به گزارش مشرق، خشم ترامپ از آیتالله خامنهای را نمیشود با چند جمله تند یا یک عصبانیت لحظهای توضیح داد. این خشم، ریشهدارتر از آن است که به یک واکنش احساسی فروکاسته شود. ماجرا به جایی برمیگردد که یک پروژه سیاسی ـ امنیتی با همه جزئیاتش، از هم پاشید. جایی که نه فقط یک تصمیم، بلکه «مدیریت صحنه» و «کنترل روایت» از دست طراحانش خارج شد.
برای فهم این خشم، باید چند قدم عقبتر ایستاد. باید نقشهای را دید که قرار بود ایران را به بنبست بکشاند؛ نقشهای که در نهایت، هدفش تکهتکه کردن کشور بود، نه صرفاً اعمال فشار یا گرفتن امتیاز.
طرح ترامپ برای تجزیه ایران
پس از شکست ترامپ در جنگ دوازدهروزه و نرسیدن به اهدافی مثل نابودی فناوری هستهای ایران، از کار انداختن قدرت موشکی و فروپاشی ساختار سیاسی و نظامی کشور، او مسیرش را عوض کرد. طرح نظامیِ مستقیم، جای خودش را به یک جنگ ترکیبی داد؛ جنگی که محور اصلیاش اقتصاد بود. این طرح، چهار گام مشخص داشت. ابتدا تحریم، فشار حداکثری و فرسودن اقتصاد؛ بعد، سوار شدن بر نارضایتیهای معیشتی مردم و تبدیل اعتراض به اغتشاش؛ سپس، راهاندازی یک کارزار بزرگ اطلاعات نادرست برای قانع کردن افکار عمومی جهان که همهچیز از درون جوشیده و همزمان ملتهبتر کردن جامعه از طریق کشتهسازی و روایتسازی؛ و در نهایت، ورود نظامی آمریکا و احتمالاً رژیم صهیونیستی برای ضربه زدن به زیرساختها و پیش بردن پروژه تجزیه.
ترامپ بعد از جنگ دوازدهروزه، دقیقاً همین الگو را برای ایران در نظر گرفت: فشار بیاور، هزینه را بالا ببر، نارضایتی تولید کن و بعد، بر موج آن نارضایتی سوار شو. این الگو در ذهن او جواب داده بود. در کشورهای دیگر، دولتها یا زیر فشار اقتصادی فرو میریختند یا عقبنشینی میکردند. اما ایران همیشه یک متغیر دارد که محاسبات را به هم میزند؛ متغیری که در بزنگاهها خودش را نشان میدهد: رهبری که در لحظههای خطر، چون ستونی استوار و سپری آگاهانه، میان طوفان بحران و سقوط کشور میایستد و اجازه نمیدهد ایران به ورطه فروپاشی بلغزد.
پازلی که به هم خورد
در اغتشاشات دیماه ۱۴۰۴، پازل دشمن کاملاً قابل تشخیص بود. جنگ اقتصادی، اختلال ارزی، فشار معیشتی، تحریک نارضایتی اجتماعی و تلاش برای تبدیل اعتراض به آشوب. در ابتدا، در کنار برخی سوءمدیریتهای داخلی، مسیر ورود ارز بسته شد، تحریمها تشدید شد، فروش نفت با مانع روبهرو شد و قیمت ارز و کالاهای اساسی جهش کرد. نتیجهاش اعتراضهای اقتصادی بود؛ اعتراضهایی واقعی، مشروع و قابل فهم که حدود یک هفته ادامه داشت. حتی مسئولان هم بر حق بودن این مطالبات تأکید کردند و دیدارهایی با رئیسجمهور شکل گرفت. اما درست همینجا بود که آمریکا احساس کرد زمان اجرای طرح چهارمرحلهایاش رسیده است. اعتراضهای مردم منحرف شد. افسران موساد و سازمان سیا و نیروهای تروریستی وارد میدان شدند و خشونتهایی رقم خورد که یادآور جنایتهای داعش، و حتی فراتر از آن بود؛ از زندهسوزاندن پرستار شمالی گرفته تا قتل کودکان بیگناهی مثل بهار سیفی دو ساله در نیشابور و ملینا اسدزاده سه ساله در کرمانشاه، و سربریدن نیروهای امنیتی در خیابانها.
با آغاز این جنایتها، گام سوم کلید خورد: یک کارزار گسترده رسانهای و اطلاعاتی با مدیریت مستقیم ترامپ. او رسماً وارد میدان شد و با هیجان و ناشیگری، در شبکه «تروث سوشال» از اغتشاشگران حمایت کرد. کار به جایی رسید که حساب رسمی موساد به فارسی در شبکه ایکس نوشت: "ما در میدان، همراه اغتشاشگران ایرانی هستیم."
در چنین فضایی، رهبر انقلاب از همان ابتدا تلاش کردند صحنه را شفاف کنند. ۱۳ دی، در سالروز میلاد امیرالمؤمنین(ع) و سالگرد شهید سلیمانی، اعتراض بازاریان به رسمیت شناخته شد. جملهای ساده اما سرنوشتساز گفته شد. مردم حق دارند اعتراض کنند و مطالبهشان درباره اقتصاد، حرف درستی است. همزمان، مرز روشنی میان اعتراض و اغتشاش کشیده شد؛ بدون انکار درد مردم، اما با افشای پروژه دشمن. گفته شد که اختلال در بازار ارز و جنگ اقتصادی، برنامهریزیشده است و قرار است از رنج واقعی مردم، یک پروژه سیاسی ساخته شود.
۱۹ دی، در دیدار مردم قم، این مرزبندی روشنتر شد: فرق معترض با تخریبگر و مزدور بیگانه توضیح داده شد و تأکید شد که جمهوری اسلامی در برابر مزدوران کوتاه نمیآید. ۲۷ دی، ماهیت فتنه و عوامل آن تشریح شد؛ فتنهای آمریکایی در امتداد سیاست همیشگی واشنگتن برای بلعیدن ایران. از یک سو دستگاههای جاسوسی آمریکا و اسرائیل و مزدورانشان، و از سوی دیگر جوانان و نوجوانانی که تحت تأثیر رسانههای بیگانه قرار گرفته بودند. حتی بر مجرم بودن رئیسجمهور آمریکا و پیگیری حقوقی مجرمان داخلی و بینالمللی هم تأکید شد.
وقتی اعتراض از اغتشاش جدا شد، راه سوءاستفاده بسته شد. جامعه فهمید کدام صدا از دل مردم میآید و کدام از بیرون هدایت میشود. نتیجهاش، انسجام اجتماعی و حضور ۲۲ دی بود؛ حضوری که پیام روشنی داشت: مردم ممکن است ناراضی باشند، اما در زمین دشمن بازی نمیکنند. برای ترامپ، این یعنی شکست کامل یک سناریو. حضور میلیونی مردم علیه دشمنان ایران و اغتشاشگران، یعنی فرو ریختن طرح چهارمرحلهای. همان چیزی که رهبر انقلاب در پیامشان گفتند: «این اجتماعات عظیم و سرشار از عزم راسخ، نقشهی دشمنان خارجی را که قرار بود به دست مزدوران داخلی پیاده شود، باطل کرد.» ۱۴۰۴/۱۰/۲۲
ستون امنیت ایران
این نقش، اتفاقی و مقطعی نیست. تاریخ معاصر ایران پر است از بزنگاههایی که هدایت آیتالله خامنهای، ستون امنیت و یکپارچگی کشور بوده است. در فتنه ۸۸، اگر اختلافات به جنگ خیابانی و فروپاشی اجتماعی نکشید، یکی از دلایل اصلیاش همین هدایت بود؛ هم صیانت از رأی مردم و هم جلوگیری از شکستن جامعه. در سالهای بعد و در بحرانهای مختلف، این الگو بارها تکرار شد. در جنگ دوازدهروزه هم، کنار مدیریت نظامی میدان، مدیریت افکار عمومی و روایت، اجازه نداد ترس بر زندگی مردم سایه بیندازد.
دشمن خوب میداند امنیت ایران فقط به سلاح و ساختار امنیتی وابسته نیست. ستون اصلی، پیوند مردم و رهبری است. به همین دلیل، حمله به این پیوند، به یک راهبرد ثابت تبدیل شده است. تمرکز حملات بر رهبر انقلاب، تصادفی یا صرفاً سیاسی نیست؛ نتیجه یک تحلیل امنیتی است. آنها به این جمعبندی رسیدهاند که اگر این ستون حفظ شود، پروژهها شکست میخورند.
سخنرانی ۲۹ خرداد ۸۸ همان نقشی را ایفا کرد که بیانات دیماه ۱۴۰۴ بر عهده داشتند: شفافسازی صحنه، جدا کردن مردم از پروژه دشمن و بستن راه سوءاستفاده خارجی. در جنگ تحمیلی دوازدهروزه و دیگر بحرانهای امنیتی نیز همین منطق تکرار شد؛ مدیریت بحران با فهم درست صحنه، روایت دقیق واقعیت و شفافسازی آگاهانهای که جامعه را از لغزش نجات داد.
فرمولهای کهنه، پروژههای شکستخورده
و حالا میشود با تصویر کاملتری به این پرسش پرداخت: چرا ترامپ عصبانی است؟
او عصبانی است، چون بارها ایران را با همان فرمولهای کهنه خوانده است؛ با همان عینکی که کشورهای دیگر را دیده و در همان دام تحلیلی افتاده که پیش از او هم بسیاری افتادهاند. قمار او همیشه روی یک فرض ساده بوده: شکاف فرضی میان مردم و حاکمیت. فرضی که قرار بود با فشار اقتصادی عمیقتر شود، با اغتشاش به انفجار برسد و در نهایت، راه را برای مداخله خارجی باز کند. اما هر بار، درست در نقطهای که باید فروپاشی رخ میداد، انسجام شکل گرفت.
ترامپ عصبانی است، چون خیال میکرد تاریخ را میشود تکرار کرد؛ کودتای ۲۸ مرداد را با چهرهای تازه، با تروریستهای نیابتی و شبکههای رسانهای مدرن. اما نفهمید ایرانِ امروز، ایران زمان پهلوی نیست. مردم ایران است که اگرچه درد دارد و اعتراض میکند، اما وقتی صحنه شفاف میشود، مرز خودش را با دشمن گم نمیکند.
خشم او از اینجاست که فشار اقتصادی قرار بود مردم را روبهروی نظام قرار دهد، اما وقتی حقیقت میدان روشن شد، همان فشار به همدلی و آگاهی تبدیل شد. او عصبانی است، چون هر بار که پروژهای روی میز واشنگتن چیده شد، یک متغیر پیشبینیناپذیر همهچیز را به هم زد: رهبری که با شفافسازی، با روایت درست، با جدا کردن حق از باطل، اجازه نداد درد مردم به ابزار دشمن تبدیل شود.
عصبانیت ترامپ نشانه قدرت او نیست؛ نشانه شکست اوست. نشانه اینکه ایران را نفهمیده، جامعه ایران را نشناخته و ریشه جمهوری اسلامی ایران را که در پیوند مردم و رهبری است، نادیده گرفته است. تا زمانی که این پیوند برقرار است، سناریوها یکییکی فرو میریزند و آنچه برای طراحانشان باقی میماند، فقط خشم است؛ خشمِ محاسبهای که بارها و بارها، ایران را نادرست فهمیده است.