یک بار قایمکی رفتند سوریه. من دنبالش رفتم تا حوالی میدان امام. این طرف و آن طرف رفتم، خیلی دنبالش گشتم که کجا رفته، گوشی‌اش خاموش بود دیگر؛ دنبالش گشتم دیدم شب اتوبوس‌هایشان پر شده بود و...

گروه جهاد و مقاومت مشرق - شهید سردار امیری هم از شهدای مظلوم مدافع حرم فاطمیون است که خانواده‌اش را در اصفهان یافتیم و به همت برادر سید ابراهیم و بروبچه‌های یک گروه فرهنگی جهادی، گفتگویی با همسرش ترتیب دادیم.

**: کار برای شهدا غیر از کار دل نیست؛ به لطف خودشان انتخاب می کنند تا خدمتی انجام بدهیم، خدمتی که همان زنده نگه داشتن یاد وخاطره آسمانی فرزندان این خاک است که کمتر از شهادت نیست. عرض سلام و ادب خدمت همسر شهید بزرگوار شهید سردار امیری. خوشحالیم که عنایت شهید عزیز، نصیبمان شده. خانم امیری، اگر ممکن است برای شروع، خودتان را معرفی کنید...

همسر شهید: با عرض سلام، امیری همسر شهید سردار امیری هستم، دو تا فرزند دارم به اسم علی و نرگس؛ پسرم کلاس چهارم است و دخترم کلاس اول. ۲۷ سالَم است و تحصیلاتی نداشته‌ام.+

**: در مورد تاریخچه آبا و اجدادی‌تان بگویید؛ پدرتان، خودتان، از کدام ایالت هستید؟

همسر شهید: ما اهل کابل هستیم از دیر میرداد، پدر و مادرم در کابل هستند و همانجا به دنیا آمدم؛ همانجا بزرگ شدم و ازدواج کردم.

**: پدر و مادر شهید چطور؟

همسر شهید: آنها هم در بامیان متولد شدند، آنها از بامیان هستند ما از دیرمیرداد.

**: شغل پدرتان چه بوده؟

همسر شهید: در کابل مغازه‌دار بودن ، مغازه لبنیات و خواروبار داشتند.

**: چند تا خواهر و برادر دارید؟

همسر شهید: ۵ تا خواهریم و دو تا برادر.

**: آنها الان اینجا در ایران هستند؟

همسر شهید: دو تا خواهرم و یک داداشم در ایران هستند؛ دو تا خواهرم افغانستان هستند؛ همه شان ازدواج کرده‌اند.

**: اسم‌هایشان را برایمان می‌گویید؟ چند سالشان است؟ از شما کوچکتر هستند یا بزرگتر؟

همسر شهید: یکی از من کوچکتر است، بقیه همه از من بزرگتر هستند. اسم خواهرانم، نسیمه، رحیمه، لطیفه و خاطره است. اسم برادرانم احمدرضا و احمدضیاء.

**: کدام قسمت ایران ساکن هستند؟

همسر شهید: ساوه زندگی می‌کنند.

**: کِی آمدند ایران؟ با شما آمدند با قبل‌تر؟

همسر شهید: با یکی از آبجی‌هایم با هم آمدیم، یک آبجی دیگرم دو سال شده که آمده ایران، داداشم هم دو ماه شده که آمده اینجا.

**: در مورد خود شهید بگویید؛ پدر و مادرشان اهل کجا هستند؟ کجا زندگی می کنند؟

همسر شهید: قبلا بامیان زندگی می کردند، آمدند ایران، بعد از چند مدتی که ایران بودند، دوباره رفتند افغانستان و در مزارشریف زندگی می کنند.

**: پدر شهید بزرگوار، شغلشان چه بود؟

همسر شهید: در افغانستان بنایی می‌کردند.

**: خانواده شهید امیری چند خواهر و برادر هستند؟

همسر شهید: سه تا برادر هستند و چهار تا خواهر دارند.

**: با خود شهید می شوند سه تا برادر؟

همسر شهید: بله. شهید پسر اول بود.

**: تحصیلات شهید چه بود؟

همسر شهید: تا کلاس هشتم خوانده بود.

**: در خود افغانستان؟

همسر شهید: نه، در ایران خوانده بود.

**: آن موقع از مسیر قاچاق آمدند به ایران؟

همسر شهید: بله، قاچاق آمده بود.

**: بعد از چند وقت دوباره برمی‌گردند افغانستان؟ در افغانستان چه کار می کردند؟

همسر شهید: شهید امیری در اردوی ملی بودند. خیلی وقت بودند؛ مثلا از ۱۵، ۱۶ سالگی در اردوی ملی بودند.

**: از نحوه آشنایی‌تان بگویید.

همسر شهید: آشنایی ما اینطوری بود که، آبجی‌ام در افغانستان در خانه فامیل‌های شهید می نشستند؛ همسایه بودند؛ من رفتم به خانه آبجی‌ام؛ شهید هم از اردوی ملی آمده بود مرخصی در خانه فامیلشان؛ وقتی ما را دیدند در خانه فامیل های خودشان و خانه آبجی‌ام دیدند، آمدند خواستگاری و بقیه ماجرا پیش رفت.

**: ازدواجتان چطوری بود؟

همسر شهید: ازدواجمان خوب بود دیگر.

**: سنتی برگزار شد؟

همسر شهید: بله.

**: در خود کابل ازدواج کردید؟

همسر شهید: بله.

**: گفتید که شهید، چند وقت در اردوی ملی بودند؛ آن موقع که ازدواج کردید هم در اردوی ملی بودند؟

همسر شهید: بله.

**: بحث دفاع از حرم و سفر سوریه را چطور مطرح کردند؟

همسر شهید: من خبر نداشتم که سوریه و اینها شلوغ شده؛ نمی دانم از کجا در افغانستان خبر شده بود که سوریه جنگ شده و بعضی‌ها می‌روند به سوریه. آنجا آمار گرفته بود که از افغانستان هم به سوریه، نفر اعزام می‌کنند؟ گفته بودند نه؛ بعدش گفته بود از کجا می‌شود به سوریه رفت؟ گفته بودند از ایران؛ از آنجا قاچاق آمد به ایران و از ایران ثبت‌نام کردند و رفتند سوریه.

**: بحث دفاع از حرم را چطور با شما مطرح کردند؟

همسر شهید: سه ماه اول که رفتند سوریه، اصلا من خبر نداشتم. کلا گوشی و تلفنش خاموش بود؛ بعد از سه ماه که آمد گوشی‌اش روشن شد و گفت من رفته بودم سوریه. من گفتم دیگر نرو سوریه و بیا افغانستان. گفت من دیگر نمی توانم بیایم افغانستان چون شرایطم سخت شده؛ اگر بیایم افغانستان دیگر دولت افغانستان به من اجازه نمی دهد زندگی و کار کنم.

از افغانستان هم من به ایران آمدم و چند مدتی ایران بودم. حدود شش ماه ایران بودم؛ بعد از شش ماه دوباره شوهرم می خواست برود سوریه؛ من نمی‌گذاشتم برود سوریه، چون بچه هایش خیلی کوچک بودند. دخترم یک سالَش بود، بچه دیگرم ۵ سالَش بود، من نمی گذاشتم برود سوریه. به بهانه‌ای دوباره من را فرستاد افغانستان، من رفتم افغانستان و او دوباره رفت سوریه.

**: اینکه از افغانستان می خواست برای اولین بار به سوریه برود ، بحث رفتن به آنجا را چطور با شما مطرح کرد؟ گفت می خواهم بروم ایران برای چه کاری؟

همسر شهید: گفت بروم ایران کار کنم. آنجا رفتم و سرِ کار شدم، تو بعد بیا دنبالم به ایران.

**: شما وقتی آمدید اینجا گفت من رفتم سوریه، ازش نپرسیدید چرا رفتی سوریه؟

همسر شهید: گفتم چرا رفتی سوریه؟ گفت رفتم دیگر، دوست داشتم بروم سوریه. من واقعا دوست نداشتم دیگر برود سوریه؛ گفتم بیا افغانستان؛ دیگر رفتی در اردوی ملی، بس است، دیگر نرو. گفت نه، من به خاطر بی بی زینب آمده‌ام و باید بروم سوریه.

**: یادم هست یک بار گفتید که شهید امیری گفته بود: من چهارده سال است در افغانستان، نظامی هستم، الان وظیفه من آنجا تمام شده و وظیفه‌ام در سوریه شروع شده؛ این را یک مقدار توضیح می‌دهید؟

همسر شهید: بله، دیگر گفت در افغانستان وظیفه خودم را اجرا کردم، چندسال در اردوی ملی بودم، در افغانستان هم وظیفه خودم را اجرا کردم؛ اینطور نیست که در افغانستان وظیفه خودم را اجرا نکرده باشم و بخواهم بروم در ایران وظیفه اجرا کنم، در افغانستان وظیفه خودم را اجرا کردم و در ایران هم وظیفه خودم می‌دانم که از بی بی زینب دفاع کنم و وظیفه خودم را اجرا کنم. این وظیفه من است؛ باید بروم.

**: بعد که شهید این حرف ها را زدند و شما را فرستادند افغانستان و خودشان برگشتند سوریه، چه اتفاقی افتاد؟

همسر شهید: بعدش دیگر آخرین بار بودکه من رفتم افغانستان و به آنجا رسیدم؛ او به من گفت رفتی رسیدی افغانستان و سر خانه زندگی شدی، بهم زنگ بزن. بعد خودش زنگ زد و گفت الان دیگر سر خانه زندگی شدی؟ گفتم آره. یک هفته بعدش زنگ زد و گفت من در فرودگاه هستم و می خواهم بروم سوریه. من هر چی گفتم نه نرو، برای چه کار می روی، تو مگر نگفتی دیگه نمی روی؟... گفت همین سری بروم دیگر سری آخر است، دیگر نمی خواهم بروم... بعد گفت حلالم کن. چون هیچ وقتی این گپ را بهم نزده بود که حلالم کن؛ ازم حلالیت خواست، واقعا وقتی حلالیت خواست دلم یک جوری لرزید؛ گفتم حتما یک اتفاقی می افتد که ازم حلالیت خواسته. بعد دیگر هر چی من زنگ زدم، آبجی‌هام زنگ زدند، گوشی‌اش دیگر آنتن نداد وخاموش شد. رفتند سوریه.

بعد از چند وقتی بهم زنگ زد و گفت من یک خواب دیدم؛ بچه ها خوبند، خودت خوبی؟ گفتم آره خوبم. بعد گفت مواظب بچه‌ها باش، مواظب خودت باش، بچه ها را سعی کن تنها نگذاری، هیچ وقت بچه ها را تنها نگذار، مواظب خودت باش... گفتم این حرف ها چیه؟ گفت که مواظب بچه ها باش اگر یک اتفاقی بیفتد مثلا بچه ها را تنها نگذاری. این آخرین تماس شهید بود که به من زنگ زد و گفت مواظب بچه ها باش. دیگه از آن به بعد بهم زنگ نزد.

**: یعنی در آخرین تماسش توصیه هایی کردند به شما؟

همسر شهید: بله.

**: از خوابشان نگفتند؟ چون صحبت این بود که خواب دیده بود؛ نگفتند چه خوابی دیدند؟

همسر شهید: خواب دیده بود. گفت که خواب دیده‌ام؛ بچه ها خوب هستند؟ گفتم بچه ها خوبند. گفت فقط مواظب بچه ها باش، یک خوابی دیده‌ام. خوابش را برای من تعریف نکرد. به بچه‌های همرزمش تعریف کرده بود که من خواب دیده‌ام که شهید می شوم. بعد آنها گفته بودند که تو چطوری شهید می شوی؟ بعد برای یکی از آخوندها تعریف کرده بود که من اینطور خواب دیدم؛ آخوند گفته بود که آره، تو شهید می شوی. به فرمانده گفته بود که من شهید می شوم. بعد داداشش هم همانجا بوده، بهش گفته بود من اگر امشب بروم، شهید می شوم. رفته بود حمام و همه کارهای خود را کرده بود، بعد داداشش گفته بود امشب سردار را نگذارید برود در هجوم  و خط. نمی‌گذاشتند برود. دوست‌هایش می گفتند تو چطور گفتی من بروم شهید می شوم؟ گفته من مثلا خواب دیدم که شهید می شوم، خودم می دانم شهید می شوم. بعد گفته که نه تو شهید نمی شوی، دوست هایش همچین گپ هایی می زدند. بعد به داداشش گفته بوده. داداش گفته بود نه، این را نگذارید برود چون خواب دیده. این را شب نگذاشتند برود به خط. داداشش می برد او را در اتاق می گذارد. این یواشکی وقتی اینها می روند به خط، یواشکی به دنبال آنها می رود. دنبالشان می رود و همانجا، داداشش را صدا می کند که تو بیا عقب، من بروم جلو. او هم می گوید تو چرا آمدی؟ می گوید تو الان حرفی نزن بیا عقب تا من بروم جلو. وقتی می رود جلو با سر مین برابر می شود و همانجا شهید می شود.

**: مسئولیتشان در سوریه چه بود؟

همسر شهید: داداشش تک تیرانداز بود؛ دیگه نمی دانم.

**: وقتی می آمدند پیش شما از سوریه حرف نمی زد که در آنجا چه کار می‌کنند؟

همسر شهید: نه، از سوریه چیزی نمی گفت، چون اگر می گفت سوریه جنگ است و اینها، نمی گذاشتند...

**: از جنگ نه، از خاطراتشان و خوبی هایش هم نمی‌گفتند؟

همسر شهید: نه، اصلا خیلی آدم کم حرفی بود؛ زیاد حرف نمی زد؛ اصلا چیزی تعریف نمی کرد از سوریه، هیچی...

**: شما نمی پرسیدید؟

همسر شهید: من می پرسیدم اما تعریف نمی کرد.

**: چی می گفت وقتی شما می پرسیدید؟

همسر شهید: می گفت ولش کن چرا اینقدر می پرسی از من؟! تو از جنگ سر در نمی‌آوری، مثلا می گفتم تعریف کن چطوری بود؟ یک چیزهایی تعریف می کرد، ولی چیزهای خاصی تعریف نمی کرد.

**: وقتی می آمدند اینجا اخلاقشان چطور بود؟

همسر شهید: خیلی خوب بود، اخلاقشان قبلا خوب بود، وقتی رفته بود سوریه خیلی خوب شده بود، یعنی فرشته شده بود واقعا.

**: برای شما سئوال نبود که چطوری اخلاقش اینطوری شده؟

همسر شهید: به خودم می گفتم که این رفته سوریه کلا عجیب شده، واقعا خیلی فرق کرده بود، تغییر کرده بود.

**: به خودشان هم می گفتید عوض شده‌اید؟

همسر شهید: می گفتم چقدر تغییر کردی؛ چقدر اخلاقت خوب شده. می گفت نمی دانم چرا این رقمی شدم، بعضی وقت‌ها که باهاش گپ می زدم می گفتم تو واقعا خودت هستی که با من گپ می زدی، خنده می کرد و می گفت آره، من خودم هستم، چی شده مگر؟ می گفتم واقعا خیلی تغییر کردی؛ خیلی اخلاقت خوب شده.

**: چند تا اعزام داشتند؟

همسر شهید: دو بار رفته بود؛ دفعه سوم بود دیگر شهید شد.

**: هر بار که می آمدند مرخصی چقدر می‌ماندند و برمی‌گشتند؟

همسر شهید: دو ماه آنجا بودند؛ دفعه اول دو ماه بود، دفعه دوم که آمدند شش ماه بودند که من ایران بودم، شش ماه ماندند، من رفتم افغانستان و ایشان رفتند سوریه.

**: در این شش ماهی که اینجا بودند، اصرار نمی کردند که می خواهند دوباره برگردند؟

همسر شهید: چرا، خیلی، یک بار قایمکی رفتند سوریه. من دنبالش رفتم تا حوالی میدان امام. این طرف و آن طرف رفتم، خیلی دنبالش گشتم که کجا رفته، گوشی‌اش خاموش بود دیگر؛ دنبالش گشتم دیدم شب اتوبوس‌هایشان پر شده بود و دیگر جا نمانده بود. نمی دانم چی شده بود، دوباره شب برگشته بود. آن سری نرفتند. من ایران بودم و قایمکی از من رفت. بعد یک دفعه نمی دانم چطور شد برگشتند؛ آن دفعه که نشد برود، دیگر من را این رقمی بازی داد و من را فرستاد افغانستان و خودش رفت سوریه.

**: این شش ماهی که برای استراحت آمده بودند، می خواستند مخفیانه بروند؟

همسر شهید: آره، یک دفعه رفته بود؛ در باغی نزدیک خانه کار می کرد. در گلخانه کار می کرد، یواشکی یک دفعه رفت. من دیدم شب خانه نمی آید، به داداشم گفتم کجا رفته؟ گفت سردار نیست؛ زنگ می زنم گوشی‌اش خاموش است. فکر کردم که رفته از آن طرف میدان. به دفتر زنگ زدم و گفتند از میدان امام رفته. پرسیدم از کجا می برند؟ گفت از میدان امام. از اینجا اعزام می کنند و می برند سوریه. آنجا دنبالش گشتم ولی خدایی نفراتشان تکمیل شده بود؛ این جا مانده بود و نبرده بودنش آن سری. دفعه سوم مرا فرستاد افغانستان و خودش رفت.

**: وقتی برگشت و نشد که برود، ناراحت شده بود؟

همسر شهید: خیلی ناراحت شده بود. اینقدر ناراحت که اصلا هیچی حرف نمی زد؛ گفت نمی دانم تو چکار کردی که نشد بروم.

**: چند وقت بعد از این اتفاق دوباره رفتند؟

همسر شهید: من را سریع فرستاد افغانستان، یکی دو هفته بعدش رفت.

**: یعنی شما را اول فرستاد افغانستان؟

همسر شهید: بله.

**: یعنی این اعزام آخر بود؟ صحبت های دفعه آخرش که می خواستند بروند سوریه چطوری بود؟ چی می گفتند بهتان موقع خداحافظی؟

همسر شهید: چیز خاصی که نمی گفت؛ خیلی اصرار می کرد که مواظب خودت باش، خیلی می گفت مواظب خودت باش، مواظب بچه ها باش، تنها نمانند، کلا از خودم و بچه ها خیلی گپ می زد و می گفت مواظب بچه هایم باشی. خیلی از این گپ‌ها می زد که مواظب خودت باشی.

**: شما این بار که باهاش خداحافظی می کردید حس عجیبی نداشتید؟

همسر شهید: چرا، یک طور دیگر بود. وقتی من اتوبوس سوار شدم و رفتم طرف افغانستان، فکر می کردم دلم پیشش مانده و خودم رفته‌ام افغانستان. یک طوری بودم دیگر؛ نمی دانم چرا این رقمی بودم. حتی هیچ وقت این رقمی نشده بودم، تا که اتوبوس دورِ دور رفت. من از پشت پنجره سعی می کردم ببینم که کجا شد؛ همانجا ایستاده بود. اتوبوس خیلی دور رفت، بعد رفت بیرون.

**: حال خودش نسبت به اعزام های قبلی چطور بود؟

همسر شهید: یک طوری خیلی آرام شده بود. همگی می گفتند چرا سردار مثلا این رقمی آرام شده؟ چرا این رقمی شده؟ گفتم نمی دانم! همه فامیل هایش از من می پرسیدند که چرا سردار رفتارش عجیب شده یک طور دیگر شده؟ گفتم نمی دانم چرا این رقمی شده! می گفتم چه رقمی شده سردار؟ می گفتند سردار یک طور دیگر شده. اصلا آرام شده بود. زیاد گپ نمی زد.

**: وقتی شما برگشتید افغانستان با شما از سوریه تماس نداشتند؟

همسر شهید: گفتم یک بار تماس داشتند، آخرین بار تماس داشتند که گفتند مواظب بچه ها باش که خواب بد دیدم. دیگر تماس نداشتند.

ادامه دارد...