فرقه‌ی پهلوی با تلاش برای ایجاد فلج ذهنی در طرفداران خود نسبت به «رنج انسانی» ناشی تروریسم و اِشغال، در واقع از هر کسی از مردم ایران که با آنان مخالف باشد، «انسانیت-زدایی» می کند.

سرویس سیاست مشرق- دشمنان قسم‌خورده‌ی ایران، در استراتژی کلان خود برای تضعیف و ضربه‌زدن به جمهوری اسلامی ایران، چند تاکتیک کلیدی را از دست‌کم یک دهه پیش کلید زده‌اند. یکی از این تاکتیک، «فرقه‌سازی» با گرایش‌های ضدایرانی و رانه‌های خشونت‌طلب و ارعابی است.

به احتمال قوی، نظام سلطه با مطالعه روی فرقه‌ی رجوی و ساختار ایدئولوژیک، تاکتیک‌های مغزشویی و آیین پرستش لیدر فرقه، و ترکیب آن با شیوه‌های جدید تبلیغات، شبکه‌سازی و عملیات روانی، موجود ناقص‌الخطلقه، اما ویرانی‌طلب و به شدت خصومت‌جو به نام «فرقه‌ی پهلوی» به میدان فرستاده است. لمپنیسم، نفرت‌پراکنی، فحاشی، ارعاب‌گری، انحصارطلبی دیوانه‌وار، کیش شخصیت حول ربع پهلوی، بی‌غیرتی ملی و اخلاقی، ضدیت با وطن‌پرستی و طرفداری متعصبانه و افراطی از رژیم صهیونی، از مشخصات این فرقه نوظهور است.

به بیان دیگر، اغتشاشات دی‌ماه، در کنار صحنه‌گردانی هسته‌های تروریستی مسلح متشکل از پژاک، کومله، حدکا، منافقین، بهاییت و...شامل رونمایی از «فرقه‌ی پهلوی» در شکل تمام‌قد آن بود که بلاتردید یک پروژه‌ی عملیات روانی طراحی‌شده توسط سرویس‌ها با ماهیت کاملا ایدئولوژیکِ ستیزه‌جویانه، در بستر نوستالژی، تحریک هیجانی و ایجاد نفرت است. کارکرد محوری این پدیده، نه تلاش برای احیای اقتدار ملی به معنای واقعی، بلکه تلاش برای شکل‌دهی و کانالیزه‌کردن انحرافیِ ادراک عمومی نسبت به مفاهیم بنیادینی چون جنگ، اشغال و مداخله خارجی است.

فرقه‌ی پهلوی علی‌الظاهر مدعی نوعی از «ناسیونالیزم» نوستالژیک است که حول افسانه‌هایی جعلی چون «میهن‌پرستی» محمدرضا پهلوی و «اقتدار» و «اعتبار» جهانی عصر پهلوی می گردد، اما در باطن، نوعی ملی‌گرایی تهی‌شده از هر نوع محتوای حاکمیتی و استقلال‌طلبانه را ترویج می‌دهد. این گفتمان، ایران را از یک موجودیت سیاسیِ پیچیده با تاریخ، حاکمیت و منافع راهبردی مشخص، به یک نشانه یا برند فرهنگیِ ساده‌شده تقلیل می‌دهد که به سهولت می‌توان آن را منطبق بر پروژه‌های نظام سلطه{که در تبلیغات فرقه، نیروهای خیر تصویر می شوند که قرار است رستگاری، رفاه و اعتبار بین‌المللی به ارمغان بیاورند!}به راحتی دوباره تعریف کرد.

در چنین چهارچوبی، ملیت دیگر یک مفهوم مبتنی بر حاکمیت مردمی و استقلال تصمیم‌گیری نیست، بلکه به یک هویت مصرفی و نمایشی تبدیل می‌شود که همزیستی عجیبی با واقعیاتی چون اشغال نظامی، تحریم‌های فلج‌کننده و حملات خارجی پیدا می‌کند. در این چشم‌انداز، دیگر اثری از «استقلال»، «هویت ملی»، «حاکمیت ملی» نیست و ملیت در مفهوم پهلوی، به راحتی با تهاجم نظامی بیگانه، محاصره اقتصادی فلج‌کننده و حتی اشغال سرزمینی زیر چکمه‌ی نیروهای خارجی جور در می آید. از این رو، این «ملی‌گراییِ نوستالژیک وابسته» در نهایت به ضد خود بدل می‌گردد؛ گفتمانی که خشونت اعمال‌شده از سوی بیگانه را نه یک تهدید برای تمامیت ارضی و حاکمیت ملی، بلکه گاه یک فرصت یا حتی ضرورت برای «رستگاری ایران» تصویر می‌کند.

فرقه‌ی پهلوی، هیچ طرح و برنامه‌ی ایجابی برای «اداره» به سبک خود یا هیچ پاسخ واقعی به «مسائل» ایران ندارد، بلکه کارویژه‌ی بنیادین آن عادی‌سازی براندازی جمهوری اسلامی با تروریسم داخلی همراه با تهاجم خارجی و فلج‌کردن ذهنیت عمومی نسبت به تبعات ویرانگر و نابودکننده‌ی آشوب داخلی و اشغال خارجی است. از این رو، هیچ فاجعه‌ای، اعم از ترور دانشمندان و مقامات کشور؛ تحریم‌های نامشروع و ضدانسانی علیه کشور که در واقع «تنبیه جمعی» کلیه مردم ایران است؛ تهاجم تروریستی رژیم صهیونی و متحدان به ایران در خرداد امسال و شهادت 1200 هموطن، یا تبدیل خیابان‌های ایران به عملیات «داعشی» علیه مردم...در چشم فرقه پهلوی نه تنها «فاجعه» محسوب نمی شود، که ابزارهای لازم برای رسیدن به «نظم مطلوب» است. فرقه‌ی پهلوی با تلاش برای ایجاد فلج ذهنی در طرفداران خود نسبت به «رنج انسانی» ناشی از این ابزارهای شوم، در واقع از هر کسی از مردم ایران که با آنان مخالف باشد، یا حتی زاویه داشته باشد، «انسانیت-زدایی» می کنند، تا او را مستحق حذف جلوه دهند. اصولا عواطف انسانی، همدلی و تاثرات احساسی در وابستگان و فریب‌خوردگان فرقه بسیار کمیاب است.

در فضایی که این گفتمان تولید می‌کند، هر سطح از خشونت، اگر توسط طرفی که از نظر فرقه «نیروی نجات» یا «نماینده‌ی تمدن برتر» معرفی می‌شود، اعمال گردد، اخلاقی، لازم و حتی رهایی‌بخش جلوه داده می‌شود. در نتیجه، حساسیت اخلاقی و سیاسی جامعه نسبت به رنج ناشی از اشغالگری، کشتار غیرنظامیان و عواقب درازمدت جنگ‌افروزی، به تدریج تحلیل رفته و فرسوده می‌شود.

در این میان نباید از تاثیرات این فرقه‌ی نوظهور از جنبش‌های راستگرایانه‌ی فاشیستی سربرآورده در غرب در یک دهه‌ی اخیر غافل شد. خود ترامپ نماد بارزی از احیای گفتمان «فاشیستی» در ساختار سیاسی غرب است که حتی نیروی مشابه «پیرهن‌قهوه‌ای‌ها»ی نازی‌ها را در قالب «پلیس مهاجرت»(آیس»در خیابان‌های آمریکا به راه انداخته تا هر نماد و نمودی از مخالف‌خوانی را در ریشخند آشکار «دموکراسی» سرکوب کند.

سازماندهی، هویت‌یابی و ادبیات و لحن «فرقه‌ی پهلوی» به شدت شبیه بدنه‌ی اجتماعی راست‌گرا، لمپن، نژادپرست، ستیزه‌جو، ضدمهاجر و ضداسلام طرفدار ترامپ است. از منظر جامعه‌شناسی سیاسی، فرقه‌ی پهلوی همپوشانی قابل توجهی با الگوهای شناخته‌شدۀ جنبش‌های راست افراطی در جهان دارد. ترسیم هاله‌ای «شبه‌قدسی» حول لیدر فرقه و اعضای فرقه و ساخت‌یابی ساده و یک‌بعدی «ما» علیه «آن‌ها»، و اهریمن‌سازی از «آن‌ها»، مشخصه‌ی مشترک فرقه پهلوی و راست افراطی در غرب است.

خشونت کلامی گسترده علیه هر هویت «غیر»، ایجاد نوعی دستگاه آزار و سرکوب در شبکه‌های اجتماعی از طریق ترول‌ها و اکانت‌های سازماندهی‌شده برای ایجاد «مارپیچ سکوت» در دیگران، از مشخصه‌های مشترک راست‌گرایان افراطی و فرقه پهلوی است. به طرز عجیبی، حمایت افراطی و متعصبانه از «رژیم صهیونی»، دیگر مشخصه‌ی مشترک این دو گروه است. ایجاد «نفرت» با هدف حذف هویت انسانی از هر کسی که مخالف یا منتقد «پهلوی» است، تبدیل به دستگاه تولید «خشم کور» شده است که به کم‌تر از کشتن، ویرانی و سوزاندن هر کسی که در «جبهه مقابل» تعریف می شود، قانع نیست.

یکی از ارکان استوار فرقه‌ی پهلوی، تقلیل عوامانه(حتی سفیهانه) «امر سیاسی» و اصولا همه‌ی امور پیچیده‌ی مرتبط با سپهر اجتماعی-سیاسی، و میدان دادن به «احساس» از نوع کور و هیجانی است. مفاهیم پیچیده و چندلایه‌ای مانند توازن قوای منطقه‌ای، هزینه‌های اقتصادی و انسانی جنگ طولانی، پیامدهای فاجعه‌بار فروپاشی یک دولت-ملت، و رابطۀ تنگاتنگ مداخله خارجی با نقض حاکمیت ملی، همگی در کارخانه تولید محتوای این جریان، به شعارهای کوتاه، تصاویر احساس‌برانگیز و روایت‌های قهرمان‌سازِ فاقد عمق تاریخی، به ویژه از طریق ارایه تصاویر جعلی و تحریف‌شده از تاریخ معاصر، تبدیل می‌شوند.

عملکرد این زبان، توضیح واقعیت‌های دشوار نیست، بلکه تعلیق قضاوت انتقادی و خاموش کردن تفکر تحلیلی در مخاطب است. مخاطب نه به فهم سازوکارهای قدرت و سیاست دعوت می‌شود، بلکه به مصرف دائمی عواطفی چون خشم نسبت به دشمن فرضی، تحقیر حریفان داخلی، امیدواری موهوم به نجات از بیرون و نوستالژی برای گذشته‌ای آرمانی‌شده فراخوانده می‌شود. در این وضعیت، سیاست‌ورزی نه یک فعالیت عقلانی همراه با مسئولیت‌پذیری برای انتخاب‌های دشوار، بلکه به نمایشی از ابراز وفاداری مطلق و تظاهر به نفرت بدل می‌شود.

نکته تعیین‌کننده در تحلیل فرقه‌ی پهلوی این است که این پدیده بیش و پیش از آنکه یک جنبش اجتماعی با پایگاه مردمی گسترده و ساختارهای نهادی ریشه‌دار باشد، یک ساختار اساساً رسانه‌ای و برساخته فضای مجازی و شبکه‌های ماهواره‌ای است. پایگاه اصلی آن، تلویزیون‌های ظاهرا «انترتینمنت»(سرگرمی‌ساز) مانند شبکه‌ی «من و تو» و صفحات اینستاگرامی و کانال‌های تلگرامی است. منطق حاکم بر این فضاها، نه تدوین برنامه‌های سیاسی مدون یا سازمان‌دهی تشکیلاتی، بلکه تولید بی‌وقفه هیجان، تشدید قطبی‌سازی اجتماعی و ایجاد درگیری‌های کلامی دائمی برای حفظ مخاطب است. در چنین بستری، جای هر تحلیل عمیق و مباحثه مستدلی را، ویدیوها و کلیپ‌های زیر یک‌دقیقه‌ای، عمدتا با هدف ایجاد احساس «غبن» نسبت به گذشته‌ای «برساخته» و «تحریف‌شده» و در پی آن کینه و نفرت نسبت به «وضع موجود» می گیرد. این فضا، «فعال سیاسی» شناسنامه‌دار و بامحتوا نمی سازد، بلکه سلبریتی‌ها و چهره‌های «تحریک‌گر» احساس میدان‌دار آن هستند. بنابراین، چهره‌های شاخص فرقه‌ی پهلوی عمدتاً زاییدۀ فرآیندهای تبلیغاتی و «تصویر-فروشی» است، نه برآمده از یک مبارزه سیاسی سازمان‌یافته یا یک شبکه اجتماعی اصیل.

شخصیت‌هایی مانند «شاهزاده»(ربع پهلوی) در این روایت، بیش از آنکه رهبران سیاسی با ایدئولوژی و استراتژی مشخص باشند، یک برساخته‌ی رسانه‌ای تمام‌عیارند که در کارخانه تولید محتوای سرگرمی‌محور ساخته و پرداخته می‌شوند: موجوداتی مبتنی بر تصویرسازی دلپذیر، تحریک احساسات نوستالژیک، و حضور مداوم در چرخۀ بی‌پایان نمایش‌های تلویزیونی و خبرها و حواشی مجازی. این وجود رسانه‌محور، از گفتمان فرقه‌ی پهلوی پشتیبانی می‌کند تا پیام خود را نه از مجرای عقلانیت سیاسی، بلکه از مسیر جاذبه‌های نمایشی و عاطفی به مخاطب تحویل دهد.