به گزارش مشرق، دوازدهم اسفند سال گذشته، هنگامی که سیدامیرحسین کرباسی به اتفاق همرزمانش در یگان امداد فراجای شهرستان گلشهر کرج استان البرز در آمادهباش بود، بر اثر بمباران ناجوانمردانه دشمن امریکایی- صهیونیستی به همراه تعدادی از همرزمانش شربت شهادت نوشید و آسمانی شد.
امیرحسین معتقد بود همانطور که جدش در مقابل یزیدیان زمان سر تعظیم فرود نیاورد، او و همرزمانش نیز باید در مقابل دشمنان اسلام و وطن محکم بایستند و از هیچ ایثاری فروگذار نباشند. همین اعتقادات قلبی باعث شد تا امیرحسین پس از شروع جنگ تحمیلی رمضان، پای آرمانهایش بایستد و نهایتاً با شهادت در بمباران دشمن، در عهدی که بسته بود سربلند بیرون آمد و آسمانی شد.
شهید کرباسی در حالی به شهادت رسید که روزه بود و مانند جدش امام حسین (ع) با لبهای تشنه شهید شد. سیداکبر کرباسی، پدر شهید در گفتوگو با ما روایتگر فرازی از زندگی و خاطرات فرزندش شهید سیدامیرحسین کرباسی شده است.
فرزند شهیدتان متولد چه سالی بودند و چگونه وارد فراجا شدند؟
سیدامیرحسین، ۲۵ فروردینماه ۸۰ مصادف با ۱۹محرم در بیمارستان امام حسین (ع) زنجان به دنیا آمد. از آنجا که من و بهطور خاص مادرش علاقه بسیاری به امام حسین (ع) داریم، از چند ماه قبل از تولدش این نام را برای او انتخاب کردیم و وقتی به دنیا آمد به نام امیرحسین برایش شناسنامه گرفتیم. ما ساکن روستای قرهبلاغ سلطانیه زنجان هستیم، اما، چون این منطقه از لحاظ امکانات در مضیقه است، امیرحسین بعد از گذراندن کلاس ششم برای ادامه تحصیل به زنجان رفت.
در خصوص اینکه چرا پلیس شد باید بگویم از آنجا که از کودکی بسیار منظم بود، از همان کودکی اگر بین بچهها اختلافی پیش میآمد آن را حل و فصل میکرد. از طرفی دغدغهاش امنیت مردم و کشور بود. همیشه پیش ما و دوستانش میگفت که دوست دارد وقتی بزرگ شد، پلیس شود، تا اینکه یک روز پیش من و مادرش آمد و گفت در دوره درجهداری فراجا قبول شده و میخواهد به استخدام پلیس درآید. این در حالی بود که مادرش دوست داشت امیرحسین معلم شود و در مناطق محروم استان فعالیت کند، وقتی هم مادرش علاقه او را متوجه شد هیچ مخالفتی نکرد.
امیرحسین در این رابطه و برای اینکه مادرش از این انتخاب او دلخور نشود، یک شعر برای مادرش گفته بود، آن را وسط قرآن قرار داد و گفته بود هر وقت شهید شدم آن را بخوان. خلاصه فرزندمان پلیس شد و پس از گذراندن دورهاش به فرماندهی انتظامی فراجا در استان البرز منتقل و در یگان امداد شهرستان گلشهر کرج مشغول به خدمترسانی در امر امنیت شد و تا زمان شهادتش، چهار سال در این منطقه خدمت کرد.
ازآنجا که زنجان یکی از استانهای مذهبی کشورمان به شمار میرود و مردمانش نیز ارادت خاصی به امام حسین (ع) دارند، فرزندتان در زمینه تقید مذهبی چطور بود؟
من خودم از دوران نوجوانی هم مدیحهسرا بودم و هم مداحی میکنم. علاوه بر آن تعزیهخوان نیز هستم. بنابراین خانواده ما با عشق و ارادت به آقا امام حسین (ع) و اهل بیت (ع) بیگانه نیستند. این موضوع از لحاظ مذهبی و ارادت به ائمه اطهار (ع) از کودکی بر فرزندانم تأثیر مثبتی گذاشته و آنها این مراسم را به نحو احسن برگزار میکنند، به طوری که چند روز قبل از آغاز محرم، بچهها با حضور در حسینیه و مسجد محل اقدام به نصب پرچم مشکی میکنند که امیرحسین نیز از این قاعده مستثنی نبود. هر کاری که از دستش برمیآمد، انجام میداد، حتی یادم است پول توجیبی خود را برای این مراسم خرج میکرد.
در کنار این موضوع، علاوه بر پوشیدن پیراهن مشکی در دو ماه محرم و صفر، اگر کسی توانایی تهیه پیراهن نداشت برای او تهیه میکرد و حتی در زمانی که قرار بود نذری بدهیم، همهجوره مخصوصاً از لحاظ مالی کمک میکرد.
اینجا جای دارد تا خاطرهای از شهید نقل کنم. از زمانی که به استخدام فراجا درآمد، اقدام به خرید گوسفند برای قربانی میکرد، به طوری که بیشتر اوقات به حالش غبطه میخوردم. سال گذشته نیز به من و مادرش گفت اگر سال آینده زنده بودم خودم گوسفند میگیرم و قربانی میکنم، ولی اگر نبودم از طرف من از حقوقم یک گوسفند بگیرید و قربانی کنید، که امسال طبق قولی که به امیرحسین دادیم نذرش را ادا کردیم.
گویا فرزندتان در محل خدمتش یک دوست صمیمی داشت که اهل زنجان بود و باهم به شهادت رسیدند؟
شهید محمدمهدی فتحی از هماستانیهای ما بود که با امیرحسین در یگان امداد گلشهر خدمت میکردند و از دوستان صمیمی بودند که هر دو نیز در یک روز و یک ساعت بر اثر بمباران دشمن امریکایی- صهیونیستی به شهادت رسیدند.
در خصوص آشنایی آنها با یکدیگر باید بگویم زمانی که امیرحسین مقدمات استخدام در فراجا را طی میکرد با محمدمهدی آشنا شد و این دوستی تا زمان شهادت نیز ادامه داشت و به قول همکاران و دوستانش آنها مانند برادر برای یکدیگر بودند و همواره در کنار هم بودند.
نکتهای که باید عرض کنم، از آنجا که از کودکی به فرزندانم آموختم با کسی که اهل ایمان و درستکار باشد رفاقت کنند، بنابراین فرزندانم مقید به این اصل بودند.
روزی که امیرحسین با محمدمهدی به خانه ما آمدند و پسرم او را معرفی کرد، از اینکه امیرحسین با این شهید عزیز دوست شده بود به خود بالیدم، چراکه جوان اهل دیانت و خوشاخلاقی بود.
بعد که از امیرحسین در خصوص محمدمهدی سؤال کردم به شدت از او تعریف کرد و گفت جوان راستگو و درستکاری است، ضمن اینکه در حد توانش به همکاران و حتی مردم عادی که دچار مشکل هستند کمک و یا ری میرساند. بعد هم که با خانواده این شهید بزرگوار آشنا شدم متوجه شدم چرا محمدمهدی جوان دوستداشتنی و خوبی است، چراکه به اعتقادم اگر میوهای خوب بود، باید خوبی آن را در ریشه آن جستوجو کرد، چراکه خانواده حکم ریشه را دارد. این ملاقات موجب شد از امیرحسین بخواهم به رفاقتش با او ادامه دهد، چراکه معتقدم دوست خوب تأثیر بسیاری در رفتار انسان میگذارد، اما افسوس که عمر هر دو کوتاه بود و قسمت بود که در یک مکان و زمان در کنار یکدیگر به شهادت برسند.
چه خاطراتی از امیرحسین دارید؟
از کودکی علاقه بسیاری به من داشت، به طوری که تا پنجسالگی اگر میخواست بخوابد باید دستش را دور گردنم حلقه میکرد و چشمان نافذ و قشنگش را آنقدر در چشم من میدوخت تا خوابش برود و الان نیز این نگاه نافذ در مقابلم هست، حتی یادم میآید زمانی که بیکار شدم کار میکرد و کمک خرج خانه بود و هیچ توقع مادی از من و مادرش نداشت و فقط به فکر کمک به مردم نیازمند بود.
امیرحسین از کودکی بسیار آرام بود و هیچگاه اهل شیطنت و اذیت کردن نبود و احترام بزرگتر و کوچکتر را داشت و بسیار مهربان بود و هیچگاه کسی را مسخره و اذیت نمیکرد و همه دوستش داشتند.
حتی در زمانی که درس میخواند اگر کسی نیاز به کمک داشت بدون کوچکترین توقعی مشکلش را تا حد توان برطرف میکرد.
نکتهای هم که باید بگویم امیرحسین دو سال قبل از اینکه به تکلیف برسد، نماز میخواند و روزه میگرفت و هرچه من و مادرش میگفتیم برای تو زود است، میگفت باید از الان تمرین کنم تا در زمان رسیدن به سن تکلیف که انجام این عبادات بر من واجب میشود دچار سستی و سختی نشوم.
شهید کرباسی ارادت خاصی نیز به امام رضا (ع) داشت. در این خصوص بگویید؟
امیرحسین ارادت خاصی به ائمه داشت و در این میان امام رضا (ع) و حضرت مهدی (عج) از جایگاه ویژهای برخوردار بودند و هر وقت فرصتی پیش میآمد به مشهد میرفت، حتی در زمانی که در فراجا استخدام شد با آنکه بسیار مشغول بود، با این حال در هر فرصتی که پیدا میکرد به زیارت امام رضا (ع) میرفت.
۱۸ بار به حرم امام رضا (ع) مشرف شد و اگر شرایط مهیا بود من و مادرش را نیز به مشهد میبرد، حتی دفعه آخری که رفت و نتوانست مادرش را با خود ببرد، به من تلفن کرد و از ما خواست تا هر حاجتی که داریم در کنار حرم طلب کنیم. بعد هم از قول یکی از دوستانش متوجه شدم که هر بار به مشهد میرود از امام رضا (ع) میخواهد که شهادت را نصیبش کند که آخر نیز این دعا مستجاب شد.
به طور کلی علاقه بسیاری به ائمه داشت و هر جا که به مشکلی میخورد به آنها متوسل میشد، حتی شاید برای شما جالب باشد که اکثر اوقات حاجت میگرفت و اگر نمیگرفت معتقد بود حاجتی در کار است که دعایش مستجاب نمیشود.
چطور از شهادتش با خبر شدید؟
قبل از هر چیز باید خاطرهای در این رابطه از امیرحسین بگویم. از کودکی هر وقت عکس شهیدی را میدید به من و مادرش میگفت، یعنی میشود من هم شهید شوم و به مرگ عادی از دنیا نروم؟ ما هم به او میگفتیم انشاءالله همیشه زنده باشی، این چه آرزویی است که میکنی؟ تا اینکه بالاخره به آرزویش که شهادت بود رسید.
پسرم دهم اسفند و یک روز پس از شهادت امام شهیدش در حمله ناجوانمردانه دشمن امریکایی-صهیونیستی در آمادهباش بودند. بنابراین تنها تلفنی با هم در ارتباط بودیم و بعد ارتباطمان قطع شد، تا اینکه ۱۱ اسفندماه از طریق فراجا استان البرز در جریان شهادت او قرار گرفتیم. فرزندم و همرزمانش با زبان روزه شهید شدند و به دیار حق شتافتند. با اعلام این خبر هم شاد شدیم که به آرزویش رسید و هم ناراحت که دیگر رخ زیبایش را نمیدیدیم. روز تشییع جنازه پاکش نیز مراسم خوبی برایش برگزار شد و تمام فرماندهان و همرزمانش از خصلتهای اخلاقیاش به خوبی یاد میکردند و خلاصه مراسم خوبی برایش برگزار شد. روز شهادتش نیز امام جمعه شهرستان سلطانیه حجتالاسلام سیدعمران حسینینسب، بر سر پیکر پاکش نماز خواند و پس از آن، پیکر پاک وی بر دوش مردم قدرشناس قرهبلاغ در میان زمزمه صلوات و نوای یا حسین (ع)، به سوی مزار شهدای دهستان منتقل و در آرامگاه ابدی خود آرام گرفت.
الان هم هرچند نبودنش برایمان سخت است، اما خوشحال هستیم که به آرزوی دیرینهاش که شهادت در راه خدا بود رسید. امیدوارم در روز قیامت دست مارا هم بگیرد.
در مورد نحوه اطلاع از شهادتش هم باید بگویم از آنجا که ما با خانواده تعدادی از شهدا از طریق فرزندانمان در ارتباط بودیم، وقتی در جریان بمباران یگان امداد گلشهر کرج قرار گرفتیم، ابتدا به ما گفتند که فرزندمان زخمی شده، اما بعد مادرش از طریق زندایی امیرحسین در جریان شهادت فرزندمان قرار گرفت و بعد هم که به همراه تعدادی از خانوادههایی که فرزندانشان در شهرستان گلشهر کرج استان البرز خدمت میکردند به کرج رفتیم، در آنجا در جریان شهادت فرزندمان و تعدادی از همرزمانش قرار گرفتیم.
فردای آن روز طبق هماهنگی با ستاد فراجا به بهشت سکینه استان البرز رفتیم و پس از تحویل گرفتن پیکر پاک پسرم و تشییع جنازه در محل یگان، پیکر را برای برپایی مراسم تدفین به زنجان بردیم. پس از برگزاری مراسمی، ایشان را در گلزار شهدای زنجان دفن کردیم.
امیرحسین چه ویژگی خاصی داشت؟
فرزند شهیدم چند ویژگی داشت که هیچگاه آنها را ترک نمیکرد. یکی خواندن نماز اول وقت، دوم کمک به نیازمندان، انجام صلهرحم و زیارت اهل قبور مخصوصاً شهدا، به طوری که آخرین باری که به مرخصی آمد، به دیدن پدربزرگ و داییهایش رفت و بعد هم به زیارت اهل قبور رفت.
به طور کلی امیرحسین، نه تنها در منزل از لحاظ رفتار جوان خوشاخلاق و نمونهای بود، بلکه در میان همکاران و دوستانش به خوشاخلاقی و مهربانی مشهور بود. وقتی از دوستان و همکارانش طلب حلالیت کردیم، همه از او راضی بودند و هیچکس از او ناراضی نبود.
حتی فرماندهانش هم به خوبی او و وظیفهشناسیاش در انجام مأموریتهایش اعتراف میکردند و از او راضی بودند.
الان هم ما از اینکه فرزندمان باعث افتخار کشور و خانواده است احساس غرور میکنیم و امیدواریم که جوانان دیگر نیز این جوانان را الگوی خود قرار دهند.
خاطرهای که باید نقل کنم این است، از آنجا که علاقه شدیدی به شهدا داشت، وصایای شهدا و زندگینامه آنها را میخواند و دیگران از جمله من و مادرش را به این کار تشویق میکرد، به طوری که من جلد اول کتاب شهید هادی را خواندم و در حال حاضر در حال خواندن جلد دوم هستم.
سخن آخر؟
امیرحسین علاقه داشت تا در راه دفاع از وطن شهید شود و بارها این موضوع را به دوستان و نزدیکان گفته بود، خصوصاً در جنگ ۱۲ روزه و جنگ تحمیلی سوم (رمضان) بارها گفته بود که سعادتی بالاتر از اینکه در نبرد با دشمن امریکایی و صهیونیستی به شهادت برسم نیست و آخر هم نیز به این آرزویش رسید.
امیدوارم خون امام شهدا حضرت آیتالله سیدعلی خامنهای، شهدا و فرزند شهیدم مقدمهای برای نابودی رژیم صهیونیستی و امریکای جنایتکار باشد تا مردم کشورمان و تمام زجرکشیدههای جهان به آرزوی دیرینهشان برسند.