به گزارش مشرق، محسن قاضی زاده فعال رسانه در تلگرام نوشت:
«نیم ساعت دیگر کمر ایران خواهد شکست»، این جملهای است که نیم ساعت پس از حمله ۱۹۲ جنگنده عراقی به مواضع ایران در بعدازظهر ۳۱ شهریور ۵۹، وزیر دفاع عراق از صدام حسین شنید. به نظرم میتوان تصور کرد مکالمهای شبیه به این میان دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو نیز در همان ساعات اول حمله در نهم اسفند ماه رد و بدل شده باشد؛ چرا که خود آمریکاییها اذعان کرده بودند که تحلیلشان این بود که کار ایران با شهادت رهبری و جمعی از فرماندهان و زیر ضرب بردن توان آفندی ایران در همان ۷۲ساعت اولیه نبرد تمام شده و مجبور به تسلیم خواهند شد.
جالب است که صدام حسین نیز روز آغاز نبرد را به امید برقآسا تمام کردن کار ایران، «یوم الرعد» یعنی روز صاعقه نامیده بود اما جنگ کوتاهمدت مدنظر او، ۲هزار و ۸۸۷ روز بعد و نه آن طور که او میخواست به پایان رسید. اینجا و اکنون نیز نبردی که آمریکاییها و صهیونیستها فکر میکردند طی چند روز به سرانجام خواهد رسید، دارد به چهلمین روز خودش نزدیک میشود. رسیدن به پاسخ آن چیزی که محاسبات بعثیها در دفاع مقدس، صهیونیستها در جنگ ۱۲روزه و آمریکا و اسرائیل در جنگ تحمیلی سوم را به هم زد تنها در یک کلمه میتوان خلاصه کرد؛ مردم.
با رسیدن به چله جنگ تحمیلی سوم و آنچه همه از دور و نزدیک از بعثت تاریخی مردم برای ناامید کردن دشمن شاهد بودهایم و همچنین نگاهی عمیقتر به پویش «جانفدا» که اکنون تعداد داوطلبانش از ۱۲میلیون نفر عبور کرده، به ما ثابت خواهد کرد که ما نه با سویهای شعاری و گذرا بلکه با پدیدهای ریشهدار و زنده در ناخودآگاه جمعی جامعه ایرانی مواجه هستیم. روزی را به یاد بیاوریم که بهروز مرادی، آن جوان خرمشهری پس از آزادی خرمشهر روی تابلو ورودی این شهر، جمعیت خرمشهر را معادل کل کشور یعنی ایرانِ ۳۶میلیونی ثبت کرد. جانفدا هر چند صورتی نمادین دارد ولی باید آن را در امتداد همین تجربه تاریخی و نشانهای از یک «ناخودآگاه جمعی» دانست که در بزنگاههای تاریخی، خود را آشکار میکند.
جامعهشناسی جنگ به ما میگوید جنگ، جوهره فرهنگی ملتها را افشا میکند. اگر چنین است، «جانفدا» پنجرهای است به فهم این جوهره در ایران امروز یعنی تمایل به حضور، آن هم وقتی که میدان نبرد دور از دسترس است. بالاخره جنگ این روزها، با نبود مرز زمینی و غلبه آسمان بر زمین، صورتی متفاوت یافته است. درگیریها در ارتفاع رخ میدهند و موشکها و جنگندهها مسیر نبرد را ترسیم میکنند. برای مردمی که در کف خیابان هستند حضور در خیابان برای پشتگرمی عناصر در میدان، چیزی شبیه «باور به غیب» است. جانفدا را نیز باید همین طور دید؛ تلاش برای تبدیل اشتیاق به حضور در میدان به شکلی از یک کنش اجتماعی. مردمی که نمیتوانند در آسمان بجنگند، میخواهند به هر شکل ممکن در روی زمین، اراده خود را برای سهیم شدن در میدان نشان دهند.
این میل به حضور، وقتی تشدید میشود که مردم میبینند فرماندهانشان نه در حاشیه امن، بلکه در خط مقدم نبرد حضور دارند و به شهادت میرسند. در واقع شهادت هر یک از فرماندهان، به مثابه یک «دعوت»، فراخوانی جدید برای جانفدایی در راه وطن را نمایندگی کرده و خونی جدید در رگ و پِی جامعهای با این روحیه، روانه میکند. روحیهای که در نهایت تبدیل به زیرساختی برای کنشهای عمیقتر تاریخی میشود. سیدحسین شهرستانی جامعهشناس پس از بعثت تاریخی مردم در جنگ تحمیلی سوم، از جمهوری اسلامی ایران به «جمهوری شهادت» تعبیر کرده بود. شهرستانی گفته بود «شهادت دارد یک تاریخ تازه در برابر تاریخ مدرن میسازد و اگر شهادت نمیبود، ایران نیز در نظم جهان مدرن ادغام میشد». به نظرم به هیچ عنوان این تعبیر، اغراقآمیز نبوده به خصوص اگر نسبت مؤلفه شهادت را با تمدنسازی در نظر بیاوریم. به باور متفکران اسلامی از شهید صدر گرفته تا رهبری شهید، هر پروژه بزرگ تمدنی نیازمند نوعی «دگرگرایی» است؛ عبور از منفعت شخصی به سود جمعی. این گذر، با انگیزههای معمول قابل تضمین نیست. آنچه این شکاف را پر میکند، فرهنگی است که انسان را به فدا کردن خود برای هدفی بزرگتر از خود فرامیخواند. در چنین افقی پویشی چون جانفدا که نمودی ساده از «جمهور شهادتطلب» است، جامعهای را نشان میدهد که حاضر است برای اهدافی فراتر از منافع فردی، هزینه بدهد تا پروژههای بزرگ را به سرانجام برساند و خروج از «تقدیر تاریخی جهان مدرن» را نه برای ایران، بلکه انسان رقم بزند.
*بازنشر مطالب شبکههای اجتماعی به منزله تأیید محتوای آن نیست و صرفا جهت آگاهی مخاطبان از فضای این شبکهها منتشر میشود.