یک طوری در مورد کارها را پنهان می کرد که ما اصلا نمی فهمیدیم. روزی که شهید شد ما فهمیدیم درجه سروان تمام شده، و تحصیلاتش چیست؛ هیچ وقت مثلا از خودش تعریف نمی کرد.

گروه جهاد و مقاومت مشرق - در بین شهدای مدافع حرم که در لاله وجودشان در جای جای وطن سرخمان روییده است، شهدای استان کردستان از غربت خاصی برخوردارند. تلاش ما این بود که در راستای گفتگو با خانواده شهدای مدافع حرم به استان تهران و شهرهای اطرافش اکتفا نکنیم. خانم نیشابوری که در جریان تحقیق و پژوهش برای نگارش کتاب زندگینامه یکی از شهدای مدافع حرم با خانواده شهید محراب عبدی آشنا شده بود، طی تماسی تلفنی، گفتگویی را با خواهر شهید ترتیب داد که متن کامل آن را در چند قسمت تقدیمتان می‌کنیم. شادی روح همه شهدای مظلوم استان کردستان، صلواتی بر محمد و آل محمد نثار می‌کنیم...

**: خانم عبدی! لطفا خودتون معرفی می‌کنید؟ چند تا خواهر برادر هستید؟

خواهر شهید: من اکرم عبدی، خواهر شهید محراب عبدی هستم. ما سه تا خواهر هستیم و دو تا برادر که شهید، آخرین عضو خانواده بود که به شهادت رسید.

**: شهید متولد چه سالی بودند؟

خواهر شهید: متولد ۱۸/۶/۱۳۶۸ بودند و در سن ۲۸ سالگی هم به شهادت رسیدند.

**: محل زندگی‌شان کجاست؟ تحصیلات شهید چقدر بوده؟ چه زمانی وارد سپاه شدند؟

خواهر شهید: ما در روستای قزن کن از شهرستان قروه استان کردستان زندگی می کنیم. شهید در روستا به دنیا آمده تحصیلاتش هم در روستا بود، تا سوم راهنمایی. بعد از اینکه تحصیلاتش تمام شد و سوم راهنمایی را تمام کرد برای گذراندن دبیرستان به شهرستان قروه مهاجرت کرد. دیپلمشان را در قروه گرفتند و برای ادامه تحصیل دانشگاه شرکت کردند که در دانشگاه طبس قبول شدند اما نتوانستند بروند؛ راهش خیلی طولانی بود. به خاطر همین به پیشنهاد خودش که خیلی دوست داشت با پدرم در ۱۷ سالگی رفت در امتحانات و آزمون سپاه شرکت کرد.

سال ۸۷ سپاه اطلاعیه داده بود که نیرو جذب می کند و حدود ۲۰نفر هم نیرو می خواهد. در منطقه کردستان افراد زیادی امتحان دادند، بعدش آمد خانه و گفت تعداد خیلی زیاد بود و فکر نکنم من قبول بشوم. بعد از یک هفته زنگ زدند گفتند آقامحراب بین ۲۰۰ نفر که امتحان داده نفر اول هم شده و خیلی خوشحال بود، یعنی از خوشحالی گوشی را قطع کرد و در خانه داد کشید.

**: چندسالشون بود؟

خواهر شهید:  ۱۷ ساله بودند.

**: حدود یکسال طول کشید؟

خواهر شهید: بله، بعد از امتحانات تقریبا یک سال طول کشید تا آزمون ورودیش. خیلی سخت می گرفتند برای جذب نیرو، خیلی طول کشید، امتحاناتش تقریبا شش ماه طول کشید، تا تمام امتحاناتش را گذراند با نمرات خیلی بالا قبول شد، یعنی هر سری که می رفت قبول می شد و می آمد بعد خیلی هم خوشحال بود. بعد از شش ماه زنگ زدند و گفتند اعزام می شود به سنندج. دیگه از آن به بعد کارش را شروع کرد. ۱۸ سالش شده بود. رفت و شروع کرد، تقریبا ۱۲ سال هم در نظام بود.  

همه‌ش من کنارش بودم، مثلا در ورودی‌ها، مثلا اولین سالی که آمده بودند برای تحقیقش در روستا، آمد به من گفت آمدند در روستا برای من تحقیق کردند؛ یعنی از هر کسی هم که پرسیده بودند همه ازش تعریف کرده بودند. مثلا از همه اهالی روستا که پرسیده بودند همه ازش راضی بودند، مثلا از چند نفر در مورد محراب تحقیق کرده بودند زود رفته بودند، خودشان زنگ زده بودند و گفته بودند اصلا اجازه ندادند در مورد شما تحقیق کنیم، اینقدر اهالی روستا  از شما و خانواده شما تعریف کردند. بعدش رفتند همدان یک سال در پادگان قدس همدان دوره تکاوری دیدند. یک سال آنجا دوره دیدند بعد از یک سال اعزام شدند به منطقه مریوان.

**: از سختی های کارش چیزی به شما می‌گفت؟

خواهر شهید: نه، اصلا هیچی. می گفت همه چیز خوب است و بهتر از قبل است؛ ۱۲ سال در نظام بود اما از محل کارش و شرایطش هیچی نمی گفت، یک طوری می آمد خانه که خوشحال بود؛ مسائل کاریش را پشت در خانه می گذاشت، اصلا ما نمی فهمیدیم، هیچی نمی گفت.

مثلا صحبت می کردیم در مورد نظام و در مورد کارش، بحث را فورا عوض می کرد، بعضی وقت ها مثلا در مریوان که بود چند بار من ازش پرسیدم؛ گفتم چطوری؟ گفت منطقه‌ام مرز است و خطرناک است بعد بلافاصله بحث را عوض می کرد و اصلا چیزی نمی گفت.

**: از کارش و از فعالیتی که می‌کرد راضی بود؟

خواهر شهید: اصلا اهل صحبت کردن نبود. اما خیلی خوشحال بود، ما اصلا فکر نمی کردیم در منطقه مرزی باشد، جایش خطر باشد یا اتفاقی خدای نکرده برایش بیفتد، اصلا هیچ کدام از اینها نبود. یک طوری در مورد کارها را پنهان می کرد که ما اصلا نمی فهمیدیم. روزی که شهید شد ما فهمیدیم درجه سروان تمام شده، و تحصیلاتش چیست؛ هیچ وقت مثلا از خودش تعریف نمی کرد.

**: چی شد تصمیم گرفت وارد نظام بشود؟

خواهر شهید: ما اکثرا در فامیل هایمان، در روستایمان خیلی ها در نظام هستند؛ در فامیل‌هایمان هم چند نفری هستند که در نظام کار می‌کنند. خودش خیلی دوست داشت، ۱۳ سالش بود بدون اینکه ما خبردار شویم خانواده خبردار بشوند در راهیان نور شرکت کرده بودند. رفته بود راهیان نور اسمش را نوشته بود. یک روز آمد در خانه گفت من می خواهم بروم جنوب. سنش هم کم بود؛ ۱۳، ۱۴ سالش بود.

ما آن موقع باهاش مخالفت کردیم که نمی توانی بروی، تنهایی بروی مسافرت؟ از روستا بلند شوی بروی یک جای خیلی دور. بعد خیلی خودش اصرار داشت من حتما باید بروم، دوست دارم این مسافرت را بروم. من قشنگ یادم هست رفت یک هفته بعد که راهیان نور تمام شده بود، تقریبا ده روز طول کشید مسافرتش، اصلا یک حال عجیبی داشت، الان چند تا از آنجا هم عکس گرفته، اصلا یک حال عجیبی داشت؛ می گفت رفتم آنجا یک طوری شدم.

یک هفته نمی توانست غذا بخورد، همه آن صحنه ها می آمد جلوی چشمش، می گفت اینقدر مظلومانه اینها شهید شدند که یک طوری هستم، یک حال بدی دارم، یک هفته طول کشید تا به حال آمد. ما سر این موضوع خیلی بهش حرف گفتیم، گفتیم چرا رفتی این طوری حالت بد شده؟ اصلا بچه بود کلا با بقیه خانواده فرق می کرد؛ از سن ۶ سالگی روزه می گرفت؛ نمازش غیر ممکن بود که به تأخیر بیفتد؛ سر ساعت نمازش را می خواند؛ مدرسه که می رفت همیشه در نماز، اخلاق و رفتار جزو دانش آموزان برتر روستا بود.

همه می دیدند و می گفتند این بچه چقدر چهره نورانی دارد. راهیان نور که رفته بود و آمده بود اصلا عوض شده بود، خودش خیلی دوست داشت و می گفت من نمی توانم در روستا کار کنم من می خواهم بروم در یک مجموعه دولتی، می خواهم بروم در نظام خدمت کنم. نمی توانم اینجا بایستم. اصلا انگار آرام و قرار نداشت.

وقتی سنش کم بود و مثلا ۱۵، ۱۶ سالش بود می رفت در روستا مثلا ماه محرم شب ها مسجد می ماند و به مردهای روستا که پیر بودند و سواد نداشتند قرآن یاد می داد؛ بعد باهاشون دعا می خواند تا اذان صبح که می آمد خانه. خودش یک شور و اشتیاق دیگری داشت و اصلا فرق می کرد. بعدش که با نظام شد کلا فرق کرد، روحیه اش فرق می کرد. علاقه اش خیلی زیاد بود.

**: اخلاقش توی خانه چه طوری بود؟

خواهر شهید: محراب خیلی در خانه شوخ طبع بود؛ یک حالت می گویم کودک درونش خیلی فعال بود، در خانه بازی می کرد و من یک وقت هایی بهش می گفتم تو کی می خواهی بزرگ شوی؟ هی می خندید، خیلی شلوغ کاری می کرد، اما نماز خواندنش اینها خیلی فرق می کرد، در خانه آدم یک طورهایی به شک می افتاد.

شب ها که اصلا نمی خوابید، اما غیرممکن بود بدون وضو بخوابد، بعد اتاقش جدا بود تا اذان صبح که چراغ اتاقش همیشه روشن بود، بعضی وقت ها که مامانم یا من می رفتیم بهش سر می زدیم، در را باز می کردیم همه اش در حال ذکر گفتن بود. بعضی وقت ها با شوخی بهش می گفتم تو چرا نمی خوابی؟ چقدر حوصله داری؟ هیچی نمی گفت؛ می گفت این یک مزه دیگری دارد.

همیشه از نماز که بلند می شد دست می زد به سینه بعد اشاره می کرد به خدا؛ آخر نمازش همیشه این را می گفت. بعد یک روز ازش پرسیدم از خدا چی می خواهی که آخر نمازت با انگشت اشاره می کنی؟ گفت از خدا می خواهم زیارت عمه جان در این دنیا و شفاعتشان را در آن دنیا بهم بدهند. اصلا سنش کم بود این طور چیزها را که ازش می دیدم یک حالی می شدم. روزی سه بار قشنگ زیارت عاشورا می خواند. اینقدر خوانده بود زیارت عاشورا را حفظ بود. تا وقت می کرد بلافاصله زیارت عاشورا را می خواند.

اصلا در خانه غیرممکن بود بخواهد غیبت کند یا اعضای خانواده اگر غیبت می‌کردند، به شدت ناراحت می شد و بحث را فورا عوض می کرد. می گفت اسم کسی را در خانه نیاورید، حرف نزنید، غیبت نکنید، روی این چیزها خیلی حساس بود.

**: ارتباطش با پدر مادر و خواهرها چه طوری بود؟

خواهر شهید: ارتباطش که می گویم در خانه اینقدر شوخی می کرد، مثلا سر به سر مامانم می گذاشت؛ به کارهای بابام خیلی رسیدگی می کرد و در کارهای کشاورزی کمک می کرد. از سر کار می آمد بلافاصله با بابام می رفت صحرا و در کارهایش کمک می کرد. مثلا در خانه ما همه مان ازدواج کرده بودیم؛ ۵ تا خواهر و برادریم همه مان ازدواج کرده‌ایم و از خانه رفته‌ایم. او بچه آخر بود. پیش پدر و مادرم زندگی می کرد و به کارهای مادرم رسیدگی می‌کرد. اصلا صبح ها با مادرم با پدرم بلند می شد و تمام کارهایشان را انجام می داد.

 با مادرم خیلی شوخی می کرد، اصلا سرش را می گذاشت توی بغل مامانم و می خوابید، ما بهش می گفتیم تو مثل بچه ها بزرگ نمی شوی. با ما صمیمی بود. با بچه های ما خیلی در خانه فوتبال بازی می کرد، بعد می گفت خیلی مزه می دهد. کلا خیلی با بچه ها بازی می کرد، خیلی در خانه خوب بود. به خدا اصلا رفتنش همه مان را نابود کرد.

**: پس الان جای خالی‌اش خیلی حس می‌شود؟

خواهر شهید: جایش خیلی خالی است صدای خنده هایش هنوز در گوشم است. خیلی شوخ طبع بود. اینقدر شوخی می کرد با تمام فامیل با تمام اعضای روستا، هیچ وقت از خودش تعریف نمی کرد؛ نمی گفت من اینطور جایگاه دارم، اینطور مقامی دارم، فلان پست را دارم؛ هیچی از خودش نمی گفت. اینقدر خودش را خودمانی با مردم می دانست. فقط روز شهادتش روی بنر می نوشتند سروان محراب عبدی؛ هیچ وقت اصلا از خودش هیچ تعریفی نمی کرد.

**: در طول سال و ماه، ماموریت زیاد می‌رفت؟

خواهر شهید: بله؛ ماموریت که خیلی زیاد می رفت اما بعد از شهادتش دوستانش از ماموریتش می گفتند یا فیلم هایی که به دستمان رسید، خودش که زنده بود از ماموریتش چیزی نمی گفت؛ چون درمنطقه مرزی بود ما همیشه این خطر را در گوشمان حس می کردیم؛ همیشه نگرانش بودیم؛ مامانم همیشه نگرانش بود؛ می گفت تو را به خدا داری می روی از جاده، جاده خطرناک است برای تو، از کنار جاده برو، بعد به مامانم با خنده می گفت نه مامان! من از خاکی می روم بقیه از آسفالت می روند. اینقدر شوخی می کرد.

اینقدر ما نگرانش بودیم از ماموریت هایش چیزی نمی گفت. بعد از آن فیلم هایی که دیدیم متوجه شدیم که مثلا ماموریت اوشنویه زیاد می رفته، ارومیه زیاد می رفته، در روستاهای سنندج خیلی فعالیتش زیاد بوده. در فیلم هایی که دیدیم، معلوم شد به مردم روستاهای مریوان خیلی رسیدگی می کرد که خودم بعد از شهادتش رفتم پایگاهشان را دیدم.

پایین‌تر از پایگاه، یک روستای کوچکی بود که مردمش واقعا فقیر بودند، رفته بود آنجا برای جوان های روستا، زمین فوتبال درست کرده بود. یک زمین خیلی بزرگی بود که با یکی از دوستانش آنجا را قشنگ دست کرده بود. یک جایگاه بود که جوان ها آنجا مشغول شوند و نروند دنبال کارهای خلاف و کارهای بد. آنجا را خیلی برایشان قشنگ درست کرده بودند و آنجا اسمش را کنارش نوشته بودند. دوستانش به یادش می گفتند اینجا را شهید عبدی برایمان درست کرده. مثلا خیلی جاها را که رفتم دیدم خیلی کارهای خوب و بزرگی برای مردم روستا کرده بود اما هیچ اسمی از خودش نبرده، حتی در خانه هم به ما نگفته بود.

*محدثه نیشابوری

ادامه دارد...