارد. در رسانه های ما پوپولیسم معادل عوام فریبی است و بیشتر نوعی لقب گزنده و انتقادی به شمار می رود. پوپولیسم تعبیری ارزشی نیست و این قدر سایه دار و طعنه آمیز به حساب نمی آید.

چطور می توان برای نخست وزیر کشوری که با قحطی، اشغال و بیماری های واگیردار دست به گریبان است و بخش عظیمی از اتباع آن سواد خواندن و نوشتن ندارند و روستانشین اند، اصطلاح پوپولیست را به کار برد.

با ادغام «تاریخ در تقویم» و دستکاری رویدادهای گذشته می توان چند صباحی بخشی از مخاطبان را به هیجان آورد و بازار را تا حدی حفظ کرد. ولی در میان مدت، اعتمادِ تتمه مخاطبان مطبوعات به باد می رود. دیری نمی گذرد که همین مخاطبان به هیجان آمده فعلی، ما اصحاب رسانه را به جنگ زرگری متهم می کنند و بی اعتنایی و انفعالی فراگیر تر وخشک مان را با هم می سوزاند.


چرایی پیشروی های اخیر داعش و راه های مهار آن

محمد علی وکیلی: سقوط رمادی مرکز استان الانبار عراق و پالمیرا در سوریه در روزهای اخیر به دست داعش، نشان داد که گروه تروریستی داعش دارای قابلیت های فراتر از بر آورد و انتظار کارشناسان است. داعش با تصرف رمادی، زنگ خطر را برای بغداد و دو شهر مهم و استراتژیک شیعه یعنی نجف و کربلا به صدا در آورد. همچنین با تصرف پالمیرا در مرکز سوریه نشان داد که یک گروه روبه ضعف و افول نیست. از ابتدا هم در چرایی و چگونگی پیدایش این گروه کارشناسان با ابهام های زیادی روبرو بودند. آنچنانکه چیستی این گروه با رمز و راز بسیار درآمیخته بود و قدرت روز افزون و پیشرویهای برق آسایش بر رمز آلود بودن ماهیت این گروه افزوده است.

وضعیت کنونی داعش نشان داد که بر خلاف پیش بینی بسیاری از کارشناسان، سقوط و نابودی واژه نزدیک برای سرنوشت این گروه نیست. داعشی ها از سال 2013 فعالیت رسمی خود را در سوریه و عراق شـــروع کردند و اکنون به بلوغ چهار سالگی رسیده اند. در این مدت تجــارب بسیــــار اندوخته اند. ترکیب ناهمگون اولیه نیروهای خود را به سازماندهی منظم رسانده اند و آموزش های موثری را فرا گرفته اند و برجغرافیای منطقه اشراف پیدا کرده اند.

آنان حساب شده منطقه مورد اشغال را انتخاب می کنند. تمرکزشان بر مناطق سنی نشین است. با این تاکتیک راه نفوذ حامیان شیعه عراق و سوریه را بسته اند و آنان را با محدودیتهای ایدئولوژیک روبرو ساخته اند. غنائم پیشرفته ای که این گروه از ارتش عراق بدست آورده توان آنان را در مقیاس روزهای اولیه دو چندان نموده است.

اما اینها تنها دلائل موفقیت های اخیر این گروه تروریستی نیست بلکه عوامل ساختاری ارتش عراق و سیاستهای منطقه ای و فرا منطقه ای زمینه ساز پیشروی های این گروه بوده است. ضعف ساختار ارتش عراق وسوریه در شرایط فعلی بی تاثیر نبوده است. ارتش کنونی عراق بر خلاف اسلاف خویش از ضعف آموزش حرفه ای و روحیه نظامی رنج می برد. تجارب موصل،تکریت و رمادی نشان داد یک ارتش منظم و گوش به فرمان نیست.

این ارتش بیش از آنکه یک نیروی مسلح برای حفظ وحدت سرزمین خود باشد به یک ارکستر ناهمخوان شبیه شده که هــر نفــر در آن سازخود را می نوازد و هیچ هارمونی بر آن حاکم نیست. اما تعارض قدرتهای منطقه ای نیز بر وخامت اوضاع افزوده است. بی شک سیاست تهاجمی حاکمان جدید سعودی در نیرو افزایی داعش موثر بوده و چراغ سبز و حمایتهای پنهانی این رژیم باعث جان دوباره برکالبد این گروه افراطی شده است.

از سویی آمریکائی ها در برخورد با داعش سر یک دو راهی گیر افتاده اند. از سویی پیشروی این گروه می تواند منافع آن کشور را هم به خطر بیندازد و حداقل افکار عمومی بی طرفی و نظاره گری آن دولت را در خصوص جنایات داعش نمی پسندند. از سوی دیگر تجربه ثابت کرد بمباران ائتلاف قادر به از کار انداختن ماشین جنگی داعش نیست و تجربه تکریت و دیگر مناطق نشان داد مهار این گروه تنها از عهده یک جریان بر می آید و آن هم شیعه مورد حمایت ایران می باشد. ولی به دلایل مختلف آمریکا و کشورهای منطقه حاضر به اعتراف به آن نیستند و خواهان چنین اتفاقی هم نمی باشند. ارتش عراق و سوریه هم به تجربه نشان دادند که قادر به مقابله موثر با این گروه سازماندهی شده نیستند.

از سوی دیگر ایران اعلام کرده است که شهر های عتبات شامل کربلا ،نجف و حرم حضرت زینب(س) جزو خطوط قرمزش می باشد و ترجیح می دهد در مناطق سنی نشین حضور مستقیم نداشته باشد حال با این شرایط وضع سوریه و عراق بغرنج و پیچیده تر از همیشه می باشند. حال دولت عراق باید انتخاب کند: یا بایست رسماً دست رد بر سینه ایران بزند و خود را به حوادث بسپارد و یا دست رد بر سینه آمریکا زند و آغوشش را بر ایران بگشاید و اجازه دهد که مستشاران ایرانی راههای مهار این گروه خانمان سوز و آدم کش را شناسایی و به اجراء بگذارند. بی شک اگر تا شرایط همین وضع بینابین کنونی با شد، هیچ بعید نیست که در روزهای آتی شاهد ورود داعش به مراکز بغداد و دمشق نباشیم.