به گزارش سرویس جهان مشرق، مجلهی نیویورک(New York Magazine) در مقالهای به قلم «یانا شِپ» (Janah Shepp) در تاریخ ۱۰ آوریل، با اذعان به شکست عملیات نظامی آمریکا و رژیم صهیونی علیه ایران، با استدلالهایی تاریخی، اصولا دوران «جنگ»، حتی علیه کشورهای به ظاهر کوچکتر و ضعیفتر را، به عنوان یک روش، پایانیافته تلقی می کند.
نویسنده به صراحت نتیجه می گیرد که جنگ ترامپ با ایران به ویژه بیاحتیاط و بداندیشانه بود و علیه دشمنی راهاندازی شد که به خوبی آماده و در موقعیتی منحصر به فرد برای پرهزینه کردن آن بود و هرگونه که پایان یابد، ارزش هزینههایش را نخواهد داشت.
لازم به ذکر است، نویسنده از منظر یک «آمریکایی» مقاله را نوشته و در کلیت در چارچوب نگرانی از افول هژمونی آمریکا تحلیل کرده است، از این رو، بازنشر آن، صرفا از باب اطلاعرسانی است و به معنی تایید تمامی محتوا توسط مشرق نیست.
وقتی کشورها به جنگ میروند، این کار را برای دستیابی به اهداف خاصی انجام میدهند. این اهداف جنگی میتوانند مادی یا معنوی، تهاجمی یا تدافعی، خودخواهانه یا نوعدوستانه و در عصر حقوق بینالملل، قانونی یا غیرقانونی باشند.
زمانی که ابرقدرتهایی مانند آمریکا تهدید به جنگ میکنند یا اعلام جنگ میکنند، ممکن است هدفشان بازداشتن کشورهای سرکش متخاصم، حفاظت از متحدان و دستنشاندگان خود در برابر تجاوز، جلوگیری از افتادن کشورها به حوزه نفوذ قدرتی دیگر، یا وادار کردن کشورها به تغییر شکل حکومتشان باشد.
موفقیت در جنگ نه با تعداد سربازان دشمنی که میکُشید یا میزان خسارتی که وارد میکنید، بلکه با این تعریف میشود که آیا پس از پایان جنگ به آن اهداف استراتژیک دست یافتهاید یا نه.
تاکنون، جنگ با ایران هیچیک از اهداف اعلامشده دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، برآورده نشده است. این جنگ نه باعث تغییر رژیم شده، نه توان هستهای و موشکی ایران را نابود کرده، نه شبکه منطقهای شبهنظامیان نیابتی آن را از بین برده و نه ایران را از توان اعمال قدرت محروم کرده است.
با توجه به اینکه آمریکا و ایران با مواضع حداکثری وارد مذاکرات صلح این آخر هفته میشوند و احساس میکنند در جنگ پیروز شدهاند و اکنون دست بالا را دارند، بعید است که مذاکرات به اهداف ترامپ نیز دست یابد.
این شکستها هزینه سنگینی داشته است. در پنج هفته، آمریکا میلیاردها دلار هزینه کرده، نیروهای مسلح خود را تحت فشار قرار داده و حجم عظیمی از مهمات خود را مصرف کرده است و اینها فقط هزینههای مستقیم هستند: از نظر اقتصادی، جنگ زنجیرههای تأمین جهانی منابع حیاتی را مختل کرده و قیمت کالاهای مصرفی اساسی از جمله مواد غذایی و سوخت را هم در آمریکا و هم در سراسر جهان افزایش داده است.
جنگ بر اتحادهای ما در اروپا، خاورمیانه و آسیا فشار بیشتری آورده و در عین حال شهرت آمریکا را به عنوان بازیگری غیرقابل پیشبینی و غیرقابل اعتماد در صحنه جهانی تثبیت کرده است.
هزاران نفر از جمله ۱۳ نظامی آمریکایی را کشته{این آمار وقیحانهی دروغین پنتاگون تحت هدایت هگست است و تعداد کشتههای آمریکایی بسیار بالاتر از این حرفهاست}، میلیونها نفر دیگر را آواره کرده و در نزدیک به دوازده کشور ویرانی و تخریب به بار آورده است.
با همه اینها، جنگ نه تنها به اهداف آمریکا دست نیافته، بلکه نتیجه معکوس داشته و به رژیم ایران قدرت و اهرم فشاری بر تنگه هرمز و بازار جهانی انرژی داده است که پیش از این جنگ نداشت.
آتشبس شکننده قرار بود تنگه را «باز» کند، اما ایران حق بازرسی کشتیهای عبوری و دریافت عوارض برای عبور ایمن را برای خود حفظ کرده است.
جنگ به جای اینکه ایران را به عنوان یک قدرت منطقهای زمینگیر کند، آن را به یک قدرت جهانی تبدیل کرده است، زیرا ایران ثابت کرده که مایل و قادر است در یک لحظه بخش بزرگی از اقتصاد جهانی را مختل کند.
مقامات اطلاعاتی و نظامی به ترامپ هشدار داده بودند که این جنگ آسان نخواهد بود، تغییر رژیم بعید است، و خطر واقعی مسدود کردن تنگه توسط ایران و حمله به اهداف خلیج فارس وجود دارد، اما او این هشدارها را نادیده گرفت و به خوشبینی جنگطلبانه بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، روی آورد.
جنگ ایران تنها آخرین نمونه از ماجراجوییهای نظامی است که برای آمریکا و دیگر قدرتهای بزرگ اخیراً نتیجه معکوس داشته است...
دیگر مداخلات اخیر آمریکا در غرب آسیا نتایج مشابهی داشته است: نه تنها فاجعههای پرهزینه و طولانی در عراق و افغانستان، بلکه مداخلات محدودتر ما در جاهایی مانند لیبی، سوریه و یمن.
در هیچیک از این مکانها، برتری نظامی آمریکا به ایالات متحده توانایی شکل دادن به نتایج به نفع خود را نداد، حتی زمانی که نیروهای آمریکایی یا نیروهای نیابتی عملکرد خوبی داشتند و به اهداف نظامی خود در میدان نبرد دست یافتند.
تهاجمات اولیه به عراق و افغانستان پیروزیهایی نسبتاً سریع و آسان بود، و جنگ ایران نمایشی از قابلیتهای تاکتیکی پیشرفته نیروهای مسلح آمریکا بوده است، اما هیچ میزان موفقیت عملیاتی به طور خودکار به پیروزی استراتژیک تبدیل نمیشود.
شما میتوانید جنگ را عالی بجنگید، روی کاغذ جنگ را «ببرید»، و همچنان در پایان چیزی برای نشان دادن نداشته باشید.
شاید به طرز متناقضی، جنگ دیگر آن ابزار مفید برای اعمال قدرت نیست.
در سراسر دوران پس از جنگ جهانی دوم و به ویژه از زمان فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، جنگها بازدهی کاهشی برای آمریکا و دیگر قدرتهای جهانی داشتهاند.
معدود اقدامات نظامی که نسبتاً موفق بودهاند، چندجانبه، به وضوح تعریف شده و با هدف بازداشتن متجاوزان و حفاظت از غیرنظامیان بودهاند - مانند آزادسازی کویت در جنگ اول خلیج فارس، مداخلات ناتو در جنگهای یوگسلاوی، و جنگ علیه داعش (که به بحرانی رسیدگی کرد که خود جنگ عراق در درجه اول به ایجاد آن کمک کرده بود.){این هم البته ادعای صد در صد دروغ این گزارش است و جنگهای نامبرده هم از نظر هدف جنایتکارانه و از نظر نتیجه فاجعهبار بوده است}.
در آن شرایط، مداخلات نظامی محدود علیه بازیگران غیردولتی یا دولتهای بسیار ضعیف هنوز ارزشی دارد، اما ابرقدرتها دریافتهاند که جنگ تمام عیار با کشورهای کوچکتر به طور فزایندهای غیرقابل تحمل است، حتی اگر غیرقابل پیروزی نباشد.
یک عامل کلیدی در این تغییر، فناوری است: به ویژه پهپادها به ارتشهای کوچک و سرسخت امکان میدهند با هزینه کمتر و خطر کمتر برای جانها با حریفان بسیار قدرتمندتر روبرو شوند.
حملات سایبری، پارازیتگیری سیگنال و سایر اشکال جنگ الکترونیک به طور مشابه به نفع کشورهای کوچکتر و فقیرتر عمل میکنند. اوکراین از این روشهای نامتقارن با تأثیر زیادی در دفاع در برابر تهاجم روسیه استفاده کرده است و پهپادها و حملات سایبری نیز از عناصر کلیدی زرادخانه ایران هستند.
به جای درگیری مسلحانه مستقیم با دشمنان، اغلب از نظر استراتژیک ارزشمندتر بوده است که از ماجراجوییهای نظامی خود آنها با ارائه حمایت به کشورهای کوچکتری که هدف قرار میدهند، بهره برد، و بدین ترتیب به آن دشمنان کمک کرد تا خودشان را تضعیف کنند.
این کاری است که به گزارشها، روسیه و چین در ایران انجام دادهاند، آنچه ایران در عراق انجام داد، و آنچه آمریکا و طیفی از کشورهای اروپایی در اوکراین انجام دادهاند. این در جنگ سرد نیز صادق بود، مانند کمک چین و شوروی به کره شمالی و ویتنام شمالی و حمایت آمریکا از مجاهدین افغان.
حتی یک مثال متضاد برای خودآزاری که آمریکا و روسیه با درگیر شدن در جنگهای نابخردانه و غیرضروری انجام دادهاند وجود دارد.
چین به جای به رخ کشیدن قدرت نظامی خود، سرمایهگذاری زیادی در قدرت نرم کرده و وابستگی اقتصادی را در کشورهای سراسر جهان، به ویژه آسیا و آفریقا، پرورش داده است.
این بدان معنا نیست که چین تهاجمی نیست: این کشور از طریق سیاست صنعتی و تجاری (و همچنین سرقت مالکیت فکری) جنگ اقتصادی به راه انداخته است. هماهنگی خود با روسیه، کره شمالی و ایران را برای مقابله با منافع استراتژیک آمریکا افزایش داده و حضور نظامی تهدیدآمیزی در دریای جنوبی چین ساخته است، در حالی که تهدید همیشگی برای حمله و بازپسگیری تایوان را حفظ کرده است. (و اگر رهبرانش به چگونگی پیشرفت جنگهای اوکراین و ایران توجه کنند، ممکن است دریابند که حمله به تایوان میتواند بسیار سختتر از آن چیزی باشد که به نظر میرسد.) حداقل تاکنون، چین از راهاندازی یا کشیده شدن به جنگها اجتناب کرده و با این کار از منابع و شهرت خود محافظت کرده است.
در بسیاری از کشورها، چین اکنون شبیه شریکی قابل اعتمادتر از آمریکا به نظر میرسد.
یکی از نقصهای مهلک ترامپ، دیدگاه محدود او به قدرت است. او نه تنها ارزش قدرت نرم را درک نمیکند، بلکه نمیفهمد چه چیزی یک کشور را قدرتمند میکند - به ویژه در جهان چندقطبی که آمریکا ابرقدرت بیرقیب چند دهه پیش نیست.
ترامپ در سراسر حرفه تجاری و دو دوره ریاستجمهوری خود، همیشه در زبان تهدید و پرخاشگری مسلطترین بوده و عادت دارد با این رویکرد به خواسته خود برسد. در جهانبینی حاصلجمع صفر او، فرماندهی قدرتمندترین نیروی نظامی جهان باید به او حق دیکته کردن شرایط به بقیه جهان را بدهد.
اما ما در جهانی زندگی میکنیم که در آن نه تهدید جنگ و نه خود جنگ نمیتواند کشورهای دیگر را مجبور به انجام خواست آمریکا کند، و این جهانبینی باعث شده ترامپ یک سری اشتباهات بدون فشار خارجی مرتکب شود که فکر میکند قدرت را به نمایش میگذارد اما در واقع آمریکا را تضعیف میکند.
شتاب به جنگ با ایران تنها آخرین نمونه از یک سری انتخابهای ضعیف توسط رئیسجمهوری بود که از نظر استراتژیک کوتهبین است و شیفتگی او به قدرت نظامی، وسواسش در خودستایی، و ناتوانیاش در مقابله با ریسکهایی که نمیخواهد ببیند، آمریکا را به نوعی کشور سرکش تبدیل کرده است که قبلاً سعی در مهار آن داشتیم.
تعطیلی یواس ای آی دی(USAID) در آغاز دومین دوره ریاستجمهوری او، یک زخم خودخواسته غیرقابل درک بود، که مجرایی حیاتی و مقرون به صرفه برای نفوذ آمریکا در سراسر جهان را قطع کرد.
تحقیر دائمی او بر ناتو، اصرارش بر اینکه آمریکا توسط متحدانش «غارت میشود»، و تخریب بدنه دیپلماتیک آمریکا، همگی حضور آمریکا در صحنه جهانی را کاهش داده و فرصتهایی برای رقبای ما ایجاد کرده است.
عواقب توخالی کردن قدرت نرم و اعتبار دیپلماتیک آمریکا طولانیمدت و دشوار خواهد بود و ممکن است بازگشت کامل آن غیرممکن باشد. با این حال، ترمیم این آسیب باید اولویت روز اول هرکس باشد که جانشین او به عنوان رئیسجمهور میشود، صرف نظر از حزب یا ایدئولوژی.
جنگ ترامپ با ایران به ویژه بیاحتیاطی و بداندیشانه بود و علیه دشمنی راهاندازی شد که به خوبی آماده و در موقعیتی منحصر به فرد برای پرهزینه کردن آن بود. هرگونه که پایان یابد، و امیدواریم به زودی، ارزش هزینههایش را نخواهد داشت.
اما این جنگ همچنین مثال دیگری ارائه کرده است (گویا آمریکا به یک نمونه دیگر نیاز داشت) از اینکه این نوع جنگها اکنون به طور پیشفرض چقدر احمقانه و بیهدف هستند.
یک مثل روانشناسی قدیمی می گوید، "برای کسی که در جعبهابزار خود فقط چکش دارد، همه مشکلات به صورت میخ جلوه می کند! "