کد خبر 1793583
تاریخ انتشار: ۲۲ اسفند ۱۴۰۴ - ۰۶:۵۱

مادر وقتی پسرش را از زیر قرآن رد کرد و آب پشت سرش ریخت همه امیدش این بود که بزودی برمی‌گردد ولی شهادت مرگ تاجرانه‌ای بود که پسرش را در آغوش کشید.

به گزارش مشرق، در همسایگی تبریز کوچه پس کوچه های روستایی با پرچم عزت و خوشرنگ ایران اسلامی و پرچم های سیاه مزین شده است. روستای الوار سفلی و مایان علیا را که پشت سر می گذاریم به روستای مایان سفلی می رسیم.

خیابان اصلی روستا و کوچه‌ها به نام و یاد شهیدی مزین شده است که پرچم خوشرنگ کشورمان او را به آغوش کشیده و نام و نشان این شهید وطن در همه جا نمایان است.رد پوسترها و پرچم ها را که می‌گیریم به راحتی به منزل این شهد عزیز می رسیمشهیدی که یک روستا به احترامش قبام کرده و در روز تشییع او اهالی روستا برایش سنگ تمام گذاشتند.

تعدادی از اهل روستا در منزل شهید حضور دارند، می آیند و می روند تا تسکینی بر دل مادر و پدر این شهید باشند

شهید دهه هشتادی که اول اردیبهشت امسال لباس مقدس سربازی به تن کرده بود تا در صف مدافعان وطن نقش آفرینی کند.دو ماه آموزش را در شهرستان عجب‌شیر بود و بعد از پایان دوره آموزش به شهرستان " سقز" استان کردستان اعزام شده بود.

ابوالفضل خراج یک جوان بسیجی بود که دلش به عشق میهن می تپید، راه و رسم بسیجی بودن را از عموی جانبازش یاد گرفته بود که در هشت سال دفاع مقدس از این آب و خاک دفاع کرده بود.

در ۲۳ خردادماه که اسرائیل کودک‌کش بر طبل جنگ نواخت این شهید عزیز هم سرباز وطن بود و در پادگان محل خدمت با دشمن صهیونیستی مبارزه می کرد.

آقای محمدعلی خراج پدر این شهید از عشق پسر شهیدش به رهبر شهیدمان می‌گوید: پسرم ابوالفضل در پایگاه بسیج روستا عضو فعال بود. عشق به رهبر شهیدمان در دلش موج می‌زد. همیشه و همه جا صحبت های رهبر شهیدمان را تعریف می کرد تا بقیه هم بدانند. سرباز رهبر و مطیع امر رهبر بود.دشمن جنایتکار آمریکایی و رژیم کودک کش صهیونیستی فکر می کند با شهادت رهبر عزیزمان این انقلاب و نظام اسلامی از بین می رود در حالی که این خیال خام است.آنها فکر می‌کنند با شهادت رهبر و فرماندهان رشیدمان می‌توانند کشورمان را تصاحب کنند در حالی که ما ملت ایران مال می دهیم، جان خود و فرزندانمان را می دهیم ولی ذره ای از خاک وطنمان را به دشمن نمی دهیم.

چگونه خبر شهادتش را شنیدید؟ پسرم روز چهارشنبه ۱۳ اسفندماه در بمباران پادگان محل خدمتش به درجه رفیع شهادت نائل شده بود.یکی از دوستانش گوشی پسرم را آورد و گفت زخمی شده. به شهرستان بانه رفتم. در یکی از بیمارستان های بانه پیکر مطهرش را تحویل گرفتم.

با قلبی سرشار از ایمان و قلبی مطمئن ادامه می دهد: آن لحظه احساس سربلندی کردم پسرم با شهادت خود در راه کشور راه رهبر شهیدمان را ادامه داده است.

او ادامه می‌دهد: روستای ما در هشت سال دفاع مقدس ۴۲ شهید تقدیم اسلام و انقلاب کرده است و پسرم ابوالفضل چهل و سومین شهید روستا است که شهید مبارزه با اسرائیل غاصب و کودک کش است و دشمن جنایت‌کار بداند ما تحت هر شرایطی باشد حتی اگر نفربه‌نفر شهید شویم ایرانمان را تنها نمی‌گذاریم و انتخاب رهبرمان حضرت آیت‌الله سید مجتبی خامنه‌ای مرهمی برای زخم دل ما بعد از شهادت رهبر عزیزمان و پسرم بود و ما همچنان حامی مقام معظم رهبری هستیم.

خواب پسر آرام دل مادر

مادر شهید هم با صبوری و استقامت خود ما را غافلگیر می‌کند.خانم سمیه حسن علیپور، دلتنگی‌های مادرانه‌اش را به خوابی که پسر نوجوانش دیده به آرامش و صبر زینبی تبدیل کرده و دلش قرص و محکم است" روز اول شهادت پسرم بود پسر کوچکم خیلی برای برادرش بی‌تابی می‌کرد اصلاً تحمل شنیدن اینکه برادرش را دیگر نمی‌بیند نداشت. گریه‌هایش دلم را ریش‌ریش و بی‌تاب می‌کرد. آن روز پسرم وقتی از خواب بیدار شد به من گفت مامان خواب برادرم را دیدم. با شوق پرسیدم چه خوابی بود. پسرم گفت، خواب دیدم من گریه می‌کنم آقای خامنه‌ای آمد دستی به سروصورت من کشید و دعا خواند. داداش ابوالفضل هم از آن بالا خیلی بالا به ما نگاه می‌کرد. داداش ابوالفضل به آقای خامنه‌ای سلام نظامی کرد و رفت. وقتی بیدار شدم دلم آرام شده و آرامش خاصی داشتم."خواب پسرم دل مرا هم آرام کرد.

این مادر شهید هم تأکید می‌کند: ما خون می‌دهیم، پسرمان و حتی جان خودمان را می‌دهیم ولی خاک وطنمان را نمی‌دهیم. دشمن هرگز نمی‌تواند ما را از کشورمان بیرون کند. ما کشور خودمان را بیش‌تر از خودمان دوست داریم.

او بدون اینکه دلش بلرزد یا بغض کند از سربلندی خودش حرف می‌زند" خدا پسرم را سربلند کند او با شهادتش ما را سربلند کرد. افتخارم این است که فرزندم در راه خدا و کشورم شهید شده است و ما ملت ایران در چنین شرایطی باید پشتیبان رهبرمان باشیم.

آخرین دیدار او و پسر شهیدش ۴۰ روز قبل از شهادتش بود. وقتی او را از زیر قرآن رد کرد و آب پشت سرش ریخت همه امیدش این بود که پسرم به همین زودی برمی‌گردد ولی شهادت مرگ تاجرانه‌ای بود که پسرش را در آغوش کشید و او مادر شهید نام گرفت.

مادر ادامه می‌دهد" ۴۰ روز بود پسرم را ندیده بودم ولی یک روز قبل از شهادتش باهم تلفنی صحبت کردیم. گفتم ابوالفضل آنجا چه خبراست؟ چه‌کار می‌کنید؟ کمی خندید و حرفی نزد. بعد از کمی سکوت گفت مامان نگران نباش اینجا امن‌وامان است. هر اتفاقی هم بیفتد شما مواظب خودتان باشید"

پسرم برای اینکه من نگران نشوم گفت حالش خوب است و آنجا خبری نیست ولی وقتی تلفنی با دوستانش در روستا حرف می زد گفته بود چند روز است اینجا را بمباران می‌کنند ولی به مادرم حرفی نزدم تا مبادا ناراحت و نگران شود"

حالا مادر حرف‌های پسر شهیدش را با خود زمزمه می‌کند" مامان فرمانده پایگاه می‌گفت برای هر فرد شهادت نصیب نمی‌شود دعا کن شهادت نصیب من شود. حالا پسر ۱۹ساله ام شهید راه عزت و اقتدار ایران اسلامی شد."

منبع: رسا