نوروز

حالا سالهاست یاد گرفته ام هرچیز مزاحم و اضافه ای را از اتمسفری که در آن نفس می کشم، حذف کنم.از حرف و حدیث بی جا و ناتمام آدمها گرفته، تا قضاوت ها و تلخی های شان...

به گزارش مشرق، بچه که بودم، عاشق روزهای خانه تکانی آخر سال بودم. همه چیزِ این روزها را دوست داشتم. از به هم خوردن نظم خانه گرفته، تا سر و دست کشیدن به گوشه کنار و سوراخ سنبه هایی که در طول سال مجال و انگیزه، یا شاید اجازه ای برای سرک کشیدن به آنها نبود، تا پیدا کردن اسباب و وسایل گمشده ای که نمی دانستیم کی و کجای خانه گم شان کرده ایم، تا تمیزی و گرد و غبار از تن و روی خانه گرفتن و زمین و زمان را برق انداختن.

همه چیزِ این روزها برایم شیرین و هیجان انگیز بود؛ شبیه یک بازی مهم و جذاب که یکسال تمام برای رسیدنش لحظه شماری کرده بودیم.
همه چیز این بازی برایم لذت بخش و خاطره انگیز بود، جز یک بخشش: خانه تکانی اتاق و لوازم شخصی ام!

طبعاً باید یکسری وسایل و خرده ریزهای اضافی و از کارافتاده که فقط جاگیر بودند و دیگر به هیچ دردی نمی خوردند و به هیچ کاری نمی آمدند، از لای دست و پا حذف می شد. حالا یا دور ریخته می شد، یا در بسته های ارسالی راهی خیریه های ریز و درشتی می شد که مادرم این سو و آن سوی شهر نشان کرده بود و مشتری پر و پا قرص و همیشگی شان بود.

نوبت به حریم شخصی ام که می رسید، دست و دلم می لرزید و خانه تکانی و اتاق تکانی، تلخ ترین و سخت ترین سکانس پایانی سال را برایم رقم می زد.
مادر هیچ رقمه کوتاه نمی آمد و من هم وابسته و دلبسته ی وسایلی که یک سال تمام با تک تک شان زندگی کرده بودم، از زیر بار جرح و تعدیل وحذف و اضافه شان فرار می کردم.

حس وابستگی به همه چیز در من قوی بود و دل کندن از هر چیزی، حتی دفترچه شصت برگ تکالیف مدرسه ام که گوشه و کنار صفحاتش را پر از نقاشی و شعر و گل و بلبل کرده بودم… حتی خودکارهای بیک تمام شده و مدادهای نصفه نیمه با آن سرهای گاز زده شده... یا حتی ورق چکنویس های کاهی درس انشاء... همه اش برایم سخت بود؛ چیزی شبیه جان کندن!

همیشه هم پیروز میدان، توفانِ خانه تکانی بود و پروسه دل کندن و جداشدن و دور ریختن، اگر چه دیر و به سختی، اما بالاخره انجام می شد.
این خصلت بعدها در من تشدید و تکثیر شد و از وابستگی و عادت به وسایل شخصی و دم دستی و کوچک، به کلیت فلسفه زندگی ام سرایت کرد.

وقتی بلد نباشی از چیزهای بیهوده و اضافی دل بکنی، نتیجه اش می شود اینکه نمی توانی از مشکلات ریز و درشت زندگی هم عبور کنی. روی تک تک شان گیر می کنی. هنوز انرژی و توانت درگیر مشکل قبلی است، که یک مشکل دیگر به آن اضافه می شود.

بیشتر بخوانیم:

پیشنهادهای خواندنی اهالی فرهنگ برای نوروزِ طولانی

برای نابودی دنیا، مادران را نابود کنید!

دامن زدن به دوگانه شمال‌ و جنوب‌شهر

از حرفهای بی خاصیت و آزاردهنده ای که می شنوی هم نمی توانی بگذری. کلمات در دهلیزهای مغزت خانه می کنند و فسیل می شوند، اما نمی توانی حرف های مفید و نصایح ارزنده را از یک مشت اراجیف آدم های سطحی و ظاهربین جدا کنی و اسیر تارهای نامریی و قدرتمندِ مخرب شان می شوی.
نمی توانی خاطرات تلخ و غمبار و نفسگیرت را از تاریکخانه ذهنت پاک کنی و مدام تلخی روی تلخی اضافه می شود و برای یک عمر باید کوله بار سنگینی از تجربیات ناخوشایند و احساسات ترک خورده را روی دوش خاطراتت بکشی.

حتی نمی توانی آدم های اضافه و سیاهی لشگر یا مضر و دست و پا گیرِ زندگی ات را کنار بگذاری.
چون یاد نگرفته ای از کوچکترین چیزهای اضافه و ناکارآمد دل بکنی و دورشان بریزی.

یک عمر فقط همه چیز را تلنبار کرده ای:
وسیله روی وسیله...
حرف روی حرف...
خاطره روی خاطره...
آدم روی آدم!

بعد یک وقت به خودت می آیی و می بینی که زیر بار سنگین و حجم انبوه مسائل زاید و آزاردهنده، داری له می شوی!

شروع داستان نویسی حرفه ای ام مثل همه، با داستان کوتاه بود. و همین برایم شروع دردسرهای جدید و البته تجربه هایی ناب و ارزشمند شد.
تکالیف کارگاه های داستان نویسی را با یک دنیا ذوق و شوق می نوشتم و آن قدر پر بودم از حرف و معنا، که کلمات یکریز و بی وقفه از ذهنم فوران می کرد و روی کاغذ سرریز می شد.

اما داستان کوتاه قاعده و قانون خودش را داشت و اصل و اساسش خلاصه گوییدو موجز نویسی بود. اساتید می خواندند و متفق القول می گفتند حشو و زوائد کارم زیاد است و باید خیلی کوتاهتر و گزیده تر شود.
و من می ماندم و جملات و کلماتی که فقط خدا می داند هرکدام شان را با چه عشق و وسواسی روی کاغذ آورده بودم.
به نظر اساتید؛ توصیفاتم زیبا اما مطول، و دیالوگهایم ساده و صمیمی، اما پرگو و شبیه کانورسیشن های گزافه گو بود!
و مدام این نظریه سامرست موام را متذکر می شدند که: "در جهان داستان کوتاه، جمله هرچقدر زیبا، صحنه هرچقدر درخشان و فکر و اندیشه هرچقدر عمیق، اگر وجودش ضرورتی نداشته باشد، باید از متن اثر حذف شود."

یا فرمایش چخوف را تکرار می کردند که "اگر تفنگ آویزان روی دیوار داستان، تا پایان ماجرا حداقل یکبار شلیک نکند، باید حذف شود."
سخت بود. خیلی هم سخت بود. برای منی که اصلاً با حذف و دور ریختن مشکل داشتم، جرح و تعدیل داستان هایم مثل جراحی سنگین و نفسگیری بود که باید به دست خودم یکی یکی اعضایش را درمی آوردم، تغییرش می دادم و کوتاه و موجزش می کردم.

و همین تمرین سخت اما اجباری؛ کم کم هندسه فکری ام را جور دیگری مهندسی کرد.
کم کم به این باور رسیدم که زندگیِ همه ما یک داستان کوتاه است. با طرحی منظم و هدفمند و از پیش تعیین شده که یک شخصیت اصلی را در یک واقعه اصلی نشان می دهد که بناست این طرح بر روی هم، تاثیر واحدی را القاء کند.

یاد گرفتم زندگیِ همه ما دقیقاً به کوتاهی داستان کوتاهی است که مجالی برای روی هم انباشتن هیچ حرف و خاطره و آدم اضافه ای ندارد.
و اینکه برای هرچه خواناتر و خواندنی تر شدن این داستان، باید همه شاخ و برگهای اضافه و زائد و دست و پاگیر از آن حذف شود.

حالا سال ها از آن روز و روزگار می گذرد. منظومه فکری من در این دهه های سپری شده، تغییرات زیادی کرده...

حالا دیگر وجود اشیاء و وسایل اضافه ی خانه، حتی اگر پیش چشمم نباشد و توی کمدها و انباری و سوراخ سنبه های دیگر خانه پنهان شده باشد، باز آزارم می دهد و بی صبرانه روزشماری می کنم برای رسیدن این روزها… همین روزهایی که با اجباری شیرین و خودخواسته، وسط همه مشغله ها و گرفتاری های ناتمام مان، بالاخره فرصتی برای یک خانه تکانی حسابی پیدا می شود.

این روزها با لذت وسایل اضافه را جمع می کنم و بسته بندی می کنم برای دور ریز، یا فرستادن به ان_جی_او_های خیریه.
و چه حال خوشی دارد این پالایش؛ وقتی لباسهای دمُده یا از سایز افتاده، ظرف و ظروف بی استفاده، خرس و عروسک های پولیشی، اسباب بازی هایی که هیچ وقت خدا تمامی ندارد، کتابهای خوانده شده ای که دوستشان ندارم و انبوهی از کتابهای همیشگی و ناتمام دخترکم را از محیط زندگی ام حذف می کنم، انگار این روح من است که خالی می شود… که سبک می شود. که جان می گیرد و دلش می خواهد پر بکشد.

حالا سالهاست یاد گرفته ام هرچیز مزاحم و اضافه ای را از اتمسفری که در آن نفس می کشم، حذف کنم.
از حرف و حدیث بی جا و ناتمام آدمها گرفته، تا قضاوت ها و تلخی های شان… از خاطراتی که یادآوری شان دردی از آدم دوا نمی کند، تا خود آدم هایی که حضورشان مخل آرامش و امنیت روح و روانم است...

حالا خانه تکانی، برایم نماد رهایی است. رهایی از تمام چیزهایی که نبودشان، بهتر از بودشان است...
تمام چیزهایی که بودن شان، سرعتگیر رفتن هایم می شود.

و تمام چیزهایی که همین فرصت یکبار زندگی آرام و بی دغدغه را از من می گیرد.
حالا به جرأت می توانم بگویم تجربه از دست دادن و حذف کردن و رها کردن، همیشه چیزهای زیادی به من اضافه کرده است که اولین و مهمترینش، آرامش خیال است.
وبرای همه این هاست که من، عاشق سکانس پایانی سال هستم...

وجیهه سامانی، نویسنده / ویژه نامه قفسه / روزنامه جام جم

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

این مطالب را از دست ندهید....

فیلم برگزیده

برگزیده ورزشی

برگزیده عکس