کد خبر 1833511
تاریخ انتشار: ۲۸ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۷:۱۷

سقوط یک دولت، همیشه با صدای آژیر و صف‌کشیدن تانک‌ها شروع نمی‌شود. اسناد و امضاهایی که قراره بازخوانی کنیم، دست همه بازیگرهای کودتای ۲۸ مرداد را مشخص می‌کند.

به گزارش مشرق، سقوط یه دولت، همیشه با صدای آژیر و صف‌کشیدن تانک‌ها شروع نمی‌شه. گاهی یه ملت رو با بستن شریان‌های اقتصادیش به زانو درمی‌آرن؛ با چمدون‌های دلاری که به شبکه‌های خاص تزریق میشه، روزنامه‌هایی که یک‌شبه تیتر عوض می‌کنن و اوباشی که خیابون رو با پول کثیف به آتیش می‌کشن. ما اینجا با یه دشمن خیالی طرف نیستیم؛ ما دقیقاً می‌دونیم نقشه‌کش‌ها کی بودن، عدد پولی که جابه‌جا شد چقدر بود و کی‌ها دقیقاً تو روز واقعه، لباس خودی پوشیدن تا از پشت خنجر بزنن. اسناد و امضاهایی که امروز قراره بازخوانی کنیم، دست همه بازیگرهای این کودتا رو مشخص می‌کنه.

پرده اول: مادر کودتاها برمی‌خیزد

شب دوشنبه، ۲۶ مرداد سال ۱۳۳۲، سفارت آمریکا تو خیابون روزولت، میزبان چندتا چهره سیاسی بود که هیچ پناهگاهی جز آمریکایی‌ها نداشتن. اون‌ها غرق بحث و جَدَل و گفت‌وگو بودن. برای فضل‌الله زاهدی، اردشیر زاهدی، سرتیپ هدایت‌الله گیلانْشاه، سرهنگ عباس فرزانگان و برادران رشیدیان، مسئله دیگه حیاتی شده بود؛ اگه این‌بار هم موفق نمی‌شدن، نه‌تنها از شطرنج سیاست ایران که باید از صحنه روزگار خداحافظی می‌کردن. اون‌ها بازمونده‌های کودتایی بودن که کمتر از دو روز پیش به شکل عجیب‌وغریبی ساده، شکست خورده بود.

سرهنگ نصیری، سرهنگ زَند کریمی، سرهنگ اخوی، سرتیپ نادر باتْمانْقلیچ و یه‌سری چهره نظامی دیگه دستگیر شده بودن. شاه هم صبح ۲۵ مرداد، از کلاردشت به بغداد رفته بود. نیروهای جبهه ملی و توده‌ای‌ها سر از پا نمی‌شناختن. چهره‌های سیاسی نزدیک به دولت از گذار به جمهوری صحبت می‌کردن و مردم تو تهران و شهرهای بزرگ مملکت، مجسمه‌های رضا و محمدرضاشاه رو پایین کشیده بودن.

سران دولت آیزنهاور تو اتاق وضعیت، داشتن اخبار و گزارش‌های شکست کودتا رو زیر ذره‌بین می‌ذاشتن و بررسی می‌کردن. اون‌ها باور پیدا کرده بودن که «کار تمومه»؛ پس برای اینکه نقش آمریکا تو کودتا لو نره و کشور به‌دست کمونیست‌های روسی نیفته، باید عملیاتْ متوقف و تیم‌های عملیاتی سی‌آی‌ای از تهران خارج می‌شدن. اما اعضای شورای جنگ خیابون روزولت، هنوز امید داشتن که میشه ورق رو برگردوند و با استفاده از این فضای غبارآلود، کار مصدق و جبهه ملی رو یک‌سره کرد.

روزولت، دستور دولت رو نادیده گرفت؛ مقامات واشنگتن تو کف خیابون‌های تهران نبودن و نمی‌دونستن که چه اهرم‌های قدرتی هنوز تو دست کودتاچی‌ها مونده بود؛ بعدْ نمی‌دونستن چطور می‌شد مصدق رو راحت‌تر از نیمه‌شب ۲۵ مرداد، کله‌پا کرد. از طرفی، لوی هندرسون، سفیر آمریکا تو تهران تازه بعد از دوماه برگشته بود. کارت‌هایی تو دست روزولت و رفقا بود که اتفاقاً الآن می‌شد از پیروزی مطمئن بود.

برای روزولت، حالا مشخص شده بود که کودتای قبلی اگه پیروز می‌شد جای تعجب داشت! طراح‌های سی‌آی‌ای عملیات تی‌پی‌آژاکس - یا همون کودتای ۲۵ مرداد - رو طوری طراحی کرده بودن که انگار قراره تو خیابون‌های پاریس، لندن یا برلین اجرا بشه، یه کودتای کلاسیک بی‌نقص با این پیش‌فرض که یک سری نظامی شسته‌رُفته قراره موبه‌مو نقشه رو اجرا کنن و مصدق رو کَت‌بَسته از قدرت پایین بکشن.

برای روزولت و همکارش توی ام‌آی‌سیکس یا اینتلیجنس‌سرویس بریتانیا، کریستوفر وودهاوس، این مسئله از اول هم مشخص بود که باید چندین برنامه برای عملیات داشته باشن؛ کودتای نظامی یا برکناری شبه‌قانونی، تنها موجودی کودتاچی‌ها تو جعبه ابزارشون نبود؛ قوی‌ترین ابزارشون هم نبود!

تو اردیبهشت ۱۳۳۲ - یعنی چند هفته بعد از تصویب طرح کودتا توسط سازمان‌های جاسوسی بریتانیا و آمریکا - دوتا اتفاق مهم افتاد؛ اتفاقاتی که تصور روزولت و وودهاوس رو درباره توان نظامی مخالف‌های مصدق دستخوش تغییر کرد.

ماجرای اول، به ربوده‌شدن سرلشکر محمود افشارطوس برمی‌گرده؛ همون رئیس شهربانی وفادار به مصدق که تو غائله ۹ اسفند، نذاشت مصدق تو زمستون ۱۳۳۱ سقوط کنه.

افشارطوس توی ۳۱ فروردین ۱۳۳۲، توسط یه گروه از افسرهای ارتشی ربوده شد؛ اما نقشه این کار رو مظفر بقایی و حسین خطیبی کشیده بودن. خطیبی، عضو حزب «زحمتکشان» بقایی بود - یه‌جورایی دست راست مظفر که بقایی از طریق اون با شاه ارتباط برقرار می‌کرد.

هدف اصلی برنامه بقایی و خطیبی، کشتن افشارطوس نبود؛ هدف نهایی این بود که از طریق افشارطوس، به خود مصدق برسن، اون رو بکشن و دولت جبهه ملی رو زمین بزنن. اما با ناشی‌گری گروگان‌گیرها و مقاومت سرسختانه افشارطوس، نقشه‌شون نقش‌برآب شد؛ تا جایی که در نهایت یکی از افسرها از سر عصبانیت، افشارطوس رو با دست‌خودش خفه کرد! افشای این آبروریزی نه‌تنها دولت مصدق رو متزلزل نکرد، که خشم شدید مردم رو علیه مخالفان مصدق برانگیخت.

کلید کودتا

جدای از ماجرای افشارطوس، وقتی ایستگاه سی‌آی‌ای توی تهران برنامه خودش برای کودتا رو کلید زد، متوجه شد که زاهدی و دارودسته‌اش هیچ نفوذ رده‌بالایی تو تیپ‌های پنج‌گانه تهران ندارن. اکثر آدم‌هایی که زاهدی دور خودش جمع کرده بود، افسرها و ژنرال‌های بازنشسته‌ای بودن که از ۳۰ تیر سال ۱۳۳۱، دیگه کاره‌ای تو ارتش نبودن؛ چهره‌هایی مثل گیلانشاه و باتمانقلیچ، که بیشترْ وزن سیاسی داشتن تا توان سازماندهی و فرماندهی تو کف خیابون!

اما سؤال اصلی این‌جاست: چرا آمریکا و انگلیس به این ارتش دست‌وپاشکسته امید بسته بودن؟

برای روزولت و وودهاوس، این سؤال، جواب‌های روشنی داشت؛ اولین مسئله، به مصدق و بازی سیاسی اون برمی‌گشت. وقتی از تیر ۱۳۳۲ به فکر انحلال مجلس هفدهم افتاد، یه فرصت طلایی برای کودتاچی‌ها فراهم شد که خیلی شیک و قانونی فقط با یه ورق‌کاغذ از طرف شاه، اون رو برکنار کنن. اینطوری مشروعیت دولتی که جای دولت مصدق می‌اومد، به‌مراتب بیشتر از سناریویی می‌شد که بریتانیایی‌ها تو ذهن خودشون پرورش داده بودن.

وقتی انگلیسی‌ها توی آذر ۱۳۳۱ با طرح عملیات «چکمه» به واشنگتن رفته بودن، می‌خواستن مصدق رو با شورش اوباش شهری توی تهران و عشایر مسلح بختیاری تو جنوب، سرنگون کنن. اما استعفای نماینده‌های حامی جبهه ملی تو تیر ۱۳۳۲ و تصمیم مصدق برای برگزاری رفراندوم جهت انحلال مجلس، فرصتی نبود که بشه ساده از کنارش گذشت.

علاوه‌بر این، تصور این بود که خیلی نمی‌شه روی سازماندهی اوباش و اراذل جنوب شهر تهران حساب ویژه‌ای باز کرد. -توی برنامه‌ای که طی تیر تا اول مرداد ۳۲ طراحی شده بود، باید نیرویی صحنه رو به‌دست می‌گرفت که سازمان‌دهی بالایی داشته باشه. اگه نیرویی مثل اوباش وارد میدان بشه و بخواد با آشوب و شورش کار رو پیش ببره، ممکنه حزب توده هم از فرصت سوءاستفاده کنه.

جدای از این محاسبات عقلانی، خود شاه هم تأکید داشت که به شرطی از زاهدی به‌عنوان جانشین مصدق حمایت می‌کنه که به‌طور قانونی منصوب بشه و حمایت مردمی رو پشت سر خودش داشته باشه.

بنابراین، بهترین راهکار این بود که ارتشْ تحت پوشش قانون عملیات رو پیش ببره. برای جلب حمایت مردمی هم، شبکه برادران رشیدیان و شبکه «سی‌آی‌ای» وسط بودن که می‌شد روشون حساب جدی باز کرد. این شبکه، از سال ۱۳۲۷ شکل گرفته بود؛ زمانی که «سی‌آی‌ای» از ترس تکرار شبه‌کودتای چکسلواکی توی ایران، برنامه‌ای به‌اسم «تی‌پی‌بدَمن» رو کلید زد تا تمام توانش رو علیه حزب توده به‌کار بگیره و دستشون رو از قدرت کوتاه کنه.

این شبکه «سی‌آی‌ای» دو عضو مهم داشت؛ علی جلالی و فرّخ کیوانی، دو روزنامه‌نگار عضو روزنامه اطلاعات که کم‌کم قلم رو کنار گذاشتن و تبدیل به سرشبکه «تی‌پی‌بدَمن» تو تهران شدن. این شبکه، جدای از پول‌پاشی‌های سنگین، روابط مناسبی با احزاب دسته‌راستی مثل سومکا، ذوالفقار، آریا و پان‌ایرانیست‌ها داشت و می‌شد توی روز مبادا روی اعضای این سازمان‌ها حساب باز کرد.

وقتی که کودتای شُسته‌رُفته نظامی نتونست به هدفش برسه، نوبت روزولت بود که از این دوتا کارت رونَشُده، نهایت استفاده رو ببره.

اما برای روزولت و شورای جنگ سفارت آمریکا، ارتش، به‌هیچ‌وجه مهره سوخته‌ای نبود که بشه کنارش گذاشت. طرح اولیه کودتا به در بسته خورده بود؛ رهبران اصلی شبکه و حتی مغز متفکر کودتا یعنی سرهنگ محمدحسن اخوی دستگیر شده بودن؛ اما شبکه پشتیبان کودتا بسیار ریشه‌دارتر و گسترده‌تر از این حرف‌ها بود.

«سی‌آی‌ای» و «اینتلیجنس‌سرویس» خوب از نقطه‌ضعف شبکه ارتش باخبر بودن. تنها پل ارتباطی اون‌ها، سرهنگ عباس فرزانگان بود؛ مأمور پایگاه سی‌آی‌ای توی تهران که اردیبهشت ۳۲ فوراً برای آموزش راهی واشنگتن شده بود. خود فرزانگان شاید آدم چندان تأثیرگذاری نبود، اما کسی رو می‌شناخت که بهترین توصیف براش اینه: کتاب راهنمای دسترسی به افسرهای ارتش!

محمدحسن اخوی، آدم خوش‌حافظه‌ای بود که سال‌های زیادی توی «رُکن دو» - واحد ضداطلاعات ارتش - گذرونده بود. برای همین، ادعا میشه که ۹۰درصد افسرهای ارتش رو می‌شناخت.

اگرچه اخوی تو تیر ۳۲، معاون فرماندهی اداره موتوری ارتش بود، اما مهره دست‌نشونده اخوی و باتمانقلیچ - فرمانده قبلی اداره - همون زمان رئیس شعبه تجسس رکن دو شده بود؛ یعنی سرهنگ محسن مُبَصر.

اخوی خیلی سریع تونست یک شبکه منسجم از نظامی‌های ضد مصدق سازمان بده: شبکه‌ای که توی هرکدوم از تیپ‌های پنج‌گانه تهران، آدم‌های کلیدی خودش رو پیدا کرده بود. چهره‌هایی مثل سرهنگ زَند کریمی تو تیپ دو کوهستانی، سرهنگ روحانی تو تیپ سه کوهستانی، سرهنگ حمیدی تو شهربانی و خلاصه چهل تا پنجاه فرمانده خط مقدم پادگان‌های تهران، به‌اضافه شهربانی و ژاندارمری، تو کمتر از یک‌ماه به‌خط شده بودن.

اما اینکه چطور می‌شد این شبکه بزرگ رو به‌دور از چشم ستاد کل و فرمانده‌های مصدقی سازمان داد و لو نرفت؟ کلید این معما دست همون سرهنگ مُبَصر بود؛ کسی که وظیفه اصلی‌ش گزارش همین تحرکات بود، اما خودش چراغ‌خاموش با کودتاچی‌ها هم‌دست بود.

دو تا عامل باعث شده بود که عملیات نیمه‌شب ۲۵ مرداد ۳۲ با شکست مواجه بشه. دلیل اول، مربوط به زمان‌بندی و برنامه‌ریزی می‌شد. قرار بود که قبل از اون که سرهنگ نصیری از پادگان باغشاه به‌سمت خونه مصدق حرکت کنه تا فرمان عزل شاه رو به دستش بده و بازداشتش کنه، گروه‌های دیگه چهره‌های مهم نظامی و سیاسی دولت رو دستگیر کنن. قرار بر این بود که مراکز تلفن بازار و اکباتان، دو شریان ارتباطی اصلی تهران اشغال بشه و نیروها به کمک نصیری برای دستگیری مصدق بیان.

خود نصیری معتقده که اگه نیروهای زَند کریمی، چند دقیقه زودتر رسیده بودن، می‌شد کار دولت رو تموم کرد. شاید حق با نصیری بوده باشه. چون کودتای ۲۵ مرداد تا یک‌جایی خوب پیش رفته بود و چهره‌هایی مثل حسین فاطمی، زیرک‌زاده و حق‌شناس هم دستگیر شده بودن.

محمدرضا نمی‌تونست تصمیم بگیره

جدای از اینکه ارتش توی عملیات نشون داده بود که با تصورات اروپایی طراح‌های کودتا فاصله داره، علت اصلی لو رفتن کودتا به شخص اول مملکت برمی‌گشت. شاه قرار نبود رهبری کودتا رو بَر عُهده بگیره، یا امکانات خاصی در اختیار شبکه قرار بده؛ اون فقط قرار بود که پای برگه عزل مصدق از نخست‌وزیری و انتصاب زاهدی به اون سمَت رو امضا کنه. اما شاه آدم تصمیم‌گیری‌های سخت نبود.

از اول تا ۲۰ مرداد ۳۲ - یعنی زمانی که شاه به رامسر سفر کرد - حداقل ۵ شخصیت مهم کودتا باهاش دیدار داشتن تا راضی‌اش کنن. اول از همه، خواهر دوقلوی شاه یعنی اشرف؛ بعدش اسدالله رشیدیان، حسن اخوی، کرْمیت روزولت و حتّی نورمن شوارتْسْکُف - افسر آمریکایی که سابقه دوستی با شاه رو داشت - تلاش کردن تا این تردید و دودلی رو از وجود شاه بیرون بکشن.

توی ۱۸ مرداد بود که رشیدیان صریحاً به شاه گفت: «روزولت خیلی ناراحته و اگه احکام رو امضا نکنی، اون همه‌چیز رو می‌ذاره و میره!» اینجا اسدالله رشیدیان با شاه مثل یه بچه رفتار کرده بود؛ بچه‌ای که اگه تکلیفش رو ننویسه، دیگه از قاقالی‌لی سلطنت خبری نیست! خلاصه اینکه شاه تو تهران احکام رو امضا نکرد؛ راهی رامسر شد و اونجا پای دوبرگه خالی امضا زد؛ درنهایت، سرهنگ نصیری تو ۲۲ مرداد کاغذهای سفیدامضا رو تحویل گرفت.

اینکه چرا این تردید شاه و این کش‌اومدن زمان تو شکست کودتا تعیین‌کننده بود، به یک اصل ساده برمی‌گشت: هرچقدر این قضیه زمان می‌بُرد، درز اخبار توطئه بیشتر می‌شد وَ این یعنی، فرصت طلایی برای جبهه مقابل.

کودتای اول چگونه شکست خورد؟

تابه‌حال چند روایت از نحوه برملاشدن کودتا مطرح شده که بخش عمده‌ای از اون به تحرکات «سازمان افسران حزب توده» برمی‌گرده. ظاهراً سرگرد مهدی همایونی، از طریق سرهنگ آزموده با شبکه «فداییان شاه» مرتبط میشه. آزموده که خیال می‌کرد همایونی هم از حامیان شاه و کودتاست، نقشه رو براش رو می‌کنه؛ همایونی هم بی‌درنگ از طریق حزب و کانال‌های شخصی، خبر رو به گوش مصدق می‌رسونه.

حتی شب کودتا، یعنی حوالی ساعت ده و نیم شب ۲۴ مرداد، حسن آشتیانی، از اعضای جبهه ملی و از آشناهای مصدق در بلوار الیزابت، می‌بینه که ستون زرهی ارتش خیابون رو قفل کرده و خلاصه بوی دردسر میاد. آشتیانی با عجله مصدق رو از ماجرا خبر می‌کنه.

اینجوری، مصدق و نیروهای نظامی وفادار بهش، دقیقاً می‌دونستن که نصیری داره به سمت خونه مصدق میاد، چه قصد شومی توی سرش داره و چطور باید جلوش رو بگیرن! اینطوری بود که سرلشکر محمدتقی ریاحی تونست از دستگیرشدن فرار کنه، خودش رو به ستاد ارتش برسونه و جلوی حضور نادر باتمانقلیچ - رئیس ستاد ارتش کودتاچی‌ها - رو بگیره. سرهنگْ ممتاز - فرمانده تیپ دو کوهستانی - هم سریع به خونه مصدق رفت تا در نهایت، نصیری موقع تحویل حکم عزل بازداشت بشه.

ساعت ۶ صبح ۲۵ مرداد، شاه سوار هواپیمای اختصاصی‌اش شد و به بغداد فرار کرد. ساعت ۷ صبح، رادیو اعلام کرد که دیشب کودتایی علیه دولت مصدق انجام شد و شکست خورد.

اما حالا روزولت با خودش چُرتکه می‌انداخت که شاید با رفتن شاه و داشتن یه برنامه‌ریزی منعطف مثل همون غائله ۹ اسفند، دست‌وبال ارتش برای عملیات نظامی بازتر هم شده باشه.

از اون شبکه فرمانده‌هایی که اخوی، فرزانگان و زند کریمی تشکیل داده بودن، حدوداً ۱۱ نفر دستگیر شده بودن؛ اما حدود سی چهل فرمانده دیگه هنوز آزادانه می‌چرخیدن چهره‌هایی که هنوز توانایی رهبری شبکه باقی‌مونده رو داشتن؛ همون شبکه‌ای که اسم خودشون رو گذاشته بودن: «فداییان شاه»! بعضی از این «فدایی‌ها» اون‌قدر به مصدق نزدیک بودن که هیچکس باورش نمی‌شد!

پرده دوم: بحران به‌رسمیت‌شناختن

وقتی کودتای ۲۵ مرداد شکست خورد، هندرسون تو بیروت بود. تقریباً دو ماه و نیم، یعنی از ۱۰ خرداد ۱۳۳۲، تهران رو به‌بهونه مرخصی ترک کرده بود. تا اون‌ور آب به تیم «ام‌آی‌سیکس» و «سی‌آی‌ای» اضافه بشه تا طرح عملیات رو نهایی کنن.

حالا، غروب ۲۶ مرداد، خودش رو به تهران رسونده بود و خیلی شیک و رسمی، با استقبال پسر مصدق مواجه شده بود. فردای اون روز، تقاضای ملاقات با نخست‌وزیر رو کرد و مثل همیشه راهی خونه پلاک ۱۰۹ خیابون کاخ شد؛ یعنی منزل و محل کار نخست‌وزیر.

مصدق، به‌جای اینکه مثل همیشه با پیژامه و لباس خواب پیش مهمون حاضر بشه، کت و شلوار رسمی پوشیده بود. قیافه‌اش از روزهای ملتهبی که وسط گرمای خفه‌کننده مرداد از سر گذرونده بود، حسابی درهم و شکسته بود.

کار کار انگلیسی‌ها و آمریکایی‌هاست

این دیدار یک‌ساعته، مثل همیشه با لحنی خوش و محترمانه شروع شده بود. مصدق زبون به گلایه باز کرد و از کودتای انگلیسی‌ها گفت؛ درحالی‌که هنوز روحش هم خبر نداشت که آمریکایی‌ها هم تو قضیه دست داشتن. این خبر صبح روز بعد یعنی ۲۸ مرداد بهش رسید؛ وقتی سرهنگ شایان‌فر، دادستان ملی‌گرای حکومت‌نظامی، صریحاً بهش گفت که این‌بار، «کار، کار انگلیسی‌ها و آمریکایی‌هاست!»

هندرسون خیلی دیپلماتیک بابت اتفاقات اخیر اظهار تأسف کرد، اما مصدق فقط با یه پوزخند طعنه‌آمیز جوابش رو داد.

اما از میانه دیدار، فضای صحبت ناگهان عوض شد. هندرسون گفت که چند ساعت قبل، کنسول آمریکا تو اصفهان باهاش تماس گرفته و گفته یه عده آدم، ساختمون کنسول‌گری رو محاصره کردن و شعار «مرگ بر آمریکا» و «یانکی گم‌شو خونه‌ات» سر می‌دن. حتی به راننده وابسته نظامی سفارت هم حمله شده و بهش چاقو زدن.

هندرسون خیلی سفت و سخت به مصدق اُلتیماتوم داد که اگه نتونه جون آمریکایی‌ها رو حفظ کنه، اون دستور خروج اتباع واشنگتن رو صادر می‌کنه. در ادامه، سفیر آمریکا تهدید دیگه‌ای رو علیه نخست‌وزیر مطرح کرد؛ جمله‌ای که بعداً تو غروب ۲۸ مرداد وقتی مصدق پشت بوم خونه همسایه پنهون شده بود، مدام تو گوشش زنگ می‌زد: «راستی! شنیدم شاه شما رو برکنار کرده؛ اینطوری، شما هنوز نخست‌وزیر قانونی کشور هستین یا نه؟»

بعد از این دیدار متشنج، مصدق تصمیم گرفت که دستور بده دیگه مردم تو خیابون‌ها تجمع نکنن و حکومت‌نظامی برقرار بشه. این اعمال نفوذ هندرسون، تیکه آخر پازلی بود که تو همون نشست شورای جنگ شب ۲۶ مرداد طراحی شده بود. طراحان کودتا تصمیم گرفتن این‌بار، قید یه کودتای کلاسیک رو بزنن. قرار شد مدلی رو پیاده کنن که ۹ اسفند خیلی خودجوش پا گرفته بود. نقشه جدید سه مرحله داشت:

اول؛ اوباش و آشوبگرهای شهری، خیابون‌های مرکز شهر رو قُرُق کنن.

بعد؛ نیروهای نظامی قاطی‌شون بشن و بریزن ادارات و مراکز مهم حکومتی رو اشغال کنن.

تو گام آخر هم - برای زهر چشم‌گرفتن و دَرهَم‌شکستن هیمنه دولت قانونی - تانک‌های ارتش بیان تو خیابون‌ها تا شونه‌به‌شونه اوباش و نظامی‌ها، خونه مصدق رو محاصره کنن و کار رو یه‌سره کنن.

این‌بار برنامه کودتا، خیلی منعطف بود. برنامه‌ریزی خاصی مثل نیمه‌شب ۲۵ مرداد در کار نبود؛ دستور صریح بود: نیروها انقدر باید تو خیابون بمونن تا مصدق سقوط کنه.

بنابراین سه شبکه اصلی وظیفه مشخصی پیدا کردن:

اول؛ شبکه برادران رشیدیان قرار بود مثل ۹ اسفند، اوباش و اراذل جنوب شهر رو هر طور شده وادار کنن تا میدون بهارستان و مرکز شهر تسخیر بشه؛

بعد از اون، شبکه فداییان شاه باید با نظامی‌های باقی‌مونده تماس بگیرن تا دوباره اون‌ها رو سازماندهی کنن و تجهیزات لازم از جمله تانک‌ها رو به‌خط کنن؛

در نهایت شبکه جلالی و فرخی هم قرار بود هم بخش عملیات روانی رو بر عهده بگیرن و هم آشوبگرهای احزاب دست راستی رو سامون بدن تا خودشون رو توده‌ای جا بزنن. اینطوری - هم با پخش شایعه و هم با عملیات پرچم دروغین - می‌خواستن جا بندازن که قراره کمونیست‌های بی‌دین و نامسلمون، مملکت رو به‌دست بگیرن.

عملیات روانی کودتا

شبکه رشیدیان هم تو جبهه جنگ روانی حضور داشت؛ با محوریت آیت‌الله سیدمحمد بهبهانی. بهبهانی قرار بود از آیت‌الله‌العظمی بروجردی، فتوای جهاد علیه کمونیسم رو بگیره. فتوایی که جلالی و کیوانی تا ظهر بیست‌وهشتم مرداد هم منتظر صدورش بودن، اما آیت‌الله بروجردی از انجام این کار خودداری کردن.

ابعاد دیگه این عملیات روانی، مربوط می‌شد به نگارش نامه‌های تهدیدآمیز جعلی برای علما و روحانیون تراز. تو این نامه‌ها با جوهر قرمز و از طرف حزب توده نوشته شده بود: «خیلی زود، شما رو با شال سبزتون از تیرهای برق تهران آویزون می‌کنیم!»

شبکه بدَمن تو بخش عملیات روانی، از پخش یک مصاحبه جعلی از فضل‌الله زاهدی به‌همراه متن حکم انتصاب شاه حسابی بهره برد. این مصاحبه، به همراه متن حکم، تو همه صندوق‌های پستی انداخته شده بود. توی اون مصاحبه، از قول زاهدی نوشته بودن که شاه به‌خاطر حفظ نظم و امنیت مصدق رو برکنار کرده، مصدق هم حکم شاه رو دیده و «الان من نخست‌وزیرم!»

بخش عملیات ویژه شبکه بدمن هم از ۲۷ مرداد تو خیابون‌ها بود؛ نیروهای این شبکه خودشون رو توده‌ای جا زدن و حسابی گرد و خاک به‌پا کردن. البته بستر این فضا کاملاً مهیا بود. از ۲۶ مرداد، جبهه ملی و توده‌ای‌ها که از رفتن شاه خوشحال بودن، اومده بودن تو خیابون و داشتن خودشون رو برای فردای بعد از شاه آماده می‌کردن؛ دولتی‌ها میتینگ می‌ذاشتن و داشتن در مورد آینده سلطنت تو ایران چونه می‌زدن؛ فاطمی و رادیکال‌ها جمهوری می‌خواستن، اما شایگان و زیرک‌زاده می‌گفتن باید شورای سلطنت تشکیل بدیم. برای مصدق که تجربه رفراندوم انحلال مجلس شیرین از آب در اومده بود، تصمیم گرفت که آینده سلطنت هم به رفراندوم گذاشته بشه. توده‌ای هم شعار «زنده باد جمهوری ایران» سر می‌دادن. اینجوری، فضا برای اینکه یه عده تو شکل و شمایل توده‌ای شیشه مغازه‌ها رو پایین بیارن و آدم لت‌وپار کنن، حسابی فراهم بود.

از قضا، این فضا بستر رو برای سازماندهی مجدد شبکه «فداییان شاه» هم هموار کرد. بعدازظهر ۲۶ مرداد، سرلشکر ریاحی دستور داد که تو مراسم صبح‌گاه و دعای غروب، گفتن جاویدشاه، غدغنه. این ابلاغیه تو تیپ سه کوهستانی که فدایی‌ها توش ریشه‌های محکمی داشتن، ولوله‌ای به پا کرد. تا قبل از غروب، ۴۵ گروهبان و استوار تیپ، هم‌قسم شدن که برای حفظ سلطنت، دست به هر فداکاری‌ای بزنن.

همینطور هم شد؛ موقع پایین‌کشیدن پرچم، وقتی اسم شاه حذف شد، یه گروهبان ناگهان از صف خارج شد و فریاد زد: «جاوید شاه!» و پشت‌بندش سربازها پونزده‌دقیقه تمام هورا کشیدن.

سربازهای همین تیپ، غروب ۲۷ مرداد برای سرکوب تظاهرات سرازیر شدن تو خیابون‌ها. فرماندهی این گردان به سرگرد زَند سپرده شد؛ یکی از اعضای شبکه فداییان‌شاه که دستگیر نشده بود. اون سربازهای سلطنت‌طلب رو دست‌چین کرد و با خودش برد به خیابون‌های مرکز شهر. اونجا تهییج‌شون کرد و گفت: «این خرابکارها می‌خوان اسلام و سلطنت رو از ایران بگیرن و کمونیست‌ها رو سر کار بیارن!»

این دوگانه‌ای که زَند برای نیروهاش ترسیم کرد، دقیقاً همون خط مشی‌ای بود که لمبتون طراحی کرده بود و شبکه بدمن هم از ۲۶ مرداد حسابی توش می‌دمید. این سربازهای خشمگین، پاشون رو که به خیابون‌های فردوسی و اسلامبول گذاشتن، - با گلوله و فحش و کتک - هر کی تو خیابون بود رو فراری دادن و تهش به طرفداری شاه شعار داده بودن. برای شبکه نظامی، کودتا از غروب ۲۷ مرداد کلید خورده بود. شبکه رشیدیان هم به مدد آیت‌الله بهبهانی و سرشبکه‌هایی مثل حسن بهبودگر، حدود ۳هزار نفر رو سازماندهی کردن. البته بهبودگر همینطوری خشک و خالی نمی‌تونست اراذل جنوب شهر رو با خودش همراه کنه. بخش عمده این اوباش، یا تو بازارهای امین‌السلطان و باغ فردوس عملگی می‌کردن، یا شغلشون اخاذی و باج‌گیری و حفاظت از قمارخونه‌ها و فاحشه‌خونه‌ها بود، یا کلاً بی‌کار و بی‌عار بودن.

بی‌مایه فطیره

برای این جماعت، «بی‌مایه، فطیره!» سر همین بود که اردشیر زاهدی مجبور شد غروب ۲۷ مرداد بیاد خونه حسن بهبودگر؛ اونجا اسکناس‌های تانخورده رو تحویل صاحب‌خونه داد. بهبودگر هم پول‌ها رو جلوی چشم اراذل گرفت، اما شرط گذاشت: «اول کار، بعد دستمزد!»

حجم این دستمزدهای دلاری به‌قدری بود که کنت لاو، خبرنگار نیویورک‌تایمز گزارش داده که بعد از کودتا اونقدر اسکناس آمریکایی به بازار سرازیر شد که نرخ هر دلار از ۱۲۸ ریال، به ۵۰ ریال سقوط کرد. لاو توضیح می‌ده که سرچشمه این تزریق بی‌سابقه دلار چیزی نبود جز جیب چاقوکش‌های جنوب شهر!

اینجوری تا غروب ۲۷ مرداد، همه‌چیز طبق نقشه پیش رفته بود. اما این‌وسط ابلاغیه فرمان مصدق برای تخلیه خیابون‌ها حیاتی‌ترین تیکه پازل عملیات بود. برخلاف ۹ اسفند که یک‌روز و نیم طول کشید تا هواخواه‌های مصدق خودشون رو جمع‌وجور کنن این‌بار طرفدارها کف میدون بودن و با حضور اون‌ها، اجرای کودتا عملاً شدنی نبود.

دستور مصدق همراه با خشونت سربازهای سلطنت‌طلب، به هوادارهای حزب توده و جبهه ملی تحمیل کرد که چهارشنبه، ۲۸ مرداد تو خونه‌هاشون بمونن. اینجوری بود که کرمیت روزولت، بیشتر از ۲۴ مرداد اطمینان داشت که فردا روز پیروزی اونهاست.

 پرده سوم: همه مردان شاه؟

چهارشنبه، ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، ساعت ۱۱ صبح. آفتاب داشت کله مصدق رو می‌سوزوند. هیچ لکه ابری تو آسمون پیدا نبود. به نظر اون چیزی که عرق رو به پیشونی نخست‌وزیر آورده بود، آفتاب داغ مرداد نبود؛ خبر خیانت رئیس شهربانی و فرماندار نظامی تهران بود که مصدق رو حسابی مات و مبهوت کرده بود.

مصدق، توی اون لحظه، تنها کسی که به ذهنش می‌رسید، خواهرزاده‌اش بود؛ سرهنگ محمد دفتری. مصدق می‌دونست که اون تو کودتای اول هم دست داشته، اما دفتری به شرافتش قسم خورده بود که تا پای جون کنار «خان‌دایی» بمونه. برای همین، در عرض دو ساعت، اون رو به همه‌کاره بخش نظامی دولت بدل کرد: فرمانده گارد گمرک تهران، رئیس شهربانی تهران و فرماندار نظامی تهران.

اما مصدق نمی‌دونست که دفتری، همزمان حکم ریاست شهربانی رو از زاهدی هم گرفته؛ یا حتی روحش هم خبر نداشت که تو طرح اولیه کودتا برای نیمه‌شب ۲۵ مرداد، قرار بوده به جای سرهنگ نصیری، همین دفتری حکم عزل رو بیاره در خونه‌اش!

در حقیقت، دولت مستقر در تهران، چهار حلقه دفاعی داشت:

حلقه اول، فرمانداری نظامی به فرماندهی سرهنگ اشرفی. همون افسری که فرماندهی تیپ سه کوهستانی رو بر عهده داشت؛ یعنی همون تیپ شورشی غروب ۲۷ مرداد.

حلقه دوم، شهربانی تهران به ریاست سرهنگ نصرالله مُدَبّر. مدبّر از قبل با شبکه فداییان هماهنگ بود. ساعت نُه و نیم صبح ۲۸ مرداد، به مصدق خبر دادن که کامیون‌های شهربانی داره اوباش جنوب شهر رو به مرکز شهر میارن. غلامحسین صَدیقی -وزیر کشور - وقتی با مدبّر تماس گرفت تا بپرسه تو خیابون‌ها چه خبره، از جواب‌های مبهم و سرکاری رئیس شهربانی بلافاصله شستش خبردار شد که مدبّر با کودتاچی‌هاست! همونجا مصدق حکم عزل مدبّر رو می‌ده.

حلقه سوم هم به عهده خواهرزاده مثلاً باشرف نخست‌وزیر بود: سرهنگ محمد دفتری.

و در نهایت حلقه چهارم هم سپرده شده بود به سرهنگ ناصر شاهرخ؛ فرمانده تیپ دو تیپ زرهی تو پادگان جی. اگرچه می‌گن شاهرخ مستقیماً جزء شبکه کودتاچی‌ها نبود، اما تمایلی هم به مقاومت و درگیری نداشت.

بنابراین، هر چهار حلقه دفاعی مصدق، نه‌تنها قرار نبود از مصدق دفاع کنن، بلکه خودشون چرخ‌دنده‌های ماشین جنگی شورای کودتا برای سرنگونی مصدق بودن.

نکته کلیدی اینجاست که شورای جنگ به قوای نظامی داخل پایتخت هم قانع نبود؛ اون‌ها با سرهنگ تیمور بختیار، فرمانده تیپ زرهی کرمانشاه و سرهنگ امیرقُلی ضرغام، جانشین فرمانده لشکر نُه اصفهان تماس گرفتن تا اگه تا شب مصدق در اثر تظاهرات مردمی سقوط نکرد، این دو لشکر خودشون رو به تهران برسونن.

برنامه کودتا از ۶ صبح با حرکت اوباش و اراذل جنوب شهر استارت خورد. اوباش تو چهار دسته منسجم به‌سمت مرکز شهر و میدون بهارستان سرازیر شدن: هدایت دسته اول با طیب و طاهر حاج‌رضایی بود؛ این گروه از «سرقبرآقا»، یا انتهای خیابان مصطفی خمینی امروز، به سمت میدون راه افتادن.

رهبری دسته دوم با حسین رمضون‌یخی و برادرش نقی اسماعیل‌پور بود که از جنوب خیابون مولوی حرکت‌شون رو شروع کردن. جالب اینجاست که این دسته از اوباش، به چماق‌های یک‌متری مسلح بودن؛ نشونه‌ای که خیلی واضح لو می‌داد این تظاهرات کاملاً هماهنگ‌شده است.

دسته سوم اوباش رو محمود مسگر به‌خط کرده بود؛ یکی از باستانی‌کارهای قدیمی که نوچه‌هاش رو از شهر نو به‌سمت مرکز شهر کشید. نکته جالب این بود که مسگر، از متحدین شعبان جعفری به‌حساب می‌اومد؛ شعبونی که صبح ۲۸ مرداد، هنوز گوشه هُلُفدونی بود.

و دسته آخر اوباش رو بیوک صابر رهبری می‌کرد که از محله جوادیه راه افتاده بودن.

هدف اصلی این چهار ستون چماق‌دار این بود که سه منطقه استراتژیک رو به اشغال خودشون در بیارن: اول، میدون سپه و میدون ارگ؛ یعنی قلب اداری و امنیتی پایتخت. دوم، میدون بهارستان و مجلس. و سومین منطقه، خیابون کاخ، محل زندگی و دفتر کار دکتر مصدق. نقشه راه این بود که اوباش به این مناطق رخنه کنن، ترس و وحشت به جون مردم بندازن تا خیابون‌ها رو تصرف کنن و بعد ساختمون‌های مهم و حساس رو اشغال کنن.

حدودای ساعت ۹ و نیم تا ۱۰ صبح، هزار تا ۲ هزار اوباش، فاز اول کودتا رو با موفقیت پشت سر گذاشتن. نکته مهم تو موفقیت مرحله اول، پشتیبانی ماشین‌های ارتش و شهربانی و اتوبوس‌های شهری بود؛ چون به گزارش منابع مختلف، تا ساعت هشت و نیم صبح، خبری از این دسته‌های اوباش تو خیابون نبود و یهو سبز شدن! نکته دوم، چراغ‌سبز قوای شهربانی و گمرک به اوباش بود. طبق گزارش دولت بریتانیا، سرهنگ مدبر، به زیردست‌هاش دستور داده بود که در روند تظاهرات هیچ خللی ایجاد نکنن.

مرحله دوم، با پیوستن ارتشی‌ها، افسرهای شهربانی و جاسوس‌ها، جمعیت اوباش به سمت محاصره ساختمون‌های مهم حرکت کردن تا آماده مرحله سوم بشن: تسخیر ساختمون‌ها. حوالی ظهر، مرحله سوم کودتا وارد فاز داغ خودش شد؛ جمعیت اوباش تونسته بود شهرداری تهران و دفتر روزنامه‌های حزب توده رو تصرف کنن، اما حملاتشون به وزارت کشور، وزارت امور خارجه، باشگاه افسران و مقر فرماندهی شهربانی با مقاومت محافظ‌های اون ساختمون‌ها شکست خورد؛ مسئله‌ای که نشون می‌ده اگه فرمانده‌ها ساخت‌وپاخت نکرده بودن، کودتا به این راحتی‌ها پیروز نمی‌شد.

هر چی عقربه‌ها جلوتر می‌رفت، ترکیب نیروهای نظامی و اوباش بیشتر می‌شد و ماشین تسخیرشون هم قدرت تخریب بالاتری پیدا می‌کرد. تا ظهر، مقر فرماندهی شهربانی عملاً تو چنگ نیروهای ضدمصدقی بود. وقتی دفتری پاش تو شهربانی می‌ذاره، یه افسر تو صورتش زل می‌زنه و می‌پرسه: «شما رئیس شهربانی مصدق هستی، یا زاهدی؟» سؤالی که مثل پُتک تو صورت دفتری خورد اما جوابی براش نداشت.

بخش دیگه‌ای از این جمعیت، تو حوالی ساعت ۲ بعدازظهر، با همراهی علی جلالی، به سمت فرماندهی دژبان و زندان اون یورش بردن. توی این زندان، نیروهای کودتای اول مثل نصیری، باتمانقلیچ، روحانی و افسرهای ارشد دیگه بودن که با همکاری نظامی‌های داخل فرماندهی آزاد شدن. باتمانقلیچ از همونجا شد رئیس جدید ستاد و به سرهنگ حکیمی دستور داد تا به پادگان جی بره و تانک‌ها رو برای مرحله آخر مهیا کنه؛ تانک‌هایی که قرار بود خونه مصدق و ایستگاه رادیوی تهران رو فتح کنن. نکته جالب اینه که طبق روایت شعبان جعفری، اون هم زندونی مقر دژبان بود که تو عصر ۲۸ مرداد آزاد شد؛ اما اسناد تاریخی نشون می‌دن که اون زندانی شهربانی بوده و با حکم سرهنگ دفتری آزاد شده.

تا این لحظه، همه مراکز مهم اداری و سیاسی پایتخت قبضه بود. دفتر روزنامه‌ها و نشریات و احزاب حامی جهبه ملی اهداف ساده‌ای برای تسخیر بودن اما اوباش به تنهایی قادر به تسخیرشون نبودن و تنها با حضور نیروهای نظامی این امر ممکن شده بود.

به جز خونه مصدق تو خیابون کاخ، یه هدف مهم دیگه مونده بود: ایستگاه پخش رادیو تهران. حوالی ظهر، اداره تبلیغات، به تصرف اوباش دراومد. یه بخش مهم این اداره، اداره رادیو بود. جمعیت از اینکه می‌تونستن صدای خودشون رو پخش کنن، سر از پا نمی‌شناختن؛ اما خیلی زود متوجه شدن که ارتباط اداره با ایستگاه پخش قطع شده. اوباش که با دیدن استودیوی خالی و ارتباط قطع‌شده تو برجک‌شون خورده بود، افتادن به جون تجهیزات و وسایل اداره.

پس برای کودتاچی‌ها چاره‌ای نموند جز اینکه خود ایستگاه پخش رو مستقیماً اشغال کنن. کودتاچی‌ها برای درهم‌شکستن مقاومت این دو هدف مهم، به تانک نیاز شدیدی داشتن؛ چون به‌شدت ازشون محافظت می‌شد. دستیابی کودتاچی‌ها به تانک‌ها در حقیقت نشون می‌ده که شورای جنگ چه ابزارها و اهرم‌های متنوعی تو چنته داشته؛ منتها تو شب بیست‌وپنج مرداد نتونسته بود این کارت‌های برنده رو بازی کنه. اهمیت به‌کارگیری تانک هم تو قدرت آتش بود، هم تو رعب و وحشتی که ایجاد می‌کرد.

تو روز ۲۸ مرداد، ۴ دسته تانک شرمن ‌ام- فور با وظیفه محافظت از خونه مصدق، ایستگاه رادیویی و برقراری نظم و امنیت از پادگان‌ها خارج شدن؛ اما در واقعیت با هم‌دستی نفوذی‌های شبکه فداییان شاه، دزدیده شدن.

ماجرای این سرقت زرهی خیلی پیچیده است؛ گاهی این تانک‌ها رو عمداً به مسیرهایی می‌کشوندن که در قُرُق اوباش بود. تو یه مورد عجیب‌تر، فرمانده دسته که عضو سازمان افسران حزب توده بود رو فرستادن پی نخودسیاه و بقیه خدمه تانک که از فدایی‌ها بودن، کنترل تانک‌ها رو به دست گرفتن.

با کمک همین تانک‌ها، کودتاچی‌ها تونستن تو ساعت دو و نیم بعدازظهر، ایستگاه رادیو رو فتح کنن. وقتی دیگه پیروزی مسجّل شد، کرمیت روزولت، زاهدی و گیلانشاه رو از مخفیگاه‌هاشون بیرون کشید. هر کدوم سوار یه تانک شدن و ساعت چهار و نیم عصر، خودشون رو به ایستگاه پخش رسوندن.

اما امضای صوتی کودتا، مال سیدمهدی میراَشرافی، نماینده مجلس هفدهم بود؛ جایی که حوالی ساعت ۳ و نیم پشت میکروفون رفت و خطاب به همه مردم ایران گفت: «الو، الو، اینجا تهران؛ الو، الو، اینجا تهران؛ مردم، خبر بشارت‌آمیز... مصدق خائن فرار کرده است.»

اما هنوز، آخرین سنگر جبهه ملّی، باقی مونده بود.

پرده آخر: «به شما مدیونم»

سرلشکر ریاحی تا صدای میراشرافی رو شنید، فهمید که ‌ای دل غافل؛ داریم با خودی می‌جنگیم!

خودش بعدها تو دادگاه اعتراف کرد که تا ساعت ۳ باور داشته توده‌ای‌ها تو پوشش شاه‌دوستی دارن کودتا می‌کنن؛ بعدش دستور داد که هیچ سربازی شلیک نکنه و همه تانک‌ها رو به پادگان برگردونن.

اینطوری شد که وقتی ساعت ۴ و نیم عصر، کودتاچی‌ها با تانک‌ها به‌سمت خونه پلاک ۱۰۹ خیابون کاخ راه افتادن، ریاحی نیروهای تحت امرش رو وادار به تسلیم کرد و به خونه مصدق زنگ زد و گفت: «مقاومت بسه؛ تسلیم بشید.» اما تو اون لحظات پایانی، چه کسی داشت مقاومت می‌کرد؟

آخرین یار مصدق، سرهنگ عزت‌الله ممتاز بود؛ فرمانده تیپ دو کوهستانی، همون افسری که نیمه‌شب ۲۵ مرداد، نصیری رو بازداشت کرده بود.

سرهنگ ممتاز با چهار تانک و نیروهای تحت فرمانش، وظیفه محافظت از خونه مصدق رو بر عهده داشت. از ساعت چهار و نیم، شدیدترین موج حملات با غرش تانک‌های شرمن آغاز شد.

وقتی رگبار مسلسل‌ها تو ساعت ۵ به اوج خودش رسید، احمد رضوی، از اعضای مهم جبهه، ملافه سفید تخت مصدق رو برداشت و داد به سربازها تا پرچم تسلیم رو بالا ببرن؛ اما کودتاچی‌ها که هر چقدر زمان می‌گذشت، تانک‌ها و قواشون بیشتر می‌شد، هیچ اعتنایی نکردن.

حدود ساعت ۶ عصر بود که ممتاز پیش مصدق رفت و گزارش وضعیت داد؛ اون‌ها از نظر نظامی برتری داشتن، حتی یه تانک کودتاچی‌ها رو ناکار کرده بودن اما ذخیره مهماتشون رو به پایان بود. مصدق که گزارش رو شنید، به ممتاز گفت که از فرمان رئیس جدید ستاد، باتمانقلیچ پیروی کنه و خودش رو تسلیم کنه. ممتاز و نیروهای تحت امرش رفتن اما هنوز ۶۰ سرباز تیپ دو کوهستانی، برای مقاومت مونده بودن.

به ادعای داورپناه، یکی از مدافعان خونه مصدق، اگه ممتاز نرفته بود، کودتاچی‌ها اینقدر راحت نمی‌تونستن وارد خونه مصدق بشن.

گفته میشه که تا ساعت ۷، مقاومت ادامه داشت؛ اون زمان بود که یکی از تانک‌های شرمن، در فلزی خونه رو شکافت؛ برای اعضای خونه مسجل شد که هدف، کشتار اونهاست. اعضای خونه با نردبون از روی دیوار پشتی رد شدن و به خونه رئیس مجلس، عبدالله معظمی رفتن. خونه مصدق، بعد از فتح غارت شد؛ گفته میشه فقط نیم‌ساعت بعد از غارت خونه، یکی از قالی‌های نفیس مصدق گوشه خیابون به قیمت ۱۵۰۰تومن چوب حراج خورد.

فردای کودتا، مصدق خودش رو تسلیم زاهدی کرد. نهضت ملّی‌شدن صنعت نفت با دستگیری رهبرش، به پایان غمناکی رسید. دو روز بعد، شنبه، یکم شهریور ۱۳۳۲، شاه از رُم به تهران اومد؛ موقعی که از پلکان هواپیما اومد پایین، محمد دفتری به پاش افتاد.

شاه از زاهدی بابت حفظ سلطنت تشکر کرد؛ اما وقتی چشمش به درجه سرتیپی روی دوش نصیری و چند افسر کودتاچی دیگه افتاد، به زاهدی تشر زد که چرا بدون اجازه فرمانده کل قوا، ترفیع صادر کرده؟ همونجا تخم ترس و نفرت از زاهدی، تو دل شاه کاشته شد.

شب اول شهریور، شاه تو جشنی که به‌مناسبت پیروزی «رستاخیز ملّی ۲۸ مرداد» برپا شده بود، رو به کرمیت روزولت کرد، جام شرابش رو به سلامتیش بالا برد و گفت: «من تاج و تختم را بعد از خدا، ملتم و ارتشم، به شما مدیونم!»

منبع: روزنامه فرهیختگان